دفترچهخاطراتِآبی.
رفتن به کانال در Telegram
به خودت اجازه بده غرق بشی، گاهی نبودن هم بهتره. @Kiyanaaaaaabot ✉️ کپی نکنید، مرسی ایش.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
468
مشترکین
-624 ساعت
-67 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
چقدر ناراحتکنندهست که آدم از فرداش خبر نداره و همینجوری توی دلش برای خودش داستان میبافه. داستانی که انگاری قراره یک روزی به واقعیت تبدیل بشه. اینارو میگم چون وقتی بچه بودم فکر میکردم قراره روزی از زندگی توی شهر دل بکنم و برم یک جای دور افتاده، دور از همهی این سر و صدای ماشینها، جایی که هیچ آلودگی نوری ای وجود نداشته باشه تا جلوی دید منو از ستارههام بگیره. جایی که برای خودم یک کلبه چوبی بسازم. شاید هم خونه درختیای که فقط جای خودم و کتابهام باشه. جایی که وقتی زمستون میشه دور خودم پتو بپیچم و قهوهام رو بخورم و یک قلم داشته باشم که هزارتا داستان مینویسه، ولی من الان از این موقعیت ساخته شده توسط ذهنم فقط قلم و داستانهام رو دارم. خب یعنی چی، بقیشون پس کجا قایم شدن؟!
میشه اگه روزی رفتم و اینجا نبودم، هرشب قبل از خواب ستارههارو ببینی؟ حتی بهشون آرزوهات رو بگو. اونا قطعا برآورده میکنن. اگه غروب رو دیدی، طلوع رو دیدی ازش عکس بگیر و هی برو نگاهش کن. با دیدن ابرهای پفکی ذوق زده شو و چند لحظه از اون دنیای تاریکی که توش زندگی می کنی فاصله بگیر و فراموشش کن، و فکر کن زندگی مثل رویاهاست و همهجا سرسبز و پر از شادیه. اگه گربهای دیدی رو سرش دستی بکش و نگران این نباش که کثیفه، چون نیست. اگه روزی رفتم و اینجا نبودم زندگی رو با همهی بدی هاش دوست داشته باش، چون من همیشه عاشق زندگی کردن بودم. امید رو پیش خودت نگهدار چون من لحظهای نذاشتم ازم دور بشه. اگه دلتنگ "من" شدی، دفترچههام رو باز کن و نوشتههارو بخون چون من لابهلای کلماتم هنوز نفس میکشم و هستم. و در آخر به جنگل برو و درخت هارو در آغوش بگیر، چون من در آغوش گرفتن رو خیلی دوست داشتم. بعد بشین لب دریا، به سکوت گوش بسپار. و بعدش مهربون باش، چون که من آدم های مهربون رو خیلی دوست داشتم.
سلام من بهت غریبهی دور افتاده! خواستم بگم از این تابستون چیزی جز دلتنگی عایدم نشد. راستش دلتنگی چیز دوستداشتنیای نیست، به خاطر اینکه مدام میزنه تو کلهات و بهت میگه دیگه گذشته رو نداری. و من میخوام خلافش رو بهش ثابت کنم، من خاطرههارو دارم. تو همیشه از اینکه کلی خاطره تو ذهن آدم وجود داره و از بین نمیرن و میمونن و پررنگتر هم میشن غمگین میشدی. ولی بذار برات بنویسم که من دیگه یاد گرفتم از وجود خاطرهها آزرده نشم، برای اینکه خاطرهها یک پیام خیلی مهمی برای ما دارن، اونم اینکه وقتی انسان یک چیز با ارزش رو از دست میده، باید نیمهی پر لیوان رو ببینه، اینکه هنوز یک بخشی از وجود اون چیز باارزش کنارش نفس میکشه، همراهش قدم برمیداره و همیشه هست. آره غریبه؛ می دونم چقدر خاطرهها به جای اینکه حال دلمون رو خوش کنن بیشتر اذیتکنندهان، ولی باید بدونی وقتی این همه خاطره از چیزهای از دست رفتهات داری همین یعنی یک خوش شانسی. یعنی چقدر خوب که انسان این قابليت رو داره که همهچیز رو اونم بدون خواستهی خودش توی ذهنش بنویسه، بکشه و داشته باشه. حتی چیزی رو که از دست داده. حتی اونی رو که کنارش نمیبینه. و به نظرم وقتی اینهارو میبینم، اون دست بزرگ دلتنگی که مدام میکوبونه تو سرم رو نادیده میگیرم، چون دیگه نمی تونه با گستاخی جلوم بایسته و بگه گذشته رو ندارم، چون که دارم، همیشه و تا ابد هم دارم.
