دکتر سعیدی
رفتن به کانال در Telegram
پزشکی، اجتماعی، تاریخی، ادبی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
412
شکست مهندسی فرهنگی جمهوری اسلامی؛ نسلی که دیگر مهندسیپذیر نیست
یکی از مهمترین پروژههای جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه گذشته، مهندسی فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران بوده است؛ پروژهای که هدف آن ایجاد جامعهای مطابق با ایدئولوژی رسمی حکومت بود. مدارس و دانشگاهها، رسانههای حکومتی، سازمانهای مذهبی، تبلیغات رسمی، قوانین مربوط به خانواده و حجاب و حتی نظام هنری و فرهنگی کشور، همگی بهنوعی در خدمت این هدف قرار گرفتند.
اما امروز میتوان گفت این پروژه، بهخصوص در میان نسل جوان، با شکست جدی روبهرو شده است. حکومت توانسته است بسیاری از رفتارهای مردم را با قانون، اجبار و ابزارهای امنیتی کنترل کند، اما نتوانسته باورها، ارزشها و هویت نسل جدید را مطابق خواست خود شکل دهد.
یکی از روشنترین نشانههای این تحول، کاهش نفوذ دین رسمی در جامعه است. نظرسنجیهای مستقل، از جمله مطالعات مؤسسه GAMAAN، نشان میدهند که بخش بزرگی از ایرانیان دیگر دین را مبنای مناسبی برای قانونگذاری و حکومت نمیدانند. در میان نسل جوان نیز فاصله با نهادهای رسمی مذهبی و روحانیت بسیار آشکارتر شده است. این به معنای بیدینی کامل جامعه نیست؛ بلکه بیشتر نشاندهنده افزایش فردگرایی، انتخاب شخصی و جدایی میان ایمان شخصی و حکومت دینی است.
مسئله حجاب نمونهای بسیار مهم از این شکست است. جمهوری اسلامی تلاش کرد حجاب اجباری را به یکی از نمادهای اصلی هویت اسلامی حکومت تبدیل کند. اما مقاومت گسترده زنان، بهویژه زنان و دختران جوان، نشان داد که حتی در موضوعی که حکومت برای دههها با تمام ابزارهای قانونی و امنیتی بر آن اصرار داشته، قادر به کنترل نگرش و سبک زندگی جامعه نیست.
اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» این شکاف نسلی را به شکلی بیسابقه آشکار کرد. برای بخش بزرگی از جوانان، مسئله فقط مخالفت با یک قانون خاص نبود؛ بلکه اعتراض به مجموعهای از محدودیتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بود. شعارها نشان دادند که بخش مهمی از نسل جدید، تعریفی متفاوت از آزادی، کرامت انسانی، رابطه زن و مرد، حکومت، دین و آینده ایران دارد.
عامل مهم دیگر، انقلاب ارتباطات است. جمهوری اسلامی میتواند شبکههای اجتماعی را فیلتر کند، اما نمیتواند ذهن جوان ایرانی را از جهان خارج جدا کند. اینترنت، ماهواره، مهاجرت، ارتباط با ایرانیان خارج از کشور، موسیقی، سینما و فرهنگ جهانی، منابع جدیدی برای شکلگیری هویت نسل جوان ایجاد کردهاند. در نتیجه، رسانه رسمی حکومت دیگر انحصار تولید و انتقال معنا را در اختیار ندارد.
این وضعیت یک تناقض اساسی ایجاد کرده است: حکومت میلیاردها تومان برای تبلیغات و نهادهای فرهنگی هزینه میکند، اما بسیاری از جوانان نهتنها پیام آن را نمیپذیرند، بلکه گاهی دقیقاً در جهت مخالف آن حرکت میکنند. هرچه فاصله میان روایت رسمی و تجربه واقعی زندگی بیشتر شده، اعتبار روایت رسمی نیز کاهش یافته است.
البته نباید این تحول را صرفاً به معنای «ضدیت با دین» تفسیر کرد. جامعه ایران متنوع است و هنوز میلیونها نفر باورهای مذهبی دارند. آنچه تغییر کرده، بیشتر رابطه مردم با قدرت، دین و انتخاب شخصی است. نسل جدید بیش از نسلهای گذشته میخواهد خودش انتخاب کند که چگونه لباس بپوشد، چه موسیقی گوش کند، چگونه زندگی کند، چه باوری داشته باشد و چه نوع حکومتی بر او حاکم باشد.
از این منظر، شاید مهمترین شکست جمهوری اسلامی این نباشد که نتوانسته مردم را کاملاً از یک رفتار خاص بازدارد؛ بلکه این است که نتوانسته ذهن و هویت نسل جدید را تحت کنترل خود درآورد.
