~Yaz beni~
رفتن به کانال در Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
212
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
210
'پارت دویست و سی و دوم'
خیابانها شلوغ بودند. ترافیکِ استانبول ساعت نمیشناخت؛ انگار شهر در زنجیرهی ابدیِ ماشینها اسیر شده بود. نور چراغهای ماشین روبهرویی، گاه و بیگاه روی صورت من و اوروچ میافتاد. بیرون از شیشهها، هیاهویِ کرکنندهی بوقها و همهمهی شهری بود که هرگز نمیخوابید، اما داخلِ ماشین، سکوت سنگینی حکمفرما بود.
ناگهان چیزی در مغزم پژواک شد :
"تو به زنِ من نمیتونی نگاه کنی."
تک سرفهای کردم و سرم را به طرف اوروچ که تمام حواسش به جاده بود، چرخاندم :
-چیز.تو امشب منو زنم خطاب کردی؟چرا؟من که زنت نیستم.من دوستدخترتم!
اخمی کرد و زیرچشمی نگاهی به من انداخت :
-توی فرهنگ لغت ما دوستدختر معنیای نداره.یه مرد به زنی که دوستش داره نمیگه دوستدختر.دوستدختر چیه،اون دیگه زنته،همسرته.این کلمههای دوستدختر دوستپسر برای بچه سوسولاست.یه مرد به زنی که دوستش داره میگه زنم،میگه همسرم!
لبهایم را روی هم فشردم و خندهام را در گلو ساکت کردم :
-باز شروع شد.باز تفاوتهای بین یه مرد واقعی و یه بچه سوسول شروع شد.باشه اوروچ فهمیدیم؛تو خیلی مردی!مــرد!حتی با یدونه "ر" هم نه،با سه تا "ر".مــرررد!
سعی داشت جدی به نظر برسد اما نتوانست مقاومت کند و لبخندی بی اختیار روی لبانش نشست.
همانطوری که زیر چشمی نگاهم میکرد، با لحن شیطنتآمیزی گفت :
-در ضمن،تو بالاخره زنم میشی دیگه.باهم ازدواج میکنیم!
ابروهایم را بالا انداختم و با لحن شیطنتآمیزی گفتم :
-کی گفته؟منتظر باش تا باهات ازدواج کنم.من بهت جواب بله نمیدم.باهات ازدواج نمیکنم!
اخمی کرد و خطوط چهرهاش را با میمیکی مضحک در هم کشید :
-الله الله!چرا اونوقت؟خوشتیپ نیستم که هستم.قدم بلند نیست که هست.دکتر نیستم که هستم.جراح نیستم که هستم.وضع مالیم خوب نیست که هست.خونه ندارم که دارم.ماشین ندارم که دارم.آشپزی کردن بلد نیستم که هستم.خوش اخلاق و مهربون نیستم که...
حرفش را قطع کردم :
-یه دقیقه یه دقیقه.تو خوش اخلاق و مهربونی؟
سینهاش را جلو داد و با اعتماد به نفس گفت :
-آره!
سرم را چندباری تکان دادم :
-آره آره خیلی خوش اخلاقی.من بودم یک ساعت پیش داشتم دو نفر رو کتک میزدم.
-اون که آره تو بودی.من کتکشون میزدم سریع از جاشون بلند میشدن.تو اون عوضی رو یک طوری کتک زدی که نمیتونست تکون بخوره.ناکاوتش کردی.
چشم غرهای رفتم.
-در ضمن اون ربطی به خوش اخلاق بودن یا نبودن نداره.یه زری زدن جوابش رو گرفتن.من در حالت عادی آدم خوش اخلاقیام.
با لحن تمسخرآمیزی گفتم :
-آره آره قطعاً همینطوره!خیلی خوش اخلاقی.خیلی مهربونی!
بادی به غبغب انداخت و لحنش شیطنتآمیز شد :
-آره النی کوچاری!خیلی از دخترا آرزوشونه با اوروچ فورتونا ازدواج کنن.به نظرم قدرش رو بدون و از فرصتی که اومده سراغت،درست استفاده کن!
سرم را به گوشهای کج کردم و با غیظ به صورتش زل زدم :
-اون دخترا خیلی غلط میکنن آرزوشون این باشه که با اوروچ فورتونا ازدواج کنن!اگه آرزوشون ازدواج با اوروچ فورتونا باشه،کابوسشون هم النی کوچاری میشه!
برای لحظهای سرش را به طرفم چرخاند و بی صدا خندید :
-چی؟ببین ببین چی میگه.اونوقت به من میگه وحشی!
چشم غرهای رفتم و بعد، سرم را به سمت شیشه چرخاندم.
ماشین را جلوی خانهام نگه داشت.
به صورتش خیره شدم و لبخندی زدم :
-خیلی شب قشنگی بود!
-همینطوره!
-البته اگه بخش دعوا و کتک کاری رو فاکتور بگیریم.و مهمتر از همه،خانم مدیر رو فاکتور بگیریم.
لبخندی زد و چیزی نگفت.
-اوروچ!به نظرم ما چیز کنیم.سر فرصت با هم بریم ازمیر.
اخمی از سر تعجب کرد :
-ازمیر؟چرا؟
-با خانم مدیر یه کار خصوصی دارم.میخوام بشینم باهاش حرف بزنم.
خندید و برق شیطنت در چشمانش نشست :
-حرف بزنی؟مطمئنی فقط حرف میزنی یا به کارهای دیگهای هم ختم میشه؟
شانههایم را بالا انداختم :
-نمیدونم!ممکنه به کارهای دیگهای هم ختم بشه اما خب در حالت عادی من مخالف خشونتم.
