~Yaz beni~
رفتن به کانال در Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
224
مشترکین
+524 ساعت
+127 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
224
کیز کجایی؟ خوبی؟ یه مدت تند تند پارت میذاشتی اما باز دوباره غیب شدی رفتی تو غیبت کبری چرا 😂🥲😭😭
224
آیناز الان سکته میکنممممم
شد شیش باااار شیش بااااررررر
امکان نداره باورم نمیشه
بخدا تو خوابای خوبی برا ما ندیدی من میدونم 🥲😭🤣
خدا بهمون رحم کنه نه به اینکه التماس میکردیم برا بوس نه به اینکه تو هرپارت ما بوس داریم 🥹🥲🤣
224
'پارت دویست و بیست و پنجم'
تنها چیزی که میشنیدم، طنین هجوم خون در رگهایم و ضربانِ تند قلبم بود. از حرکت ایستادم و روی نوک پاهایم بلند شدم. فشار دستم را که حالا دور گردنش حلقه شده بود بیشتر کردم و فاصلهی بین صورتهایمان را به صفر رساندم. چشمانم را بستم و بی پروا، لب بالاییاش را بین لبهایم گرفتم و آرام بوسیدم. لبهایمان از هم جدا شد و لحظهای در چشمانِ هم گم شدیم. بیآنکه حرفی بزنیم، نگاهمان آهسته پایین لغزید و روی لبهای یکدیگر ایستاد. داغی نفسهایش را روی پوست صورتم حس میکردم. طاقت نیاورد. این بار او فاصله را به صفر رساند. لب پایینم را میان لبهایش به بازی گرفت و آرام بوسید. دمای بدنم بالا رفته بود و نفس در سینهام حبس شده بود. از هم جدا شدیم و آرام آرام سرم را عقب کشیدم.
اوروچ، لبخندی محو زده بود و نگاه نافذش بین چشمان و لبهایم در رفت و آمد بود. قلبم دیگر در سینهام نبود؛ انگار در تک تک سلولهای بدنم میتپید. هر تپش، موج تازهای از هیجان و عشق را در سینهام میانداخت.
همانطور که به حرکت پاهایمان و این رقص ادامه میدادیم، لبخند زدم و با هیجان گفتم :
-قلبم خیلی تند میزنه!
لبخندی که بر لب داشت، عمیق شد :
-اینکه قلبت چطوری میزنه مهم نیست.مهم اینکه برای کی میزنه!
بیآنکه لحظهای فکر یا تردید کنم، گفتم :
-برای تو میزنه!
ابروهایش را با غرور خاصی بالا انداخت و برقِ خوشحالی و عشق را در چشمانش دیدم.
چشمانم را حول صورتش چرخاندم :
-قلبِ تو برای کی میزنه؟
با لحن شیطنتآمیزی گفت :
-نمیدونم!تو بگو.برای کی میزنه؟
ابروهایم را بالا انداختم و نگاهی تهدید آمیز و آغشته به غیظی مصنوعی نثارش کردم :
-امیدوارم برای من بزنه؛در غیر این صورت مجبور میشم با یه جراحی از جا درش بیارم.
خندید و من محو آن چشمانی شدم که به هنگام خندیدن بسته میشد.
چند ثانیه با آن نگاه سنگینش به صورتم خیره ماند و با همان لبخند محوی که گوشهی لبش نشسته بود، گفت :
-النی!قلبی که برای تو نزنه ذاتاً یه تیکه عضلهی به درد نخوره.
لبخند عمیقی روی لبانم نشست و با تحسین نگاهش کردم :
-خوشم اومد!خیلی خوشم اومد...پس قلبت برای من میزنه.به خاطر من میزنه و اگه یه روزی اینطوری نباشه میتونم از جا درش بیارم؟
سری تکان داد و چشمانش از برق شیطنت توأم عشق درخشید :
-آره میتونی از جا درش بیاری اما...اما همچین روزی نمیرسه.قلب من از عشق ورزیدن به تو دست نمیکشه.قلب من تا زمانی که بتپه،فقط و فقط برای تو میتپه.نمیتونه برای کس دیگهای بتپه...تنها در یه صورت میتونیم بگیم دیگه برای تو نمیتپه،اونم موقعیه که به آسیستول برسه.زمانی که روی مانیتور فلتلاین ببینی!
@yaz_beni
224
'پارت دویست و بیست و چهارم'
سرش را پایین انداخت و به پاهای برهنهی من نگاه کرد. با لحنی مضطرب گفت :
-النی میترسم پاهات رو لگد کنم.من کفش پامه،تو کفش نداری.
لبخند زدم :
-لگد نمیکنی.نگران نباش.
تمرین را شروع کردیم. هماهنگ با ریتمی که در ذهن داشتیم، قدمهایمان را جلو و عقب بردیم. اوروچ تمامِ حواسش به زمین بود؛ سرش پایین بود و به پاهای برهنهی من نگاه میکرد.
معترضانه گفتم :
-اما اوروچ اینطوری نمیشه که.باید به من نگاه کنی.
سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد :
-به تو نگاه کنم پاتو لگد میکنم.
