fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

Rêverie

Rêverie

رفتن به کانال در Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 348
مشترکین
-724 ساعت
-17 روز
+50730 روز
آرشیو پست ها

یکی از چیزهایی که خیلی برایم ازاردهنده هست این است که گاهی آدم‌ها صرفا به خاطر هم‌جنس بودن با فردی که خطایی مرتکب شده، احساس می‌کنند موظف‌اند از او دفاع کنند. به‌خصوص اصطلاحاتی مثل girls' girl که رواج پیدا کرده‌اند گاهی آن‌قدر از معنای واقعی‌شان فاصله می‌گیرند که تبدیل می‌شوند به نوعی وفاداری کورکورانه. در حالی که برای من girls' girl بودن هرگز به این معنا نیست که چشممان را روی خطاهای یک زن ببندیم فقط چون زن است. حمایت از زنان نباید به معنای توجیه کردن اشتباهاتشان باشد. اتفاقا اگر واقعا برای زنان شأن انسانی و برای حقوقشان اهمیت قائلیم باید بتوانیم میان حمایت از زن و تأیید هر کاری که یک زن انجام می‌دهد تفاوت بگذاریم. خیانت، خیانت است. قتل، قتل است. دروغ، دروغ است. ظلم، ظلم است. فرقی نمی‌کند مرتکب آن یک زن باشد یا یک مرد. همان‌طور که اگر مردی مرتکب خطایی شود، صرفا به دلیل مرد بودنش نباید از او دفاع کرد، یک زن هم نباید به دلیل زن بودنش مصونیت اخلاقی پیدا کند. چیزی که بیشتر نگرانم می‌کند تأثیر همین اصطلاحات بر ناخودآگاه ماست. کم‌کم به جایی می‌رسیم که دفاع از یک مرد حتی وقتی حق با اوست می‌شود pick me بودن یا اگر یک زن را به خاطر رفتار اشتباهش نقد کنیم متهم می‌شویم که پشت جنس خودت را خالی کردی. انگار باید پیش از آنکه ببینیم چه اتفاقی افتاده تصمیم بگیریم طرف چه کسی را بگیریم؛ زن یا مرد. اما من فکر می‌کنم انسان بالغ کسی است که بتواند برای لحظه‌ای از این دسته‌بندی‌ها فاصله بگیرد و قبل از جنسیت، انسان را ببیند. اگر واقعا از عدالت حرف می‌زنیم، عدالت نباید برای یک جنس سخت‌گیرانه‌تر و برای جنس دیگر آسان باشد. وقتی از آزادی حرف می‌زنیم آزادی نباید به معنای توجیه رفتار هم‌جنس خودمان باشد. اگر از حق حرف می‌زنیم حق نباید با توجه به اینکه چه کسی مرتکب خطا شده شکل عوض کند. من نمی‌خواهم فقط چون یک نفر شبیه من است از او دفاع کنم. همان‌طور که نمی‌خواهم فقط چون با من متفاوت است محکومش کنم. هم‌جنس بودن دلیل بر بی‌گناهی نیست؛ همان‌طور که متفاوت بودن دلیل بر گناهکار بودن نیست. آدم‌ها را باید بر اساس رفتارشان سنجید نه جنسیتشان. و شاید یکی از سخت‌ترین شکل‌های عدالت همین باشد اینکه وقتی کسی از ماست باز هم بتوانیم بگوییم کاری که کردی اشتباه بود و وقتی کسی از ما نیست باز هم اگر حق با اوست، بتوانیم بگوییم حق با توست. چون واقعیت نباید به نفع ما تغییر کند.

