The 23yr Lawyer
رفتن به کانال در Telegram
قابهایی از روزها، گوشههایی از دنیای وکالت، و لحظههایی که دوست دارم بمانند. https://t.me/SendHarfBot?start=34bde341f0ad
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
567
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+437 روز
+9630 روز
آرشیو پست ها
بله! چون میدونم مثل همیشه، خدا همهچیز رو به بهترین شکل ممکن برام درست میکنه؛ ولی بازم تا وقتی درست بشه، بندبند وجودم از استرس فلج میشه.
All that time I sat alone in my tower You were just honing your powers Now I can see it all (See it all) Late one night You dug me out of my grave and Saved my heart from the fate of Ophelia (Ophelia) Keep it one hundred on the land (Land), thе sea (Sea), the sky Pledge allegiance to your hands, your team, your vibes Don’t care where the hell you’ve been (Been) ’cause now (Now), you’re mine It’s ’bout to be the sleepless night you’ve been dreaming of The fate of Ophelia
«زندهشور» رو دیدم و کل مدت فیلم گریه کردم.با خودم فکر میکنم: من با چه روحیهای این شغلو انتخاب کردم و گرایش موردعلاقم جزا و جرم شناسیه؟یه جا بهرام افشاری به کسی که تازه وارد این کار شده میگه:
«فکر کردی دوبار بگذره عادت میکنی؟ فقط بدتر میشه، هر شب خواب و خوراکو ازت میگیره.»
و فکر میکنم واقعاً بعضی چیزها هیچوقت عادی نمیشن. اینکه یک آدم جلوی چشم تو بره بالای طناب دار، چیزی نیست که بشه بهش عادت کرد.آخرش هم میگه:
«حکمشو یکی دیگه میده، ولی عذاب وجدانش مال ماست.»چقدر سخته بین «اجرای قانون» و «انسان موندن» تعادل پیدا کنی.
Repost from N/a
لذتبخشترین تصویری که میتونم از آدمها ببینم و کیف کنم، ورژنِ قوی و تلاشگر بودنشونه.
عاشقِ آدمهایِ دوندهم و خدا میدونه چقدر دیدنِ همچین آدمهایی بهم امیدِ زیستن میده.
لطفاً بدرخشید و پرقدرت ادامه بدید. دنیا به وجودِ آدمهای ارزشمندی مثل شما نیاز داره.
اگر اینان مسلمانند، یارب! کافرم گَردان!
وگر من کافرم از مسلکِ ایشان بَرمگَردان!
به یک همیان اگر با این جماعت میشمارندم،
غلطکردم خداوندا اگر گفتم زرم گَردان!
حسین جنتی
یه خانوم حدودا ۴۰ساله ای رو امروز وقتی منتظر بودم نوبت دکتر برسه باهاش حرف میزدم که انقد بامزه صحبت میکرد ینی وای، یه جاگفت:«یه زمانی خیلی منتظر بودم یکی منوخوشحال کنه.بعد فهمیدم آدمی که خودش بلده برای خودش گل بخره،کمتر از نبودن گل از کسی دلگیر میشه.برا خودم گل میخریدم و به خودم میگفتم تو لایق بهترینی لیلا:)
بعضی وقتا میرم سراغ نوشتههای قدیمیم، نامههایی که سالها پیش برای خودم نوشتم، و یهجور عجیبی دلم میگیره.انگار دارم با نسخهای از خودم حرف میزنم که دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش، فقط میتونم بخونمش.میبینم یه عالمه چیزایی که اون موقع برام مهم بودن، امروز حتی یادم نیست؛ «یه عالمه آرزو هم هنوز گوشهی ذهنم منتظرن.ولی قشنگترین قسمتش اینه که میبینم منِ ۱۵ ساله، ۱۷ ساله، ۱۹ ساله» هنوز یه جایی درون من زندگی میکنه و خیلی از آرزوهاشو تیک زده.
جدی نمیتونم سرعت زندگیم رو زیاد کنم. خیلی هم تلاش کردم ولی نشد. انگار در نهایت من فقط آدم زندگی آروم و بدون عجله هستم.
برای اولین بار تو زندگیم باید برم دندوپزشکی،« کلی برا دکتر سلیطه بازی درآوردم که اگر دردم بیاد باید بیهوشم کنی و ۴ساعت داشت توضیح میداد برا عصب کشی نمیتونه بیهوشم کنه، پس چی میگن علم پیشرفت کرده؟»
بعضی اوقات دوست دارم کلا ساکت بمونم و هیچی نگم، چون هیچ کلمهای نمیتونه چیزی که تو قلب و ذهنم میگذره رو توضیح بده.
