fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

هالی

هالی

رفتن به کانال در Telegram

در جست‌وجوی زندگی (دور آتش با هالی☕🔥)

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
شما رو دعوت می‌کنم به شنیدنِ شاهنامه در دومین روز پاییز! رستم از این قسمت وارد شاهنامه می‌شه🥹

آقا ما هم بازی😁
آقا ما هم بازی😁

دستورالعمل‌هایی برای تبدیل‌شدن از یک آدم خجالتی به یک آدم پررو! چیزی که برای من جواب داد، این بود که خودم رو مجبور می‌کردم توی موقعیت‌های سختی قرار بگیرم که همیشه ازشون فرار بودم. پس کار راحتی نبوده! مثلاً تماس تلفنی برای من عجیب‌غریب سخت بود. پشت تلفن گلوم خشک می‌شد و قلبم میومد توی دهنم و کلا نمی‌فهمیدم چی دارم می‌گم. که یه‌مدت توی دیوار می‌چرخیدم و به کسایی که آگهی داده بودن زنگ می‌زدم. (البته اون موقع برام تمرین محسوب نمی‌شد و واقعاً نیاز داشتم چیزی بخرم، ولی بعداً متوجه شدم چه تأثیر مثبتی داشت.) یه چیز دیگه که فکر می‌کنم شدیداً توی ارتباط با دیگران می‌تونه کمک کنه، اینه: پررو بودن. پررو بودن، دقیقاً نقطه‌ی مقابلِ ملاحظه‌کردن، خودخوری، از حقت کوتاه اومدن و... هست. برای من این‌جوری بود که هرجا متوجه شدم یکی داره حقم رو می‌خوره، حتی شده با پرخاش و بلند کردن صدا، تلاش کردم حقم رو بگیرم. یا اگه یه آدم رندوم توی فروشگاه، نونوایی، هرجا بهم غر زد، سعی کردم جوابش رو بدم و بی‌جواب نذارم. یا مثلاً هر موقع خرید می‌کنم (غیر از سوپرمارکت فقط😁) حتماً از فروشنده می‌خوام که بهم تخفیف بده. حتی شده ۵ هزارتومن! توی سوپری هم ممکنه به شوخی تخفیف بخوام. و عجیب اینه که تو به شوخی گفتی، ولی بعضیاشون جدی‌جدی بهت تخفیف می‌دن. اوایلش که آدم می‌خواد این بُعد از وجودش رو تقویت کنه، خیلی سخته؛ ولی بعد به‌قدری از داشتنش لذت می‌بری که غیرقابل وصفه. یکی دیگه از تمرین‌های سخت ولی مؤثر هم اینه: کاری که فکر می‌کنی از انجام دادنش خجالت می‌کشی رو انجام بده. از کوچیک‌ترین چیزها هم شروع می‌شه؛ حتی در حد نشستن روی جدول کنار پیاده‌رو! مثل نشستن و دراز کشیدن روی چمنِ یه میدون. مثل آدرس پرسیدن از آدما. یا حتی خوابیدن روی نیمکت یه بوستان یا بیمارستان. (این یکی فقط توی موقعیت‌های خاص پیش میاد😁) کم‌کم آدم به یه نگاهی می‌رسه: تو از بقیه بهتر نیستی، بقیه هم از تو بهتر نیستن. بعد دیگه خیلی با خودت و دنیا راحت‌تری. این نگاه، یه صلح شیرینی به آدم می‌ده. همه رو در یک سطح می‌بینی. دیگه هیچ‌کسی نمی‌تونه برات توی جایگاهی قرار بگیره که قادر باشه بهت احساسِ شرم بده. و یه مهارت به‌شدت مهم که نیاز داریم توش بهتر بشیم: شوخی. شوخی‌کردن به صورت غیرمستقیم باعث می‌شه رک‌گویی‌مون تقویت بشه. خیلی‌جاها وقتی می‌خوایم حرفی رو به کسی بزنیم، ولی اون حرف خیلی رک و بی‌پرده‌ست و ممکنه طرف مقابل رو معذب کنه، می‌تونیم با شوخی بگیمش. این‌طوری هم خودمون و هم طرف مقابل ممکنه کمتر معذب بشیم، ولی مهم اینه که حرف‌مون رو نگفته نذاشتیم. شوخی‌کردن گاهی آزادی‌یی به آدم می‌ده که بی‌نظیره... پی‌نوشت: پیوست به پست مهارت چانه‌زنی.