photo content

2_5393622193764566234.mp32.16 MB

هیچ کودکی، وقتی برای اولین بار چشم‌هایش را به دنیا باز می‌کند تصمیم نمی‌گیرد که در آینده آدم بدی باشد، دروغ بگوید، خیانت کند یا درد خودش را روی آدم‌های دیگر خالی کند. کودک فقط یاد می‌گیرد؛ از همان آدم‌هایی که قرار است امن‌ترین آدم‌های زندگی‌اش باشند. شاید آدم بدی که امروز از او می‌ترسیم، یک روز فقط بچه‌ای بوده که زیادی کتک خورده، زیادی تحقیر شده، زیادی نادیده گرفته شده یا هیچ‌وقت کسی به او یاد نداده چطور خشمش را بدون آسیب زدن بیان کند. بعضی آدم‌ها یاد می‌گیرند برای زنده ماندن باید سخت باشند. بعضی‌ها یاد می‌گیرند اگر زودتر آسیب بزنند، کمتر آسیب می‌بینند. بعضی‌ها آن‌قدر محبت ندیده‌اند که دیگر بلد نیستند محبت را تشخیص دهند. جامعه هم گاهی عجیب عمل می‌کند؛ از کودکی به ما می‌گوید مرد که گریه نمی‌کند ضعف نشان نده، اگر نخوری خورده میشی انگار که جنگل زندگی میکنیم. بعد سال‌ها بعد، همان آدمی را که با همین قوانین بزرگ کرده، بابت سردی، خشونت و بی‌رحمی‌اش سرزنش می‌کند. اما اینجا یک مرز مهم وجود دارد. فهمیدن اینکه یک نفر چرا بد شده، به معنی بخشیدن تمام کارهای بدش نیست. گذشته توضیح است اما همیشه توجیه نیست. آدمی ممکن است قربانی بوده باشد و بعدها خودش تبدیل به کسی شود که دیگران را قربانی می‌کند. آنجاست که مسئولیت شروع می‌شود؛ جایی که باید بفهمد چه چیزی درونش شکسته و تصمیم بگیرد آن شکستگی را روی آدم دیگری تکرار نکند. کلا بنظرم مسئله این است که ما خیلی زود آدم‌ها را به دو دسته‌ی خوب و بد تقسیم می‌کنیم و دیگر نمی‌پرسیم چه اتفاقی افتاده که یک انسان به این نقطه رسیده. پشت خیلی از خشم‌ها، یک غم قدیمی خوابیده. پشت خیلی از بی‌رحمی‌ها، یک زخم درمان‌نشده است. و پشت بعضی از آدم‌هایی که بلد نیستند دوست داشته باشند، کودکی ایستاده که خودش هیچ‌وقت درست دوست داشته نشده. و شاید اگر قرار باشد چیزی را در این دنیا تغییر بدهیم، بهتر باشد قبل از اینکه از یک کودک بپرسیم چرا این‌قدر بد شدی؟ از خودمان بپرسیم:چه اتفاقی برایش افتاد که مجبور شد این‌طور بزرگ شود؟ چون آدم‌ها معمولا با بدی متولد نمی‌شوند. بدی را از جایی یاد می‌گیرند؛ از خانه، از خیابان، از مدرسه، از جامعه، از آدم‌هایی که قرار بود به آنها امنیت بدهند. و تلخ‌ترین قسمت ماجرا این است که گاهی یک آدم زخمی، به جای اینکه زخم‌هایش را درمان کند، آنها را به نسل بعد تحویل می‌دهد. و این چرخه فقط وقتی تمام می‌شود که یک نفر بالاخره تصمیم بگیرد دردهایی را که به من دادند، به آدم دیگری نمی‌دهم.

Repost from whimsical
این سگ فقط یک سال و نیمشه اینقدر آسیب دیده ست و کم خونی شدید داره دوست داشتید شیر کنید و کمک کنید بهش
+1
این سگ فقط یک سال و نیمشه اینقدر آسیب دیده ست و کم خونی شدید داره دوست داشتید شیر کنید و کمک کنید بهش

Frank Sinatra - I Love You Baby (2).mp33.69 MB

.

