𝓛𝓸𝓿𝓮 𝔀𝓲𝓷𝓼 𝓪𝓵𝓵 پارت جدید مریونت
رفتن به کانال در Telegram
𝓦𝓲𝓵𝓵 𝓲𝓽 𝓫𝓮 𝓪 𝓫𝓪𝓭 𝓮𝓷𝓭𝓲𝓷𝓰 𝓯𝓸𝓻 𝓾𝓼 𝓽𝓸, 𝓰𝓸𝓷𝓮 𝓪𝓼𝓽𝓻𝓪𝔂
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
982
مشترکین
+1624 ساعت
+37 روز
+5030 روز
آرشیو پست ها
Repost from 𝗍𝗁𝖾𝗄𝗂𝗅𝗅𝖺 > {𝖼𝗁𝖺𝗆𝗉𝖺𝗀𝗇𝖾}
𝗙𝗘𝗩𝗘𝗥
«نمیدونستم کسی که اون شب از سرما میلرزید، یه روز کاری میکنه که خودم از نزدیک شدنش بلرزم.»
Repost from N/a
Repost from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾
Nighttime love
So, you want to propose to both of us?
Of course, we have to do one more thing to make it
You miserable freeloaders—I'm your spouse too, Park!Heehoonki : Threesome🔞
Repost from 𝘊𝘭𝘰𝘷𝘦𝘳 ✤
° ᨳ 🍂 𝆹𝅥 𝆹𝅥 ෧ °、🧡 𓂃ᡴꪫ
𝘐𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘨𝘭𝘰𝘸 𝘰𝘧 𝘢𝘶𝘵𝘶𝘮𝘯, 𝘵𝘸𝘰 𝘴𝘵𝘳𝘢𝘯𝘨𝘦𝘳𝘴 𝘤𝘳𝘰𝘴𝘴 𝘱𝘢𝘵𝘩𝘴. 𝘖𝘯𝘦 𝘨𝘦𝘯𝘵𝘭𝘦, 𝘰𝘯𝘦 𝘴𝘩𝘺—𝘯𝘦𝘪𝘵𝘩𝘦𝘳 𝘬𝘯𝘰𝘸𝘴 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘦𝘯𝘤𝘰𝘶𝘯𝘵𝘦𝘳 𝘸𝘪𝘭𝘭 𝘣𝘦𝘤𝘰𝘮𝘦. 𝘚𝘰𝘮𝘦𝘵𝘪𝘮𝘦𝘴, 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘣𝘦𝘨𝘪𝘯𝘴 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘢 𝘴𝘪𝘯𝘨𝘭𝘦 𝘨𝘭𝘢𝘯𝘤𝘦.🍁
𝙂𝙚𝙣𝙧𝙚: 𝘼 𝙜𝙚𝙣𝙩𝙡𝙚 & 𝙥𝙧𝙚𝙩𝙩𝙮 𝙖𝙘𝙦𝙪𝙖𝙞𝙣𝙩𝙖𝙣𝙘𝙚🍀
𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣: @HhloveEn7Bot𐙚𐙚__ 𝓱𝓮𝓮𝓱𝓸𝓸𝓷 ° 𝜗𝜚 ☆、
Repost from N/a
"احـساسـی ڪـہ از بیـن بـࢪه هیـچجـوࢪه بـࢪنمـیگـࢪده.. امـا مـن تـونسـتم دوبـاࢪه یـک خـانـواده بـودن ࢪو احـساس ڪنم"
- 𝒀𝒐𝒖𝒏𝒈 𝑫𝒂𝒅𝒅𝒚
Repost from N/a
پاریس، دهہی تنهےا
از میزِ چوبیِ کہنہی کافہای در دلِ مونمارتر، جایی کہ بویِ قہوہ و کاغذِ کاهی با مِہِ سپیدِ صبحگاهی درآمیختہ است…
ای آنکہ نامہات چون نسیمی خنک بر این خاکِ غریب وزید،
اینجا، در کوچہپسکوچہهایِ پرپیچوخم — همانجا کہ سنگفرشها هنوز از بارانِ دیشب خیساند و چراغگازهایِ قدیمی در نیمہروشنایِ سحر سوسو میزنند، زمان جورِ دیگری میگذرد. هوایِ این شہر لبریز از دلتنگی است؛ دلتنگیِ ژرفی کہ آدم را میانِ واقعیت و خیال سرگردان میکند.
در سن-ژرمن، ساعتها در میانِ قفسہهایِ کتابفروشیهایِ کہنہ بہ جستوجویِ ردپایِ تو مینشینم. در مونمارتر، نقاشانِ دورہگرد بومهایِ خود را با رنگِ چشمهایِ تو پر میکنند و در لو ماره، دیوارهایِ قدیمی قصہی روزهایی را زمزمہ میکنند کہ هنوز جہان اینقدر دلتنگ نبود.
میدانی؟ نوشتن از تو در این شہر، مثلِ راه رفتن روی لبهی باریکِ یک رویاست. بہترین واژہهایم را نثارِ خیالت میکنم، اما ہر بار کہ قلم بر کاغذ میگذارم، بیشتر در این جنونِ شیرین غرق میشوم.
آیا بادِ پاییز این نامہ را با خود بہ آن سویِ مرزها خواهد آورد تا بدانی در این کوچہهایِ دور، هنوز کسی هست کہ تو را با تمامِ ذراتِ بودنش میجوید؟
با همان اشتیاقِ دیرین،
از آن سویِ مِہ و خاطره..
Repost from N/a
ㅤㅤㅤㅤрождённые из тьмы
we gaze at the stars with love, whisper their names, make wishes for them, and call their glow magic. but we forget that it was the same cold, endless night—the same heavy, silent darkness—that made it possible for them to be seen. stars owe themselves to darkness, just as light owes itself to shadow, and peace owes itself to the storms we've been through. perhaps we, too, have needed nights when no one but darkness itself held us in its embrace, in order to be seen. and perhaps the most beautiful lights were born precisely from the heart of those nights.
