Mari
کانال بسته
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
239
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
239
تق.
تق.
تق.
این بار آراد دستش را روی دیوار گذاشت.
دیوار آرام لرزید.
بعد صدایی خیلی آهسته از آن طرف گفت:
«بالاخره بیدار موندی.»
آراد خشکش زد.
صدا دوباره گفت:
«فقط یه سؤال دارم... امروز چندمه؟»
آراد تاریخ را گفت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدا با ترس گفت:
«پس هنوز وقت داریم.»
ناگهان روی دیوار، جایی که همیشه یک قاب عکس آویزان بود، یک درِ کوچک ظاهر شد.
آراد در را باز کرد.
پشتش راهرویی تاریک بود که به یک آسانسور قدیمی میرسید.
روی دکمههای آسانسور فقط یک عدد وجود داشت:
۱۳
آراد با خودش گفت: «این ساختمون اصلاً طبقه سیزدهم نداره...»
ولی دکمه را فشار داد.
آسانسور بالا رفت.
یک طبقه.
دو طبقه.
سه طبقه...
تا اینکه عدد روی نمایشگر به ۱۳ رسید.
در باز شد.
آراد وارد راهرویی شد که دقیقاً شبیه راهروی خانهی خودش بود.
اما یک چیز فرق داشت.
روی دیوار، صدها عکس از خودش آویزان بود.
عکسهایی از کودکیاش.
عکسهایی که هیچوقت کسی از او نگرفته بود.
و در آخر راهرو، عکسی بود که باعث شد نفسش بند بیاید:
عکس خودش، همین امشب، در حالی که جلوی آسانسور ایستاده بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«ساعت ۳:۱۴ — یک دقیقه مانده.»
آراد به ساعتش نگاه کرد.
۳:۱۳.
صدای سه ضربه از پشت سرش آمد.
تق.
تق.
تق.
آراد آرام برگشت...
و خودش را دید.
یک آراد دیگر، درست روبهرویش ایستاده بود.
آن یکی لبخند زد و گفت:
«تو بالاخره رسیدی. حالا نوبت منه که برگردم پایین.»
در آسانسور بسته شد.
و وقتی دوباره باز شد، آراد در اتاق خودش بود.
صبح که از خواب بیدار شد، همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه مادرش وارد اتاق شد و گفت:
«آراد... چرا دیشب ساعت ۳:۱۴ اومدی تو اتاق من و گفتی "بالاخره وقت داریم"؟»
آراد رنگش پرید.
چون او دیشب...
اصلاً از اتاقش بیرون نرفته بود.
و از داخل دیوار دوباره صدای سه ضربه آمد:
تق.
تق.
تق.
239
آراد هر شب قبل از خواب، ساعت ۳:۱۳ دقیقه صدای سه ضربه از دیوار اتاقش میشنید.
تق.
تق.
تق.
اول فکر کرد صدای لولههاست. بعد فهمید عجیبتر از این حرفهاست؛ چون اتاقش در یک ساختمان دوازدهطبقه بود و پشت آن دیوار، طبق نقشهی ساختمان، هیچ اتاقی وجود نداشت.
یک شب تصمیم گرفت بیدار بماند.
ساعت ۳:۱۲ شد.
