خاکسترِ آبی
رفتن به کانال در Telegram
درود بر شما✨️ خوش اومدین به کاخِ خودتون خب حالا فنجونهاتون رو بیارید تا گرم صحبت بشیم. راه ارتباطیمون : @Rahaa2007bot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
233
مشترکین
-224 ساعت
-377 روز
+4030 روز
آرشیو پست ها
232
آیا ارزشش را دارد؟
آری ارزشش را داشت. جنگل شیرین ترین مزه را در نهایت به من داد؛ پس ارزشش را داشت.
درست است که در میان بوتههای خار بودند، اما جنگل چیزی شیرین برایم نگه داشته بود.
شاید بعضی چیزهای شیرین واقعا ارزش زخم شدن را داشته باشند.
در میان آن سبزی وحشیِ جنگل سیاهیهایی پیدا کردم که شیرین بودند.
طبیعت سهم تورا همیشه نگه میدارد، فقط تو باید به سمتش بروی.
حالا تو بگو آیا ارزشش را نداشت؟
- رها
232
سلام عزیزم، وقتت بخیرر 💗
من تازه یه شاپ کوچولو به اسم وِلورا راه انداختم 🎀✨
توی وِلورا سعی میکنم چیزای آرایشی و دخترونهی خوشگل و دوستداشتنی جمع کنم؛ چیزایی که خودمم عاشقشونم 🥹🫶🏻
اگه وقت داشتی خوشحال میشم یه سر به چنلم بزنی و اگه خوشت اومد، با یه معرفی کوچولو ازم حمایت کنی 🤍
برای یه شاپ تازهنفس، همین حمایتای کوچیک واقعاً کلی ارزش داره 🥹💗
https://t.me/VluraBeauty
232
او، نعنا است... او نعنا بود، خنکترین آدمی بود که میتوانستم در تمام زندگیام ببینم؛ کسی که حضورش مثل رایحهای آرام، همهجا میپیچید و میماند. کافی بود یکبار عطرش را نفس بکشی؛ دیگر به این سادگیها نمیتوانستی از خاطرت پاکش کنی. بعضی آدمها میآیند و میروند، اما بعضیها شبیه رایحهاند؛ ردّشان جایی در تو تا ابد باقی میماند. رایحهی او خنک بود؛ درست شبیه نسیمی که روی گونههای خیس از اشک میوزد و برای چند لحظه، سنگینیِ دنیا را از روی شانههایت برمیدارد. بودنش تازگی داشت؛ انگار بعد از ساعتها ماندن در یک اتاقِ بسته، ناگهان پنجرهای را باز کنند و هوای تازه وارد ریههایت شود. شاید هرکسی نتواند به چنین عطری عادت کند. شاید هرکسی از این طعم خوشش نیاید. برای همین بود که او را اینگونه صدا میزدم؛ نعنای من؛ چون شبیه چیزی نبود که همه بتوانند دوستش داشته باشند و یا برای هر کسی باشد. طعمش تند بود؛ نه آزاردهنده، اما متفاوت. تندیای که برای فهمیدنش باید کمی بیشتر میماندی، کمی بیشتر میچشیدی و اجازه میدادی آرامآرام خودش را به تو بشناساند. هر کسی نمیتواند با این بخش از وجودش کنار بیاید؛ اما زیبایی او درست در همین سادگی پنهان شده بود. آدم پیچیدهای برای خوشحال کردن من نبود. گاهی کوچکترین چیزها کافی بود؛ یک توجه ساده، یک جملهی کوتاه، یا به یاد سپردن چیزی که شاید برای دیگران اصلاً اهمیتی نداشت. نه به این دلیل که خوشحال کردن من کار آسانی بود، بلکه چون او به جزئیات من دقت میکرد؛ به چیزهایی که حتی خودم گاهی از کنارشان بیتفاوت میگذشتم. و شاید همین، دوستداشتنیترین قسمت ماجرای ماست. او هرگز فقط یک نعنای معمولی نبود و نیست؛ چون بعضی آدمها را نمیشود با اسمشان توضیح داد؛ باید با حسی که درونت زنده میکند نشان داد. من او را با همان خنکیِ ماندگارش دوست میدارم؛ با رایحهاش که تا ابد جایی در میان نفسهایم باقی میماند. او نعنای من است؛ عطری که هرگز از یاد نمیروند. - گیسوپریشانِ تو.
232
جدیدا زیاد دارم مینویسم...
از اینکه نوشتن رو دوباره شروع کردم... حقیقتاااا اصلاااااااااا خوشحال نیستم.