بهم نگو دوستت دارم، بهجاش میتونی فیلم و سریالهای موردعلاقهام که بهت معرفی کردم رو بشینی ببینی بعدش من خودم متوجه میشم که دوستم داری.
Repost from راهنمای مردن با گیاهان دارویی.
من ازجمله "فدای سرت" خیلی خوشم میاد، بهم حس امنیت میده. اینجوریه که فدای سرت داری گند میزنی به همهچیز، فدای سرت غذا سوخت، فدای سرت چای ریخت، فدای سرت نمرهات کم شد، فدای سرت نتونستی، فدای سرت نشد، نرسید، نرفتی، نیومدی، فدای سرت.
راستش نمیدونم چه حال و احوالی دارم. خوبم ولی نه به اندازهای که بشه گفت این خوب بودن همیشگیه؛ بیشتر میشه این رو گفت که روح آدمیزاد همیشه همینه. نه خوبه و نه بد، فقط انگاری وسط راه روی یک نقطهای به اجبار ایستاده که هیچ کاری ازش برنمیاد. نمیدونه چطور وقتی شب میرسه و همهجا تاریک میشه دووم میاره، حتی اگه کسی ازش بپرسه: «چطور لب پرتگاهی ولی نمیفتی» هیچ جوابی نداره. چون نمیدونه چطور وقتی نزدیک افتادنه یک طنابی از پشت دور کمرش بسته میشه که اون رو بالا نگه میداره و اجازه افتادن رو بهش نمیده. شاید حالم خوب باشه غریبه، فقط راستش کمی از تکههای نورِ امید جاش رو به تاریکی مطلق داده. شاید باور کردنش سخت و همینطور غیر ممکن به نظر برسه اما حتی روح روشن ستارهها که آرزوهام رو مثل یک امانت پیش خودشون نگه داشتن هم نمیتونن از یک سوراخی یک نوری رو وارد این تاریکی گسترده کنن. شاید دلیلش این باشه که زخمهای عمیق من به قدری از هم باز شدن که ستارهها هم نمیتونن کاملا ساده مثل در یک پنجره اون رو ببندن، یا حتی مثل گذشته روی اون زخمها بشینن تا خوب بشن. حتی دست های توئه غریبه هم این وسط کارهای نیستن. ولی وقتی که فکر میکنم و با همین چشمهام میبینم که داستان غمانگیزی دارم، از این حال و احوالی که دارم تعجب نمیکنم. چون میدونم یک غم بزرگ چطور میتونه قصهی آدمی رو از این رو به اون رو کنه و به سمت خاموشی ببره. درسته، من زندهام؛ نفس میکشم و دنیا هنوز همونطور مثل قبل ادامه داره، ولی ماجرایی که من درگیرشم اینکه چرا با اینکه زندگی جریان داره، من نمیتونم خوشحال باشم. و هروقت که به این نقطه از داستانم خیره میشم این جملهی آشنا به ذهنم خطور میکنه "اهمیتی نده، زندگی رو راحت بگذرون، شادی رو پیدا کن." ولی واقعا نمیتونم متوجه بشم که این ده تا کلمه چطور برای خیلی از اطرافیانم راحته و برای آدمی مثل من که همیشه امید رو با خودم حمل میکردم سخت و دشواره. بابا راست میگفت که آدم هیچ وقت خوشحالی یا غمی که داره موندگار نیست، هر روز ممکنه یک چیزی بشه تا زندگی تکون بخوره، من میدونستم حرفش حقیقت داره، ولی خبر نداشتم قراره برای خودم اتفاق بیفته. و اگه کسی از راه برسه و بهم بگه همه چیز بهتر میشه، مثل گذشته باور نمیکنم و گول این حرفهارو نمیخورم. چون قصهی من تا ابد از شادی فاصله گرفته و من اسیر تاریکیام. اسیر هرچیزی که هیچ وقت به حال خوب منتهی نمیشه و فقط میتونه از دور تماشاگرش باشه.
