«هاؤژيـن»
رفتن به کانال در Telegram
او هزاران زن در یک تن بود🕊️🤍 • • ارتباط با من🤝🏼 @Havjiin05bot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
402
مشترکین
-1024 ساعت
-407 روز
-3430 روز
آرشیو پست ها
402
خانومه تو اکسپلور میگه اگه دلت شکلات میخواد بدنت به منیزیم نیاز داره، پس موز بخور.
نه عزیزم، من وقتی هوس شکلات کردم یعنی بدنم به شکلات، کیک شکلاتی، بستنی شکلاتی و کوه شکلات نیاز داره با موز که هوسم رفع نمیشه اه.
402
ده با من بمرم وهره حهیران من بی بههارم قهبرم ههلکولن وهره حهیران من ئهویندارم کفنم بو ببرن وهره حهیران به دهستی یارم...🖤
402
زمان میبره اما تهش شمام میرسید به این حرف "محمود دوریش":
«اگر نیک باشد، میماند
اگر عاشق باشد، میگوید
اگر مشتاق دیدار باشد، میآید»
402
به اعتقاد من صمیمیت از روزمره میاد..!
شما هیچوقت نمیتونی با کسی صمیمی بشی،
مگر اینکه از روزمرگیت براش بگی.
از جزئیات کوچیکِ روزت که توجهت رو جلب کرده، از چیزهایی که خیلی ساده و مسخرن اما برای اون آدم تعریفش میکنی و اون هم طوری برخورد میکنه که انگار جالبترین داستانه دنیاست براش اتفاقات روتینِ روزانه تو.
بنای صمیمیت اینجاست که ساخته میشه...!
402
و به من بگو، عشق چه فایدهای دارد اگر قرار است ما را تبدیل به موجوداتی کند که مدام درحال رنج کشیدن است؟
402
در آخر آرزو میکنم آدمها شما رو از خوب بودن، صاف بودن، ساده بودن و مهربون بودن پشیمون نکنن.
402
«یحییِ عزیزِ من، اینبار تو برایم نوشته بودی. نوشته بودی "زنها خدایانِ کوچکِ زمینی هستند که علیرغم فناپذیری، اگر نباشند جهانی هم در کار نیست. زنها خلق میکنند، ادبیات را، هنر را، عشق را، و آدمیزاد را.
و اگر روزی زنها بخواهند از این جهان بروند، جز جنگ و قهر و نیستی چه چیزی باقی خواهد ماند؟"»
402
دکتری که منو مجبور به ترک چایی و کاکائو و شکلات و کافئین میکنی واقعا بیرحمی.
تنها اعتیاد زندگی من همینه خب، الان باید با غم و غصهم چیکار کنم، مبارزه با مشکلات رو چطور ادامه بدم، نجات دهندهم از فروپاشیهای روانی دیگه چی میتونه باشه، اصلا آدم مگه میتونه بدون اکسیژن زنده بمونه، اینا حکم اکسیژن دارن برای من اه چرا منو ازشون محروم میکنی آخه....
402
I've seen the world, done it all Had my cake now Diamonds, brilliant, in Bel-Air now Hot summer nights, mid July When you and I were forever wild The crazy days, city lights The way you'd play with me like a child.
402
نمیدانم کداممان کارمایِ دیگری را پس میدادیم.
فردی مرا میخواست، اما من نمیخواستم که خواسته شوم توسط او.
در مقابل من فردی را میخواستم و او این عطشِ خواستنم را نچشید.
#دالنوشت
402
«تو از آن آدمهایی بودی که بسیار شوقت را داشتم و میدانستم که بعدها با اندوه به یاد این شوق از دست رفته خواهم افتاد.»