-لگد نمیکنی.
در چشمان هم غرق شدیم. لبخندی محو روی لبهایمان بود که ناگهان شیطنت در وجودم همهمه کرد. صورتم را در هم کشیدم و فریادی زدم :
-آی پام!
رنگ از صورتش پرید و در کسری از ثانیه از من جدا شد. دستپاچه مقابلِ من روی شنها زانو زد و با اضطرابی که تمامِ تنش را فرا گرفته بود، به پاهایم خیره شد :
-چی شد؟پات رو لگد کردم؟النی من که بهت گفتم.گفتم پاتو لگد میکنم.بذار ببینم.
انگشتانش را روی پوست پایم میکشید و به دنبال آثار زخم و کبودی میگشت.
طاقت نیاوردم و قهقهه زدم :
-شوخی کردم.لگد نکردی.
از روی زمین بلند شد. اخم غلیظی میان ابروهایش نشست و با غیظی که معلوم بود مصنوعی است، به صورتم خیره شد :
-النی زهره ترک شدم.با همچین چیزی شوخی میکنن؟
شانههایم را با شیطنت بالا انداختم و خندیدم.
به سمتِ گوشیام رفتم و آن را از روی شنها برداشتم. همانطور که انگشتانم روی صفحه میلغزید و میان پلیلیستهایم به دنبال آهنگ میگشتم، گفتم :
-خیلی زود رقص تانگو رو یاد گرفتی.آفرین!
-یعنی...من که بهت گفته بودم تو خیلی از زمینهها استعداد دارم!
لحظهای سرم را بلند کردم و چشم غرهای رفتم :
-خودشیفته!
یک آهنگ قدیمی، چشمم را گرفت و لبخند تلخی زدم :
-من این آهنگ رو خیلی دوست دارم.خیلی قدیمیه.یه شب که با علی و نیلوفر رفته بودم رستوران،اونجا این آهنگ پلی شد...به نظرت با این برقصیم؟یا اینکه نه مناسب تانگو نیست؟
نزدیکم آمد و نگاهی به صفحهی گوشی انداخت. مکثی روی اسم آهنگ کرد، بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به صورتم نگاه کرد :
-با هر آهنگی که تو دوست داشته باشی میرقصیم.مناسب تانگو نباشه هم ما باز باهاش میرقصیم.پلی کن.
لبخندی عمیق روی لبانم نشست :
-باشه پس.با همین میرقصیم.
"Selami Şahin & Burcu Güneş – Ben Bir Tek Kadın (Adam) Sevdim"
آهنگ را پلی کردم و گوشی را کنارِ وسایلم رها کردم و به اوروچ نزدیک شدم.
دوباره به همان وضعیت قبلی برگشتیم. دست راستش روی گودی کمرم قرار گرفت و دست چپم روی شانهاش جا خوش کرد. انگشتان آزادمان در هم قفل شد. این بار خبری از آن احتیاط اول نبود. با ریتم مشخص آهنگ، بر شنهای نمناک قدم برمیداشتیم و بدنهایمان را به آرامی تکان میدادیم. هر چرخش، هر قدم و هر حرکت ناگهانیِ پاهایمان، دقیق بود؛ بدون اشتباه، بدون لرزش. ما نه با پاها، بلکه با ضربان قلبهایمان در این رقص هماهنگ بودیم.
در چشمانِ عاشق هم پرسه میزدیم. فشار انگشتانش را روی کمرم حس میکردم و در این لحظه غرق شده بودیم.
او با دقتی که انگار داشت جزئیاتِ صورتم را در ذهنش حک میکرد، به من خیره شده بود. همزمان با خواننده زمزمه کرد :
"Ben bir tek kadın sevdim, o da sensin, o da sensin."
لبخندی عمیق روی لبهایم نشست، اما در تضادی عجیب، اشک در چشمانم حلقه زد. در حالی که غرق در آن چشمانی بودم که تمامِ دنیایم در آنها خلاصه میشد، همزمان با خواننده زمزمه کردم :
"Ben bir tek adam sevdim, o da sensin, o da sensin."
برخلاف غمی که همیشه در مردمک چشمانش اسیر بود، لبخند زد. به لبهایش چشم دوختم و ریتم آهنگ در گوشهایم محو شد.
@yaz_beni
224
'پارت دویست و بیست و سوم'
غم را در صدای بماش میشنیدم و سنگینیِ بار روی دوشهایش را حس میکردم :
-از من خیلی عصبانیه.حق داره.گذاشتمش رفتم.فرار کردم رفتم.همهی مسئولیتها رو انداختم روی دوشش.به کارهای شرکت رسیدگی میکنه.از مامانم مراقبت میکنه.خیلی تنهاست،خیلی تنها.وقتی فادیمه ازش طلاق گرفت،نابود شد.توی شرایط روحیِ بدی تنهاش گذاشتم.خیلی در حقش بد کردم.اونقدر درگیر خودم شدم که به ایسو اصلاً فکر نکردم.براش برادری نکردم.با گذشت زمان نسبت بهم سرد و سردتر شد.اون اوایل هر روز بهم زنگ میزد.خیلی بهم اصرار میکرد که برگردم.همش میگفت داداش برگرد،تو توی ازمیر چیکار داری آخه،من اینجا بهت احتیاج دارم.اما بهش گوش ندادم.با گذشت زمان ازم عصبانی شد.حق داشت.حتی میدونی،این اواخر جواب تلفنم رو نمیده دیگه.بعد از دو، سه روز یه پیام میده میگه خوبم،مامان خوبه،بهم زنگ نزن.