-آره آره قطعاً همینطوره!تو اصلاً اهل خشونت و کتک کاری نیستی.
چشم غرهای رفتم و لبخندی بی اختیار روی لبانم نشست.
کیفم را گرفتم و به صورتش خیره شدم :
-مراقب خودت باش!رسیدی خونه بهم پیام بده.
لبخندی زد :
-باشه!تو هم مراقب خودت باش.
دلم طاقت نیاورد. آرام به سویش خم شدم و لبهایم را روی کبودیِ گونهاش گذاشتم و آرام بوسیدم :
-شب بخیر سوگیلیم (عشقم)!
اخمی از سر تعجب کرد. بعد از مکثی کوتاه، لبخندی زد و گفت :
-شب بخیر سوگیلیم!
اخمی کردم و پیشانیام را با گیجی خاراندم :
-یه دقیقه.چیز؛این خیلی یه طوری شد نه؟
سرش را به گوشهای کج کرد :
-یعنی...
-به نظرم ما با همون آقای دکتر و خانم دکتر ادامه بدیم.
لبخندی زد و سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
-باشه پس.شب بخیر آقای دکتر!
لبخندش عمیق شد و با عشقی ستایشآمیز، صورتم را نظر گذراند :
-شب بخیر خانم دکتر!
@yaz_beni
210
'پارت دویست و سی و یکم'
لبخندم عمیقتر شد.
چشمانش را به لبهایم دوخت و با لحن شیطنت آمیزی گفت :
-الان موقعیت خوبی نیست برای اینکه ببوسمت نه؟
گاز استریل را از روی زخم کنجِ لبش برداشتم و با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-اوروچ!الان وقت این حرف...
فاصلهی بینمان را به صفر رساند و لبهایش را به لبهایم چسباند و بوسهای آرام زد. چشمانم را بستم؛ کلمات در گلویم خشک شدند و ضربان قلبم بالا رفت. لبهایش به لبهایم چسبیده بود و چند ثانیه در همان وضعیت ماندیم. لب بالایش را به آرامی روی لب پایینم کشید. مکثی کرد و لب پایینم را میان لبهایش به بازی گرفت. میبوسید و رها میکرد. دوباره میبوسید و رها میکرد. نمیدانم چند بار این کار را تکرار کرد. فقط میدانستم که دستهایم سست شده بود. گاز استریل از میانِ انگشتانم سر خورد و روی صندلی افتاد. دستم، بیاراده در موهایش فرو رفت. قلبم دیوانهوار در سینهام میکوبید و گرمایی که از لبهایش به من منتقل میشد، سراسر تنم را میسوزاند. لبهایم را برای لحظهای رها کرد. دستش را بالا آورد و روی گردنم گذاشت. سرش را کج کرد و این بار، با جنونی فروخورده، بوسهای عمیق را آغاز کرد. در این بوسه همراهی اش میکردم و تحت تأثیر عشق، خودم را گم کرده بودم.
میتوانستم طعم گس و شیمیاییِ بتادین و فلزیِ خون را در دهانم حس کنم. سرم را عقب کشیدم و پلکهایم را با کلافگی روی هم فشردم :
-اوروچ چیکار میکنی؟بتادین رفت توی دهنم.خودت میگی موقعیت خوبی نیست خودت هم میبوسی.همهی بتادین گوشهی لبت رفت توی دهن من!الله الله یـا!
دستهایش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلندی خندید.
در بطری آب را باز کردم و جرعهای آب نوشیدم. با لحن غیظآلودی گفتم :
-نخند!
سرفهای کرد تا بتواند خندهاش را مهار کند اما بی فایده بود. صدایش از فرط شیطنت و خندهای که در گلویش حبس بود، می لرزید :
-ببخشید!نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.ببخشید؛اما خب تقصیر خودته.میتونستی همراهی نکنی.چون همراهی کردی بتادین رفت توی دهنت!
لبهایم را روی هم فشردم تا جلوی خندهام را بگیرم.
چشم غرهای رفتم :
-بی تربیت!
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با صدای بلندی خندیدم. حال، هر دو میخندیدیم و صدای خندههایمان، سکوت را برهم میزد.
-باورم نمیشه رسماً بتادین خوردم.
با لحن شیطنتآمیزی گفت :
-اشکال نداره دهنت ضدعفونی شد.
مشتی به بازویش کوبیدم و بی صدا خندیدم :
-اوروچ ساکت شو!پررو بازی در نیار!
با لحن شیطنت آمیزی گفت :
-باشه ساکت میشم.
انگشت اشاره و شستش را به هم چسباند و آرام روی لبهایش گذاشت و حرکت بستن زیپ را روی دهانش تقلید کرد.
پماد آنتیبیوتیک را به دست گرفتم :
-بیا برات پماد بزنم.
با کمی پمادِ آنتیبیوتیک، ناحیهی زخم کنار ابرویش را پوشاندم و بعد، چسب کوچک استری استریپ را روی زخمش چسباندم.
دستکشهایم را درآوردم. وقتی داشتم وسایل پانسمان را جمع میکردم، توجهام به تیوب کرم ترمیمکنندهای که در جعبه بود، جلب شد :
-این چیه؟برای این خریدی که اسکار بخیهات نمونه؟کار خوبی کردی!
سری به نشانهی منفی تکان داد :
-نه!اینو برای تو خریدم.چیز.مثل اینکه وقتی بهت حمله پانیک دست داد،برای اینکه بتونی نفس بکشی به گردنت چنگ زدی.روی گردنت رد ناخونات مونده.زخم شده.چیز کن.این کرم رو بزن،زودتر خوب بشه.