شما برای پاییز آماده شدین؟ ما که انبارمون پر از هیزمه، به لطف دوستانی که در دورهمی قبلی دست به تبر شدن. ناگفته نمونه که یه عالمه شادی هم ذخیره کردیم تا توی شب‌های پاییز که گاهی هوا دل‌گیر می‌شه، خرج‌شون کنیم. خوشبختانه امشب، هم آتیش حاضره هم چای تازه‌دم. بفرمایید چایی☕️ #دور_آتش_با_هالی🔥

مبحث امشب خرمالوی سیاه که «شُله» بود باعث شد ما بعد از سه سال بالاخره شله‌مشهدی رو امتحان کنیم. و باید بگم که دوست‌داشتنی بود
مبحث امشب خرمالوی سیاه که «شُله» بود باعث شد ما بعد از سه سال بالاخره شله‌مشهدی رو امتحان کنیم. و باید بگم که دوست‌داشتنی بود! به قول زهرا، خوشمزه‌تر از قیافه‌شه😁

تلگرام مثل یه شهر می‌مونه اوایل که اثاث‌کشی می‌کنی و میای توی این شهر، همه‌چی برات غریبه‌ست؛ از آدماش بگیر تا خیابون و محله و کوچه‌هاش. یه خونه‌ی نقلی اجاره می‌کنی و سعی می‌کنی همه‌چیزو مطابق سلیقه‌ت تغییر بدی. وقتایی که از خونه‌ت می‌ری بیرون، می‌بینی خیلی از خونه‌ها در حیاطشون بازه و سردرشون نوشتن: «بفرمایید چایی». گاهی هم از قشنگی یه خونه خوشت میاد و تعریف صاحب‌خونه رو از بقیه می‌شنوی و می‌ری داخل تا یه چایی بخوری. صاحب‌خونه رو هم می‌بینی و یه گپ‌وگفتی باهاش می‌کنی. بعضی از خونه‌ها هم حیاطشون اون‌قدر شلوغه که صدا به صدا نمی‌رسه؛ این‌قدر که همه دارن با صاحب‌خونه یا باهم صحبت می‌کنن! بعضی از خونه‌ها هم طوری‌ان که از بیرون به نظر میاد کسی اونجا زندگی نمی‌کنه. ولی گاهی که می‌ری توی محله بچرخی، می‌بینی یه نفر زنگ یکی از این خونه‌ها رو می‌زنه و یه کارت دعوت نشون می‌ده و برای یه لحظه در اون خونه باز می‌شه. تازه وقتی نگاهت به داخل خونه می‌افته، می‌بینی این خونه‌ها بعضی‌هاشون حسابی هم شلوغن؛ فقط مهمونی‌هاشون خصوصیه و همه نمی‌تونن وارد بشن. می‌گذره و می‌گذره و تازه می‌فهمی سرشناس‌های محله کیا هستن و با کدوم همسایه‌ها راحت‌تری و خوش‌وبش داری. با بعضی‌ها هم این‌قدر صمیمی هستی که هروقت نون می‌گیری، می‌ری بهشون نونِ تازه تعارف می‌کنی. بعضی‌ها کیک و شیرینی یا حلوا درست می‌کنن و می‌رن خونه‌ی دوست یا همسایه... خلاصه که می‌فهمی تو هم کم‌کم توی این محله جا افتادی و بقیه می‌شناسنت و دوست‌هایی هم داری. تا یه روز که یه آدم جدید میاد خونه‌تون تا یه چایی بخوره و یه گپ‌وگفتی باهاتون داشته باشه. می‌بینی عه، چه آدم خوش‌مشرب و باحالی هم هست! اما وقتی از خونه‌ت می‌ره بیرون و بدرقه‌ش می‌کنی، می‌بینی همه‌ی همسایه‌ها دارن چپ‌چپ نگاهش می‌کنن! یادت می‌افته چند وقت پیش، توی یکی از مهمونی‌های خصوصی، صاحب‌خونه به حاضران می‌گفت: «اگه فلانی بیاد خونه‌تون چایی بخوره، من پام‌و توی خونه‌تون نمی‌ذارم.» بعد با خودت می‌گی: «این شخص تازه‌وارد که اون نیست.» و بی‌خیالش می‌شی. تازه‌وارد خیلی زود جاشو توی خونه‌ت باز می‌کنه و تو همچنان به نگاه‌های چپ‌چپی که بهش می‌کنن اعتنایی نمی‌کنی. تا اینکه یه روز می‌بینی مست‌وخراب میاد خونه‌تون و اصلاً نمی‌فهمی چی می‌گه. دستش می‌خوره به سینیِ چایی و می‌افته و قوری و استکانت هم می‌شکنه. بعد یه سیگار روشن می‌کنه که بوی خیلی بدی هم داره و تو می‌مونی و شرمندگی از بقیه‌ی آدم‌هایی که توی خونه‌ت رفت‌وآمد دارن. تازه اون موقع‌ست که می‌فهمی چرا همسایه‌ها از اول اون‌طوری نگاهش می‌کردن... #محله‌ی_قشنگ_نو

