252
مشترکین
+124 ساعت
-57 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
252
Repost from کتابخانه سیار
چی داری که به آن، بهعنوان یک انسان، افتخار میکنی؟ و آیا آن واقعن مال خودت است؟ آیا به چیزی که داری افتخار میکنی چون خودت آن را ساختهای، یا چون از همان ابتدا به تو داده شده است؟ به خانوادهای که در آن به دنیا آمدی؟ به سرزمینی که اتفاقی در آن متولد شدی؟ به رنگ پوستت، زبانت، دینت، قومیتت، ثروتت، چهرهات، استعدادهایی که شاید پیش از آنکه خودت انتخابشان کنی در وجودت گذاشته شدهاند؟ کدامیک را واقعن خودت انتخاب کردهای؟
252
من: زیاد به خودم سخت میگیرم.
دریا: لابد سخت است که سخت میگیری افکار آدم، آدم ره از پا میندازه.
من: باید بخوابم. یک عمر بخوابم.
دریا: کمازکم فعلن بخواب.
من: یک هوشمصنوعی هم ندارم که چندتا چیز ازش بپرسم. دلیل یگان اتفاقها و رفتارها و افکار را. هرچند او هم لوده اس. کی برود مقاله پیدا کرده بخواند.
دریا: دانلود کو خوب است داشته باشی.
من: چتجیپیتی بیخی لوده اس. دیگرایش را یاد ندارم.
دریا: امی چتجیبیتی هم خوب گپ میزنه.
من: نه بچیش همیشه حق را به من میته.
دریا: خوب حق باید با تو باشه. 😁
من: هی خدا.
دریا: بیبن یکبار هم به خودت حق بتی. چیزایی که از سر گذراندی آسان نبوده.
من: باش که همی گپ را د کانال قلاچ کرده بگویم اینه رفیقِ پایه.💔😂
252
جاناتان: بعضی وقتها حس میکنم که شاید توانایی.. شاید هیچگاه حقیقتن کسی را دوست نداشتم، یا کسی مرا دوست نداشت.
میرا: خب، دیگه داری شلوغش میکنی.
جاناتان: مطمینی؟
میرا: بله. من دوستت دارم و همیشه داشتم.. به شیوهی آشفتهی خودم. تو هم دوستم داری.. به شیوهی پیچیدهی خودت.
#صحنهیپنجم
252
میرا: عذابوجدان!
جاناتان: نمیدانم. فکر کنم دیگه به وسواسم برای آدم خوبی بودن غلبه کردهام. میدانی؟
میرا: هوم..
جاناتان: همیشه میخواستم مطمین شوم که کار درست را انجام میدهم. دیگه آن نیاز را ندارم.. نیازِ برتری اخلاقی. من از بقیه بهتر نیستم و اشکالی هم ندارد.
#صفحههاییازیکازدواج
#صحنهیپنجم
#سریال
252
جاناتان: یعنی، از کجا شروع کنیم؟ میدانم، کاش ما.. حتا خودمان نمیدانیم قضیه چه است.
میرا: همهیمان در این خصوص بیسواد بزرگ میشویم. شاید بهتر باشد بیشتر برایش آماده باشیم. درست است که همیشه اینطور نمیشود. یعنی، معمولن هم اینطور نمیشود.
جاناتان: پس چطور میشود یکی را برای این آماده کرد؟
میرا: نمیدانم. بهنظرم باید به بچهها یاد بدهیم که آری، عشق هم پایان مییابد. رابطهها تمام میشوند و آدمها میروند. با هم، به هم میزنند و طلاق میگیرند و این فقط بخشی از زندهگیست.
جاناتان: آری.
میرا: و بعد، شاید خیلی دردناک نباشد و میدانی، تمام این زجرها..
جاناتان: بهنظرم زجر واقعی مابینی است. میدانی؟ بلاتکلیفی، نه اینجا هستی و نه آنجا، فقط.. بهنظرم این خیلی سختتر از قطع رابطه است. این برای بچهها و والدین خیلی ناگوارتر است. کمازکم برای من اینطور است. میرا! بیا تمامش کنیم، باشه؟
#صفحههاییازیکازدواج
#صحنهیچهارم
#سریال
252
میرا: میدانی، اوایل رابطه همهچیز هیجانانگیز و جدید است و به عنوان یک زوج حس میکنید هیچی نمیتواند به شما آسیب بزند و بعد، کمکم میفهمی که اتفاقن هرچیزی میتواند به شما آسیب بزند.