دست راستم بیاختیار بالا رفت. پوست گردنم را لمس کردم. سوزشی خفیف داشتم که تا آن لحظه متوجهاش نشده بودم :
-من اصلاً متوجه نشدم!
جعبهی کرم ترمیمکننده را از دستم گرفت :
-چیز بیا من الان برات کرم بزنم.
-باشه!
موهایم را کنار زدم و سرم را کج کردم. در سکوت سنگینِ داخل ماشین، حضورش به من نزدیکتر شد. نگاهم را به شیشهی جلوی ماشین دوخته بودم. کرم را روی سرانگشتانش ریخت و با احتیاط، روی رد زخمهایِ کوچک گردنم کشید. حرکت انگشتانش آرام، دایرهوار و به شدت متمرکز بود. تضاد خنکایِ کرم و گرمایِ سرانگشتانش روی پوست گردنم، لرزهای به جانم انداخت. ضربان قلبم بیدلیل بالا رفت.
وقتی دستش را عقب کشید، آب دهانم را به سختی قورت دادم و نفس نسبتاً عمیقی کشیدم. زیر لب تشکری کردم. جعبهی کرم را به سمتم گرفت. از دستش گرفتم و داخل کیفم گذاشتم.
همزمان با روشن کردن ماشین گفت :
-چیز کن.شکلاتت رو بخور.
لبخندی زدم و سری تکان دادم :
-باشه!
@yaz_beni
210
'پارت دویست و سی ام'
-النی چرا الان به این چیزا فکر میکنی؟خودت رو ناراحت نکن.ببین من خوبم.به این چیزا فکر نکن.گذشت.من الان خوبم.تو الان کنارمی.تو زخمم رو پانسمان میکنی.چیزی که مهمه زمانِ حاله.مهم اینکه ما الان کنار همدیگهایم!
چند ثانیه سکوت کردم. دستی به صورتم کشیدم و با لحنی که سعی میکردم عصبی و جدی باشد، گفتم :
-من بهت گفتم آروم باش.گفتم بیا بریم.برای چی حرف گوش ندادی؟برای چی دعوا کردی؟حال و روزت رو ببین.میتونست اتفاق بدتری برات بیوفته.
نفسش را با غیظ بیرون داد و صدایش آن قدر سرد، جدی و محکم بود که خون در رگهایم یخ زد :
-نشنیدی چی گفتن؟اگه تو اونجا نبودی میکشتمشون.بدون اینکه ککم بگزه میکشتمشون.حتی از اینکه نکشتمشون اونقدر پشیمونم که.از اینکه اونجا ولشون کردم و گذاشتم زنده بمونن خیلی پشیمونم.باید میمردن.
-اوروچ!تو قاتل نیستی.
نگاهش را از من دزدید و خشم، دوباره به چهرهاش نقش و نگار داد :
-میتونم قاتل بشم!ببین واقعاً دارم خیلی سخت جلوی خودم رو میگیرم.بیا در مورد این موضوع صحبت نکنیم.بهش که فکر میکنم دیوونه میشم...چطوری کسی میتونه همچین چیزی در مورد تو بگه؟چطوری؟من واقعاً...واقعاً بهش فکر که میکنم دیوونه میشم.تجاوز فقط با لمسِ کسی اتفاق نمیوفته.یه نگاه ناپاک هم تجاوز محسوب میشه...واقعاً دارم عقلم رو از دست میدم.خیلی سخت جلوی خودم رو گرفتم تا نکشمشون.به این فکر میکنم که چطوری داشتن نگاهت میکردن،دیوونه میشم.اگه تو اونجا نبودی،میکشتمشون.فقط ترسیدم که توی این ماجرا تو آسیب ببینی.اگه تو اونجا نبودی و مطمئن میشدم که پای تو هیچجوره گیر نیست،بدون اینکه ککم بگزه میکشتمشون!
خشم نهفته در چشمانش، آن جدیت مطلق و لحن سرد و بیتفاوتش، وحشتی عجیب به جانم میانداخت.
نگاهم را به نقطهای نامعلوم دوختم و تن صدایم را پایین آوردم :
-از زندگی کردن توی همچین دنیایی متنفرم.دنیایی که همیشه به زنها ظلم میکنه.ما زنها هیچکجا آرامش نداریم.باید حواسمون باشه چه ساعتی بیرون میریم.کجا میریم.چیکار میکنیم.باید حواسمون به همهی این چیزا باشه.نباید تنهایی بریم جاهای خلوت.نباید دیروقت بریم بیرون.همش باید نگران باشیم.انگار همش یه چیزی تهدیدمون میکنه.از همچین مردهایی متنفرم.مردهایی که دنیا رو برامون ناامن و خطرناک میکنن...ببین،من امشب حتی تنها هم نبودم.تو کنارم بودی.با وجود تو بازم به خودشون اجازه دادن اون حرفها رو بزنن.بازم بهمون نزدیک شدن.با وجود تو،بازم جسارت کردن اون حرفها رو بزنن.این خیلی ترسناکه.بهش که فکر میکنم دیوونه میشم.این آدمها روز به روز خطرناکتر میشن.زندگی رو برای ما زنها سختتر میکنن.زندگی رو برامون جهنم میکنن!
دستم را گرفت و با لحنی مطمئن گفت :
-تا وقتی من کنارتم هیچکس نمیتونه بهت آسیبی بزنه.بمیرمم نمیذارم تو آسیبی ببینی.اجازه نمیدم اتفاق بدی برات بیوفته.همیشه کنارتم.مراقبتم!
