معجون شناسݷ ( 🔒 )
رفتن به کانال در Telegram
˒ رازِ جادو @Mag1icbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
195
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-3630 روز
آرشیو پست ها
Repost from 𝜜𝗇𝗇ᥱ . 🎨
غروبهای ماه آخر تابستون همیشه حس خاصی رو روی دل آدم مینشونن؛ خورشید هنوز رد بوسههای گرم روزانهاش رو روی دیوارهای شهر جا گذاشته، اما باد دیگه بوی تابستون نمیده. هوایی که کمی سرد شده باعث میشه آدم دلش بخواد دستهاشو بیشتر توی جیبهاش فرو ببره و قدمهاشو آهستهتر کنه تا بیشتر و بیشتر از تضاد خوشایند گرمای خورشید و خنکی باد لذت ببره.
اون روز یکی از همین روزها بود. قرار خاصی نداشتن و فقط به پیشنهاد چان"حاضر شو بریم بیرون"برای قدم زدن اومده بودن تا از خیابانهای شلوغ رد بشن و ویترینها رو نگاه کنن؛ از همون لحظاتی که هیچ اتفاق بزرگی نمیافته اما بعدها تبدیل میشه به یکی از شیرینترین خاطرهها. لینو دوربینشو بالا آورد و پشت لنز، چان رو پیدا کرد؛ بین نورهای محو مغازهها و سایههای کشاومدهی غروب، چان حواسش به لینو نبود، و شاید همین باعث میشد عکس زیباتر بشه. لبخند کوچکی گوشهی لب لینو نشست؛ انگار میخواست اون لحظه رو از گذر زمان بدزده.. چیک. عکس گرفته شد. شاید سالها بعد هیچ کدوم یادشون نیاد اون عصر دقیقاً دربارهی چه چیزهایی حرف زده بودن، کجا رفته بودن یا هوا چند درجه بود. اما لینو اون عکسو نگه میداشت؛ تصویری از کسی که عاشقش بود در آخرین روزهای تابستون، وقتی خورشید آرومآروم پایین میرفت و هوا کمکم خبر رسیدن پاییز رو میداد. بعضی لحظهها قرار نیست اتفاق بزرگی باشن؛ فقط باید یک نفرو انقدر دوست داشته باشی که دلت بخواهد همون لحظهی ساده رو برای همیشه داشته باشی.
༼ֹ♡
༼ֹ♡
