a
رفتن به کانال در Telegram
848
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
848
Repost from Iost
آهی از نهادم بلند میشود و بیصدا اشک میریزم، مرا دردِ وطن اینطور غمگین کرده است. برای من، کلمه وطن در هموطن تعریف میشود و حالا چندین ماه است که شاهد پرپر شدن این جز به جز عزیز وطنم، هموطنام هستم..!
وقتی از سوختن برای هموطن حرف میزنم عقیده ها و باور های او برایم ملاک نیست، من از حاشیه ها به دورم، چه اهمیتی دارد در کجا و برای کدام ارزش خود کشته شده؟ اعدام شده باشد یا کف خیابان جانش گرفته شده باشد یا از بمباران موشک ها جان سالم به در نبرده باشد هرگونه و با هر ارزشی که به آسمان ها رفته باشد برای من هموطن بوده و بس...
هموطنی که برای حمایت از ارزش های خود خواسته یا نخواسته جان عزیزش گرفته شده، هموطنی که برای من بخش مهمی از وطن است.
من نمیتوانم برای یک دسته محدودی که با آنها هم عقیده بودم اشک بریزم وقتی مادری را میبینم که معصومانه اشک میریزد و آرزوهایی که برای فرزندش داشت را همراه با عزیز کرده اش به خاک میسپارد.
وقتی عجز صدای پدری را به هنگام صدای فرزندش میشنوم و میدانم که قرار نیست تا ابد جوابی از عزیز کردهاش بگیرد.
وقتی کودک معصومی را میبینم که والدینش را از دست داده و حتی درکی ندارد تا برای سوگ بزرگش اشک بریزد.
وقتی عاشقی را میبینم که از فقدان معشوق خود چون شمعی آب میشود.
من تنها میتوانم بسوزم و غمی سنگین به وسعت وطن را در قلبم نگهدارم.