به او نزدیکتر شدم و دستش را گرفتم. انگشت شستم را نوازش کنان روی پوست دستش کشیدم و به چشمانِ مغمومش خیره شدم :
-اوروچ تو نباید برای همه چیز خودت رو سرزنش کنی.ایسو بچه نیست که.ایسو یه آدم بالغه.تو نمیتونستی تا آخر عمرت کنارش بمونی.تو نمیتونی تا همیشه مسئولیت همهی آدمهای زندگیت رو به دوش بکشی.تو هم آدمی.تو هم برای خودت رنج و ناکامی داری.تو توی زندگیت همش به بقیه فکر کردی.چرا انقدر بابت همه چیز احساس گناه میکنی و خودت رو سرزنش میکنی؟نکن!
به چشمانم خیره شد و چیزی نگفت.
-تو هم ناراحت بودی.پنج سال پیش تو هم توی شرایط روحی خوبی نبودی.تو هم خیلی چیزا از دست داده بودی.تو توی ازمیر یه زندگی شاهانه نداشتی که.تو هم تنها بودی.خیلی تنها بودی...ایسو اومد پیشت؟برای یکبارم که شده اومد ازمیر تا تو رو ببینه؟
سری به نشانهی منفی تکان داد :
-نیومد اما همش بهم زنگ زد.
لبخند تلخی زدم :
-اما میتونست بیاد.به جای اینکه زنگ بزنه بهت اصرار کنه برگرد روستا،میتونست بیاد به دیدنت.میتونست بیاد ببینه داری اونجا چطوری زندگی میکنی.میتونست بیاد رنج و تنهاییت رو ببینه اما نیومد...نیازهای خودش رو دید اما نیازهای تو رو ندید.بعد از یه مدت هم ازت عصبانی شد.باهات بد رفتاری کرد.چرا؟یعنی نمیتونست حتی یکمم شده درکت کنه؟یعنی نمیتونست ببینه با چه چیزایی دست و پنجه نرم میکنی؟
نگاهش را از من دزدید :
-النی من برادر بزرگتر اونم.من در قبالش مسئولم.اون هیچ مسئولیتی نسبت به من نداره.اون نباید حواسش به من باشه که.من باید مراقبش میبودم.من باید حواسم بهش میبود.من نباید تنهاش میذاشتم...من اشتباه کردم.من درگیر مشکلات و دردهای خودم شدم.نمیتونم زمان رو برگردونم عقب و جبران کنم.من برادر خوبی برای ایسو نبودم!
او تمام بار جهان را یک تنه به دوش داشت و برای هر قصوری، تنها انگشت اتهام را به سمت خودش میگرفت. برای تمام آدمهایِ اطرافش دلسوزی میکرد، اما برای اشتباهات خودش، هیچ دادگاهی جز محکومیت نمیشناخت. گویی جهان سزاوار بخشش بود و تنها کسی که حقی برای گذشت نداشت، خودش بود.
سکوت کردم. دستش را به آرامی رها کردم و کمی از او فاصله گرفتم.
سکوت بینمان سنگینی میکرد. چشمانم را بی سبب حول محیط اطراف چرخاندم. دنبال چیزی بودم که حواسمان را از آن خاطراتِ کهنه و دردآگین پرت کند. کت چرمش را کنار گذاشتم و از روی زمین بلند شدم. دستی به لباسم کشیدم و شن و ماسهها را پاک کردم :
-چیز.اوروچ بیا برقصیم!
سرش را بلند کرد و به صورتم خیره شد. اخمی از سر تعجب کرد :
-چی؟برقصیم؟
لبخندی زدم و سری به نشانهی تأیید تکان دادم :
-اوهوم.بیا تانگو برقصیم.
از روی زمین بلند شد؛ دستی به لباسش کشید و شن و ماسههای چسبیده به شلوارش را تکاند :
-اما من تا حالا تانگو نرقصیدم.بلد نیستم.
نزدیکش شدم و دستهایش را گرفتم :
-من بهت یاد میدم.اصلاً سخت نیست.خیلی آسونه.اول با هم تمرین میکنیم بعد آهنگ میذارم و میرقصیم.
-باشه!
دست راستش را هدایت کردم و روی کمرم گذاشتم :
-این باید اینجا باشه.
دست چپم را روی شانهاش گذاشتم :
-دست منم باید اینجا باشه.
دست راستم را به سمتش دراز کردم :
-حالا این دستم رو بگیر.
دستم را محکم گرفت و لبخندی زد.
