fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

Rêverie

Rêverie

رفتن به کانال در Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 353
مشترکین
-724 ساعت
-17 روز
+50730 روز
آرشیو پست ها
نمی‌دانم چرا زندگی را دوست دارم. اگر از من بپرسند دقیقا به چه دلیل، احتمالا نتوانم جواب درست و حسابی بدهم. نمی‌توانم یک اتفاق بزرگ، یک رویای عجیب یا یک دلیل محکم پیدا کنم و بگویم به خاطر این، زندگی ارزش ادامه دادن دارد. شاید برای خیلی‌ها این دلیل‌ها باید بزرگ باشند؛ موفقیت، عشق، آینده، سفر، رسیدن به چیزی که سال‌ها برایش جنگیده‌اند. اما برای من زندگی در چیزهای خیلی کوچک‌تری خلاصه می‌شود. مثلا همان روزی که بی‌دلیل برای خودم گل می‌خرم. یا یک عصر معمولی که هوا کمی خنک شده و برای چند دقیقه احساس می‌کنم دنیا مهربان‌تر از همیشه است. همان روزهایی که در مدرسه کنار آدم‌هایی می‌نشینم که دوستشان دارم و از هیچ‌چیز مهمی حرف نمی‌زنیم؛ می‌خندیم و از معلم‌ها و آدم‌ها و اتفاقات روزمره حرف می‌زنیم و بعد، وقتی به خانه برمی‌گردم، تازه می‌فهمم چقدر دلم برای همان چند ساعت تنگ خواهد شد. من همین‌ها را دوست دارم. صدای خنده‌ای که از اتاق دیگری می‌آید. آهنگی که ناگهان دقیقا در لحظه‌ای درست پخش می‌شود. ورق زدن کتابی که هنوز تمامش نکرده‌ام. راه رفتن بی‌هدف. دیدن آسمان وقتی حواسم برای چند ثانیه از همه‌چیز پرت می‌شود. پیامی از یک آدم عزیز. یک گفت‌وگوی طولانی. حتی خریدن یک چیز کوچک که مدت‌ها دلم می‌خواسته. هیچ‌کدامشان اتفاق بزرگی نیستند. ولی شاید زندگی هیچ‌وقت قرار نبوده فقط از اتفاق‌های بزرگ ساخته شود. فکر می‌کنم ما بیشتر زندگی‌مان را در همین لحظه‌های کوچکی می‌گذرانیم که آن موقع اصلا نمی‌دانیم قرار است روزی دلمان برایشان تنگ شود. یک روز عادی که فکر می‌کنیم ارزش به خاطر سپردن ندارد، ممکن است سال‌ها بعد تبدیل شود به یکی از عزیزترین خاطراتمان. و این قسمت زندگی کمی غمگین است؛ اینکه خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیم در حال زندگی کردن در یک لحظه‌ی دوست‌داشتنی هستیم، تا وقتی که تمام شده باشد. شاید دلیل خاصی برای دوست داشتن زندگی ندارم. شاید فقط دوست دارم ببینم فردا چه شکلی است. چه آهنگی قرار است اتفاقی وارد پلی‌لیستم شود. چه آدمی قرار است وارد زندگی‌ام شود و چه کسی قرار است بماند. کتابی که هنوز نمی‌دانم قرار است چقدر دوستش داشته باشم. صبح‌هایی که هنوز از راه نرسیده‌اند. خنده‌هایی که هنوز نکرده‌ام. عکس‌هایی که هنوز نگرفته‌ام. گل‌هایی که هنوز نگرفته‌ام. هنوز اتفاق‌هایی هست که ندیده‌ام، آدم‌هایی که نشناخته‌ام، جاهایی که نرفته‌ام. برای همین، حتی وقتی زندگی خسته‌کننده می‌شود، حتی وقتی بعضی روزها آن‌قدر سنگین‌اند که دلم می‌خواهد فقط از همه‌چیز فاصله بگیرم، باز یک جایی درونم چیزی هست که می‌گوید هنوز تمام بهانه‌هایت را پیدا نکرده‌ای. و شاید همین برای من کافی باشد. من زندگی را به خاطر یک دلیل بزرگ دوست ندارم به خاطر هزار دلیل کوچک دوستش دارم. به خاطر یک گل. یک آهنگ. یک عصر معمولی. یک دوست. یک کتاب. یک خنده‌ی بی‌دلیل. به خاطر همین حس عجیب و کوتاه زنده بودن حسی که شاید نتوانم توضیحش بدهم اما وقتی می‌آید، برای چند لحظه با خودم فکر می‌کنم چه خوب که اینجا هستم.