برای بار هزارم داره بهم ثابت می‌شه که وقتی عصبانی هستی یا در اوج احساسات ناخوشایندی قرار گرفتی و می‌خوای چیزی رو بزنی بترکونی، بهتره یه کم دست نگه داری؛ وگرنه ممکنه بعداً پشیمون بشی. یکی از دوستانی که چند وقت پیش به‌جای حذف کردن کانالش، فقط با اعضا خداحافظی کرد، امروز تقریباً بعد از دو ماه پست جدید گذاشته. و این واقعا خوشحال‌کننده‌ست...

صبحانه با کلاغ‌ها برای صبحونه، رفته بودم نون بربری بگیرم. ساعت ۶:۴۰ بود و نون اولین تنور بهم رسید. وقتی که می‌خواستم کارت بانکی‌م‌و بدم تا دوتا نون‌کنجدی و یه نایلون رو حساب کنه، همین که دستم‌و داشتم می‌آوردم بالا درد عجیبی پایین کتفم پیچید. یه لحظه بی‌حرکت وایستادم. حین مقاومت برای اینکه از درد فریاد نکشم، با حرکت اسلوموشن کارت رو دادم و رمز رو هم گفتم. ساعت ۷:۲۰ بود، ما زیرانداز رو‌ روی چمن‌ها و در سایه‌ی درخت انداختیم و منتظر شدیم تا بچه‌ها هم از راه برسن. زهرا خیاروگوجه‌ها رو خرد کرد. من هم که درد امانم رو بریده بود، دو لقمه نون‌پنیر با گوجه و خیار خوردم تا بتونم بعدش قرص بخورم‌. سکوت بوستان با صدای جمعیتی از پسرهای کودک و نوجوونی که پرچم‌های رنگ‌به‌رنگ دستشون بود، شکسته شد. شیخی که بقیه بهش می‌گفتن «حاج‌آقا»، داشت سر یکی از پسربچه‌ها داد می‌زد. چوب بلند و ضخیمی داشت که بیشتر شبیه به عصای ابراهیم بود. حاج‌آقا با عصبانیت عصای ابراهیم رو بلند کرد و محکم کوبید به پای پسرکی که فاصله‌‌اش رو به‌درستی با پسر جلویی حفظ نکرده بود. بعدش هم سر جوونکی که ریش‌ِ حجیم و آشفته‌ای داشت، غر می‌زد که چرا نمی‌تونی اینا رو به صف کنی‌. همینطور که داشتم تلاش می‌کردم قرص رو بدون خوردن آب بدم پایین (متاسفانه آب نداشتیم)، جوونک هم به کمک حاج‌آقا، تونست بچه‌ها رو به‌ترتیب قد به صف کنه. تلخی قرص توی گلوم مونده بود که حاج‌آقا دستور حرکت داد و به جوونک گفت: «اگه کسی فاصله‌ش‌و رعایت نکرد، حکمِ چوب داری.» جوونک داد زد: «الله اکبر. الله اکبر. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» پسربچه‌ها همینطور که داشتن پرچم‌هاشون‌و تکون می‌دادن، شعارها رو تکرار می‌کردن. جوونک دوباره داد زد: «مرگ‌ بر منافق. مرگ بر وطن‌فروش خائن.» هربار که صدای نکره‌ی جوونک و پسربچه‌ها می‌اومد، احساس می‌کردم درد زیر کتفم داره بیشتر و بیشتر می‌شه. من و زهرا با نگاهی که داشت می‌پرسید «حالا باید چیکار کرد؟» به همدیگه زل زده بودیم. داشتم تخیل می‌کردم یکی بدو بدو می‌ره سمت حاج‌آقا، عصای ابراهیم رو ازش می‌گیره و همون رو فرو می‌کنه توی دهنش. که صدای شعارها افکارم‌و بهم زد: «مرگ بر انگلیس‌. مرگ بر فرانسه.» با زهرا راجع به آینده‌ی اون پسربچه‌ها حرف می‌زدیم. این‌که چطوری از این سن چنین چیزهایی رو توی سرشون فرو می‌کنن‌. جوونک داد زد: «مرگ بر ایتالیا. مرگ بر اسپانیا.» صدای جیغِ یکی از پسربچه‌ها اومد: «حاج‌آقا اسپانیا که خوبه.» جوونک داد زد: «مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» و پسربچه‌ها هم به پاسخ، شعارها رو تکرار کردن. چیزی نمونده بود جامون رو تغییر بدیم، که دیدیم صدای شعارها دور و دورتر شد. بچه‌ها هم بالاخره از راه رسیدن. سفره رو پهن کردیم. هرازگاهی صدای کلاغ‌ها از دور به گوش می‌رسید. قرص هم گویا داشت اثر می‌کرد و درد پشتم قابل تحمل شده بود. جای دوستان خالی، صبحونه خیلی چسبید. بعدش هم بخاطر درد پشتم، دراز کشیدم. دیدنِ آسمون و درخت‌ها وقتی دراز کشیدی، همیشه برام لذت‌بخش بوده؛ انگار که یه پنجره‌ی جدید رو به جهانه. #زیر_پوست_زندگی