لبخندی بی رمق زدم و سری تکان دادم.
سرم نرمال سالین را به دست گرفتم :
-چیز.بیا زخم کنار لبت رو تمیز کنم،بعدم ضدعفونیش کنم.
سنگینیِ نگاهش را روی صورتم حس میکردم :
-تو امشب جونم رو نجات دادی.اگه تو نبودی،اون چاقو میخورد بهم.تو جونم رو نجات دادی...مثل پنج سال پیش...مثل گذشتهها...تو همش جون منو نجات میدی!
سرم را به طرفش چرخاندم. با رنج به چشمانش خیره شدم و چیزی نگفتم.
-اگه بلایی سر من میومد چیکار میکردی؟
بدون ذرهای شک و تردید گفتم :
-میمردم!
مکث کردم و صدایم لرزید :
-اگه بلایی سرت بیاد،اگه اتفاق بدی برات بیوفته من میمیرم!
چند ثانیه با ناباوری به من خیره شد و بعد، لبخندی تلخ زد :
-تا به امروز کسی من رو انقدر دوست نداشت!
اشک در چشمانم حلقه زد و سرم را پایین انداختم.
گاز استریل را به سرم نرمال سالین آغشته کردم و خودم را به او نزدیکتر کردم. خون خشکشدهی کنار لبش را پاک کردم. لبههای زخم باز بود و بعد از پاک کردن رد خون، خون سرخ و تازهای از میان بافتها بیرون میزد.
گاز استریل را به بتادین آغشته کردم و روی زخم کنار لبش گذاشتم. چشمانم را به چشمانش دوختم. چشمانش میخندید و نگاهش بین چشمان و لبانم در رفت و آمد بود.
اخمی کردم :
-چی؟
لبخند زد :
-چی چی؟
بی اختیار من هم لبخندی زدم :
-برای چی اونطوری نگاه میکنی؟
-نمیدونم.شاید دارم حیرونت میشم!
@yaz_beni
210
'پارت دویست و بیست و نهم'
سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و از ماشین پیاده شد.
پاهایم را از فرط اضطراب تکان میدادم. دهانم کاملاً خشک بود. چنگی به موهایم زدم و سرم را به پشتیِ صندلی تکیه دادم. معدهام میسوخت و حالت تهوع داشتم. این چه داستانی بود؟ زخم را معشوق میخورد و درد را عاشق میکشید.
با باز شدنِ در ماشین به خودم آمدم و سرم را به طرف اوروچ چرخاندم. کیسهی پارچهایِ وسایل پانسمان را روی کنسول گذاشت و شکلات و بطری کوچک آب را به سمتم گرفت :
-بگیر.اول اینارو بخور بعداً بخیه بزن.
اخمی کردم :
-اینا چیه؟
-شکلات و آب.
-اوروچ!من کورم؟خودم دارم میبینم که شکلات و آبه.منظورم اینکه برای چی اینارو خریدی؟
-چیز؛خیلی ترسیدی.رنگ و روت پریده.گفتم شاید یه چیز شیرین بخوری حالت بهتر بشه.
او در این شرایط هم نگرانِ حال من بود. به چشمانش خیره شدم؛ آن دو چشمی که با اضطراب صورت من را میپایید :
-اوروچ تو کتک خوردی،تو زخمت داره خونریزی میکنه،اونوقت میری برای من شکلات و آب میخری؟من خوبم.چیزیم نیست.
اخمی کرد و با تحکم و جدیت گفت :
-من کتک نخوردم.کتک زدم!
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-الان موضوع ما اینه؟کتک خوردی دیگه.حال و روزت رو ببین.
زیر لب با لحنی غیظآلود زمزمه کرد :
-یا صبر یا صبر!
بعد از مکث کوتاهی گفت :
-یکم شکلات بخور.آب هم تا تهش بخور.
-باشه میخورم؛اما قبلش بخیه میزنم.زخمت همینطوری داره خونریزی میکنه.
-نه تو اول شکلات بخور.
با غیظ نگاهش کردم و صدایم را بالا بردم :
-اوروچ!گفتم اول بخیه میزنم!
لبهایش را محکم روی هم فشرد تا جلوی خندهاش را بگیرد و بعد، سری تکان داد :
-باشه عصبانی نشو!
زاویه نشستنم را به سمتش تغییر دادم. او هم روی صندلی جا به جا شد، پای راستش را جمع کرد و به سمت من نشست. دستم را به سمت سقف ماشین دراز کردم و چراغ نقشهخوان را روشن کردم. نور چراغ مغازههای اطراف به داخل ماشین میتابید و فضا را روشنتر میکرد. دستکشهای استریل را پوشیدم. سرم شستشو را باز کردم. گاز استریل را خیس کردم و آرام روی بریدگی عمیق کنار ابرویش گذاشتم. لحظهای، عضلات صورتش از شدت درد منقبض شد، اما بلافاصله نقابی از جنس آرامش و خونسردی به چهره زد و طوری وانمود کرد که انگار هیچ دردی حس نمیکند. قلبم میسوخت. چند ثانیه گاز استریل را روی زخم نگه داشتم تا خون های خشکشده با رطوبتِ سالین نرم شوند. حالا زخمش تمیز شده بود و لبههای آن به خوبی مشخص بود. بتادین را برداشتم، گاز استریل را به آن آغشته کردم و با احتیاط، اطراف زخم را ضدعفونی کردم. تمام خطوط صورتم از فرط درد جمع شده بود؛ زخم برای او بود و درد برای من. در چهرهی او هیچ تغییری ایجاد نمیشد. چشمانش تنها روی تک تک جزئیات صورت من میچرخید.