#صحنههاییازیکازدواج
#صحنهییکم
#سریال
252
بعله "صد باغ گل به یک لب خندان نمیرسد."
اینمی بخشِ این ترانه هم برای حضورِ -فعلن- ماندگار شان!
252
در اینکه وقتی یک نفر کمحرف و غمدرون میشود، دیگران آهستهگک دورش میچرخند تا حالش عوض شود و این را هم میدانم که هنوز راه مان را نرفتهایم. میدانم که هنوز اختلافنظر داریم، هنوز از حرفهای یکدیگر میرنجیم و بد مان آمد گروه را ترک کرده بعد از چند ساعت که فکرمان عوض شد، برمیگردیم. خانواده خو همیشه آرام و بیچنگوچونگ نیست. خانواده هم همین هست دیگر. آدمهایی که با تمام تفاوتهایشان میمانند و بعد از تمام گفتگوها، باز شب که شد، کلهدکله شده میگویند و میخندند.
نمیدانم این جمع تا کجا میرود. نمیدانم سالِ آینده همین سیزده نفر هستیم یا نه. نمیدانم آدمها چقدر در زندهگی یکدیگر میمانند. (پنجاهوچند درصد آدمهای زندهگی بنده خو یکسالمصرف هستند. به حضورشان بیحرمتی نمیکنم؛ ولی خودکشان -هشت روز مانده به یک سال- راه را گرفته میروند.) نمیدانم زندهگی، هرکدام ما را به کدام طرف میبرد؛ ولی فعلن، همین حالا، از داشتنشان خوشحالم. خیلی خوشحالم و یاد گرفتهام اگر رفتند، پشتسر شان آب بریزم و دعای نیک داده رخصتشان کنم.
شاید آن سیارهیی که همیشه در سرم ساخته بودم، به شکل دیگری ساخته شد. یک جای کوچک و گدود در تلگرامِ گدودتر، با سیزدهتا -آدمهای قلبم، بیشتر هستند- آدمِ متفاوتِ شبیه هم. هرکدام ما هم به دلیلِ نامعلوم، مدتیست جهانهایمان را کنار هم گذاشتهایم. نمیدانم کجای ذهن و زندهگیشان حضور دارم؛ ولی من دوستشان دارم. واقعن دوستشان دارم و خوشحالم که این روزها را در کنارشان میگذرانم و از همین تماسها، شبنشینیها، شوخیها، بحثها، قهرهای کوچک و آشتیگکهای زودهنگام لذت میبرم و حالم خوش هست.
252
چندی پیش، اینجا گفته بودم که دلم میخواهد یک گروپ/کانال بسازم و چندتا آدمی را که اینجا و در زندهگیام حضور دارند و واقعن دوستشان دارم، با هم در آنجا داشته باشم و آن خیالِ همیشهگی که در سر داشتم -داشتن سیارهی خودم با عزیزانی که روح آدم را لمس کردهاند- خیال نماند. آنجا چه بگوییم/بنویسیم؟ هیچی فقط حضور داشته باشند چون من دوستشان دارم و مبادا روزی گمشان کنم.
آن کانال را ساختم. چند نفر را کلهدکله کردم. در شروع چیز دیگری تصور کرده بودم و با همان نیت عزیزانمان را دور هم جمع کردم؛ ولی نشد. آنچه تصور میکردم، نشد و گدود پیش رفتیم. این گدودی در کانال بسیار شد و آنجا را حذف کردم. بعد، گروه ساختم و تعداد اعضای آن را کم کردم. دلیل کم کردن اعضا هم عدم علاقه و احترام من به آن عزیزان نبود. حس کردم جمع بسیار خودمانی شده و آنها راحت نیستند و به نوعی، بخاطر میده احترامکی که بر من داشتند، آنجا هستند. یا چه بدانم، حس کردم کارهای جدیتر و بزرگتر از پُرحرفی ما مردم در آن گروه دارند.
اعضای گروه ما بیستونمیدانمچند نفر بود. این بیستونمیدانمچند نفر یعنی بیستونمیدانمچند تجربه، بیستونمیدانمچند طرز تفکر و چهلونمیدانمچند نگاه به زندهگی و آدمها. تفاوتها و پافشاریها بر دیدگاهها و یک عالم چیز میزهای دیگر سبب شد که این بیستونمیدانمچند نفر هم کم شود و به سیزده نفر برسیم. بین خود گفتیم که این همه روز قصه و شوخی کردیم و اینه، اعضای دایمی حلقهگکِ ما هم مشخص شد، حالا یک کاری کنیم که این حضور و دورهمی، با همان نیتی که آغاز شده بود، ادامه پیدا کند. خانهیشان آباد، چندتا از دوستانمان ایدههایی دادند؛ ولی خودشان راه را جدا کردند.