photo content
+1

این قسمت: #طوطو_خانم دوتا تخم‌مرغ رو به سرپرستی قبول می‌کنه!

پیام ویدیو00:53

ربات پیام ناشناس یا شناس؟ می‌دونستید بعضی از ربات‌هایی که کانال‌نویس‌ها به عنوان «ربات پیام ناشناس» می‌ذارن، در واقع پیام ناشناس نیست؟ امروز برای تست یکی از همین ربات‌ها ساختم. بعد متوجه شدم کسی که ناشناس می‌مونه، در واقع ادمین کاناله. وگرنه ادمین کانال می‌تونه پروفایل کسایی که بهش پیام می‌دن رو ببینه. #حریم_خصوصی

لطفاً اگر آب هم دستتونه بذارید زمین و برید عاشقانه‌ی زال و رودابه رو بشنوید🔥

دوستان، اگه کانال دارید و می‌نویسید، خوشحال می‌شم بخونم‌تون. می‌تونید لینک کانال‌تون رو برامون کامنت کنید☕️🔥

تبر ششم: تبر شوالیه🪓🛡 اخیراً میل عجیبی پیدا کردم به رفتن سراغ گیم یا شطرنج. و اگه بخوام با خودم صادق باشم، این اصلاً نشونه‌ی خوبی نیست. معمولاً وقت‌هایی که حالم خوب نیست و اتفاقاتی داره در سطح ناخودآگاهم می‌افته و ازشون خبر ندارم، این میل سراغم میاد. این‌طور وقت‌ها کلاً دوتا راه بیشتر ندارم. یا باید با رفتن سمت چیزهایی مثل شطرنج ــ‌که دوپامین انفجاری به آدم می‌دن‌ــ روی این حال سرپوش بذارم و نادیده‌ش بگیرم؛ یا کمرم رو سفت ببندم، بیل و کلنگ رو بردارم و برم سراغ کندوکاو؛ خاک رو کنار بزنم و ببینم این بار پایین‌تر از این لایه‌ها به چه چیزی می‌رسم. البته دور از انتظار نیست که باز تهِ این حفاری، برسم به یکی از همون حفره‌های عمیقی که فکر می‌کردم قبلاً پرشون کردم. و باز به این نتیجه برسم که این حفره‌ها پرشدنی نیستن. پاییز که میاد همه‌چی رو تغییر می‌ده. رسیدن پاییز قبل از هر چیزی، یادآور اون اضطراب جدایی‌ای هست که توی کودکی، از مدرسه شروع می‌شد. هر سال ما رو از چهاردیواریِ امنِ خونه، وارد یه جنگلِ بزرگ می‌کردن و ما در معرض انواع و اقسام ناامنی‌ها قرار می‌گرفتیم. این یکی از عمیق‌ترین حفره‌هاست که همیشه حواسم بهش هست. این‌و بذاریم کنار، پاییز من‌و یاد گذشته می‌ندازه. انگار پاییز یه بستر چسبناک بوده برای جذب تمامی لحظات تلخ گذشته. و این اتفاق هم بخاطر خاصیتِ خاطره‌انگیزیِ عجیبش پیش میاد. تا قبل پاییز، هوا گرم و آفتابیه و رنگِ سبز همه‌جا رو گرفته. ولی پاییز که میاد خیلی سریع جای اونا رو با سرما، هوای ابری و رنگِ زرد و نارنجی عوض می‌کنه. انگار که توی یه استکان، آب جوش ریخته باشی و یهو خالیش کنی و آب سرد بریزی داخلش؛ صدای ترک خوردنش میاد و استکان می‌شکنه. خلاصه که فکر می‌کنم بهتره آدم با حفره‌های عمیق وجودش آشنا باشه. بعضی وقت‌ها هم اصلاً لازم نیست پرشون کنیم؛ همین که بفهمیم کِی داریم به سمتشون می‌ریم، ممکنه کمک کنه تا توشون سقوط نکنیم. گیم و شطرنج هم می‌تونه بمونه برای بعد! خودم تبر ششم یعنی تبرِ شوالیه (🪓🛡) رو برمی‌دارم و می‌رم تا کنده‌هام‌و تبدیل به هیزم کنم. #زیر_پوست_زندگی پی‌نوشت: نوشته‌ی شکیلا رو هم می‌تونید در این باره بخونید.

