185
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
185
When you enter a circus, do you blame the clown because he is playing or do you blame yourself for walking into that clown's circus?
185
من گمان نمیکنم روزی عشق را تجربه کنم؛ نه از سرِ یقین، که از آن حسِ همیشگی که انگار این دریا بهشتی برای دیگران است و من تنها تماشاگرِ پاهایی هستم که هرگز خیس نخواهند شد.
اما گاهی در لحظه گرگ و میش باوری در من زنده میشود؛ اینکه شاید آتش عشق، حتی پیش از وقوع، انسان را از درون میسوزاند. شاید عشق یعنی همان "دانستنِ پیش از افتادن" اینکه سر و شکلِ نیستی را در انتها ببینیم، اما باز هم سرازیر شویم به سمتی که چشم را خیس میکند.
منی که به آن شعله رسیده است، میتواند "سوختنی شیرین" را تجربه کند؛ اما منی که هرگز به آن نرسیده است، تنها میتواند حدس بزند که عشق همان تماشای زخمها و دیدن عمیقترین تاریکیها و دست نکشیدن است؛ نه از سرِ نادانی، بلکه از انتخابی که عقل را عاجز میکند. همان در راه ماندنِ ابدی و رفتن به سوی مقصدی که میدانی هرگز به آن نخواهی رسید، اما همانند کودکی نوپا که با شوقی وصفناپذیر به سمت نور میدود.
منی که به این سفر دعوت نشده است، این حدسها را چون بوسهای زهرآگین در سینه حمل میکنم؛ چرا که شاید آنکه هرگز عشق را تجربه نکرده، بهترین راویِ فقدان باشد.
