ᴄᴏᴏᴋɪᴇ🍪
رفتن به کانال در Telegram
230
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-2730 روز
آرشیو پست ها
230
من نمیخواستم عاشق شوم… اما او انگار کاملترین آدم دنیا بود. هر روز از روزش برایم میگفت؛ از اتفاقهایی که در مغازهاش افتاده بود. هر روز برایم گیتار میزد و آواز میخواند. صدایش آنقدر دلنشین بود که میان نتهایش گم میشدم. هر روز قربانصدقهام میرفت. هر شب تا وقتی خوابم ببرد، برایم قصه و لالایی میخواند. یک شب خودم را به خواب زدم؛ او آنقدر قربانصدقهام رفت و آرام حرف زد که خودش هم همانجا خوابش برد. همیشه حواسش به ساعت غذا خوردنم بود تا مبادا وعدهای را از دست بدهم. و وای به روزی که دیر غذا میخوردم یا اصلاً نمیخوردم؛ آن وقت با اخمهای بامزهاش مرا حسابی سرزنش میکرد. اما... تمام این خوشیها فقط برای مدتی کوتاه بود. نمیدانم چرا، اما یکدفعه همهچیز تغییر کرد. دیگر انگار برایش مهم نبودم. دیگر برایش مهم نبود شبها چطور میخوابم. دیگر برایش مهم نبود غذا خوردهام یا نه. آن قربانصدقهها، آن لالاییها و آن همه حرفهای قشنگ، کمکم جایشان را به دعواهایی دادند که بیشترشان از طرف خودش شروع میشد. حالا که رفته، نمیدانم باید با این همه خاطره چه کنم. فقط یک چیز را میدانم... دیگر نمیتوانم به محبتِ کسی بهسادگی اعتماد کنم. گاهی با خودم فکر میکنم... آیا عشق همیشه همینقدر تلخ است، یا فقط بعضی آدمها، شیرینترین خاطرهها را با تلخترین پایانها جا میگذارند؟
230
Repost from ⍴ᥲі ᥒ𝗍‘‽¡
اینم که نقاشی دیجیتالیمم و رفرنسشم که اسکین روبلوکسم بود
https://t.me/+XCEkIhksBbk1MmY0
(تایم لپس )
230
Repost from LUCENT_STUDIO
+1
تردیشناله و مال وقتیه که داشتم قلم فلزی تمرین میکردم #art #traditional