-خیلی درد میکنه؟
-نه!درد نمیکنه.
اخمی کردم :
-دروغ نگو!درد میکنه.
لبخندی بیرمق زد و چیزی نگفت.
بغضی که در گلویم حبس بود، باعث لرزش صدایم میشد :
-دستشون بشکنه!
لبخندی زد و در تضاد با آن اخمی کرد :
-دستشون بشکنه؟
-آره دستشون بشکنه.حتی ای کاش خودم دستشون رو میشکوندم...خیلی بد با سنگ زد توی سرت.خیلی ترسیدم.هر اتفاقی ممکن بود بیوفته.اگه به چشمت میخورد چی؟خیلی ترسیدم.
دستش را به سمت صورتم دراز کرد و موهایم را با حرکتی آرام پشت گوشم فرستاد :
-باشه گذشت.دیگه خودت رو ناراحت نکن.من خوبم!
لیدوکائین را در سرنگ کشیدم و سوزن را با احتیاط وارد بافت دور زخم کردم. او حتی پلک هم نزد، فقط صدایِ نفس عمیقش در فضای ماشین پیچید. لیدوکائین در زیر پوستش پخش شد و ناحیه بیحس شد.
ست بخیه را از به دست گرفتم و بخیه زدن را شروع کردم. با پنس آدسون، لبهی پوستش را به آرامی گرفتم. با ظرافت و دقت، سوزن نایلون شش دهم را از لبهی زخم عبور دادم. نخ، بسیار نازک بود و همانند یک خط نامرئی در بافت کنار ابرویش غرق میشد. دستانم، با دقت و تمرکز زیادی گره میزدند. یک، دو، سه؛ گرهها را سفت کردم. لبههای زخم با دقتی میلی متری کنار هم جمع شدند. گوشهیِ ابرویش حالا با بخیههای ظریف بسته شده بود. در حین بخیه زدن، سنگینیِ نگاه نافذش را به خوبی حس میکردم. من تمام حواسم به زخمش بود و او تمام حواسش به تک تک جزئیات صورت من!
روی صندلی جا به جا شدم و برای مقابله با قطرات اشک، چشمانم را به سقف ماشین دوختم.
دستم را گرفت. دستش سرد بود و دست من گرم :
-النی!چی شد خوشگلم؟
به صورتش خیره شدم و صدایم لرزید :
-تموم این سالها،خودت تنهایی زخمهات رو بستی مگه نه؟کسی کنارت نبود.بعد از هر دعوایی که کردی،خودت زخمهات رو پانسمان کردی.خودت زخمهات رو بخیه زدی.کسی رو نداشتی.تنها بودی!
قطره اشکی روی گونهام لغزید. بدون معطلی، انگشت اشارهاش را روی گونهام کشید و اشکم را پاک کرد.
@yaz_beni
210
'پارت دویست و بیست و هشتم'
با دیدن آن زخم عمیق، قلبم در گلویم کوبیده شد. بدون اتلاف وقت به سمت اوروچ رفتم و فریاد زدم :
-اوروچ!
اوروچ در حالی که با یک دست مشت میزد، سرش را به سمتم چرخاند و با همان صدایِ خشن فریاد زد :
-النی گفتم نزدیک نیا!من خوبم.برو عقب!برو عقب.من خوبم!
ایستادم و با وحشت به اوروچ خیره ماندم.
آن مردی که لحظاتی پیش نقش بر زمین شده بود، تلوتلوخوران بلند شد. صورتش خونی بود. آستین لباسش را روی صورتش کشید و از جیب شلوارش یک چاقو درآورد. ضامنِ چاقو را کشید و چشمانم روی آن تیغهی تیز و براق قفل شد. اوروچ که همچنان غرق در درگیری بود، متوجه حضورِ سایهای که از پشت به او نزدیک میشد، نبود. وحشت، مثل یک مادهی سمی، تک تک سلول هایم را درگیر کرد. میخواستم فریاد بزنم، اما فکم قفل شده بود و صدایی از گلویم خارج نمیشد. چاقو بالا رفت تا در پهلوی اوروچ فرو برود. بدنم در لحظه واکنش نشان داد. با یک قدم بلند و سریع به سمت آن مرد رفتم. قبل از اینکه بتواند چاقو را در پهلوی اوروچ فرو کند، پای راستم را جلو گذاشتم، زانوهایم را خم کردم و وزنم را روی پای عقب انداختم. با چرخش کامل لگن و با تمام عصبانیت و حرصی که در سینه ام جمع شده بود، مشت راستم را زیر چانهاش کوبیدم. ضربهام دقیقاً روی استخوان فکش نشست و صدای خرد شدن مفصلش را شنیدم. ضربه آنقدر دقیق و ناگهانی بود که چاقو از دستش رها شد و روی ماسهها پرت شد. لگنم را چرخاندم و با ضربهای محکم، پشت پایش را هدف گرفتم. تعادلش را از دست داد؛ روی ماسهها افتاد و دیگر تکان نخورد. بدون لحظهای درنگ، چاقو را از روی ماسهها قاپیدم و با تمام قدرت به دل تاریک دریا پرتاب کردم. وقتی صدای برخورد چاقو با آب بلند شد، زانوهایم سست شد و تازه یادم افتاد که نفس بکشم.