مهندسی فرهنگی زمانی موفق است که حکومت بتواند ارزشهای مطلوب خود را به ارزشهای پذیرفتهشده جامعه تبدیل کند. اگر مردم تنها به دلیل اجبار ظاهری رفتار کنند، اما در خلوت و در ذهن خود ارزشهای دیگری داشته باشند، آنچه شکل گرفته «اطاعت» است، نه «مهندسی فرهنگی».
ایران امروز شاهد یک تحول نسلی عمیق است. نسلی که تجربه مستقیم انقلاب ۱۳۵۷ را ندارد، کمتر به روایتهای رسمی گذشته وابسته است و جهان را از دریچهای متفاوت میبیند. این تحول فرهنگی میتواند یکی از مهمترین عوامل تعیینکننده آینده ایران باشد؛ زیرا حکومتها میتوانند قوانین را تغییر دهند، اما هنگامی که ارزشهای یک نسل تغییر کرد، بازگرداندن آن نسل به گذشته بسیار دشوار خواهد بود.
https://t.me/drrezasaidi
412
آیا چرخش حزب دموکرات به چپ، به سود جمهوریخواهان تمام میشود؟
در سالهای اخیر، یکی از تحولات مهم در سیاست آمریکا، حرکت بخشی از حزب دموکرات به سمت چپگرایانهتر بوده است. برخی از نامزدها و نمایندگان جدید این حزب، بهویژه در انتخابات مقدماتی، از سیاستهایی حمایت میکنند که منتقدان آنها را نزدیک به سوسیالیسم دموکراتیک میدانند؛ از گسترش قابلتوجه نقش دولت در اقتصاد و خدمات عمومی گرفته تا افزایش مالیات بر ثروتمندان، گسترش برنامههای رفاهی، مراقبت درمانی با نقش گستردهتر دولت و سیاستهای اجتماعی مترقی.
برجستهشدن چپگرا ی سوسیال دموکرات میتواند برای این حزب یک مشکل انتخاباتی ایجاد کند: آیا نامزدی که در انتخابات مقدماتی محبوب جناح چپ حزب است، میتواند در انتخابات عمومی رأیدهندگان مستقل و میانهرو را نیز جذب کند؟
این پرسش بهویژه در انتخابات میاندورهای اهمیت دارد. در بسیاری از ایالتها، نتیجه انتخابات سنا نه در میان هواداران وفادار دو حزب، بلکه در میان رأیدهندگان مستقل و کسانی تعیین میشود که در هر انتخابات ممکن است به یک حزب متفاوت رأی دهند. اگر یک نامزد دموکرات بیش از حد چپگرا تلقی شود، جمهوریخواهان میتوانند انتخابات را به یک همهپرسی درباره «چپگرایی» تبدیل کنند؛ حتی اگر خود نامزد در موضوعات محلی یا اقتصادی عملکرد قابلقبولی داشته باشد.
این مسئله برای دونالد ترامپ و حزب جمهوریخواه نیز اهمیت دارد. هرچه نامزدهای دموکرات بیشتر با واژههایی مانند «سوسیالیسم»، «دولت بزرگ» یا سیاستهای بسیار مترقی شناخته شوند، جمهوریخواهان فرصت بیشتری پیدا میکنند تا خود را بهعنوان گزینهای در برابر چپگرایی معرفی کنند. در چنین شرایطی، حتی رأیدهندهای که علاقه زیادی به ترامپ یا جمهوریخواهان ندارد، ممکن است از ترس حرکت کشور به سمت سیاستهای چپتر، به نامزد جمهوریخواه رأی دهد.
از سوی دیگر، نباید تصور کرد که طبقات پایین و متوسط صرفاً به دلیل مخالفت ایدئولوژیک با چپ به جمهوریخواهان روی میآورند. اقتصاد، تورم، مالیات، مسکن، اشتغال، مهاجرت و هزینه خدمات درمانی نیز در تصمیم آنها نقش مهمی دارد. بخشی از رأیدهندگان طبقه کارگر و طبقه متوسط ممکن است احساس کنند که حزب دموکرات بیش از اندازه بر مسائل فرهنگی و اجتماعی تمرکز کرده و کمتر به مشکلات روزمره اقتصادی آنها توجه میکند.
در واقع، یکی از تناقضهای مهم سیاست آمریکا همین است: حزبی که در بسیاری از سیاستهای اقتصادی قصد حمایت بیشتر از اقشار کمدرآمد را دارد، ممکن است به دلیل مواضع فرهنگی و اجتماعی مترقی خود بخشی از همان رأیدهندگان را از دست بدهد. جمهوریخواهان نیز تلاش میکنند از این شکاف استفاده کنند و خود را نماینده «آمریکای معمولی» در برابر نخبگان سیاسی و فرهنگی معرفی کنند.