نمی‌دانم چرا زندگی را دوست دارم. اگر از من بپرسند دقیقا به چه دلیل، احتمالا نتوانم جواب درست و حسابی بدهم. نمی‌توانم یک اتفاق بزرگ، یک رویای عجیب یا یک دلیل محکم پیدا کنم و بگویم به خاطر این، زندگی ارزش ادامه دادن دارد. شاید برای خیلی‌ها این دلیل‌ها باید بزرگ باشند؛ موفقیت، عشق، آینده، سفر، رسیدن به چیزی که سال‌ها برایش جنگیده‌اند. اما برای من زندگی در چیزهای خیلی کوچک‌تری خلاصه می‌شود. مثلا همان روزی که بی‌دلیل برای خودم گل می‌خرم. یا یک عصر معمولی که هوا کمی خنک شده و برای چند دقیقه احساس می‌کنم دنیا مهربان‌تر از همیشه است. همان روزهایی که در مدرسه کنار آدم‌هایی می‌نشینم که دوستشان دارم و از هیچ‌چیز مهمی حرف نمی‌زنیم؛ می‌خندیم و از معلم‌ها و آدم‌ها و اتفاقات روزمره حرف می‌زنیم و بعد، وقتی به خانه برمی‌گردم، تازه می‌فهمم چقدر دلم برای همان چند ساعت تنگ خواهد شد. من همین‌ها را دوست دارم. صدای خنده‌ای که از اتاق دیگری می‌آید. آهنگی که ناگهان دقیقا در لحظه‌ای درست پخش می‌شود. ورق زدن کتابی که هنوز تمامش نکرده‌ام. راه رفتن بی‌هدف. دیدن آسمان وقتی حواسم برای چند ثانیه از همه‌چیز پرت می‌شود. پیامی از یک آدم عزیز. یک گفت‌وگوی طولانی. حتی خریدن یک چیز کوچک که مدت‌ها دلم می‌خواسته. هیچ‌کدامشان اتفاق بزرگی نیستند. ولی شاید زندگی هیچ‌وقت قرار نبوده فقط از اتفاق‌های بزرگ ساخته شود. فکر می‌کنم ما بیشتر زندگی‌مان را در همین لحظه‌های کوچکی می‌گذرانیم که آن موقع اصلا نمی‌دانیم قرار است روزی دلمان برایشان تنگ شود. یک روز عادی که فکر می‌کنیم ارزش به خاطر سپردن ندارد، ممکن است سال‌ها بعد تبدیل شود به یکی از عزیزترین خاطراتمان. و این قسمت زندگی کمی غمگین است؛ اینکه خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیم در حال زندگی کردن در یک لحظه‌ی دوست‌داشتنی هستیم، تا وقتی که تمام شده باشد. شاید دلیل خاصی برای دوست داشتن زندگی ندارم. شاید فقط دوست دارم ببینم فردا چه شکلی است. چه آهنگی قرار است اتفاقی وارد پلی‌لیستم شود. چه آدمی قرار است وارد زندگی‌ام شود و چه کسی قرار است بماند. کتابی که هنوز نمی‌دانم قرار است چقدر دوستش داشته باشم. صبح‌هایی که هنوز از راه نرسیده‌اند. خنده‌هایی که هنوز نکرده‌ام. عکس‌هایی که هنوز نگرفته‌ام. گل‌هایی که هنوز نگرفته‌ام. هنوز اتفاق‌هایی هست که ندیده‌ام، آدم‌هایی که نشناخته‌ام، جاهایی که نرفته‌ام. برای همین، حتی وقتی زندگی خسته‌کننده می‌شود، حتی وقتی بعضی روزها آن‌قدر سنگین‌اند که دلم می‌خواهد فقط از همه‌چیز فاصله بگیرم، باز یک جایی درونم چیزی هست که می‌گوید هنوز تمام بهانه‌هایت را پیدا نکرده‌ای. و شاید همین برای من کافی باشد. من زندگی را به خاطر یک دلیل بزرگ دوست ندارم به خاطر هزار دلیل کوچک دوستش دارم. به خاطر یک گل. یک آهنگ. یک عصر معمولی. یک دوست. یک کتاب. یک خنده‌ی بی‌دلیل. به خاطر همین حس عجیب و کوتاه زنده بودن حسی که شاید نتوانم توضیحش بدهم اما وقتی می‌آید، برای چند لحظه با خودم فکر می‌کنم چه خوب که اینجا هستم.