اوروچ، با چهرهای که حیرت در آن موج میزد، از روی آن مرد که به سبب ضربات سنگین بیهوش شده بود، بلند شد و به سمتم برگشت. خون از زخم کنار ابرویش بر گونهاش میلغزید، اما او بیتوجه به زخمهایش، با لبخندی محو و نگاهی که حالا لبریز از تحسین بود، سر تا پایم را برانداز کرد :
-تو چیکار کردی؟
بدون لحظهای درنگ به سمتش خیز برداشتم و او را در آغوش کشیدم. دستهایم را با تمام قدرت دور بدنش قفل کردم و با بغض گفتم :
-خیلی ترسیدم..خیلی ترسیدم بلایی سرت بیاد!
دستهایش را دور تنم حلقه کرد؛ بوسهای روی موهایم نشاند و صدایش بم و آرام بود :
-من خوبم یکی یدونم.نترس!
از آغوشش بیرون آمدم. نگاه مضطربش را حول صورتم چرخاند :
-تو خوبی دیگه نه؟
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم :
-خوبم!
با نگرانی صورتش را میان دستانم قاب گرفتم. زخم بالای ابرویش عمیق بود؛ لبههایِ پوست متورم به نظر میرسید و خونِ تیره از آن بیرون میزد. گوشهی لبش پاره شده بود و روی استخوان گونهاش، کبودیِ ارغوانیرنگی گسترده شده بود. دیدن این آسیبها، درحالیکه میدانستم چقدر دردناک است، بند دلم را پاره کرد. اشک در چشمانم حلقه زد و لب پایینم از بغض لرزید.
لبخندی زد؛ میخواست دردش را از من پنهان کند. فوراً سرم را در آغوش کشید و به سینهاش چسباند :
-من خوبم النی!
از آغوشش بیرون آمدم و دستش را گرفتم :
-بیا!بیا زودتر از اینجا بریم!
به سمت وسایلمان رفتیم. اوروچ خم شد و کت چرماش را که روی ماسهها افتاده بود، برداشت. آن را تکاند تا از ذرات شن و ماسه پاک شود. کتش را پوشید و کیف و کفشم را برداشت. دستم را محکم گرفت و همقدم با هم از آن محوطه دور شدیم. وقتی به آسفالت رسیدیم، جلوی پایم زانو زد و کفشهای پاشنه بلندم را برایم پوشاند.
نور چراغهای خیابان، روی صورتش میلغزید و زخمهایش را عمیقتر نشان میداد. نگاهم روی بریدگیِ عمیق بالای ابرویش قفل شد. انگشتان لرزانم را به سمتش بردم اما جرئت لمس کردنش را نداشتم :
-زخم بالای ابروت خیلی عمیقه.باید بخیه بخوره.
لبخند زد :
-باشه النی حلش میکنیم.تو خودت رو ناراحت نکن.من خوبم!
-بیا زودتر بریم پیش ماشین.چیز کنیم.باید بریم داروخونه.یه داروخونه پیدا کنیم.وسایل پانسمان بخریم.من زخمت رو بخیه میزنم.
پلکهایش را به نشانهی تأیید روی هم فشرد :
-باشه!
چند دقیقهای از حرکت نمیگذشت که داروخانهای پیدا کرد و ماشین را نگه داشت. قبل از آنکه از ماشین پیاده شود، با اضطرابی که نمیتوانستم مهارش کنم، گفتم :
-ببین بتادین بگیر.لیدوکائین بگیر.باید سرنگ هم بگیری.ست بخیه یادت نره.آها سرم نرمال سالین هم بگیر.دستکش یادت نره.گاز استریل هم باید بگیری.بعد چیز پماد آنتیبیوتیک هم بگیر.موپیروسین خوبه؛یا نه تتراسایکلین بگیر.چسب یادت نره.چسب بخیه استری استریپ...
لبخند زد و حرفم را قطع کرد :
-النی باشه!آروم باش.خودم میدونم باید چی بگیرم.تو آروم باش.
نفسی که در سینهام حبس شده بود را بیرون دادم :
-باشه پس؛حواست باشه چیزی رو جا نندازی.
@yaz_beni
210
'پارت دویست و بیست و هفتم'
استرس همچون موجی سیاه و سرد در رگهایم میچرخید. اوروچ که حالا متوجهی همه چیز شده بود، رنگ نگاهش در کسری از ثانیه تغییر کرد. پلکهایش را با غیظی مهارناپذیر روی هم فشرد و دستش را از دور کمرم برداشت. حالا دستهایش، در کنار رانهایش، مشت شده بود. رگهای دستش برجسته بود و از فرط عصبانیت، مشتهایش میلرزید. تمام بدنش منقبض شده بود. انقباضِ سخت شانهها، گردن و فکاش را به خوبی میدیدم. دندانهایش را با حرص روی هم سایید و ریتم تنفسش بههم ریخت. نفسهایش با صدای سنگینی از سینهاش بیرون میآمد و دوباره با فشار به داخل ریهها هجوم میبرد. هر نفس که از سینهاش بیرون میآمد، صدایی سنگین و خشن داشت؛ صدایی که به من میفهماند کولهای از خشم در سینهاش انباشته شده و هر لحظه ممکن است سرباز کند. تمامِ تنش به صخرهای تبدیل شده بود که زیر فشار خشم ترک میخورد. میلرزیدم؛ اما نه از ترس آن دو مرد، که از وحشت تماشای آن خشم خالص و بیحد و مرزی که در وجودِ اوروچ بیدار شده بود.
