240
مشترکین
-124 ساعت
-127 روز
-4130 روز
آرشیو پست ها
240
در اتاق من چندتا مهمان آمده. از چندتا هم گذشته و بیخی یک قبیله هستند. روزها یا من نیستم، یا آنها؛ ولی شب پیدا میشویم. هی به سر و کلهی یکدیگر میکوبیم. بیخ گوش هم بینگبینگ میکنیم و فحشِ خواهر و مادر میدهیم. کتاب را برمیداریم و به جان یکدیگر حمله میکنیم. چندتایی هم کشته و زخمی میشویم؛ ولی از خوردن گوش و کلهی هم سیر نمیکنیم و صبحها، در ساعتی که نباید، با بینگبینگِ بیموقع بیدار میشویم. من نمیدانم درد این مهمانها چیست. زمانیکه در و پنجره را باز بگذاری، خودشان را به سر و کلهات میکوبند و اگر در و پنجره بسته باشد، سر مبارک خود را به شیشه. چقدر این موجود جانسبیل است؟ خدا میداند. چند شبِ نخست، کشتنکشتن بود. من زیاد حوصلهی مهمانِ بینگسی را ندارم. یکی_دو شب هم فحشها نثار میکردم و دیشب جاینماز بهدست، پیشپیشک بود. دردا و دریغا که این مخلوق تمام شدنی نیست و صبح باز -قبل از زنگ هشدار- وظیفهی نامبارک خود را انجام داده بیدارم کردند. نشد، نشد، نشد. به فحش نشد، به کشتن نشد، به زدن نشد، به پیشپیشک نشد، به گوش خود را به کری زدن نشد، به بستن در و پنجره نشد، به باز ماندنشان نشد. به هیچی نشد. بعضی وقتها جانت هم که برآید، نمیشود. ولی من شقتر از این مهمانها هستم و امشب، انشاءاللهِالرحمانالرحیم، پیششان عذر میکنم که مهمانی تمام شد و نخود نخود، هر که رود خانهی خود. شاید اینبار ناله اثر کرد.
240
+1
لباسهای شخصی و کاسکت سربازی شوایک که موقع احضار به خدمت خریده بود، در انبار زندان گم و گور شده بود. بهجای آن لباس فرم از حال و کار رفتهیی به او داده بودند که جار میزد زمانی مال نکرهیی بوده دو سر و گردن بلندتر از او.
شلوارش که به تنبان دلقکهای سیرک میرفت، چینهای زیادی برداشته بود و تا زیرِ سینهاش بالا میآمد. بالاتنهاش عین مترسکی توی نیمتنهی عظیم که سر آرنجهای وصله خورده و چرب و چرک داشت، لق میخورد. کاسکتی که به جای کاسکت خودش گرفته بود تا روی گوشهایش پایین میآمد.
#شوایک
#یاروسلاوهاشک
#ص_۱۴۵
پ.ن: و من شوایک را با همین ظاهری که حالا توصیف میکنند، دوست دارم.
240
فرحناز حامدِ عزیز گفته که درخت شاهتوت ریشه در خاطرههای همه دارد و من هم در جمع آن "همه" هستم. یاد آن روزها بهخیر که درخت شاهتوت خانهی من و دوستهایم بود. هر شاخهاش اسمی داشت و اتاقی بود. شاخهیی که پایین بود و جدا از دیگر شاخهها، مهمانخانهی ما بود. شاخهی بالاتر که نمایی به طرف کوه داشت، اتاق کار و مطالعه بود. بعد، یک تنهی بزرگ دیگر بالا میرفت و به سه شاخهی جدا تبدیل شده بود. اولی از وجیه -همبازی بچهگیها- دومی از قدسیه -خداوند مغفرتش کند- و سومین و بلندترین شاخه اتاق من بود.
با هم به درخت بالا میشدیم و بازی میکردیم. آنها شاهتوت میخوردند؛ ولی من زیاد دوست نداشتم. فقط میچیدم و به خانه و خانواده میبردم. یادیش بهخیر آنقدر در چیدن شاهتوت ماهر شده بودم که یک ستلکِ رنگ را در کمتر از ده دقیقه پُر میکردم. لباسهایم را هم رنگی نمیکردم، فقط دستهایم سرخ میشدند که آن را هم با شاهتوت خام دوباره میشستم. شاهتوت خام بهتر از صابون، سرخی دست را میبرد.
حالا هفتسال میشود که آن درخت نیست و بازماندهاش تازه قد کشیده تا سالها بعد شاید برای فرزندان نداشتهیما خاطرهساز شود.
240
آریافر فرستاد:
چو کودکی که به او لقمههای تلخ دهند
به دور میفِکند زخمِ سینه مرهم را
#زکی_همدانی