-خب این از این.بعدشم هماهنگ با ریتم آهنگی که میشنویم،حرکت میکنیم.قدمهامون رو جلو و عقب میبریم.اصلاً کاری نداره؛خیلی آسونه.
@yaz_beni
224
'پارت دویست و بیست و دوم'
بعد از مکث کوتاهی با لحنی غمزده گفت :
-اما در اصل چیزی به اسم فرار کردن از احساسات وجود نداره.چون نمیتونیم تا همیشه از احساساتمون فرار کنیم...مثلاً یه مکان هزار متری رو در نظر بگیر.یا اصلاً دو،سه هزار متری.فکر کن توی یه زمین خیلی بزرگ و چند هزار متری ایستادی و دور تا دورت دیواره.اون دیوارا احساساتتن.تو میدوئی تا از این دیوارا فرار کنی.از احساساتت فرار کنی.اما هر چقدر بدوئی فایدهای نداره که.در واقع فقط فکر میکنی داری فرار میکنی.یه جایی،یه زمانی،بالاخره به اون دیوارا برخورد میکنی.کوبیده میشی به اون دیوار...نمیشه از احساسات فرار کرد.اگه فرار کنی،درد میکشی.در واقع اون زمانی که به دیوار کوبیده بشی و با واقعیت مواجه بشی،خیلی دردت میگیره...فرار هیچوقت راه حل نیست!
اشک در چشمانم حلقه زد و به نشانهی تأیید حرفهایش سرم را تکان دادم.
نگاهش را از من دزدید :
-منم یه زمانی خواستم از احساساتم فرار کنم اما نشد.نتونستم...من همیشه چند تا حس مختلف رو با هم تجربه کردم.عذاب وجدان، عشق، ترس، خشم، گناه، تنهایی...احساسات خیلی متفاوتی رو به طور همزمان تجربه کردم.بعد خواستم حداقل از یکیشون فرار کنم.خواستم حداقل از یکی از این حسها فرار کنم اما نشد...نمیدونم چطور بگم.انگار وقتی وسط اون زمین چند هزار متری بودم،پاهام قفل کرد.انگار پاهام رو به زمین میخ کردن.نتونستم تکون بخورم.نتونستم بدوئم و برای مدت زمان کوتاهی هم که شده از اون احساسات چشمپوشی کنم.گیر افتادم اون وسط.هیچ کاری از دستم برنیومد.یعنی انگار وسط زمین ایستادم و فقط به دیوارای دورم نگاه کردم و عذاب کشیدم.یه همچین چیزی!
سرم را به طرف دیگری چرخاندم تا چهرهام را از دیدِ او پنهان کنم. شتابزده قطره اشکی که بر گونهام لغزیده بود را پس زدم و با اشکهایم مقابله کردم.
روی زمین جا به جا شد و سعی کرد فضایِ سنگین بینمان را عوض کند :
-خب بگذریم از اینا...بگو ببینم خاله امینهات چطوره؟تازه در مورد جشن نامزدی و سیلی حرف زدیم؛یاد امینه افتادم.پسرش چطوره؟خوبه؟بزرگ شد؟
دستی به بینیام کشیدم. به صورتش نگاه کردم و لبخندی مصنوعی زدم :
-خاله امینهام خوبه.پسرش هم خوبه.چیز.حاملهست.دو ماه دیگه بچهاش به دنیا میاد.
ابروهایش را از سر تعجب بالا انداخت و بعد، لبخندی زد :
-واقعاً؟خوشحال شدم.خدا حفظش کنه.امیدوارم صحیح و سالم به دنیا بیاد و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه...هنوز تو فورتونا زندگی میکنن نه؟
-اوهوم.اونجا زندگی میکنن.
بعد از مکث نسبتاً کوتاهی گفتم :
-چیز.سوجان هم سه سال پیش ازدواج کرد.الان آمریکا زندگی میکنه.شوهرش تو آمریکا جواهرفروشی داره.وقتی شوهرش برای سفر اومده بود کارادنیز با هم آشنا شدن...خاله امینه گاهی باهاش تلفنی حرف میزنه.اما مامانم اصلاً باهاش حرف نمیزنه.به خاطر کارای گذشتهاش نمیتونه ببخشتش.برای سوجان هم مهم نیست البته.هیچوقت از مامانم عذرخواهی نکرد.هیچوقت از اشتباهاتش واقعاً پشیمون نشد.الانم داره خیلی راحت زندگیش رو میکنه!
اوروچ، چند ثانیه با تعجب به من خیره شد :
-وای!سوجان رو ببین.تهش به اون چیزی که میخواست رسید پس.به پول و ثروت رسید.خوشبخت شد...
نفس عمیقی کشید. نگاهش را از من دزدید و به نقطهای نامعلوم خیره شد :
-زندگی خیلی عجیبه.آدم بدها هیچیشون نمیشه.هزارتا بدی میکنن و تهش خوشبخت میشن.خم به ابروشون نمیاد.همیشه به این موضوع که فکر میکنم مغزم سوت میکشه.چی میشه که بعضی از آدم بدها انقدر خوشبخت میشن؟چطوری خدا بدیهاشون رو فراموش میکنه؟تو بهم گفتی عدالت در نهایت برقرار میشه اما به نظر من نه!اینطور نیست.واقعیت اینه که عدالت همیشه برقرار نمیشه.خدا همیشه جزای آدم بدها رو نمیده!
