542
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
542
اونو به اصرار یکی از دوست های سابق نوشتم، برید دعاش کنید
اون یجورایی ایده فراتر از کات بهم داد
و من استقبال کردم
و خب دلم نمیخواست این غم موندگار باشه و روی دلتون بمونه
542
و اما «فراتر از کات»...
تو دقیقاً همینجا کاری کردی که تمام غم قسمتهای قبل یهدفعه معنای دیگهای پیدا کنه. 😭
بعد از اون همه تاریکی، دیدن اینکه نانی و اسکای واقعاً کنار هم هستن و اون صحنهی تلخ فقط بخشی از فیلمنامه بوده، یه نفس راحت واقعی بود.
بهخصوص پایانش خیلی دوست داشتم؛ خونهای که توش خبری از اون همه سکوت و ترس نیست و به جاش صدای خندههاشونه. انگار داشتی به خواننده میگفتی:
«اینبار، پایان رو خودتون انتخاب کنید.»
و راستش من عاشق این تضاد شدم؛ اول داستان عشقشون یه راز خفهشده بود، آخرش همون عشق تبدیل شد به چیزی که آزادانه توی خونهشون زندگی میکنه.
خلاصه ماهی... اول اشکم رو درآوردی، بعد خودت دستمال دادی دستم. 😂😭🤍
542
به قسمت اوج داستان که رسیدم دیگه رسماً قلب منو مچاله کردی. 😭
من فکر میکردم قراره یه دیدار تلخ بخونم، ولی شدت اتفاقی که بعدش افتاد واقعاً آمادگیش رو نداشتم. چیزی که بیشتر از خود اتفاق دردناک بود، این حسِ «دیر رسیدن» بود؛ اینکه آدم بالاخره خودش رو به کسی که تمام این مدت دلتنگش بوده میرسونه، اما دیگه نمیتونه چیزی رو که میخواسته بهش بگه.
اون حسرتِ حرفهای نگفته و فاصلهای که یکدفعه تبدیل به چیزی غیرقابل جبران میشه، واقعاً نابودکننده بود.
نمیدونم چرا این قسمت رو اینقدر دردناک نوشتی حتی با اینکه واقعی نبود ولی...اشکمو درآوردی.😔😭💔
542
بعد اون قسمت که اسکای درحال فروپاشی بود ماهی من این قسمت رو واقعاً با بغض خوندم. 😭
سه ماه رو گفتی، ولی جوری نوشته بودی که انگار برای اسکای چندین سال گذشته. چیزی که بیشتر از همه منو گرفت، این بود که سعی میکرد خودش رو قانع کنه نانی خوبه و باید قوی باشه، در حالی که از درون خودش اصلاً خوب نبود.
و این تصویر که آدمی که همیشه قوی بوده، کمکم تبدیل به سایهای از خودش شده... خیلی سنگین بود.
این قسمت بیشتر از اینکه منو گریه بندازه، یه حس خالی و سنگین توی دلم گذاشت از اون قسمتهایی که بعد از خوندنش چند دقیقه به صفحه خیره میشی و نمیدونی چی باید بگی😭😭
542
بعد از اون وقتی که کمپانی احمق وارد ماجرا شد؛
اینجا واقعاً حرص خوردم 😭
چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد این بود که برای آدمهایی که خودشون احساس و زندگی دارن، بقیه تصمیم میگرفتن که چه کسی رو دوست داشته باشن و چه کسی رو نبینن.
اون جملهی «ستارهها نباید سایه بندازن» خیلی قشنگ بود، ولی از اون قشنگهایی که آدم دلش میخواد بابتش حرص بخوره :))
حس خفگیای که بعد از این قسمت ایجاد کردی خیلی خوب منتقل شده بود؛ اینکه هنوز همدیگه رو دوست دارن ولی حتی اجازه ندارن به اون عشق نزدیک بشن... واقعاً دردناک بود.
542
در کل میشه توی این مورد گفت دو دسته نویسنده وجود داره
یکی درک کرده و نوشته، یکی نیاز به درک کردن داشت اما هرگز بهش نرسیده
542
اول بگم که، روز تولدم نوشتمش
و خیلی برام عزیزه پس نظرت چشم بنده جا داره و ممنونم که نظر خوشگل دادی😭🤏🏻💘
وقتی اینو نوشتم، عمیقأ به تک تک خط هاش نیاز داشتم
نیاز داشتم زندگی کنمش
و خب چون نتونستم و نداشتم
نوشتم
