Faded Memories
رفتن به کانال در Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
929
مشترکین
+824 ساعت
-17 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
اخرین پیام من به تو:
بالاخره قبول کردم که قرار نیست دوباره ما بشیم.
نه میخوام دنبال دلیل بگردم، نه میخوام کسی رو مقصر بدونم.
فقط ممنونم برای تمام روزهایی که کنارم بودی، برای دوست داشتنت و برای تمام چیزهایی که ازت یاد گرفتم.
شاید هنوز دلم برات تنگ بشه، شاید بعضی شبها دوباره یادت بیفتم، اما دیگه نمیخوام به چیزی که تموم شده برگردم.
امیدوارم هر جایی که هستی، حالت خوب باشه و زندگی برات همون چیزی بشه که همیشه میخواستی.
من هم سعی میکنم آرومآروم به نبودنت عادت کنم.
به اینکه دیگه خبری ازت نیست، به اینکه دیگه قرار نیست منتظرت باشم.
شاید سخت باشه، ولی میگذره.
مراقب خودت باش.
خداحافظ.
کاش یه روز برسه که اسم تو دیگه توی سرم صدا نکنه؛
که صبحها یادت نیاد گوشهی ذهنم بشینه و دلم نخواد برگرده به گذشته.
کاش یه روز، بیجنگ و بیدرد، هرچی از تو مونده آروم محو بشه،
تا برسم به جایی که تو دیگه هیچجایی توی ذهنم نداشته باشی.
دوست داشتنت برای من شبیه هیجان نیست؛ شبیه آرامشه.
شبیه اینه که بعد از یه روز طولانی، بالاخره برسی به جایی که لازم نباشه خودتو توضیح بدی.
بین این همه آدم، فقط کنار تو دلم دست از جنگیدن برمیداره.
نمیخوام دنیا عوض بشه.
فقط دلم میخواد هر وقت از همهچی خسته شدم، بدونم هنوز یه آغوش هست که اسمش تویی.
دلتنگت شدم.
و از همه بیشتر، از خودم بدم اومد که بعد از همهی چیزایی که بینمون گذشت، هنوز دلم راهشو به سمت تو بلد بود.
فکر میکردی با اون همه حرف، با اون همه فاصله، این حس میمیره.
ولی بعضی آدمها نمیرن.
فقط از «دوستت دارم» تبدیل میشن به زخمی که هر بار اسمشون میاد، دوباره تازه میشه.
یه روز میام پیشت، درست همون روزی که دیگه از همهچی خسته شدی. میشینم کنارت، دستتو میگیرم و میذارم هرچی توی دلت جمع شده، آروم بیرون بیاد. لازم نیست چیزی بگی، من از سکوتت هم میفهمم. بعد بغلت میکنم، پیشونیتو میبوسم و آروم توی گوشت میگم: «دیگه لازم نیست همهی دنیا رو تنهایی به دوش بکشی… من اینجام.»
