fa
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

رفتن به کانال در Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

نمایش بیشتر
إيران140 059دسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+3930 روز
آرشیو پست ها
توره یک‌رقم قندولک خوش دارم

چرا این‌جا سالِ قیقانوس گفتم؟ شاید سالِ کیکاووس باشد نه؟ نمی‌دانم والا یک چیزی پرانده‌ام. منظورم این‌ بود که این نوشته از نخستین سال‌های داستان‌نویسی نیست؛ ولی برای خودم پرسش خلق شد که چرا زمانی‌که بخواهیم قدامت چیزی را نشان بدهیم، می‌گوییم از سال‌های قیقانوس مانده؟ آیا واقعن سالِ قیقانوس اس؟ شما مردم کسی در این باره چیزی می‌دانید؟

نویسنده به‌جای این‌که بستر داستان را طوری بچیند که مخاطب، خودش عمق فاجعه‌ی ازدواج اجباری -که کلیشه‌ترین موضوع برای نوشتن داستان کوتاه اس- یا قمار را درک کند، شخصیت‌های مسکین را مجبور می‌کند در بین جاده خطابه و بیانیه صادر کنند. لحن‌ها هم یک‌دست، تخت و بدون هرگونه تمایزِ فردی و فرهنگی است. می‌گفتم که من داستان نوشته نمی‌توانم و روایت‌نویسی می‌کنم. برو بچیش روایت‌نویسیِ من به مراتب بهتر از گزارش‌نویسیِ است که به عنوان داستان کوتاه به جان مردم می‌زنند. طرف می‌نویسد: "اشرف گفت: رضا جان راست می‌گوید. من دیشب از خوشی زیاد که مزارشریف می‌روم، هیچ خواب نکردم." اگر من به جای نویسنده می‌بودم -شکر که نبودم- بی‌خوابی یا شوق اشرف را در رفتار، گودی زیر چشم یا هیجانش نشان می‌دادم. نه این‌که مستقیم از زبان خود شخصیت تُف کنم. باز در یک جای دیگر، پیرزن تمام پیش‌زمینه‌ی داماد قماربازش را در چند جمله می‌گوید، بدون این‌که ما حتا یک لحظه این فضای قمار یا وحشت را لمس کنیم. در داستان‌های که من خواندم، به‌خصوص قمارباز، هیچ شخصیتی وجود ندارد. هر چه است، تیپ‌های مقوایی و بی‌هویت است. راوی داستان (فرید جان) کیست؟ چه ویژه‌گی دارد؟ رضا، اشرف و احمد چه تفاوتی با هم دارند؟ اگر تمام نام‌ها را از شروعِ دیالوگ‌ها برداریم، هیچ‌کس نمی‌تواند تشخیص دهد کدام حرف مال کدام شخصیت است. باز این داستان خو دردِ به‌خیر. در داستانِ "حرمانِ یک پدر" راوی مسکین، ترق از دانای کل، به اول شخص تغییر می‌کند. مه رفتم. صدای‌ نفرها را می‌شنوم که می‌پرسند: رزما کجاست؟ مگم باید بگویم که متنِ داستان‌ها، بین زبانِ کتابیِ معیوب و زبان عامیانه دست و پا می‌زند. از یک طرف فعل‌های کتابی مانند: "حرکت نماییم/برآن شد که.." به کار برده شده و درست در خطِ بعدی عبارت‌های عامیانه و شکسته‌یی مانند: "یک سفرِ مزارشریف داشته باشیم‌" می‌آید. اشتباه‌های املایی و نگارشی را که نگو و نپرس. خلاصه متن تمام داستان‌ها، شعاری و ژورنالیستی است که نویسنده خواسته لباس داستان را بر تنش کرده به جان ما بزند. آن هم لباسی که چند سایز برایش بزرگ است. نمی‌دانم خودش ابتدایی‌ترین اصولِ درام، تعلیقی، فرمت داستانی و در کل انجنیری واژه‌ها را بلد نبوده یا گمان کرده که به جان ما زده می‌تواند. ردیف کردنِ چندتا مصیبت اجتماعی و سعی در تحت‌تاثیر قرار دادن مخاطب، نویسنده‌گی نیست. خروجیِ این کارها، اثرِ به شدت ضعیف و خنده‌دار و غیر قائل دفاع است. نه بچیش! حرفم را پس می‌گیرم. اگر این نوشته‌ها چاپ شده و به عنوان داستان کوتاه سر مردم زده می‌شود و شده، من هم می‌توانم خط‌خطی‌های خودم را بچاپانم. رفتم که رزما گفته دیوانه کردند.

