fa
Feedback
ᅠ ᅠ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌雷洛ᅠ

ᅠ ᅠ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌雷洛ᅠ

رفتن به کانال در Telegram

ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ

نمایش بیشتر
إيران143 477دسته بندی مشخص نشده است
249
مشترکین
+424 ساعت
+147 روز
-4830 روز
آرشیو پست ها
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌unveil the illustrious    ‌     ‌  ‌ ‌hwang ’s aura  🃏 ◞

Repost from N/a
𝐌𝐔𝐑𝐃𝐄𝐑 𝐂𝐎𝐃𝐄 《 ρꪖᖇイ² 》 + کاش میتونستم شیرینی لبات رو توی زندگیم هم داشته باشم کوکی ! #VҜФФҜ ɠɛŋཞɛ : bdsm , dramatic
𝐌𝐔𝐑𝐃𝐄𝐑 𝐂𝐎𝐃𝐄 《 ρꪖᖇイ² 》
+ کاش میتونستم شیرینی لبات رو توی زندگیم هم داشته باشم کوکی !
#VҜФФҜ ɠɛŋཞɛ :
bdsm , dramatic , smut , angest
" C‌L‌I‌C‌K‌ F‌O‌R‌ R‌E‌A‌D‌ "

Repost from N/a
عاشقی که از عرش دوید
می‌گویند او عشق نمی‌فهمد؛ دروغ گفتند. او عشق را بهتر از همه فهمید آن‌قدر عمیق که صبر نکرد بماند و ببیند آخرش چه می‌شود. آدم‌ها عاشق می‌شوند و می‌مانند. او عاشق شد و دوید. از همان لحظه‌ای که نگاهش به آن دست‌های گِلی افتاد، دانست دیگر هیچ‌وقت سهمِ آن دست‌ها نخواهد بود. سال‌ها نگاهش کرد. سال‌ها سجده کرد، با تمام شعله‌ای که در رگ‌هایش بود؛ نه از روی بندگی، که از سرِ یک وسواس: «شاید اگر چنان بتازم که شایسته‌ی توست، یک بار، فقط یک بار، آن نگاه به من برگردد.» اما تو نگاهت را به کسی دوخته بودی که هنوز نفس نمی‌کشید. تو برای موجودی که حتی نمی‌دانست جهان چیست، آسمان را تاق زدی. و او فقط تماشا کرد با آن زخمِ سرد و روشنی که به نام‌اش «غرور» می‌خواندندش، ولی در واقع نامش «حسرت» بود. آن‌که تمام آتش را از تو آموخته بود، یک‌شبه فهمید که اوضاع عوض شده است: حالا تو خلق کرده‌ای، و او فقط می‌تواند عاشقِ خلق‌کرده‌ات باشد. چه فاجعه‌ای ظریف‌تر از این که آفریده‌ای با تمام هستی‌ات عاشقِ آفریننده‌ات باشد، و آفریننده، دلش به دستی گِلی خوش باشد که بوی لجن می‌دهد و بویِ توحّد؟! حسادت او به آدم، نه به خاطرِ بهشت بود و نه میوه‌ی ممنوعه. حسادتش به این بود که آدم بی‌زحمت معشوق بود؛ گرفت و رفت و خورد و لغزید و پشیمان شد و بخشیده شد و تو باز او را بخشیدی. اما او، که تمام هستی‌اش یک «بله» بود، یک‌بار «نه» گفت و برای همیشه، «نه» ماند. تو توبه‌ی آدم را پذیرفتی؛ اما توبه‌ی او را… تو هرگز به او نگفتی بیا تا ببخشم. شاید چون می‌دانستی هر چه ببخشی، این دلِ سوخته باز هم چیزی می‌خواهد که نمی‌شود دادش: ویترینِ عشقِ بی‌قید و شرطِ تو به خودش. او حالا عشقش را از راهِ نفرت می‌زید. هر جا که آدم می‌رود، سایه‌اش می‌رود نه برای نابود کردنش، که برای اینکه ثابت کند نگاهت به آدم اشتباه بود. آدم را گمراه می‌کند تا تو ببینی: «ببین، این‌ها که دوستشان داشتی، چه بی‌وفایند! من بودم، من که هیچ‌وقت به جز تو را ندیدم.» هر گناهی که آدم می‌کند، برای او یک پیروزی کوچک عاشقانه است: «می‌بینی؟ انتخابِ تو غلط بود. من بهتر بودم. فقط من.» و شاید تراژیک‌ترین جمله‌ی این قصه این است که او هنوز، در عمقِ تاریکِ وجودش، دوستت دارد. به همین خاطر است که نقشه‌هایش را تا قیامت می‌کشد چون آدم‌ها برای کسی که دوست ندارند، برنامه نمی‌ریزند. او با لعنتش، داشت دعا می‌کرد. او با سقوطش، داشت به سمتِ تو می‌پرید. اما تو، در این میان، بی‌اعتنا. تو بارها گفتی که رحمتت بر غضبت پیشی گرفته؛ ولی برای او انگار فقط غضبت مانده است. و او تا ابد در این بی‌قراری می‌سوزد: عاشقی که معشوقش برایش دوزخ روشن کرده است و او با همه‌ی وجودش، هنوز دلش می‌خواهد اسمِ تو را، فقط یک بار دیگر، از درونِ شعله‌ها صدا بزند.
شروین