صورت اوروچ را میان دستانم قاب گرفتم و با اضطراب گفتم :
-اوروچ!به من نگاه کن!ببین؛چیزی نیست.باشه؟آروم باش!چیزی نیست.منظورشون به من نبود.آروم باش!
چشمانش را به چشمانم دوخت اما ذرهای از خشمی که در وجودش زبانه میکشید، کم نشد. با لحنی قاطع و محکم، لحنی که وحشتِ درونیام را چند برابر میکرد، گفت :
-میکشمشون!
سرم را به نشانهی منفی تکان دادم :
-نه!نه نه!دعوا نمیکنی.باشه؟آروم باش!چیزی نیست.اصلاً ارزشش رو نداره که بخوای دعوا کنی.بیا.بیا با هم از ده معکوس بشماریم باشه؟بعدم از اینجا میریم.دعوا نمیکنی!
بیآنکه پلک بزند به صورتم خیره ماند؛ اما انگار چشمانش من را نمیدید. گویی جسمش در این مکان حاضر بود، اما روح و ذهنش در جایی دیگر متوقف شده بود. تمام عضلاتش، همچون فنری فولادی، آمادهی جهشی ناگهانی بود.
صورتش را نوازش کردم و لبخندی ساختگی زدم :
-یالا اوروچ!ده...
در حالی که به چشمانم خیره بود و سنگین نفس میکشید، گفت :
-نه...
سری تکان دادم :
-هشت...
-هفت...
-شش...
-پنج...
-چهار...
ساکت شد و دیگر ادامه نداد.
با اضطراب سری تکان دادم :
-یالا اوروچ ادامه بده.چهار...
پلکهایش را برای لحظهای روی هم فشرد. خوب میدانستم که ذرهای از خشمش کاسته نشده است و بند بند وجودش در حال انفجار است.
درست در همین لحظه، یکی از آن مردها صدایش را بالا برد و با خندهای مشمئزکننده گفت :
-داداش عروسکت رو به ما قرض نمیدی؟یک ساعت باهاش بازی میکنیم بعد برش میگردونیم.
چشمانم از فرط ترس، وحشت و عصبانیت از حدقه بیرون زد و گلویم خشک شد. اوروچ، پیش از آنکه حتی بتوانم واکنشی نشان دهم، فریادی از سر عصبانیت کشید و به سمتشان یورش برد. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که فقط صدای برخورد سنگین مشتهایش را میشنیدم. مشتهای اوروچ بیرحمانه روی صورتشان مینشست و آنها را نقش بر زمین میکرد. در این بین آنها هم به اوروچ مشت میزدند اما ضربات آنها در برابر مشتهای اوروچ، تقریباً ناشیانه و ضعیف به نظر میرسید.
به خودم آمدم؛ شتابزده به سمت اوروچ دویدم و فریاد زدم :
-اوروچ نکن!ولشون کن.
اوروچ همانطوری که تمام حواسش به درگیری با آن دو نفر بود، فریادی کشید :
-النی نزدیک نیا!برو عقب.
با اضطراب، قدمهای رو به عقب برداشتم و با انگشتهایم بازی کردم. تمام استخوانهای دستم از شدت فشار درد میکرد.
یکی از مردها نقش بر زمین شد، روی شنها غلت میخورد و از درد ناله میکرد. اوروچ آن مردی که گفته بود "داداش عروسکت رو به ما قرض نمیدی؟" را زیر دستش گرفت و روی سینهاش خیمه زد. مشتهایش، چون پتکی بیرحم بر صورت مرد کوبیده میشد و با هر ضربه، فریادی از اعماقِ وجودش بیرون میآمد :
-تو...تو به چه حقی...در مورد زنِ من...همچین چیزی میگی...تو به چه حقی...در مورد زنِ من...صحبت میکنی...میکشمت عوضی...تو به زنِ من نمیتونی نگاه کنی...نمیتونی بهش نگاه کنی...میکشمت...بهت رحم نمیکنم...هر دوتون رو میکشم...جنازهتون رو هم کسی پیدا نمیکنه...میکشمتون!
قطرات اشک بیاختیار روی گونهام میلغزید و معدهام از وحشت، میسوخت.
در همین حال، دست لرزان آن مرد روی شنها کشیده شد. انگار میخواست چیزی پیدا کند. سنگی یافت و آن را با حرکتی ناگهانی و سریع بر شقیقهی اوروچ کوبید. کنار ابروی اوروچ شکافت و بلافاصله خون روی صورتش سرازیر شد. چهرهی اوروچ از فرط درد در هم کشیده شد. آن مرد از فرصت استفاده کرد و مشتی محکم به صورت اوروچ کوبید. اما اوروچ نه تنها عقبنشینی نکرد بلکه خشمگینتر شد. این ضربه تنها بر خشم او افزود. اوروچ، بیاعتنا به زخمش، ضرباتش را سنگینتر و سریعتر بر صورت مرد فرود آورد.
@yaz_beni
210
'پارت دویست و بیست و ششم'
تصورِ از کار افتادنِ قلب معشوق، چنان سنگین است که روح را متلاشی میکند. فکر ایستادنِ قلب اوروچ، حتی در خیالم هم دردی کشنده داشت؛ چه برسد به اینکه بخواهم به وقوعش در واقعیت فکر کنم. من حتی اجازهی عبور چنین تصویری را از ذهنم هم نمیدادم.
چند ثانیه با غیظ به صورتش خیره شدم و بعد، چشم غرهای رفتم :
-ببین ببین چی میگه.ایلیثیوس!
