تجزیهی بی صدا
رفتن به کانال در Telegram
What's going on in your mind? @starshadowintheskybot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
314
مشترکین
+3624 ساعت
+977 روز
+14430 روز
آرشیو پست ها
واقعا اینایی که مرگ جعلی برا خودشون میسازن و با یه هویت جدید وارد یه زندگیه جدید میشن چجوری اینکارو میکنن من تا دو سه سال دیگه میخوام این حرکتو بزنم کمک
سابینا اشپیلراین (Sabina Spielrein, 1885–1942)زنی روس و یهودیتبار بود که در سال ۱۹۰۴، در سن ۱۹سالگی، با تشخیص هیستری شدید به بیمارستان بورگهولتسلی زوریخ منتقل شد و یونگ درمانش رو به عهده گرفت. رابطهی درمانی یونگ و سابینا به یک رابطهی عاشقانهی چندساله تبدیل شد. یکی از اولین موارد مستندِ نقضِ مرز درمانی در تاریخ روانکاوی. این ماجرا وقتی به فروید رسیدتبدیل شد به نقطهی آغازِ نظریهپردازیِ فروید دربارهی ترنسفرنس و مرزهای درمانی. درمانش با یونگ او رو ترغیب کرد که خودش وارد رشتهی پزشکی بشه.در دانشگاه زوریخ پزشکی خوند و در ۱۹۱۱ با رسالهای دربارهی اسکیزوفرنی فارغالتحصیل شد و یکی از اولین زنانی شد که رسماً روانکاو حرفهای شد. در همون سال، به انجمن روانکاوی وین پیوست و مستقیماً با فروید هم کار کرد. در سال ۱۹۱۱، مقالهای با عنوان «نابودی بهمثابهی علت بهوجودآمدن» ارائه داد که برای اولین بار ایدهای مطرح کرد که سالها بعد فروید آن را به شکل نظریهی «سائق مرگ»در کتاب فراسوی اصل لذت بسط داد.بعدها روی روانشناسیِ رشد کودک هم کار کرد و حتی روی ژان پیاژهی جوان تأثیر آموزشی گذاشت. اشپیلراین در سال ۱۹۲۳ به روسیه بازگشت. اما در سال ۱۹۴۲، در جریان اشغال شهر روستوف توسط نیروهای نازی، بههمراه دو دخترش بهخاطر یهودیبودن اعدام شد. پایانی تراژیک برای یکی از درخشانترین ذهنهای نسل اول روانکاوی. دههی ۱۹۷۰ (تا وقتی نامهها و دفترچهخاطراتش کشف شد)، اشپیلراین عملاً از تاریخ روانکاوی حذف شده بود و فقط بهعنوان یک پانویس در ماجرای یونگ-فروید شناخته میشد. بازیابیِ جایگاهش، امروز به یکی از نمونههای کلاسیکِ نقد فمینیستیِ تاریخنگاریِ علم تبدیل شده: چطور سهم فکریِ زنان در علم، به نفع روایتهای مردانهمحور، پاک یا کمرنگ میشه.
CHALLENGE
فوروارد کن؛
من فقط از روی vibe و چیزهایی که توی چنلت میبینم، کتاب زندگیت رو میسازم:
عنوان کتاب
ژانر
یک خط از پشت جلد
پرایوت ها لینک بدین
چنلتون اسپم نباشه
Limit :تا وقتی خط بخورهچنل رو چک کنید اگه از محتوا خوشتون اومد جوین بشین.
Repost from Real life vampire
این پیام رو فور کنید تا بگم بهترین قسمت چنلتون چه چیزی هست.
لطفا فقط اسپم نباشه.*اگه دوست داشتید جوین بدین.
Repost from خورشید در مه
- دکارت، غدهی پینهآل و مسئلهی ذهن و بدن.دکارت بین دو جوهر تمایز میذاشت: Res extensa یعنی جوهرِ ممتد و مادی؛ و Res cogitans یعنی جوهرِ اندیشنده، یعنی ذهن یا نفس. مسئله این بود که اگه ذهن غیرمادی و بدن مادیه، این دو چطور میتونن بر همدیگه اثر بذارن؟ دکارت غدهی پینهآل رو که ساختاری منفرد در بخش مرکزی مغز هست، "جایگاه اصلی نفس" میدونست؛ نقطهای که نفس در اون بهطور ویژه با بدن ارتباط پیدا میکنه. اون تصور میکرد اطلاعات حسی اندامهای جفت، مثل دو چشم و دو گوش، باید پیش از ادراک توسط نفس در نقطهای با هم متحد بشن و غدهی پینهآل رو مناسبترین جایگاه برای این کار میدونست. اون برای توضیح عملکرد دستگاه عصبی از Animal Spirits یا "ارواح حیوانی" هم استفاده میکرد؛ مادهای بسیار رقیق که تصور میکرد از خون منشأ میگیره و در اعصاب جریان داره. در مدل اون، این ارواح و غدهی پینهآل واسطهی تأثیر متقابل ذهن و بدن بودن. این مدل فیزیولوژیک امروزه نادرسته. اما تلاش مهمی برای توضیح رابطهی ذهن و بدن بود. امروزه میدونیم غدهی پینهآل ساختاری نورواندوکرین هست که عمدتاً با تولید ملاتونین و تنظیم ریتمهای شبانهروزی ارتباط داره، نه آگاهی یا روح.
- مسئلهی تعامل ذهن و بدن اینه که اگه ذهن غیرمادی باشه، چطور میتونه بر بدن مادی اثر بذاره و چطور رویدادهای فیزیکی بدن میتونن به تجربههای ذهنی منجر بشن؟