232
کاش بود... من همیشه از همان بچگی، ته دلم جای یک نفر برایم خالی بود. یک نفر که نمیدانستم کیست، چه شکلی است، از کجا قرار است بیاید یا حتی قرار است با چه اسمی صدایش بزنم؛ فقط میدانستم یک روز دلم میخواهد کسی را داشته باشم که واقعا مرا داشته باشد. یک نفر که همیشه اول مرا انتخاب کند، نه وقتی که هیچکس دیگری نیست، نه وقتی که حوصلهاش سر رفته، نه وقتی که همه رفتهاند. کسی که وقتی به مسافرت میرود، وسط تمام هیجان سفر، یک گوشهی ذهنش من باشم. برای من عکس بگیرد و بگوید : "کاش الان تو اینجا کنارِ من بودی" کسی که حتی اگر کنار آدمهای زیادی باشد، باز هم جای خالی من را حس کند. وقتی آهنگی را میشنود، یاد من بیوفتد. کسی که اتفاقهای کوچک زندگیاش را برای من تعریف کند؛ حتی آنهایی را که شاید برای هیچکس دیگری مهم نباشند. یک نفر که اگر چند ساعت با من حرف نزند، نبودنم را عمیق احساس کند. یک نفر که وقتی من ساکت شدم بی تفاوت رد نشود؛ بلکه من را بلد باشد و بپرسد : "چی شده؟" "هی چرا ایتقدر سرد و بی حوصله؟" "الان چیکار کنم بهتر بشی؟" "بیا حرف بزنیم" کسی که لازم نباشد برای دیده شدن، بلندتر از بقیه فریاد بزنم. لازم نباشد مدام من، من را به یادش بیاورد. کسی که خودش حواسش به من باشد. اگر خسته باشم، بفهمد. اگر ناراحت باشم، بفهمد. اگر بگویم «چیزی نیست»، بداند که چیزی شده است. کسی که وقتی بفهمد چیزی را دوست دارم، یک روز بیخبر همان را برایم بیاورد و من برای اینکه یادش مانده بود، چشمانم ستارهای شود. کسی که وقتی از پشت ویترین چیزی میبیند فوری به یاد من بیوفتد و آن را برایم بیاورد و بگوید فقط چون یاد تو افتادم:) و اینگونه در گوشهای از قلبم حس زنده بودن کنم. کسی که همه چیز را بخواهد با من تجربه کن؛ مکانهای جدید، طعمهای جدید و... . من کسی را میخواهم که بداند چه چیزهایی خوشحالم میکند. کسی که وقتی زندگی برایم سخت شد، مجبورم نکند قوی باشم بلکه کنارم بنشیند و بگوید : "بیا الان استراحت کنیم و چای بخوریم؛ بعدا بلند میشیم" کسی که حتی اگر هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد کنارم بماند و از هر چیزی حرف بزند تا من با سکوتم خودم را خفه نکنم. من همیشه دلم میخواست یک نفر باشد که بتوانم کنارش خودم باشم؛ بدون اینکه نگران باشم زیادیام؛ بدون اینکه همش فکر کنم که زیادی حرف میزنم؛ بدون اینکه حس کنم بقیه را به من ترجیح میدهد. من کسی را میخواستم که دوست داشتنم برایش باارزش تر از هرچیزی باشد. و شاید غمانگیز به نظر بیاید که هرگز همچین کسی را نیافتم. من فقط چیزی را میخواهم که همیشه در زندگی آدمهای دیگر دیدهام. آدمهایی که یک نفر را دارند که همیشه با هماند. با هم بیرون میروند، با هم میخندند. با هم از چیزهای مسخره ذوق میکنند، از روزشان برای هم تعریف میکنند، برای هم هدیههای کوچک و بزرگ میخرند، همدیگر را در شلوغی پیدا میکنند، همدیگر به آغوش میکشند و خاص ترینِ خودشان را به یکدیگر نشان میدهند. سهم من همیشه از دور تماشا کردنشان با بغض بود. من فقط نگاهشان میکردم و با خودم فکر میکردم : "یعنی داشتنِ یک نفر که اینقدر دوستت داشته باشد، چه حسی دارد؟" یک نفر که وقتی همهی دنیا برایش شلوغ است، باز هم جایی برای من داشته باشد. یک نفر که نبودنم را متوجه شود. اگر من نباشم، چیزی کم باشد نه اینکه با بقیه راحت وقت خود را بگذارد و من جایی در ذهنش نباشم. یعنی واقعا داشتن کسی که بخواهد برای آیندهاش چیزی تصور کند، من هم گوشهای از آن تصویر باشم چه احساسی دارد؟ یعنی الویت بودن چه احساسی دارد؟ حسِ اینکه یک نفر بالاخره بگوید : "از بین تمام آدمهای دنیا، من دلم میخواد تو کنارم باشی" "تو خاص تریااا" چقدر تصورش کردنش زیباست... شاید اگر یک روز چنین کسی وارد زندگیام شود، تمام این سالهایی که منتظرش بودم را فراموش کنم. یک نفر که قبل از خواب، بعد از تمام شدن یک روز طولانی، تنها کسی که دلش میخواهد صدایش را بشنود من باشم. یک نفر که وقتی خوشحالم، خوشحالتر شود. وقتی ناراحتم، کنارم بماند. وقتی از همهچیز خستهام بگوید : "نترس، من همیشه هستم" شاید تمام چیزی که از کودکی میخواستم همین بوده. یک نفر که بالاخره، برای یک بار هم که شده، من انتخاب اولش باشم. - ترشحات مغز اینجانت:)