+2

nothing special, just life lately.
+4
nothing special, just life lately.

nothing special just life lately
+3
nothing special just life lately

Repost from 19sep:)
🪄🎨🍀
+5
🪄🎨🍀

+1

Tell me what topics you’d like me to write more about here🤍 @LaMmusebot

𝘏𝘰𝘸 𝘵𝘰 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘵 𝘳𝘦𝘢𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘤𝘭𝘢𝘴𝘴𝘪𝘤 𝘣𝘰𝘰𝘬𝘴?.✦ ݁˖ ‍ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ چطور شروع به خوندن کتابا
𝘏𝘰𝘸 𝘵𝘰 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘵 𝘳𝘦𝘢𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘤𝘭𝘢𝘴𝘴𝘪𝘤 𝘣𝘰𝘰𝘬𝘴?.✦ ݁˖ ‍ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ چطور شروع به خوندن کتابای کلاسیک کنیم؟🥮

Sources you can read for more information:
The Misandry Myth An Inaccurate Stereotype About Feminists Attitudes Toward Men WHO: Violence Against Women Manufacturing Man-Hating Feminism Kristin J.Anderson The Second Sex Simone de Beauvoir The Feminine Mystique Betty Friedan

بحث زن‌ستیزی و مردستیزی در سال‌های اخیر بیش از آنکه به یک بحث اجتماعی تبدیل شود، به مسابقه‌ای در شبکه‌های اجتماعی تبدیل شده است مسابقه‌ای که در آن هر طرف تلاش می‌کند با چند توییت و چند نمونه افراطی ثابت کند جنس مقابل قربانی اصلی تاریخ است اما اگر قرار باشد به‌جای الگوریتم‌ها، به واقعیت نگاه کنیم، مسئله بسیار پیچیده‌تر است. بله مردستیزی وجود دارد. تحقیر مردان، کلیشه‌هایی مثل مردها ذاتا بی‌احساس و خشن‌اند تمسخر مردان به دلیل ضعف یا آسیب‌پذیری واقعی‌اند و هیچ‌کدام را نباید توجیه کرد. اما وجود یک پدیده با هم‌سطح بودن آن با پدیده‌ای دیگر فرق دارد اینکه بتوان چند نمونه از خشونت علیه مردان پیدا کرد، به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که مردستیزی در جهان امروز از نظر ساختار، سابقه تاریخی یا پیامدهای اجتماعی با زن‌ستیزی برابر است. آمار خشونت دقیقا همین تفاوت را نشان می‌دهد. طبق برآورد سازمان جهانی بهداشت حدود ۸۴۰ میلیون زن و دختر در طول زندگی خود نوعی خشونت فیزیکی یا جنسی از سوی شریک عاطفی یا خشونت جنسی از سوی فردی غیر از شریک را تجربه کرده‌اند. این داده‌های ۱۶۸ کشور را دربر می‌گیرد. از طرف دیگر، اگر کسی بخواهد با استدلال اما مردان هم قربانی قتل می‌شوند همه‌چیز را تمام‌شده تلقی کند، باید به یک نکته مهم توجه کند بله، مردان قربانی بخش بسیار بزرگی از قتل‌های جهان هستند. اما الگوی قتل برای زنان و مردان یکسان نیست. طبق داده‌های UNODC در سال ۲۰۲۳ حدود ۸۰ درصد قربانیان قتل عمد مرد و ۲۰ درصد زن بودند ولی تقریبا ۶۰ درصد زنانی که عمدا کشته شدند قربانی شریک عاطفی یا اعضای خانواده بودند. یعنی مسئله این نیست که مردان قربانی خشونت نمی‌شوند چنین ادعایی غلط