اخمی کرد :
-ایلیثیوس چیه دیگه؟
با لحنی عصبی گفتم :
-تو یونان به آدمای ابله،کم عقل و عقب موندهای مثل تو میگن "ایلیثیوس"!
کمی مکث کردم و بعد، با لحنی آرام گفتم :
-آسیستول،فلتلاین فلان.دیگه در مورد این چیزا صحبت نکن.دیگه اینارو به زبون نیار.
لبخندی زد و با عشقی که درون مردمکهایش خانه کرده بود، تک تک جزئیات صورتم را از نظر گذراند :
-باشه دیگه همچین چیزی نمیگم.تو ناراحت نشو!
-خوبه.
اخمی کرد؛ برق شیطنت در چشمانش نشست و با لحن شیطنت آمیزی گفت :
-مالاکاس کم بود،ایلیثیوس هم بهش اضافه شد!
لبهایم را روی هم فشردم تا لبخندم را پنهان کنم :
-خیر باشه؟مشکلی داری؟نکنه بهت برخورد؟
لبخندی عمیق زد :
-استغفرالله چه مشکلی؟!هیچ مشکلی ندارم.بالاخره این زبانِ عشق دختر یونانیه!
در حالی که لبخندی عمیق روی لبانم نشسته بود، چشم غرهای رفتم و زمزمه کردم :
-مالاکاس!
ایستاد و حرکات رقصمان متوقف شد. قفل انگشتانش را از میان انگشتانم باز کرد و بعد، دستش را به سمت صورتم آورد. تارهای مویی را که روی صورتم ریخته بود، با نوازشی کوتاه کنار زد و پشت گوشم فرستاد. فشارِ انگشتانش روی کمرم بیشتر شد. سرش را آرام نزدیک آورد و لبهایش را به لالهی گوشم چسباند. ناخودآگاه چشمانم را بستم و دستم را روی شانهاش فشردم. داغیِ نفسهایش با پوستم برخورد میکرد و تمام وجودم را به آتش میکشاند.
زمزمه کرد :
-خیلی دوستت دارم،میدونی دیگه نه؟
خون در رگهایم میجوشید و انگار هر سلولِ بدنم در حال همهمهای غریب بود. بیاختیار لبخندی زدم و با صدایی که انگار از اعماق چاه بیرون میآمد، گفتم :
-میدونم!
بوسهای آرام روی گوشم نشاند و سرش را عقب کشید. آب دهانم را به سختی قورت دادم و چشمانم را باز کردم. قلبم پرندهای اسیر بود و قفسهی سینهام، قفسی تنگ و فلزی. قلبم طوری میتپید که انگار میخواست این دیوارهی استخوانی را بشکافد و بیرون بزند.
در نگاهش غرق بودم و همگام با او میرقصیدم. صدای موسیقی با آوای موجهای دریا در هم آمیخته بود. عطر تلخِ اوروچ، گرمای دستانش که محکم دور کمرم حلقه شده بود و آن آرامشی که مثل مرهم بر زخمهای کهنهام مینشست، همه چیز را از یادم برد. در دنیای خودمان غرق بودیم و این نقطه، برایم امنترین جای دنیا بود. برای لحظهای نگاهم را از چشمانش گرفتم و ناگهان، همه چیز تغییر کرد.
پشتِ اوروچ به سمت تاریکیِ ساحل بود، اما من آنها را دیدم. دو مرد که آرام و بیصدا به ما نزدیک میشدند. آرامشِ درونیام، در کسری از ثانیه جای خود را به انقباضی سرد و دردناک در معدهام داد. آنها سر تا پای من را با نگاهی سنگین و چندشآور برانداز میکردند؛ نگاهی که روی بدن و لباس تنم میچرخید. پاهایشان را روی شنها میکشیدند و نگاههایشان مثلِ دستهایی آلوده روی تنم حرکت میکرد. سرمای عجیبی از نوک انگشتان پایم به سمت قلبم دوید. حسی از انزجار که با وحشتی گنگ در هم آمیخته بود، تمام وجودم را فرا گرفت. ناخودآگاه، فشار دستم را روی شانهی اوروچ بیشتر کردم، یک قدم به سمتش برداشتم و خودم را به آغوشش چسباندم. به ما نزدیکتر میشدند. یکی از آنها چیزی در گوشِ دیگری گفت و خندیدند؛ خندهای کوتاه، مسموم و وقیحانه. اضطراب و وحشت در رگهایم میدوید و میدانستم اگر اوروچ متوجهشان شود، چه اتفاقی میافتد. ترس از اینکه این آرامش شکننده، همین حالا با یک درگیری ویران شود، نفسم را بند آورد.
اوروچ اخمی غلیظ کرد و با دقت تک تک جزئیات چهرهام را از نظر گذراند :
-النی!چیزی شده؟خوبی؟
چشمانم را به صورتش دوختم و لبخندی کاملاً ساختگی زدم :
-نه چیزی نشده.خوبم!
درست در همین لحظه یکی از آن مردها با صدایِ بلند چیزی گفت؛ جملهای که سکوت ساحل را شکست و توجهی اوروچ را جلب کرد :
-چه عروسکی!ببین سلیم،ببین چقدر خوشگله!عروسکه رسماً،عروسک!
@yaz_beni
210
https://t.me/yaz_beni/1820
موفق باشییییی خانم دکتر امیدوارم این دوره رو با موفقیت پشت سر بذاری بدون خیلی دوستت داریم 🥹🥹❤️
210
کیز کجایی؟ خوبی؟ یه مدت تند تند پارت میذاشتی اما باز دوباره غیب شدی رفتی تو غیبت کبری چرا 😂🥲😭😭
