fa
Feedback
دفترچه‌خاطراتِ‌آبی.

دفترچه‌خاطراتِ‌آبی.

رفتن به کانال در Telegram

به خودت اجازه بده غرق بشی، گاهی نبودن هم بهتره. @Kiyanaaaaaabot ✉️ کپی نکنید، مرسی ایش.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
468
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
البته باید توی پرانتز بگم که زندگی همین الانش‌ هم برای همه‌ی ما ایش شده. ولی نباید بیشتر از این ایش بشه.

خواهش می‌کنم یکی به زندگیِ عزیز بگه خودشو‌ برام ایش نکنه. اون فقط باید دوست‌داشتنی‌ باشه.

اینو بدون، ما همیشه مثل ایران بودیم. زیبا و مقاوم، اما در کنارش به طور کاملاً غم‌انگیز، با سرنوشتی نامعلوم.

شما که غریبه نیستید، من کاملاً واقعی دلم گذشته رو می خواد. راستش نه برای اینکه برگردم چیزی رو درست کنم و یا کاری کنم بهتر بشه، نه! من فقط برای این دلم می‌خواد برگردم چون همه‌چیز توی گذشته بهتر به نظر می‌رسید. مثلا کسی برای لحظه‌ای خوشحال بودن زور نمی‌زد خودش رو خوب‌ نشون بده. مثل الان، هیچ‌کس با نقاب نبود، همه چهره‌ی واقعی خودشون رو نشون می‌دادن. و حتی از همه مهم تر، هیچ‌کس توی گذشته‌ به اندازه‌ی الان دلش‌ نمی‌خواست که اینجا نباشه. نمی‌دونم. شما که غریبه نیستید، گذشته از الان بهتر بود‌. من اگه قدرتش‌ رو داشتم کاری می‌کردم همه‌ توی گذشته‌ زندگی کنیم، جایی که خوشحال‌تر از الان بودیم‌.

خوشبختی فقط اون لحظه‌ای که کتابی رو تموم می‌کنی و می‌ذاری کنار بقیه کتاب‌ها و بعدش یک کتاب دیگه برمی‌داری تا بخونی. خدایا از این خوشبختی ها بیشتر بده.

نمی‌دونم. ولی آدم از یک‌جایی به بعد دلش می‌خواد رویاهاش‌ به واقعیت بپیونده و اونارو زندگی کنه.

راستش من می‌تونستم اینجا خوشحال باشم، ولی غمگین بودم. چون ذهنم به جای حس کردن شادی، تورو به یاد آورد‌‌. بعدش شروع کردم به تو فکر کردن، به اون خونه‌ای که تو بدون من روی یکی از مبل‌هاش لم‌ دادی و زندگی می‌کنی. من به نوری که توی خونه‌ات روشنه فکر کردم. من اینجا به هرچیزی فکر کردم و شادی و اون حس آرامش رو از خودم دریغ کردم‌. و بعدش به نورها بیشتر دقت کردم و به یاد تو افتادم. می‌دونستی؟ تو همیشه من رو یاد نور می‌انداختی. همون نورهایی‌ که از ما خیلی فاصله دارن، نورهایی که همیشه افسوس می‌خوریم چرا متعلق به ما نیستن؟ مثل ستاره‌ها. و بذار بهت بگم، تو همیشه نور بودی. به خاطر همین دست‌های من بهت نرسید؛ برای همین ما بهم نرسیدیم. برای همین گرفتنت‌ همیشه دشوار بود و خیره شدن بهت آسون. تو همیشه نور بودی و من امشب بیشتر به این موضوع پی بردم‌.

من معتقدم نجات‌دهنده نه تو آینه‌ دیده می‌شه، نه کس دیگه‌ای می تونه باشه. نجات‌دهنده فقط بستنیه‌.

من می‌دانم که زندگی دشوار است و مثل رویاهای خوابیده در ذهنم، گل‌وبلبل‌ نیست. اما شما به من بگویید چه‌کار می توانم کنم، قلب من این سختی را نمی‌فهمد، و درک نمی‌کند. گاهی اوقات احساس می‌کنم بخشی از این زندگی، قرار است از ساز زدن ما خوشش بیاید و برقصد، اما به ناگاه چیزی سر راهم سبز می‌شود و با گستاخی می‌گوید: «نه! اینجا هیچ‌چیزی خوب نمی‌شود.» و حالا من نمی‌دانم چطور به قلب خود بفهمانم که هیچ‌چیز قرار نیست درست بشود. و متاسفانه من حسش می‌کنم، او هنوز امید دارد. قلبم هنوز فکر می‌کند یک چیز قرار است بیاید و این تاریکی را از بین ببرد. و من می‌پرسم پس چه زمانی؟ چه چیزی؟ و چطور؟ ولی پاسخی نمی‌یابم. نمی دانم اما دلم می‌خواست پاسخ این سوال‌ها را می‌دانستم.

شما که غریبه نیستید، هیچ کلمه‌ای ندارم. وقتی کلمه نباشه آدم می‌مونه چی بگه. و وقتی که اون‌روز بدون نوشتن و خیال‌پردازی تموم می‌شه و میره پی کارش، انگار یک روز زنده نبودم و زندگی نکردم. شما که غریبه نیستید، من وقتی که زندگی نمی‌کنم خیلی آدم غمگینی می‌شم. و وقتی که غمگین می‌شم چیزی حالم رو خوب نمی‌کنه.

Killing Me Softly With His Song.mp34.61 MB

این زندگی‌ واقعا خیلی پیچیده‌ست. فکر کن تو یک چیزی رو از دست می‌دی، از اون به بعد نمی‌دونی بندازی گردن سرنوشت‌ یا گردن خودت. درواقع باید اینطوری بگم که آدم نمی‌دونه مقصر اتفاقاتی که افتاده کیه. و وقتی اینجوری می‌شه، داستان خیلی غمگین‌ و عجیب پیش می‌ره.

من فقط نیاز دارم اینجا نباشم؛ برم یک جای خیلی دور، دور از آدم ها دور از این شهرِ شلوغ.

چون پاره شده بود روش ستاره کشیدم. حالا دیگه پاره بودنش به چشم نمیاد. هورا.