گفت: چه کار می‌کنی؟ گفتم: دوتا داستان از اونو مجموعه‌ی گفته‌گی را خواندم. گفت: خوب بخوان تا ساختارهایش را درست یاد بگیری. گفتم: خوب می‌خوانم که دیگر ننویسم. آن روز سه‌تا کتاب گرفته بودم. "رودین" و "بانو با سگ ملوس" کتاب‌هایی بودند که پیش از رفتن به کتابخانه درباره‌ی‌شان خوانده بودم و "زنده‌گی در روی جاده" را.. هی هی. منِ مسکین مثلن خواستم به ادبیات داستانی خودمان ارزش قایل شوم و خود‌کشِ بیگانه پرور نباشم؛ ولی هربار که خواسته‌ام این‌گونه باشم، ناامید شده‌ام. مخصوصن در رابطه به مجموعه‌های داستان کوتاه. کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که واقعن از خواندن و نوشتنِ داستان کوتاه بدم آمده. می‌توانم بگویم متنفر شده‌ام و هرجا اثری باشد که بر روی آن نام داستان کوتاه گذاشته باشند، از خیر خواندنش می‌گذرم. بارها برای کوثر هم گفته‌ام که دیگر حتا یک جمله از آن‌چه را که در ذهن دارم، برای نوشتنِ داستان کوتاه، حرام نمی‌کنم. مجموعه‌ی "زنده‌گی در روی جاده" نوشته‌ی "سلیم ساحل" است که بنده در گوگل و هیچ‌جای دیگر درباره‌ی خود و اثر شان چیزی پیدا نکردم. در این مجموعه‌ی دوصد و یک صفحه‌یی، سی‌وچهار تا داستان کوتاه آمده و خوشحالم که امروز برگه‌هایش را یک شمال دادم. از یک آبروریزی بزرگ -جلو بردین یا فرح- جلوگیری شد. من، پنج‌تا از داستان‌های این مجموعه را خواندم: - نام من مشکل است، مرا پیتر می‌گویند. - من نمی‌دانم چرا؟ - قمارباز. - مدرسه. - حرمان یک پدر. همان دوتای نخست را که خواندم، با خودم گفتم که داستان کوتاه را بی‌خیال! نمی‌دانم چرا این‌گونه هستم. دفعه‌ی پیش هم با خواندن آن مجموعه‌ داستان‌های کوتاهی که شش دور در یکی از جشنواره‌ها مقام گرفته بودند، از داستان و داستان‌نویسی دلگیر شده بودم و حالا هم با خواندن این داستان‌ها. ممکن است از خیر بیست‌ونُه‌تای باقی‌مانده بگذرم چون از آن‌ها کرده ایله‌گردی در انستاگرام خوب است. داستان قماربازِ این مجموعه، از این‌که یک داستان کوتاه باشد، شبیه یک تمرینِ ابتدایی، خام و به شدت ضعیف برای نوشتن است. نویسنده -اگر بتوانیم این‌گونه بگوییم- سعی کرده یک ملودرام اجتماعی با تِم فقر و قمار و جنگ بسازد؛ ولی.. من خودم را می‌گویم که هیچی از داستان‌نویسی نمی‌دانم، این بنده‌ی خدا بدتر از من بوده. ایشان به دلیل ناآگاهیِ مطلق از عناصر اولیه داستان‌نویسی، اثر را بیخی به یک فاجعه‌ی ساختاری تبدیل کرده‌. بزرگ‌ترین و ابتدایی‌ترین خطای اثر، شیوه‌ی نگارش دیالوگ‌هاست. طرف نام شخصیت را می‌نویسد و جلو آن دو نقطه می‌گذارد. (کاری که من هنگام روزمره‌نویسی و بیان شوخی‌هایم، در این‌جا می‌کنم.) این قالب متعلق به نمایش‌نامه و فلم‌نامه است، نه داستان کوتاه. در داستان کوتاه، هویتِ سخن‌گو باید از طریق لحن و افعال گفتاری (گفت، پاسخ داد) یا کنش‌های موازی مشخص شود. این تنبلی ساختاری، تمام بافت ادبی متن را نابود کرده و آن را در حد یک روخوانی رادیویی پایین آورده. پیرنگ داستان.. چطور بگویم یک رقم اِسهال بود. طرف می‌خواهد در کم‌تر از چهار صفحه، موضوع‌های کلان و سنگینی چون سفرِ مجردی، ازدواج اجباری، فرار از خانه، قمار، خشونتِ خانه‌گی، مرگِ جنین، سقط جنین، حمله‌های انتحاری و مهاجرت به پاکستان را جا بدهد. اوه! داستان اصلن زمانِ دراماتیک برای نفس کشیدن ندارد. حق هم دارد. (منم هنگام نوشتن آن همه موضوع‌، مانده شدم.) شخصیت‌ها از کابل به طرف مزار می‌آیند تا نمی‌دانم چه کار کنند. حتمن خواسته‌اند چکر بزنند خو مگم هنوز حرکت نکرده‌اند که یک پیرزن جلو شان را می‌گیرد و می‌گوید دخترم را تا کجاگک ببرید. در یک ثانیه به خانه‌ی آن پیرزن می‌روند و دخترِ باردارِ رو به مرگ را سوار می‌کنند. در خط بعدی، دختر می‌میرد و شوهر قماربازِ دختر -که او را سیاه و کبود هم کرده بود- مرمی می‌خورد. چرا؟ چون مادر دختر دعا کرده بود که مرمی خورده بمیری که این‌قدر سر دخترم ظلم می‌کنی. در صفحه‌ی بعد، ناگهان یک پیرمرد وارد داستان می‌شود و تاریخچه‌ی تمام خانواده و حمله‌های انتحاری را به خوردمان می‌دهد. شتاب‌زده‌گی! آه.. شتاب‌زده‌گی! هیچ به آدم اجازه نمی‌دهد حسِ تعلق و همذات‌پنداری یا کم‌ازکم باور کنیم که چنین چیزهایی اتفاق افتاده. شخصیت‌ها هم شبیه آدم‌های واقعی صحبت نمی‌کنند. بیشتر شبیه بیانیه‌های حزب‌های سیاسی یا اخبارِ رادیو در دهه‌ی شصت حرف می‌زنند. دیالوگ را ببینید هی هی: "من گفتم در وطن ما چقدر ازدواج‌های اجباری می‌شود که هیچ نتیجه‌ی خوب هم ندارد." ههه.. هیچ دیگه ایطویی گپا. باز کاش این نوشته از سال‌های قیقانوس باشد. داستان‌های این مجموعه در سال‌های دوهزار و چهارده، شانزده، بیست‌ویک و همین سال‌های جوانی ما نوشته شده و این تکنیک‌های تزریق اطلاعات، در این سال‌ها دیگر منسوخ شده.