نمی دونم غریبه. فقط دلم می خواد زندگی کنم. مثل گلهای بابا، که وقتی آفتاب درمیاد خوشحالتر به نظر میرسن. فکرش رو بکن که کاملا واقعی همیشه سبزن، پژمرده نمیشن چون کسی هست بهشون رسیدگی کنه، بهشون آب بده فقط برای اینکه بفهمن کسی منتظر بزرگتر شدن برگهاشونه. می دونم، گل ها هم زندگیشون هیچ فرقی با زندگی ما انسانها نداره، چون هر روز و هر شبشون یکنواخت میگذره، ولی حداقل از این مطمئنم که همیشه راحت زندگی میکنن. شاید رفت و آمد فصل ها اونارو به شکل های مختلف تبدیل کنه، ولی مهم اینکه با اون تغییرات هنوز زیبا میمونن. هنوز به زندگی مثل قبل، همونطور سبز ادامه میدن. و من میگم خوش به حال گلها، چون راحتتر زندگی میکنن. و کاشکی اگه زندگی دیگهای قراره وجود داشته باشه، من یک گل باشم. یا یک پروانهای که دور اون گل ها میگرده، یا بارونی که روی خاکشون میباره، یا تلألو خورشیدی که به برگهاشون میخوره.
این زندگی موضوعات زیادی داره که باعث ناراحتی بشه، ولی ناراحت کننده ترینشون اینکه اتفاق های بد همیشه به دنبال آدمهای خوب میرن. و چقدر حیف که همیشه آدمهای بد داخل یک دایره پر از خوشبختی قرار گرفتن که درد و عذاب نمی تونه قدمی به سمت اونجا برداره.
چقدر زندگی سخت شده است عزیزم. ای کاش میشد همه چیز به این اندازه سخت نگذرد. شاید اگر همه چیز آسان تر بود، در اینجا انسانهای بسیاری زنده میماندند و به زندگی با یک دل سیر خیره میشدند.
Repost from ْســـبز
من همچنان به "قول انگشت کوچیکه" و "بیا بوسش کنم خوب شه" اعتقاد دارم و کم کم دارم احساس میکنم که برای این دنیای وحشتناک خلق نشدم.
راست بود که میگفتن آدمها نمیتونن متوجه بشن و با چشم ببینن که چه شکلیان. ولی از اونجایی که من همیشه تورو دیدم، میتونم با قاطعیت بگم چقدر تو همیشه شبیه ستارهها بودی. چه از لحاظ زیبایی و اون برقی که چشمهات داره، و چه از این لحاظ که اندازه زمین تا آسمون فاصله داریم و دستهای من برای گرفتن تو و برای رسیدن بهت کوتاهه.. و چقدر این موضوع قلب رو میشکنه غریبه! من نمیتونم وقتی زمستون میشه و عطر بارون خیابونهارو پر کرده و تو جوری میخندی که انگار زندگی همیشه همینجوری خوبه، بهت نگاه کنم ولی میتونم به اندازهی خودت از باریدن آسمون لبخند بزنم و خوشحال بشم، شاید هم یک جایی از خیالاتم زیر اون آسمونی که وحشیانه میباره داریم از سرما میلرزیم و بوی سرما خوردگی بینیمون رو میخارونه و هشدار میده که انگاری فردا قراره بیفتیم یک گوشهای از خونه. شاید من نتونم هر روز موقع قهوه خوردن بگم: «چقدر مزهی بدی داره، ولی با تو میچسبه.» به جاش وقتی فاصله هنوز بین ما ایستاده یک مقدار تو قهوهام اشک میریزم و غصه می خورم از اینکه به تنهایی قهوه میخوری. من شاید نتونم هر روز با شور و شوق ابرهارو با انگشت نشون بدم، ولی میتونم باز یک جای کوچیک از خیالم رو به تو اختصاص بدم، همون جایی که زیر درخت توت دراز کشیدیم و تو مثل همیشه یک گل لابهلای گرهی موهام فرو بردی؛ همونجایی که به ابرها نگاه می کنی و برای خودمون داستان میبافی. میگی: «تصور کن ما الان تو آسمونیم، اون بالای بالا. داریم با تموم سرعت از دست آدم فضایی های کله بزرگ سبز رنگ فرار می کنیم و تو دست من رو محکم گرفتی که از ابرها پرت نشی پایین، آخرش هم اونها بهمون میرسن و مارو میبرن فضا، همونجایی که دوست داری و میخوای زندگی کنی.» آره غریبه. اینهارو میبینی؟ تو خیالاتم رو تصرف کردی، نمیدونم چطور قراره از دستت خلاص بشم، و فکر نکنم هم این داستان تموم بشه، چون همیشهی خدا وقتی شب میرسه و باید بخوابم، چراغ خیالات رو روشن می کنی و همونجاست که باید بایستم و فقط تماشا کنم، اون اتفاقات محالرو. اون نوری که میون ما نشسته و مارو از تاریکی نجات میده. اون قلبی که نفس کشیدن رو دوست داره. و اون غمی که داره ازم فاصله میگیره، فقط چون حضور تورو حس کرده.
