خان زِنّیرَه
رفتن به کانال در Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
253
مشترکین
-724 ساعت
-307 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
253
نمیدانم روزها و شبها چطور میگذرند، اما چنان با درد همراهند که دیگر انتظاری از خودم برای ادامه دادن ندارم. گاهی درد جلو میزند، افسار زندگیام را میگیرد و من، بیآنکه بدانم، فرو میپاشم…
هستی_شایان
253
Repost from رنجِ تماشا
تعارف نداریم. هیچکس اینجا خوب نیست. هرکس به نوعی دردی دارد که از دیگران کتمانش میکند، ولی این درد مثل دود از درز درزِ وجودش بیرون میزند. اطرافیانم را خوب میشناسم و هربار که میبینمشان، با خود میگویم: این نقابهای مضحک خوشحالی هیچ فایدهی ندارد. دیر یا زود نقابهایتان میافتد و دوباره به همان تاریکی محضِ خود بر میگردید. من هم از همین قماش آدمها هستم. فطرت افسرده و غمگین دارم. خودم را کاویدهام، بسیار هم کاویدهام. رنجم انتخابی نیست؛ کاش بود تا مثل لباس از بدنم کشیده و جایش را با خوشحالی عوض میکردم. آنچه میبینم، آنچه فکر میکنم، آنچه هست و نیست، مرا به عُمق پرتاب میکند. عمق همیشه تاریک است!
هنوز یاد نگرفتهام چطور سطحی باشم. هنوز نمیدانم چگونه خودم را در مواجهه با جریانات زندگی سازگار بسازم و بهقول یگانتا، خونسرد و مثبتاندیش و باانگیزه و سطحی باشم... هربار سنگینی بیش از حد را بالای شانههایم حس میکنم، یاد جملهی حضرت علی (رض) میافتم که فرمودهاست: "کارها چنان در سیطرهی تقدیر است که گاه چارهاندیشی به مرگ میانجامد" واقعن در چه دوراهی قرار گرفتیم! نه میشود با زندگی ساخت، نه به مرگ دستِ دوستی داد. معلق ماندهایم.
253
گاهی از سمتی ضربه میخورید که هرگز تصورش را نمیکردید؛ چنان که تا مددتها در اعماق افکار خود سرگردان و گم میشوید.
هستی_شایان
253
— سرد و بیروح شدهای؟
— آری، در برابر خودم!
— چرا؟
— چون...
— چون چه؟
— چون دگر بریدهام...
هستی_شایان
253
«نَه! دِگَر فرقی ندارد زندهام یا مُردهام
یا که در بازی ببازم یا بگویند بُردهام
اشکِ رود است یا که خون هِی میچِکَد از گونهام؟
مینشیند بر گلویَم خون، بعدِ سُرفهام...
خواه میخواهی بیا پایَت گذار بر چَشمِ من
خواه میخواهی برو نوشی بُکُن از جُرعهام
خستهام، خسته شبیه روزهایِ سرد و سخت
خستهام آنگونه که گویی غروبِ جُمعهام...
خستهام از نقطهها، ویرگولهاُ مکثها
کاش یک دَرّه بیاید در کنارِ جُملهام...
کاش یک شعری بخواند روزگار در گوشِ من
عاجزم از بس که با آوایِ هِقهِق خُفتهام
مثل یک عروسکِ چوبی میانِ سرنوشت
حرفها دارم ولیکن قِصه دارد غُصهام...
آنقَدَر نو مانده رَختِ سپیدی در کُمُد
مثل یک سیاهیِ مُزمِن غَمین و کُهنهام
قِصهها و غُصهها خواندم ولکین درد چیست؟
من که شعرِ سنگِ قبرم را خودِ من گُفتهام!...
مُردهام آری شبیه یک گُلی بر سنگِ قبر
مُردهام آری عزیزم، خستهام، پژمُردهام!»
غزلحمیدی
253
میدانید دردش کجاست؟!
میخواهم بگریم درد این بغض خفه ام می کند، اما! مبادا صدایم را به هنگام گریه کردن بشنوند، مبادا پی ببرند که ویران شده ام، مبادا باعث ناراحتی شان شوم، مبادا سرخی چشمانم را ببینند مبادا به هنگام اشک ریختن سخنی بگویم که باعث رنجش شان شود....
253
گریه کردم، گریه کردی،
مگر دردی دوا شد؟
خنده کردم، خنده کردی،
بگو در دنیایت چه ها شد؟
آخ، دیگر تا کجا باید بخندم؟
خنده کردم، حالا بگو...
مگر دردی دوا شد؟
هستی_شایان