-نمیدونم.شاید حق با تو باشه.اما من میخوام باور کنم که عدالتِ خدا در نهایت برقرار میشه و خدا خودش جزای آدمهای بد رو میده.من مطمئنم که خدا بدیهاشون رو فراموش نمیکنه!
سکوتی که چند دقیقهای بینمان برقرار شده بود را با سؤالش، شکست :
-تو میری روستا؟میری کوچاری؟
-میرم.هر چند ماه یکبار میرم.اما بابا و مامانم هر ماه میرن و چند روز عمارت میمونن.فادیمه هم همیشه باهاشون میره اما خب من نه.به خاطر بیمارستان فرصت نمیکنم زیاد برم و اونجا بمونم...تو چی؟تو اصلاً توی این پنج سال نرفتی فورتونا؟
چهرهاش رنگ غم گرفت و نگاهش را از من دزدید :
-رفتم.فکر کنم توی این پنج سال کلاً پنج یا شش بار رفتم روستا.رفتم ایسو و مامانم رو دیدم.در واقع نگران ایسو میشدم.هر چند ایسو زیاد خوب ازم استقبال نمیکرد.
اخمی از سر کنجکاوی کردم :
-چرا؟یعنی باهات خوب برخورد نمیکرد؟
@yaz_beni
224
'پارت دویست و بیست و یکم'
سرفهای کرد و سکوت را شکست. با لحن شیطنتآمیزی گفت :
-اما خب دستت درد نکنه.اون شب سیلی خیلی خوبی بهم زدی.به خاطر اینکه نامزد کردم بهم سیلی زدی!
سرم را به طرفش چرخاندم و چند ثانیه با بُهتزدگی به صورتش خیره شدم. اخمی کردم و با لحنی که سعی داشتم جدی و محکم باشد، گفتم :
-چی؟یه دقیقه یه دقیقه.من اون سیلی رو چون نامزد کردی بهت نزدم.فکر کردی انقدر برام مهم بودی که به خاطر نامزدیت،انرژیم رو حروم کنم و بهت سیلی بزنم؟نخیر!من اون سیلی رو بهت زدم تا یاد بگیری دکترها باید تحت هر شرایطی به مریضهاشون فکر کنن.باید به مریضهاشون اهمیت بدن.اون سیلی رو بهت زدم تا یاد بگیری به عنوان یه دکتر،باید اولویتت مریض باشه،نه وحشی بازی!
ابروهایش را بالا انداخت و شیطنت در چشمانش هیاهو کرد :
-تو خودت این حرفت رو باور میکنی؟من که باورم نمیشه تو به خاطر همچین دلیلی بهم سیلی زده باشی.
نفسم را با حرص بیرون دادم و با غیظ و تحکم گفتم :
-اوروچ!دارم واقعیت رو میگم!
خندهای که در گلویش میپیچید را کنترل کرد و با همان لحن شیطنتآمیزش گفت :
-باشه باشه.اما باید بگم که واقعاً سیلی خیلی بدی بود.دستت خیلی سنگینه.رسماً صورتم میسوخت.بعد از پنج سال هنوز نمیتونم فراموشش کنم.
چشم غرهای رفتم و لبخند غرورآمیزی زدم :
-دستم درد نکنه!کار خیلی خوبی کردم.برگردم عقب بازم بهت سیلی میزنم.
بی صدا خندید و سری تکان داد :
-یعنی...آره.دستت درد نکنه خانم دکتر!
ذهنم، تمام سمومِ آن خاطرات را یکجا بالا میآورد. زبانم یاریام میکرد و من، بیمحابا در میان کوچه پس کوچههای گذشته و آن احساسات غریب، پرسه میزدم. دوست داشتم تمام آن ناگفتهها را برایش برونریزی کنم.
نگاهم را از او دزدیدم و دوباره غم در صدایم نشست :
-بعد از اون شب دیگه در موردت خیالبافی نکردم..فهمیدم اون حس هر حسی که هست با هر اسمی باید جلوش رو بگیرم..نباید به تو فکر کنم..نباید بذارم اون حس توی وجودم موندگار بشه..نباید اجازه بدم اون حس توی وجودم خونه کنه..اما یعنی..خیلی سخت بود..بهم گفتی کمکم میکنی مامانم رو پیدا کنم..اینکه بهم توجه میکردی..بهم اهمیت میدادی..خیلی اذیتم میکرد..کارو برام سخت میکرد..حالم از خودم بهم میخورد..حالم از خودم بهم میخورد وقتی میدیدم به یه آدمی که نامزد داره،فکر میکنم..با تموم وجودم میجنگیدم تا حتی از گوشهی ذهنمم رد نشی!
زانوهایش را در آغوش گرفته بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. شک نداشتم که در این سکوتِ سنگیناش، دفترهای خاکگرفتهی گذشته را ورق میزد.