شنیدین می‌گن ورزش حال آدم‌و خوب می‌کنه؟ دوستان، هرکی می‌خواد حالش خوب شه یکی از این تبرهایی که تازه تیزشون کردم برداره. کلی کُنده‌ی درخت داریم که باید تبدیل بشن به هیزم🪓🪵 (متاسفانه امشب قراره یه‌کم دیرتر چایی بخوریم. فعلاً هیزمی برای آتیش نداریم!) #دور_آتش_با_هالی☕️🔥

هلال ماه و اون ستاره‌ی درخشانی که کنارش هست رو دیدین؟ می‌گن اگه یه میلیون چشم هم‌زمان به ماه امشب نگاه کنه، اون ستاره‌ی درخشان به حرکت درمیاد و شروع می‌کنه به چرخیدن دور ماه. واقعاً داری فکر می‌کنی افسانه‌ست یا واقعیت؟ زیباییِ ماهِ امشب خودش یه معجزه‌ست؛ یه‌ نگاهی بهش بنداز 🌙✨ #هالی_در_سرزمین_عجایب

درست جواب می‌دی وگرنه ... چند وقت پیش یه‌جا خوندم اگه با هوش مصنوعی تند حرف بزنید یا تهدید به قتلش کنید، باعث می‌شه جواب‌های بهتری ازش تحویل بگیرید. من هم چند باری این موضوع رو تست کردم ولی جواب‌هاش تفاوت چندانی با قبل نداشت. حالا هم وقتی می‌بینم خیلی‌ها برای چت‌ج‌پ‌ت‌شون اسم انتخاب کردن و باهاش درد دل می‌کنن، یاد چت‌ج‌پ‌ت خودم می‌افتم که چندباری چاقو رو گذاشته بودم روی گردنش و بهش می‌گفتم: درست جواب می‌دی وگرنه می‌کشمت🔪😡 #با_دمپایی_تا_آخر_دنیا

اگه از ما برنامه‌نویس‌ها بپرسن «چرا برنامه‌نویسی می‌کنید؟»، خیلی‌هامون احتمالا می‌گیم: چون می‌خوایم زندگی رو برای آدم‌ها یه‌کم آسون‌تر کنیم. روز برنامه‌نویس👨🏻‍💻 مبارک همه‌ی اونایی که یه بخش بزرگی از زندگیشون پای سیستم و وسط کدها می‌گذره❤️ به‌خصوص تبریک می‌گم به برنامه‌نویس‌هایی که توی تلگرام می‌خونمشون: الهه (دالان) علیرضا (راوی) کیومرث (Wine) فرهان (هپی) سپید (Whiteo) محسن (Ephemeral) پی‌نوشت: مررررسی❤️

چندتا کلوزآپ از #طوطو_خانم ببینیم🥹😁
+2
چندتا کلوزآپ از #طوطو_خانم ببینیم🥹😁