حالا ما هم از یک جایی آغاز کردیم خو ببینیم که راه را پیدا کرده میتوانیم یا نه. عزیزانی که در "نه، ممنون" کنارم ماندند و به هر دلیلی گروه را ترک نکردند و با دیدگاههای موافق و مخالف کنار آمده با من و ما میخندند و این روزها بخش بزرگی از زندهگی و افکار و قلبکِ مرا به خود اختصاص داده و شبیه خانواده با من و در کنارم هستند:
- رفیقترینِ رفیقها.
- آخرین سامورایی.
- شمشیر زنِ موفرفری.
- خورترک. (که فراموش کردهاند دال هم دارد.)
- توکیو. (که سر من یورو خرج میکند.)
- پابلو اسکوبار.
- عاجزکِ ما.
- حکیم ابوالفتح بن ابراهیم عمر خیام.
چندتاگک عزیزِ کمگپِ دیگر هم داریم که مرا یادِ جملهی "ما هیچ، ماه نگاه." میاندازند. اگر موضوعِ گفتگو کتاب و برنامهریزی باشد، نظر میدهند و در قصههای روزانه -که برای دو دقیقه از صفحهی گفتگو بیرون شوی، دوصد پیامِ ناخوانده برایت سلام میدهد- اشتراک نمیکنند و آنها هیچ، آنها نگاه! با این وجود، شکر به حضور شان.
روزهاست به آن چند نفر میاندیشم. به حضور شان در زندهگیام، به تلگرام و تاکستان که آنها را به من داد، به شب و روزهایی که با هم هستیم. حس میکنم این جمع، همان خانوادهیی آرمانیِ هست که آدم میخواهد داشته باشد و خودش حق انتخاب هم دارد.
بهنظرم زیباترین بخش حضور در "نه، ممنون" این است حضور ما فقط به صفحهی پیام خلاصه نمیشود و گاهی تماسها داریم و قصهها. از روزمان حرف میزنیم، از حالِ خوب و دلِ شاد مان. از کلافهگی و عصبانیتمان، از چیزهایی که اذیتمان کرده، از چیزهای کوچک و بیاهمیتی که وقتی با آدمهای خودت شریک میکنی، دیگر بیاهمیت نیستند. و ها راستی! کمیگگ غیبت هم میکنیم. باز من، شبهای خانهگکِ مان را بیشتر دوست دارم. بسیاری شبها یکی از ما محکوم به بیداریست و سر صحبت را باز میکند. هرکدام از گوشهیی پیدا میشویم. یکی بساط آزار دادن دیگری را پهن میکند، یکی شوخی میکند، یکی آهنگ میفرستد و یکی فلم. یکی هم هیچی نمیگوید و فقط هست و همین "هست" بودن به همهچیز میارزد.
یک رقم حس میکنم که کمکم یادگرفتهایم هوای یکدیگر را داشته باشیم. ایطویی هم نیست که هر دقیقه بپرسیم: "چیزی شده؟ حالات خوب اس؟ چرا حرف نمیزنی؟" و این حرفها.. باز طرف را مجبور کنیم دربارهی چیزی که در سر دارد، حرف بزند. بیشتر وقتها چه رقم اس خا؟ اگر بفهمیم حالِ یکی اندکی گرفته، بیسر و صدا همتوگک حواس خود را جمع میکنیم و باز یکی شوخی میکند، دیگری قوتقلب میدهد، یکی موضوعی را پیش میکشد که میداند طرف دوست دارد دربارهاش حرف بزنیم. (من که از تماسهای نیمهشبیمان اینطور حس کردم.)
اینها برای من، دوستداشتنیترین شکل بودن هست. اینکه لازم نیست همیشه از یکدیگر بپرسیم: "در چه حالی؟" و این حرفها.. چون بودن و اهمیت دادن و ماندن را در جزئیات میبینم. در اینکه یادمان میماند فلانی، فلان چیز را دوست دارد و فلان چیز اذیتش میکند و نباید انجام بدهیم. در اینکه وقتی چند ساعت نیستی، نبودنت به چشم میآید، در اینکه اگر چیزی خوشحالت کند چند نفر دیگر هم واقعن خوشحال میشوند.
252
یعنی هر جا میری حتما کسی است که یکی ره نقد کرده.😐
یک جمله از کتاب سال بلوا یادم آمد که میگه: «من از این مردم به ستوه آمدهام.»