زیبایی رو میشه در همه چیز پیدا کرد. رنگها، شاید هم یک آدم ولی نه از لحاظ ظاهر، از لحاظ باطنی که داره، توی درخشش ستارهها، شاید هم امیدواری دادن به کسی که نیاز داره، نامه نوشتن و تقدیم کردن کلی کلمه به یک فرد، شاید هم در یک صبحی که نفس کشیدن راحت تر باشه، خیالاتی که روزی واقعی بشه، یک اتفاق با پایانی خوش، فوت کردن یک قاصدک فقط برای آرزوهایی که داری، یک باد خنک توی عصر بهاری، یک غروب نارنجی رنگ که بهت گرما میبخشه، ابرهای پفکی پر رنگ که انگار میشه روشون بپر بپر کرد و خوشحال شد، و در آخر مهربونی، مهربونی و مهربونی زیاد تا ابد
غریبه، به یاد داری؟! وقتی زمستون بود، هنگامی که اینجا برف میبارید و همه جا سفید میشد، چقدر خوشحال تر بودیم. من خیلی سخت لحظههایی که خوشحال بودیم رو به یاد میارم، چون همیشه گفتن انسان فقط چیزهای بد رو یادش میمونه تا چیزهای خوب رو. و این چقدر ناراحت کنندهست، چون این فقط راجب زندگی صدق نمیکنه، راجب آدمها هم هست. آدمی که یک روزی روزگاری خوشحالت کرده رو به یاد نمیاری، تنها زمانی رو به یاد میاری که غمگینت کرد. و من حق میدم، این تقصیر ما نیست. مقصر این داستان، زندگیه. زندگی باعث شد ما با چنین تفکراتی به نفس کشیدن ادامه بدیم. و چقدر حیفه غریبه، اینکه نه آدم ها لحظه های خوب زندگی رو به یاد میارن، نه خوبی هایی که در حقشون شده. و من نمیدونم چطور باور کنم که تو این جهان، تو این تن سبز رنگِ طبیعت، میون این نسیمی که لحظهای نفس کشیدن رو برای ما راحت تر میکنه، بین این همه ابر های پفکی که مثل پناهگاهِ آدم میمونه، این چیز های بد چطور وجود دارن؟! بچه که بودم فکر می کردم دنیا همیشه همینقدر زیبا میمونه. و بزرگ شدم و فهمیدم که نه، زندگی زیبا نبود. اون سن کم که انسان هیچچیزی نمینفهمید و به جستجوی خوشحالی در همه چیز میگشت، زیبا بود. وگرنه اگر زندگی زیبا بود، چطور بعد از گذشت چندین سال به زشتی پیوست؟! و این باورکردنی نیست، چون وقتی به گذشته نگاه میکنم، برام سخته که دیگه اون زمان رو ندارم، نمیتونم یک دختر بچه با عروسکهای زیاد که هر روز مشغول بازی کردن میشه باشم. چقدر حیف که مثل گذشته نیستیم، اون موقعها هر روز مشغول خوشحال بودن، بازی کردن و لذت بردن از هر لحظهمون بودیم و آرزو می کردیم کاشکی زودتر قد بکشیم مثل یک درخت، و کلی ثمره های خوبی داشته باشیم. چون فکر می کردیم خوشحالی اصلی، بالا رفتن سن بود. و وقتی سن بالا رفت، هر روز مشغول فکر کردن شدیم. به اینکه چه کاری درسته و چه کاری غلط، و نگران این شدیم که از لحظههامون استفادهی درست نکنیم. و الان مدام آرزو می کنیم کاشکی بچه میموندیم. خوشحالی اصلی، تنها و تنها در سن کم و بچه بودنه. و چقدر حیف که ما این رو دیر متوجه شدیم. چقدر تلخه، ولی حقیقت همیشه همینجوریه. تلخ و ناراحت کننده.