232
او، نعنا است... او نعنا بود، خنکترین آدمی بود که میتوانستم در تمام زندگیام ببینم؛ کسی که حضورش مثل رایحهای آرام، همهجا میپیچید و میماند. کافی بود یکبار عطرش را نفس بکشی؛ دیگر به این سادگیها نمیتوانستی از خاطرت پاکش کنی. بعضی آدمها میآیند و میروند، اما بعضیها شبیه رایحهاند؛ ردّشان جایی در تو تا ابد باقی میماند. رایحهی او خنک بود؛ درست شبیه نسیمی که روی گونههای خیس از اشک میوزد و برای چند لحظه، سنگینیِ دنیا را از روی شانههایت برمیدارد. بودنش تازگی داشت؛ انگار بعد از ساعتها ماندن در یک اتاقِ بسته، ناگهان پنجرهای را باز کنند و هوای تازه وارد ریههایت شود. شاید هرکسی نتواند به چنین عطری عادت کند. شاید هرکسی از این طعم خوشش نیاید. برای همین بود که او را اینگونه صدا میزدم؛ نعنای من؛ چون شبیه چیزی نبود که همه بتوانند دوستش داشته باشند و یا برای هر کسی باشد. طعمش تند بود؛ نه آزاردهنده، اما متفاوت. تندیای که برای فهمیدنش باید کمی بیشتر میماندی، کمی بیشتر میچشیدی و اجازه میدادی آرامآرام خودش را به تو بشناساند. هر کسی نمیتواند با این بخش از وجودش کنار بیاید؛ اما زیبایی او درست در همین سادگی پنهان شده بود. آدم پیچیدهای برای خوشحال کردن من نبود. گاهی کوچکترین چیزها کافی بود؛ یک توجه ساده، یک جملهی کوتاه، یا به یاد سپردن چیزی که شاید برای دیگران اصلاً اهمیتی نداشت. نه به این دلیل که خوشحال کردن من کار آسانی بود، بلکه چون او به جزئیات من دقت میکرد؛ به چیزهایی که حتی خودم گاهی از کنارشان بیتفاوت میگذشتم. و شاید همین، دوستداشتنیترین قسمت ماجرای ماست. او هرگز فقط یک نعنای معمولی نبود و نیست؛ چون بعضی آدمها را نمیشود با اسمشان توضیح داد؛ باید با حسی که درونت زنده میکند نشان داد. من او را با همان خنکیِ ماندگارش دوست میدارم؛ با رایحهاش که تا ابد جایی در میان نفسهایم باقی میماند. او نعنای من است؛ عطری که هرگز از یاد نمیروند. - گیسوپریشانِ تو.
232
او، نعنا بود...
او نعنا بود، خنکترین آدمی بود که میتوانستم در تمام زندگیام ببینم؛ کسی که حضورش مثل رایحهای آرام، همهجا میپیچید و میماند. کافی بود یکبار عطرش را نفس بکشی؛ دیگر به این سادگیها نمیتوانستی از خاطرت پاکش کنی. بعضی آدمها میآیند و میروند، اما بعضیها شبیه رایحهاند؛ ردّشان جایی در تو تا ابد باقی میماند.
رایحهی او خنک بود؛ درست شبیه نسیمی که روی گونههای خیس از اشک میوزد و برای چند لحظه، سنگینیِ دنیا را از روی شانههایت برمیدارد. بودنش تازگی داشت؛ انگار بعد از ساعتها ماندن در یک اتاقِ بسته، ناگهان پنجرهای را باز کنند و هوای تازه وارد ریههایت شود.
شاید هرکسی نتواند به چنین عطری عادت کند. شاید هرکسی از این طعم خوشش نیاید. برای همین بود که او را اینگونه صدا میزدم؛ نعنای من؛ چون شبیه چیزی نبود که همه بتوانند دوستش داشته باشند و یا برای هر کسی باشد.
طعمش تند بود؛ نه آزاردهنده، اما متفاوت. تندیای که برای فهمیدنش باید کمی بیشتر میماندی، کمی بیشتر میچشیدی و اجازه میدادی آرامآرام خودش را به تو بشناساند. هر کسی نمیتواند با این بخش از وجودش کنار بیاید؛ اما زیبایی او درست در همین سادگی پنهان شده بود.
آدم پیچیدهای برای خوشحال کردن من نبود. گاهی کوچکترین چیزها کافی بود؛ یک توجه ساده، یک جملهی کوتاه، یا به یاد سپردن چیزی که شاید برای دیگران اصلاً اهمیتی نداشت. نه به این دلیل که خوشحال کردن من کار آسانی بود، بلکه چون او به جزئیات من دقت میکرد؛ به چیزهایی که حتی خودم گاهی از کنارشان بیتفاوت میگذشتم. و شاید همین، دوستداشتنیترین قسمت ماجرای ماست.
او هرگز فقط یک نعنای معمولی نبود و نیست؛ چون بعضی آدمها را نمیشود با اسمشان توضیح داد؛ باید با حسی که درونت زنده میکند نشان داد. من او را با همان خنکیِ ماندگارش دوست میدارم؛ با رایحهاش که تا ابد جایی در میان نفسهایم باقی میماند.
او نعنای من است؛ عطری که هرگز از یاد نمیروند.
