ㅤㅤ𝖦𝖺𝗇𝗀𝗌𝗍𝖾𝗋 𝖧𝗈𝗍𝗍𝗂𝖾𝗌
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤ𝖣𝗋𝖾𝖺𝗆 𝖼𝗈𝗋𝖾?? ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖾𝗏𝗂𝗅'𝗌 : @Gnt1sz ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
443
مشترکین
-224 ساعت
+77 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
Repost from serenıty pack
hanı 🪙 #BradPitt ✔️ .
🤩 serenıty 's snıper
Repost from Caliginous.
#lady Азартная девушка
🇫🇲 красный свет ` ⛛ $Миссис
Repost from mokaberry موکا 🔒
it’s 08 fashion center !!
www.mocha 🥁 ’s カ
Repost from chaenna ‘s پک چهوون
. box ⛸ ‘s bow baeᅠᅠ
melody : 6th mail set
Repost from ㅤ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .
صدای باران بر شیشههای تاریک موزه میکوبید؛ شبیه انگشتانی استخوانی که طلب ورود میکردند. بوی نم با بوی کهنگی و سنگ سرد آمیخته بود. سالن خالی بود، جز نور بیرمقی که روی مجسمهی سنگی میتابید؛ مردی با لباس اشرافی و یک سنجاق سینه سلطنتی سرد و نگاهی بینهایت خالی. قدمی نزدیکتر شد. هفتهها بود که برای گریختن از خودش به این چشمانِ سنگی پناه میآورد. ـ اینهمه زیبایی و غرور ... و آخرش فقط یک اتاق ساکت . صدایی، نه از حنجره، بلکه درست از میانِ شکستگیهای جمجمهاش پیچید: ـ تو برای فرار از زنده بودن به اینجا میآیی... یا برای تمرینِ مردن؟ خشکش زد. چشمانش به دور سالن بزرگ موزه چرخید اما هیچکس در سالن نبود. با خودش لب زد؛ ـ تاریکیِ این اتاق خیلی سنگینه... ـ تاریکی از نبودِ نور نیست. از کثافتِ فکرهای توست. از تنهایی و مرگِ درون ذهنت، تو به من نگاه نمیکنی؛ داری جنازهی خودت رو توی این سنگ تراش خورده تماشا میکنی. دوباره همان صدا بود همان صدای خاموشی که درون ذهنش پیچیده بود، نگاهش با لرز بالا رفت و مجسمه خیره شد، با دقت بهش نگریست و بعد مکث کوتاهی نگاهش روی پلاک فلزی زیر پای مجسمه لغزید: اکتبر ۱۹۹۵ آفرودیت. ـ چه تناقضِ کثیفی... الههی عشق، در قالب یک سنگِ تراشخورده. ـ عشق و جنگ هر دو قربانی میخوان. تو کدومش بودی؟ قربانی... یا قاتلِ احساسِ خودت؟ دستش لرزید. انگشتانش به سمت سنگ رفت، اما در چند میلیمتریِ آن متوقف شد. ـ میترسم لمست کنم... میترسم بشکنی. ـ نه. تو میترسی دستت رو روی سنگ بگذاری و بفهمی تنِ تو سردتر از منه. میترسی بفهمی اون که سالهاست مرده و فقط راه میره و نفس میکشه تویی. ضربانِ گیجگاهش به سقف میکوبید. سکوت سالن دهان باز کرده بود تا او را ببلعد. ـ حداقل تو خوششانسی... دیگه چیزی نداری که از دست بدی. ـ من سنگ شدم چون ضربه خوردم. اما تو هنوز داری وانمود میکنی زنده بقیهش رو بازی میکنی. میدونی ترسناکترین قسمت چیه؟ این نیست که همرنگِ سنگ بشی... اینه که بفهمی خیلی وقته از درون خالی شدی و فقط داری پوسته میکشی. چند قدم عقب رفت. سایهها دور حواسش قد کشیدند. دیگر مرزی میان ذهنِ خودش و کلماتِ مجسمه وجود نداشت. ـ حالا برو... اگه هنوز جایی بیرون از این اتاق هست که فراریِ خاموشی مثل تو رو بپذیره. چشمانش را بست. در را باز کرد. هوای سرد شب بر صورتش سیلی زد. در پشت سرش بسته شد، اما سنگینیِ آن نگاهِ خالی درست پشت پلکهایش جا مانده بود. او به خیابان برگشت؛ نه برای ادامه دادن، بلکه چون حتی برای متوقف شدن هم دیر شده بود.