-بدون اینکه متوجه باشم داره چه اتفاقی برام میوفته،عاشقت شدم..عشقت توی وجودم ریشه میکرد و من مثل احمقا فکر میکردم میتونم جلوی این حس رو بگیرم..فکر میکردم میتونم از احساساتم فرار کنم..درست موقعی که به خودم و به همه میگفتم نباید عاشق مردی بشم که نامزد داره،عاشقت بودم..درست موقعی که میگفتم نه من عاشق اوروچ نیستم،عاشقت بودم..من اون موقع میدونستم که تسلیم احساساتم میشم..یعنی میدونستم که احساساتم تهش شکستم میده..از احساساتم میترسیدم..برای همین خواستم ازت دور بشم و برم..برای همین برگشتم یونان و خواستم برم آمریکا..دلیل اصلیم برای رفتن به آمریکا،فرار کردن از تو بود..خواستم از احساساتم فرار کنم..اما خب نشد..از پس فرار کردن بر نیومدم..نتونستم از هیچی فرار کنم!
به صورتش خیره شدم. سنگینیِ نگاهم را حس کرد و به سمتم برگشت. در آن لحظه، چشمانمان بینیاز از هر کلامی، داشتند با هم حرف میزدند.
نفس عمیقی کشیدم و تمام تلاشم را کردم با بغضی که گلویم را میفشرد، مبارزه کنم :
-توی این پنج سال در مورد خودم یه چیزی کشف کردم..نگو من واقعاً میتونستم با احساساتم بجنگم..نگو من واقعاً میتونستم احساساتم رو شکست بدم و مغلوبش نشم..نگو من واقعاً توی کنترل کردن احساساتم خیلی خوب بودم..نگو من خیلی خوب فرار کردن رو بلدم..خیلی خوب فرار میکنم..خیلی خوب از احساسات واقعیم فرار میکنم..خیلی خوب به یه مشت احساس دروغین پناه میبرم..من فرار کردن رو خیلی خوب بلدم!
لبخند تلخی زد؛ شاید به تلخی یک زهر :
-به نظر منم خیلی خوب فرار میکنی!
@yaz_beni
224
'پارت دویست و بیستم'
لبخندم را پنهان کردم و با لحن شیطنت آمیزی گفتم :
-خب من وقتی تو رو برای اولین بار دیدم،هیچ حس عجیبی بهم دست نداد.یعنی یه دکتری بودی که از آمبولانس پیاده شدی دیگه.با دیدنت هیچ حسی بهم دست نداد.خیلی معمولی بودی.
چشمهایش را ریز کرد؛ اخمی کرد و پوست پیشانیاش با خطوطی عمیق و مضحک در هم کشیده شد. لبهایش را با حرص به هم فشرد و چهرهاش در نظرم به خندهدارترین شکلِ ممکن درآمد :
-نه بابا؟معمولی بودم؟من؟من معمولی بودم؟تو توی کل زندگیت به خوشتیپیِ من آدم دیدی؟
لبخند شیطنتآمیزی زدم :
-اوروچ انقدر خودشیفته نباش.و اینکه آره دیدم.پسرای یونانی خیلی خوشتیپ بودن!
پلکهایش را با حرص روی هم فشرد و بعد، سرش را به گوشهای کج کرد :
-النی!
شانههایم را بالا انداختم و شاید چشمانم از شیطنت برق زد :
-باشه!حسودی نکن.تو هم بد نیستی.یعنی باشه شاید به پای پسرای یونانی نرسی اما خب چیز بدی هم نیستی.یعنی...خوبی؛خوشتیپی آقای دکتر!
نفسش را با عصبانیتی که چهرهاش را مضحک کرده بود، بیرون داد و زمزمه کرد :
-گور بابای پسرای یونانی!
دستم را روی دهانم گذاشتم و بی صدا خندیدم.
پس از گذر ثانیههای کوتاهی؛ چراغِ شیطنتم خاموش شد. عشق با غمی غریب در چشمانم تلفیق شد و به صورتش خیره شدم :
-اون شبی که توی درمانگاه پیش بابام موندم.اون شب بهم کلید دادی.گفتی من رفتم درو پشت سرم قفل کن.اون لحظه خیلی عجیب بود.یه حس عجیبی بهم دست داد...من توی زندگیم نتونستم خیلی خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن رو درک کنم و بفهمم.ملینا و گریگوری بیشتر از اینکه زن و شوهر باشن،شبیه دوتا همکار بودن.من بینشون هیچ محبت و عشقی نمیدیدم.یا اون توجهای که یه بچه نیاز داره از پدر و مادرش ببینه رو نمیدیدم...اون شب،اون کارِ تو...یعنی ببین برای هر کی تعریف کنی بهت میخنده میدونم.بگی پسره بهم کلید داد گفت درو پشت سرم قفل کن و من یه حس عجیبی بهم دست داد و ازش خوشم اومد...یعنی اینو بگی قطعاً مسخرهات میکنن میدونم.اما اون شب،اون کارِ تو باعث شد یه حس عجیب و ناآشنایی بهم دست بده.حس کردم برای اولین بار یه نفر داره واقعاً بهم اهمیت میده...میفهمی چی میگم؟
چشمهایش به آرامی صورتم را جستجو کرد و لبخند محوی زد :
-میفهمم!
