butterfly
رفتن به کانال در Telegram
407
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-457 روز
+4130 روز
آرشیو پست ها
407
#پارت_اول
#شب_آبی_بی_پایان
دهکده اسمورفها در آرامش بود تا اینکه یک شب، آسمان ناگهان به رنگ آبی تیره درآمد؛ نه مثل شب معمولی، بلکه آبیای که انگار زنده بود و موج میزد. اسمورفها از خانهها بیرون آمدند و با ترس به آسمان نگاه کردند.
پاپا اسمورف گفت:
«این… یک پدیده طبیعی نیست. چیزی در حال ورود به دنیای ماست.»
در همان لحظه، یک شکاف نورانی در آسمان باز شد و سه موجود ناشناس از آن بیرون افتادند و وسط دهکده فرود آمدند.
---
#پارت_دوم
#ورود_موجودات_ناشناخته
فصل ۲: سه موجود از دنیای موازی
اسمورفها دور موجودات جمع شدند. آنها هیچ شباهتی به اسمورفها نداشتند و کاملاً تخیلی بودند.
---
✨ ۱. فِرینکس – موجودی از جنس صدا
بدنش شفاف بود و درونش موجهایی مثل ارتعاش دیده میشد. هر حرکتش صدایی ملایم تولید میکرد.
قدرتش: کنترل امواج صوتی و تبدیل صدا به انرژی.
او گفت:
«ما از دنیای موازی اسمورفها آمدهایم… جایی که صدا شکل میگیرد و زنده است.»
---
🔥 ۲. کارمورا – موجودی از آتش سرد
بدنش از شعلههای آبی تشکیل شده بود، اما لمسش سرد بود. چشمهایش مثل دو شعله کوچک میدرخشیدند.
قدرتش: ایجاد آتش سرد که میتواند تاریکی را منجمد کند.
کارمورا گفت:
«در دنیای ما، تاریکی در حال گسترش است. ما به دنبال کمک آمدیم.»
---
۳. نِکسورا – موجودی از زمان شکسته
بدنش مثل تکههای شیشه بود که در هوا شناور بودند و هر لحظه شکلش تغییر میکرد.
قدرتش: توقف یا کند کردن زمان در محدودههای کوچک.
نکسورا با صدایی چندلایه گفت:
«چیزی در حال عبور از مرزهای جهانهاست… و به سمت دنیای شما میآید.»
---
فصل ۳: تهدید ناشناس
پاپا اسمورف پرسید:
«چه چیزی به سمت ما میآید؟»
نکسورا دستش را بالا برد و تصویر یک موجود عظیم در هوا ظاهر شد:
یک مارپیچ سیاه که مثل گردباد میچرخید و هرچیزی را میبلعید.
نامش: وُرِمنایت
روحی که از انرژی جهانهای مختلف تغذیه میکرد.
فرینکس گفت:
«اگر وُرِمنایت وارد دنیای شما شود، همه چیز را میبلعد… حتی صدا، نور و زمان.»
اسمورفها با ترس به هم نگاه کردند.
پاپا اسمورف گفت:
«پس باید جلویش را بگیریم. اما تنها راهش این است که… وارد شکاف بینجهانی شویم.»
اسمورف کنجکاو با هیجان گفت:
«یعنی سفر به دنیای شما؟»
نکسورا سرش را تکان داد:
«بله. و این سفر… خطرناکترین ماجراجویی تاریخ اسمورفها خواهد بود.»
407
گاهی دلم میخواهد همهچیز را ساده بگویم؛
بینقاب، بیتظاهر، بیاینهمه قویبودنهای اجباری.
من دخترم…
با قلبی که شاید کوچک باشد،
اما برای دوستداشتن،
برای باور کردن،
برای ساختن رؤیاهای بزرگ،
به اندازهی یک دنیا جا دارد.
گاهی خسته میشوم؛
از جنگیدن،
از ثابت کردن،
از اینکه باید همیشه لبخند بزنم حتی وقتی دلم گریه میکند.
اما باز…
یک چیز کوچک، یک نگاه، یک حرف، یک خاطره
میتواند تمام خستگیهایم را آرام کند.
من دخترم…
و شاید همین لطافتِ گاهی شکنندهام
بزرگترین قدرتی باشد که دارم.
دلم میخواهد کسی باشد
که صدای آرامم را میان شلوغی دنیا بشنود،
که بفهمد سکوتهایم حرف دارند،
که بداند لبخندم همیشه معنای «خوبم» نیست.
من دخترم…
و تمام چیزی که میخواهم
این است که دیده شوم،
نه فقط با چشمها…
با دل.
#دلنوشته
407
Repost from ازقیطریهتااورنجکانتی
فور کن یواشکی بیام چنلهاتونو سر بزنم
مورد علاقه هامو استارز بزنم🪡
جوین باش استارز بدم بهتون 💝
407
دخترا چیز زیادي نمیخوان، فقط یه نفرو میخوان که حس کنن براش
”خوشگلترین دختر کره زمین” هستن.