است. مسئله این است که خشونت علیه دو جنس یک الگوی واحد ندارد. مردان در بسیاری از جوامع بیشتر در معرض خشونت مرگبار خارج از محیط خانواده قرار می‌گیرند؛ زنان اما به شکل نامتناسبی در فضای خصوصی، خانوادگی و روابط صمیمی در معرض خشونت قرار دارند. اما تفاوت فقط به آمار امروز محدود نمی‌شود. زن‌ستیزی یک پدیده تاریخی و فکری ریشه‌دار است که در بسیاری از جوامع، قرن‌ها در قوانین، فلسفه، عرف و ساختارهای اجتماعی تکرار شده است. حتی در تاریخ فلسفه غرب نیز نمونه‌های صریحی از نظریه‌پردازی درباره فرودستی زنان وجود دارد. دانشنامه فلسفه استنفورد در بررسی تاریخ فمینیستی فلسفه به صراحت به دیدگاه‌های زن‌ستیزانه ارسطو اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در آثار او زن در مقایسه با مرد موجودی فرودست تصور شده است؛ همین نقد درباره برخی نوشته‌های افلاطون نیز مطرح شده است. البته این به آن معنا نیست که تمام تاریخ بشر فقط تاریخ ظلم مردان به زنان بوده اما نمی‌توان واقعیت تاریخی طولانی محدودیت زنان، محرومیت از حقوق، کنترل بر بدن و ازدواج، نابرابری حقوقی و خشونت جنسیتی را صرفا با گفتن مردان هم سختی کشیده‌اند پاک کرد. مردان هم قربانی ساختارهای جنسیتی شده‌اند. کلیشه مرد نباید گریه کند، فشار برای نان‌آور بودن و این تصور که ارزش مرد به قدرت و توانایی او وابسته است آسیب‌زا هستند. اما اتفاقا این مسئله نیز نشان می‌دهد که مبارزه با کلیشه‌های جنسیتی باید علیه خود کلیشه‌ها باشد، نه علیه یک جنس. مشکل اصلی از جایی آغاز می‌شود که هر بحثی درباره زن‌ستیزی فورا‌ با جمله پس مردستیزی چه؟ خنثی می‌شود؛ انگار برای پذیرفتن رنج یک گروه، ابتدا باید ثابت کنیم گروه دیگری رنج بیشتری کشیده است. این منطق بی‌معناست. وقتی زنی از خشونت خانگی حرف می‌زند، پاسخ منطقی اما مردان هم قربانی می‌شوند نیست. همان‌طور که وقتی مردی قربانی خشونت می‌شود، پاسخ منطقی زنان بیشتر قربانی‌اند نیست. با این حال، اگر بحث ما درباره ساختار اجتماعی و تاریخی باشد، باید بتوانیم تفاوت میان مردستیزی به‌عنوان نفرت علیه مردان و زن‌ستیزی به‌عنوان الگویی گسترده و مستند از تبعیض و خشونت جنسیتی را ببینیم. فضای مجازی هم در این میان نقش عجیبی دارد یک نفر می‌نویسد همه مردها فلان‌اند دیگری جواب می‌دهد همه زن‌ها بهمان‌اند، و بعد هزاران نفر وارد جنگی می‌شوند که بیشتر از آنکه واقعیت اجتماعی را نشان دهد، انعکاس خشم را نشان میدهد. بنابراین اگر بخواهیم دقیق باشیم، نباید بگوییم مردستیزی وجود ندارد. وجود دارد. اما باید پرسید: چقدر؟ در چه شکل‌هایی؟ با چه پیامدهایی؟ در چه ساختارهایی؟ و با چه شواهدی؟ در برابر آن، درباره زن‌ستیزی با پدیده‌ای مواجهیم که نه‌تنها در متون تاریخی و ساختارهای اجتماعی سابقه دارد، بلکه امروز نیز در مقیاس جهانی قابل اندازه‌گیری است. برابری یعنی ارزش جان، آزادی و کرامت یک انسان را به جنسیتش وابسته نکنیم‌.