5:26

جامعه‌ی ما، سال‌هاست که از زن آگاه می‌ترسد. نه از زنی که حرف می‌زند از زنی که می‌داند چرا حرف می‌زند. از زنی که کتاب می‌خواند سؤال می‌پرسد تحقیق می‌کند نظر خودش را دارد و برای هر تصمیمی منتظر اجازه نمی‌ماند. از زنی که می‌داند چه می‌خواهد و مهم‌تر از آن، می‌داند چه چیزی را نمی‌خواهد. از زن تحصیل‌کرده می‌ترسد نه چون تحصیلات یک زن ذاتا تهدید است؛ بلکه چون آگاهی آدم را سخت‌تر قابل‌کنترل می‌کند. زنی که می‌داند، راحت‌تر فریب نمی‌خورد. زنی که می‌خواند، راحت‌تر باور نمی‌کند. زنی که سؤال می‌پرسد، هر پاسخی را جواب نمی‌داند. و زنی که جرئت حرف زدن پیدا کرده دیگر به آسانی نمی‌شود صدایش را با جمله‌هایی مثل همین که هست خاموش کرد. ترس واقعی از خود زن نیست از لحظه‌ای است که زن بفهمد حق انتخاب دارد. وقتی زن بداند می‌تواند مستقل باشد، دیگر نمی‌شود استقلالش را لطفی از طرف کسی تعریف کرد. وقتی بداند حق اعتراض دارد، دیگر نمی‌توان سکوتش را فضیلت اجباری نامید. وقتی بداند حق دارد درباره‌ی زندگی خودش تصمیم بگیرد، دیگر نمی‌شود تمام مسیر زندگی‌اش را از پیش برایش تعیین کرد. و اینجا دقیقا همان جایی است که یک جامعه‌ی مردسالار احساس خطر می‌کند. اما این حرف قرار نیست تبدیل شود به داستان «همه‌ی مردها بد هستند و همه‌ی زن‌ها خوب‌اند»، نه. مسئله جنسیت نیست قدرت است. مسئله مرد بودن نیست ساختاری است که به یک نفر اجازه می‌دهد فقط به خاطر جنسیتش بیشتر حق داشته باشد و از دیگری بخواهد کمتر بخواهد کمتر بپرسد و کمتر اعتراض کند. همان‌طور که زن بودن، انسان را خودبه‌خود آگاه، مهربان یا عادل نمی‌کند مرد بودن هم کسی را خودبه‌خود ظالم نمی‌کند. من از فرهنگی حرف می‌زنم که به مرد یاد می‌دهد کنترل کردن نشانه‌ی قدرت است و به زن یاد می‌دهد اطاعت کردن نشانه‌ی نجابت. و من فقط امیدوارم که روزی، زن برای آگاه بودن مجبور نباشد شجاع باشد. روزی که دخترکی بتواند کتاب بخواند، درس بخواند، سؤال بپرسد، بلند فکر کند، اشتباه کند، نظرش را عوض کند، مستقل شود و برای تمام این‌ها لازم نباشد ابتدا ثابت کند که زیادی نیست. من برتری زن را نمی‌خواهم. من فقط برابری انسان را می‌خواهم. جامعه‌ای که در آن زن برای محترم بودن مجبور به کوچک شدن نباشد و مرد برای محترم بودن مجبور به مسلط بودن. چون آگاهی زن تهدید نیست. تهدید، جامعه‌ای است که از آگاهی یک انسان می‌ترسد.

People say your pet starts looking like you after a while Meanwhile‌ my dog:
People say your pet starts looking like you after a while Meanwhile‌ my dog:

یکی از چیزهایی که بیشتر از هر چیزی آزارم می‌دهد این است که چقدر به مرگ عادت کرده‌ایم. نه فقط به خود مرگ به خبرش به عددهایش به جمله‌هایی که هر روز از کنارشان رد می‌شویم و چند دقیقه بعد دیگر چیزی از آن‌ها در ذهنمان نمانده است. انگار غم آن‌قدر زیاد شده که دیگر جایی برایش نداریم. انگار انسان آن‌قدر زیاد از دست رفته که دیگر از دست رفتن یک نفر برایمان فقط یک نفر است. اما یک انسان هیچ‌وقت فقط یک نفر نیست. پشت هر اسمی خانواده‌ای وجود دارد که شاید یک روز تمام زندگی‌شان به حضور همان آدم وابسته بوده. دوستی که هنوز شماره‌اش را در تلفنش دارد و نمی‌داند باید با آن چه کند. مادری که شاید هنوز ناخودآگاه منتظر باز شدن در باشد پدری که شاید هر بار صدای قدمی در راهرو می‌شنود برای یک لحظه کوتاه خیال کند فرزندش برگشته خواهری که دیگر کسی ندارد با او درباره چیزهای کوچک و بی‌اهمیت حرف بزند. برادری که خاطرات کودکی‌اش ناگهان تبدیل شده به چیزی که فقط باید در ذهنش نگه دارد. هر انسان یک جهان کوچک است و وقتی می‌رود فقط یک صندلی خالی نمی‌شود بخشی از جهان آدم‌های دیگر هم برای همیشه تغییر می‌کند. و با این حال ما اغلب فقط عددها را می‌بینیم. پنج نفر. بیست نفر. صد نفر. هزار نفر. عددها بزرگ‌تر می‌شوند و ما بیشتر به آن‌ها عادت می‌کنیم شاید چند ثانیه ناراحت شویم حتی گریه کنیم خبر را برای کسی بفرستیم و بعد برویم سراغ زندگی روزمره‌مان. چون ذهن ما برای تحمل این حجم از اندوه ساخته نشده است. برای همین کم‌کم یاد می‌گیریم خبر بد را بخوانیم بدون اینکه چهره‌ای پشت آن تصور کنیم. اسم‌ها را یادمان نمی‌ماند. تاریخ‌ها را فراموش می‌کنیم. چهره‌ها در میان هزاران تصویر گم می‌شوند. و غم‌انگیزترین بخش ماجرا همین است اینکه پشت هر عدد آدمی بوده که زمانی برای خودش یک زندگی کامل داشته. صبح‌هایی داشته که برایشان بیدار شده آدم‌هایی داشته که دوستشان داشته ترس‌هایی داشته آرزوهایی داشته آهنگ‌هایی که دوست داشته، حرف‌هایی که هنوز نگفته بوده و فردایی که فکر می‌کرد قرار است به آن برسد. اما در حافظه جمعی تمام آن زندگی به یک عدد تبدیل می‌شود. من از این عادت کردن می‌ترسم. از روزی که شنیدن خبر مرگ دیگر چیزی درونمان را تکان ندهد از اینکه درد آدم‌ها آن‌قدر تکرار شود که تبدیل به بخشی معمولی از پس‌زمینه زندگی‌مان شود چیزی شبیه صدای باران که بعد از مدتی دیگر متوجهش نمی‌شویم. دلم می‌خواهد یادمان بماند که هیچ‌کس فقط یک نفر نیست. هر انسانی مجموعه‌ای از رابطه‌ها، خاطره‌ها و دوست‌داشتن‌هاست. هر مرگ فقط پایان یک زندگی نیست شکافی است که در زندگی آدم‌های دیگری باقی می‌ماند. شاید نتوانیم همه اسم‌ها را به خاطر بسپاریم. شاید نتوانیم همه تاریخ‌ها را حفظ کنیم. شاید نتوانیم برای تمام کسانی که از دست رفته‌اند عزاداری کنیم. اما کاش دست‌کم یادمان نرود که آن‌ها عدد نبودند. آدم بودند. با یک اسم یک صدا یک خانه چند نفر که دوستشان داشتند و جهانی که تا پیش از رفتنشان با بودنشان شکل دیگری داشت. من فقط میخواهم نگذاریم مرگ آن‌قدر تکرار شود که دیگر کسی را به یاد نیاوریم.

photo content

photo content

🖤