407
میانِ این همه سکوتِ جهان
تو صدای آرامِ قلبِ منی
در تاریکیِ شب
نامت را که میگویم
ماه روشنتر میشود
دستت اگر کنارم باشد
جهان کوچکتر
و عشق
بزرگتر میشود
تو
آن اتفاقِ زیبایی هستی
که هر روز
دوباره عاشقش میشوم
407
از روزی بترس که انقدری حوصله به خرج بدم
دست به ادیت شمارت بزنم و اسمتو از چیزی که سیو کرده بودم به اسم اصلیت تغییر بدم💆🏽♀️
407
#تک_پارتی
#دختری_که_ماه_را_دوست_داشت
شب آرامی بود. آسمان مثل پارچهای مخملی، سیاه و بیانتها، بالای سر «سودا» کشیده شده بود. او روی پشتبام خانهی قدیمیشان نشسته بود و پاهایش را از لبه آویزان کرده بود. همیشه شبها اینجا میآمد؛ جایی که میتوانست از هیاهوی دنیا فاصله بگیرد.
اما دلیل اصلیاش چیز دیگری بود: ماه.
سودا از بچگی حس عجیبی نسبت به ماه داشت. نه فقط تحسین، نه فقط زیبایی—بلکه نوعی کشش، انگار ماه چیزی را در او صدا میزد.
گاهی فکر میکرد دیوانه شده، اما هر بار که ماه کامل میشد، قلبش تندتر میزد، مثل کسی که منتظر دیدار محبوبش باشد.
آن شب، ماه بزرگتر و روشنتر از همیشه بود. نورش مثل نقره روی بامها میریخت.
سودا آرام گفت:
— امشب… چرا اینقدر نزدیک شدی؟
و درست همان لحظه، اتفاقی افتاد که هیچوقت در خواب هم تصورش را نمیکرد.
نور ماه لرزید.
نه مثل لرزش نور چراغ—بلکه مثل نفس کشیدن.
سپس از دل نور، سایهای شکل گرفت. سایهای که کمکم واضح شد… و تبدیل شد به دختری با موهای سفیدِ درخشان و چشمانی که مثل سطح ماه میدرخشید.
سودا نفسش را حبس کرد.
دختر لبخند زد.
— بالاخره صدام کردی.
سودا با صدایی لرزان گفت:
— تو… کی هستی؟
— اسمم لیراست. اما تو منو با یه اسم دیگه میشناسی… ماه.
سودا خشکش زد.
— ماه…؟ یعنی… تو…
— آره. من همون نوریام که هر شب نگاهش میکنی.
لیرا جلو آمد. قدمهایش روی پشتبام هیچ صدایی نداشت، انگار روی هوا راه میرفت.
سودا عقب نرفت. نمیتوانست. چیزی در نگاه لیرا او را آرام میکرد.
— چرا… الان ظاهر شدی؟
لیرا آرام گفت:
— چون تو سالهاست منو صدا میزنی. هر شب. با نگاهت. با دلت. و امشب… صدات بلندتر از همیشه بود.
سودا سرش را پایین انداخت.
— من فقط… همیشه حس میکردم تو… نزدیکتری از بقیه. انگار… میفهمی.
لیرا دستش را بالا آورد و نوک انگشتش را روی گونهی سودا گذاشت.
پوستش سرد نبود؛ گرم بود، مثل نور.
— میفهمم. چون تو تنها انسانی هستی که به من نگاه نکرد تا آرزو کنه… یا شکایت کنه… یا تنها نباشه. تو فقط… با من حرف زدی.
سودا لبخند تلخی زد.
— چون همیشه حس میکردم تو هم تنهایی.
لیرا مکث کرد.
— درست حس کردی. ماه همیشه تنهاست. همه از دور نگاهش میکنن، اما هیچکس نمیتونه بهش نزدیک بشه.
سودا آرام گفت:
— من… همیشه میخواستم نزدیکت بشم.
لیرا یک قدم دیگر نزدیک شد.
نور اطرافش مثل موجی آرام میلرزید.
— پس بیا.
سودا جا خورد.
— کجا؟
— به من. به نوری که همیشه دنبالش بودی.
سودا دستش را جلو برد.
لیرا دست او را گرفت.
در همان لحظه، دنیا تغییر کرد.
پشتبام محو شد.
باد سرد شب تبدیل شد به نسیمی نرم.
سودا چشمهایش را باز کرد و دید که روی سطحی سفید و نرم ایستاده—نه خاک، نه سنگ—بلکه چیزی شبیه نور جامد.
آسمان زیر پایش بود.
و ماه… همهجا.
سودا با حیرت گفت:
— اینجا…
— خانهی من. و حالا… خانهی تو.
سودا به لیرا نگاه کرد.
— چرا من؟
لیرا لبخند زد، لبخندی که مثل طلوع آرام بود.
— چون تو تنها کسی بودی که عاشق من شد… نه بهعنوان یک آسمان، نه بهعنوان یک آرزو… بلکه بهعنوان یک موجود. یک دختر. یک تنهایی.
سودا اشک در چشمهایش جمع شد.
— من… عاشقت شدم قبل از اینکه بدونم واقعی هستی.
لیرا دستش را دور شانهی سودا حلقه کرد.
— و من… سالها منتظر کسی بودم که نورم رو بفهمه.
سودا سرش را روی شانهی لیرا گذاشت.
نور اطرافشان آرامتر شد، مثل قلبی که بعد از سالها آرام گرفته باشد.
لیرا گفت:
— میخوای برگردی؟
سودا سرش را تکان داد.
— نه. اینجا… جاییه که دلم آروم میگیره.
لیرا لبخند زد.
— پس بمون. کنار من.
و آنجا، در میان نوری که نه سرد بود و نه دور، دو دختر—یکی از زمین، یکی از آسمان—بالاخره جایی را پیدا کردند که عشق میتوانست بدون ترس، بدون فاصله، بدون تاریکی نفس بکشد.
پایان.