ساعت 23:51 بود. - خوابت گرفته، بخواب. - نه. اگر بخوابم تو مرا جنگ می‌کنی که وقت حرف زدن خوابت برد. - پس بیا برقصیم. - چطور؟ - کمپیوتر را بیار، آهنگ بگذار، با هم می‌رقصیم. - همه خواب هستند. - مره غرض نیست. لوتک زده رفت و از آن سوی اتاق کمپیوتر را برداشت. آهنگ گذاشت و با هم رقصیدند. چراغِ اتاق خراب شده بود و نمی‌توانست او را ببیند. از اتاق پهلو چراغ آورده نصب کرد و روشن شد. ساعت 00:00 شد. رقصیدند و خندیدند و چندتا ترانه‌ی خوب شنیدند و شعر خواندند و سکانس‌هایی از چندتا فلم خوب را مرور کردند. ساعت 00:36 بود که به فلم فریدا و آن سکانس معروفِ حادثه رسیدند. چندتا سکانس خوب دیگر و‌‌.. با اشک شوق گفت:
تا امروز هیچ‌گاه این‌طور دوست‌داشته نشده‌ام. به عشق و مهر و توجه و احترامی که از تو دریافت می‌کنم، پشت دست.
ساعت 01:42 شد و به صدای نفس‌هایش گوش می‌دهد. (هفدهم تیرماه)

