fa
Feedback
سبد توت‌فرنگی

سبد توت‌فرنگی

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 301
مشترکین
+224 ساعت
+27 روز
+2330 روز
آرشیو پست ها
یکی یه مقاله درباره ارباب حلقه‌ها نوشته بود بعد اسمش این بود: One metaphor to rule them all :))))))

ولی خب you get some you lose some.

این رو از دو سال پیش پیدا کردم. دلم برای خونه داشتن و دوستام رو دعوت کردن تنگ شده.

Repost from N/a
از دیدن عکس‌های دوستام تو خونه‌م خیلی خوشم می‌آد. مثلا عکس‌های اون شبی که بچه‌ها با ساحل اومده بودن اینجا، چهارتایی نشسته بودن و داشتن به حرفاش گوش می‌دادن، منم نشسته بودم لب پنجره و سیگار می‌کشیدم. یا اون فیلمی که آریا داره ماکارونی درست می‌کنه. عکس‌هایی که توشون داره گل‌ها رو هرس می‌کنه. کروسانی که مریم برام آورد. اولین باری که مازو و ماشا اومدن خونه‌م و داشتن کیک درست می‌کردن. گلی که نشسته وسط فرش، سیگار می‌کشه، با آهنگ زمزمه می‌کنه و به بیرون پنجره خیره شده. عسل که نشسته پشت میز تحریرم و داره خط چشم می‌کشه. فاطمه و گلی که سر جوجه دارن دعوا می‌کنن.‌ اون بچه‌ی کله صورتیم که رو تختم خوابش رفته و همه عروسک‌هام دور و برش پخش و پلان. عاشق حس عشق و آرامشی‌ام که داخل عکس‌ها هست.

از سنت‌های کوچیک شخصی خیلی خوشم می‌آد. چیزهایی که فقط بین ماست. مثلا وقتی بچه بودم پنجشنبه‌ها با مامانم می‌رفتیم کافی شاپ، کافه گلاسه می‌خوردیم و بعدش برام سی‌دی کارتون جدید می‌خرید. این کار رو تا وقتی که خواهرم به دنیا اومد انجام می‌دادیم. بعدش وقتی من دانشجو شدم و رفتم تهران، هروقت می‌اومد من رو ببینه می‌رفتیم برای خواهرام هم لباس می‌گرفتیم. نزدیک اون خیابون یه شیرینی فروشی بود که باقلواهای محشری داشت. مامان همیشه برام نیم کیلو باقلوا می‌خرید و می‌بردم خوابگاه. انقدر می‌رفتیم اونجا که اقای صاحب قنادی پرسید محله‌مون اونجاست یا نه :)) یه رسم کوچولوی دیگه که دارم جشن گرفتن تو فم‌شیکه. ایران که بودم بعد هر مناسبتی می‌رفتم اونجا، تنهایی یا با دوستی. وقتی ترجمه یکی از کتاب‌هامو تموم کردم با گلی رفتیم اونجا، وقتی ارشد دادم رفتم اونجا، وقتی فهمیدم بورسیه دانشگاه الانم رو گرفته‌م هم رفتم فم‌شیک. وقتی خواهرم بچه بود، کلاس ای‌مت می‌رفت و من می‌رفتم دنبالش. بچه پنج شش سالش بود و من دهم بودم. بعد کلاسش می‌رفتیم کافه و شیک نوتلا می‌خریدیم. هنوزم هروقت برمی‌گردم خونه والدینم حداقل یه بار کافه رو می‌ریم. خوشم می‌اد دوتایی وقت بگذرونیم و حرف بزنیم. از سنت‌های کوچک شخصی خیلی خوشم می‌آد.

نمی‌دونم می‌تونین لینک ردنوت باز کنین یا نه ولی خب سه چهار نفر گفتن بفرستمش.

全英丨夏校vlog ep.2 最终还是没忍住买了书 https://xhslink.cn/o/5xz4rj3MX4K Copy and open rednote to view the note بچه‌ها این ولاگ‌ دوستمه. به انگلیسیه.

یکی از دوست‌هام تابستونش رو اکسفورد گذروند. اینها چند شات از ولاگیه که درست کرده بود. چقدر زیباست این شهر!

حس می‌کنم یکی از سخت‌ترین چیزهایی که ادمی مجبور می‌شه بپذیره اینه که تو نمی‌تونی روایت تو سر یه نفر دیگه رو عوض کنی. درک اون شخص از واقعیت، راست و دروغی که به خودش می‌گه، جوری که انتخاب می‌کنه یک موقعیت و واقعه رو ببینه، تحت کنترل تو نیست. این سخته. اینکه در این باره کاری از دستت برنمی‌آد و تا وقتی که خود شخص نخواد، نمی‌تونی وادارش کنی به دیدن حقیقت واقعا سخته، ولی خب، چه می‌شه کرد؟ گاهی آدم صرفا باید یه سری حقایق دشوار رو بپذیره و بگذره.

The New Yorker, August 2026

اضطراب هم چیز جالبیه. دو بار سعی کردم بخوابم دفعه اول مغزم گفت به نظرم مقاله‌ت هیچ درونمایه‌ای نداره ای فرومایه برخیز یه بار دیگه ویرایشش کن. دفعه دوم هم مغزم گفت می‌دونم گفتی فردا سایتیشن می‌زنی ولی اگر دایناسورها برگشتن و فردا نشد سایتیشن بزنی چی؟ پاشو پاشو.