نگاهم را به دانههای شن دوختم و خاطرات، در هجومی ناگهانی، در ذهنم چرخیدند. در آن لحظه، تمنایی عجیب برای عریان کردن روحم در من بیدار شد. دلم میخواست حصار گذشته را فرو بریزم و تمام آنچه بودم و از سر گذرانده بودم را بیپرده برای او روایت کنم.
-تو اومدی بهم گفتی در موردم تحقیق کردی.من هر بار بیشتر متعجب میشدم.این حس هی عجیب و عجیبتر میشد.حس میکردم به من اهمیت میدی.وقتی برات تعریف کردم که بهجت و چتین میخواستن منو بکشن و خیلی ترسیدم،منو بغل کردی.بهم گفتی گریه نکن.بهم اهمیت میدادی.به حرفهام گوش میدادی.برام توضیح دادی حلالیت طلبیدن یعنی چی.من تحت تأثیر همهی اینا قرار میگرفتم...منو بردی پانسیون مامانم.گفتی خشکش کن بهش غذا بده.من برات مهم بودم.دوست نداشتی مریض بشم.به سلامتیم اهمیت میدادی.اینکه کسی به من اهمیت بده،خیلی عجیب بود.اینکه کسی اینطوری بهم توجه کنه برام خیلی عجیب بود.در موردت خیالبافی کردم.نمیدونستم عشق چیه،دوست داشتن چیه،دوست داشته شدن چیه اما در موردت خیالبافی کردم.نمیدونستم اینکه در مورد کسی خیالبافی کنی دقیقاً یعنی چی...تا اینکه جشن نامزدیت رو دیدم!
چند ثانیه مکث کردم و اشک بی اختیار در چشمانم حلقه زد :
-اون لحظه..وقتی ایسو گفت آقای داماد کجاست و تو...تو اومدی..اون لحظه..میدونی چه حسی بهم دست داد؟
سرم را به طرفش چرخاندم و به چشمانش خیره شدم؛ چشمانی که من را با رنج نگاه میکردند :
-چطور بگم..تو تا حالا گم شدی؟منظورم اینکه تا حالا با مامان و بابات رفتی بیرون یهو دستت رو ول کنن و گم بشی؟
سری به نشانهی منفی تکان داد و با صدایی گرفته و آرام گفت :
-نه!تا حالا گم نشدم.
-من یکبار گم شدم.هشت سالم بود.با ملینا رفته بودیم بازار.گوشیش زنگ خورد و دستم رو ول کرد.من یه پالتوی قرمز دیدم.توجهام بهش جلب شد.پشت ویترین مغازه ایستادم.خیلی پالتوی قشنگی بود.وقتی سرم رو برگردوندم ملینا نبود.کنارم نبود.اون قدر ترسیدم که...خیلی شلوغ بود.کلی آدم اونجا بودن.بین شلوغی راه میرفتم و گریه میکردم.نمیتونستم ملینا رو پیدا کنم.خیلی ترسیده بودم.خیلی حس بدی بود.خیلی خیلی حس بدی بود...
نگاهم را از او دزدیدم و تمام تلاشم را کردم تا این بغض سنگینی که در گلویم اسیر بود، نشکند :
-شب نامزدیت دقیقاً همین حس بهم دست داد...انگار گم شدم.یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد!
سکوت کردم و غمِ آن شب، دوباره در رگهایم جاری شد؛ با همان طعم تلخ و همان احساسات بیگانهای که از درکشان عاجز بودم.
@yaz_beni
224
'پارت دویست و نوزدهم'
گوشی را از دستش گرفتم و با لبخند عمیقی که بر لب داشتم، به عکسهایمان خیره شدم :
-خیلی عکسهای قشنگی شد!
در حالی که نگاه نافذش به صورت من خیره بود، گفت :
-همینطوره!
گوشیاش را کنار گذاشتم و به صورتش نگاه کردم :
-چیز.بیا دراز بکشیم به ستارهها نگاه کنیم.
لبخندی زد و سری تکان داد :
-باشه.
اوروچ روی شن و ماسهها دراز کشید. برای اینکه سرش مستقیماً با ماسهها تماس نداشته باشد، دست چپش را بالش کرد و زیر سرش برد. به چهرهی من خیره شد و دست راستش را به سمت فضای خالیِ کنارش دراز کرد :
-بیا!
بدون لحظهای تردید، در کنارش دراز کشیدم و سرم را روی سینهاش گذاشتم. فوراً دست راستش دور تنم حلقه شد و من را به آغوشش قفل کرد. به او چسبیده بودم و گرمایِ تنش را با تمام وجود حس میکردم.
-چیز.بذار کتم رو بندازم روت.
بیاختیار لبخندی کنج لبم نشست و چیزی نگفتم.