تو وجدانِ منی!🤍

اگر از دیده‌ی کوته‌نظران افتادیم نیست غم، صحبتِ صاحب‌نظری ما را بس!

یک نوشته‌ی چند گَزی از بیست‌وپنجم تیرماهِ هزار و چهارصد و چهار خواندم و از پا درآمدم. آدم‌ها در -یک هفته مانده به- یک سال چقدر عوض می‌شده! دست‌خطِ روح‌مان در دوازده ماه، چقدر بیگانه می‌شده! به واژه‌هایی نگاه می‌کردم که هفته‌ی آینده‌ی سالِ پار، با تمام وجود به آن‌ها ایمان داشتم و حالا.. حس کردم قصه‌ی آدم دیگری را می‌خوانم و عجیب است. این شرمنده‌گی... ‌. جلو حسِ آن رزما و غرورِ این رزما، سرافکنده شدم. دلم برای ساده‌گی و آن قلبی که بی‌پروا می‌تپید و پرواز می‌کرد، سوخت و ناراحت شدم. البته حالا که می‌بینم چقدر سخت‌جان‌ بوده‌ام، خنده‌ام می‌گیرد. آن نوشته‌ی چند گَزی شبیه یک عکس سیاه‌وسفیدِ قدیمی، هم مرا دلتنگ کرد و هم برایم یادآور شد که از چه توفان‌هایی گذشتم و هنوز نفس می‌کشم. آدم‌ها عوض می‌شود، بله. نمی‌دانم که این تغییر بوی سنگ‌دلی می‌دهد یا پخته‌گی؛ ولی در میان این همه دگرگونی خوشحالم که هنوز پنجره‌ی کوچکی رو به نور در قلبم باز هست. شاید دیگر آن آدمِ بیست‌وپنجم تیرماهِ سالِ پار نباشم؛ ولی همین‌ که زنده‌گی هنوز کورسوی امیدش را از من نگرفته و مرا لایق این حالِ خوب و نوری که در قلبم هست، دانسته و همین که هستم و می‌توانم دوباره با حس و حالِ ناب‌تر و واژه‌های بی‌ریاتر بنویسم، برای یک عمر ما را بس.

کوثر و سمیه کریمی: این‌ همه لوازم آرایش داری و فیشن نمی‌کنی. وجیه: این همه بنجاره داری و هیچی د سر و گردنت نمی‌پوشی. مادر: این همه کتاب داری و نمی‌خوانی عه؟ من: 🌚😬

می‌خواهم ماجراجو و رونده باشم؛ نه این آدمی که حالا هستم.

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم! #سعدی

- خاک - گندم - خوشه - خرمن - دَرَو - حرمان - حرمت - اندوه - رزما - ریزوم #بخش‌نخست

خودخواه می‌مانم

در این باره کمی خودخواهم و..

می‌مانی

از من نیز

از من هستی

تو از من بودی

تو بالا رفته میری، من ولی کوتاه می‌مانم...