اندکی نیمخیز شد؛ حرکتی که باعث شد برای لحظهای از گرمایِ تنش فاصله بگیرم. کت چرماش را از کنارش برداشت. در آغوشش کمی جا به جا شدم و با دقتی وسواسگونه، کت را روی کمرم کشید و آن را تا روی زانوهایم مرتب کرد.
دستش را دوباره دور تنم قفل کرد و به آغوشش چسبیدم. هر دو در سکوت عمیق و پر از معنای شب غرق شده بودیم. سرم روی سینهاش بود و به صدای ضربان قلبش گوش میدادم؛ قلبی که ریتم حیات و معنای تمام زندگیِ من بود.
نگاهم را به سقف بیکران آسمان دوختم؛ سقفِ سیاهپوشی که با هزاران الماس کوچک آراسته شده بود. ستارهها در این تاریکیِ عمیق، بیوقفه چشمک میزدند. انگار زمان متوقف شده بود و ما، دو نقطهی کوچک روی شنهای ساحل، زیر چتر ستارهها گم شده بودیم.
-اوروچ!تو وقتی بچه بودی ستارهای داشتی؟مثلاً به آسمون نگاه میکردی و با خودت میگفتی این ستاره برای منه؟
-نه ستارهای نداشتم.هیچوقت نشد به یه ستاره نگاه کنم و بگم این مال منه.اما خب با ستارهها صحبت میکردم.
-با همهی ستارهها صحبت میکردی؟
-اوهوم!
-چی بهشون میگفتی؟
صدایش آرامتر و بمتر شده بود :
-در مورد بابام باهاشون صحبت میکردم.ازشون میپرسیدم شما میتونین بابام رو ببینین؟آخه مامانبزرگم به من میگه بابام دیگه تو آسموناست...بهشون میگفتم اگه میتونین بابام رو ببینین بهش بگین خیلی دلم براش تنگ شده.حتی یه شب دیوونه شده بودم؛گریه میکردم به ستارهها میگفتم بابام رو بهم پس بدین...همش در مورد بابام باهاشون صحبت کردم.حس میکردم ستارهها چندتا آدمن که دارن توی آسمون زندگی میکنن و با بابام در ارتباطن.یعنی...بچه بودم دیگه.چیزای چرت و پرتی میگفتم.
بغضی سنگین در گلویم نشست.
انگشتانش با ظرافت میان تارهای مویم حرکت میکرد. نوازشهای آرام و بیوقفه او می توانست تمام اضطرابهای باقیمانده در بدنم را آرام کند.
-تو چی؟تو ستاره داشتی؟
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم؛ نفسی که از اعماقِ غمهایم بیرون میآمد :
-اوهوم.من یه ستاره داشتم.ستارهی من یه ستارهی خیلی کوچولو بود که از بقیهی ستارهها دور بود.خیلی دور بود.انگار همه تنهاش گذاشته بودن.چون خیلی تنها و بیکس به نظر میرسید،انتخابش کردم.انتخابش کردم تا احساس تنهایی نکنه.با دیدنش یاد خودم میوفتادم.منم مثل اون تنها بودم.هر شب باهاش صحبت میکردم تا دیگه نه اون تنها باشه نه من...اسمش رو گذاشته بودم "آلکسیا".یعنی نجات دهنده.یعنی کسی که به بقیه کمک میکنه...میدونی؛من همیشه دوست داشتم دکتر بشم.اما وقتی فهمیدم ملینا مادر واقعیم نیست دچار یه بحران هویت شدم.داشتم فکر میکردم اگه ملینا نبود،اگه با ملینا بزرگ نمیشدم،اگه با مامان و بابای واقعی خودم،اگه با اسمه و عادل بزرگ میشدم،بازم دوست داشتم دکتر بشم؟اونجا بود که آلکسیا رو به یاد آوردم.فهمیدم که چرا با اون سن کمم همچین اسمی برای ستارهام گذاشته بودم.فهمیدم من همیشه دوست داشتم نجات دهنده باشم.دوست داشتم به بقیه کمک کنم.فهمیدم که من در هر صورت دکتر میشدم.فهمیدم اشتباه نکردم و مسیرم اشتباه نیست!
بوسهای عمیق و آرام روی موهایم نشاند :
-تو واقعاً نجات دهندهای!
لبخندی روی لبهایم نشست.
-النی!
-بله!
-تو اولین باری که منو دیدی چه حسی بهت دست داد؟مثلاً من وقتی از آمبولانس پیاده شدم و تو رو برای اولین بار دیدم،یه حس عجیبی بهم دست داد.یه حس خیلی عجیبی بود.حسی که برام تازگی داشت.ناآشنا بود.جدید بود،خیلی جدید...توی چشمهات یه چیزی بود.یه چیزی که منو توی خودش گم میکرد.
درست در همین لحظه، شیطنت و بازیگوشی، مثل جرقهای ناگهانی در رگهایم دوید. سرم را از روی سینهاش بلند کردم. از آغوشش جدا شدم و روی شنها نشستم. اوروچ هم با حرکتی کُند، دستش را که تکیهگاه سرش بود رها کرد و رو به روی من، نشست.
@yaz_beni