بنابراین، اگر حزب دموکرات در انتخابات میاندورهای نامزدهایی را انتخاب کند که برای جناح مترقی حزب بسیار جذاب، اما برای مستقلها و میانهروها بیش از حد چپگرا باشند، این احتمال وجود دارد که در برخی رقابتهای حساس سنا هزینه انتخاباتی آن را بپردازد. چنین وضعیتی میتواند به جمهوریخواهان کمک کند، قدرت چانهزنی آنها در سنا را افزایش دهد و در نهایت فضای سیاسی مناسبتری برای ترامپ ایجاد کند.
https://t.me/drrezasaidi
412
دانشگاه، تحصیلات عالی و گرایش به چپگرایی
در چند دهه اخیر، یکی از تغییرات مهم در ساختار سیاسی جوامع غربی، بهویژه ایالات متحده، افزایش ارتباط میان تحصیلات دانشگاهی و گرایشهای چپ و لیبرال بوده است. در گذشته، احزاب چپ در بسیاری از کشورهای غربی عمدتاً بر طبقه کارگر، اتحادیهها و اقشار کمدرآمد تکیه داشتند. اما امروز، بخش قابل توجهی از نیروهای تحصیلکرده، متخصصان، استادان دانشگاه، کارکنان رسانهها و مشاغل حرفهای در حوزههایی مانند فناوری، آموزش، پزشکی و سازمانهای غیرانتفاعی، بیشتر به احزاب و دیدگاههای لیبرال و چپ گرایش دارند.
البته باید میان لیبرالیسم، ترقیخواهی و چپگرایی رادیکال یا سوسیالیسم تفاوت گذاشت. هر فرد دانشگاهرفتهای چپگرا نیست و حتی بسیاری از افراد تحصیلکردهای که به حزب دموکرات رأی میدهند، خود را سوسیالیست یا چپ رادیکال نمیدانند. بنابراین، سخن گفتن از یک رابطه آماری است، نه یک قانون قطعی.
چرا دانشگاه با چپگرایی ارتباط پیدا کرده است؟
یکی از توضیحات مهم، محیط اجتماعی و فرهنگی دانشگاه است. دانشگاهها محل برخورد با دیدگاههای مختلف، فرهنگهای متفاوت و مسائل اجتماعی جدید هستند. دانشجویان در معرض مباحثی مانند نابرابری اجتماعی، حقوق اقلیتها، تغییرات فرهنگی، محیط زیست و عدالت اجتماعی قرار میگیرند. این تجربه میتواند برخی افراد را نسبت به تغییرات اجتماعی و سیاستهای مترقیتر پذیراتر کند.
عامل دیگر، خودانتخابی افراد است. ممکن است دانشگاه افراد را چپگرا نکند؛ بلکه افرادی که از ابتدا ارزشهای بازتر، تجربهپذیری بیشتر یا نگرش مثبتتری نسبت به تغییرات اجتماعی دارند، بیشتر به دانشگاه و تحصیلات عالی روی آورند. بنابراین، بخشی از رابطه میان تحصیلات و سیاست میتواند ناشی از انتخاب اولیه افراد باشد.
عامل سوم، تغییر ساختار اقتصادی و طبقاتی جامعه است. در گذشته، کارخانهها و صنایع سنگین یکی از مهمترین پایگاههای اجتماعی احزاب چپ بودند. با کاهش سهم اشتغال صنعتی و افزایش اقتصاد دانشبنیان، تعداد کارکنان دانشگاهدیده در اقتصاد افزایش یافته است. در نتیجه، پایگاه اجتماعی چپ نیز از کارگران صنعتی به سمت طبقه حرفهای و تحصیلکرده حرکت کرده است.
پارادوکس تاریخی چپ
اینجا با یک پارادوکس جالب روبهرو هستیم.
چپ سیاسی در قرن بیستم عمدتاً خود را نماینده طبقه کارگر میدانست. شعار اصلی آن مبارزه با سرمایهداری، نابرابری اقتصادی و قدرت طبقات صاحب سرمایه بود. اما در بسیاری از کشورهای غربی، امروزه بخشی از تحصیلکردهترین اقشار جامعه، که درآمد و امنیت شغلی بالاتری دارند، بیش از گذشته به چپ و لیبرالیسم اجتماعی گرایش دارند.
به بیان دیگر، در بخشی از سیاست معاصر غرب، شکاف سیاسی از محور سنتی کارگر در برابر سرمایهدار به سمت شکاف جدید تحصیلکرده در برابر غیرتحصیلکرده حرکت کرده است.
این تغییر پیامدهای مهمی برای احزاب سیاسی دارد. احزاب چپ دیگر تنها با مسئله دستمزد و مالکیت سرمایه مواجه نیستند؛ بلکه موضوعاتی مانند هویت، محیط زیست، مهاجرت، حقوق اقلیتها، جنسیت، نژاد و آزادیهای اجتماعی نیز در مرکز سیاست آنها قرار گرفته است.
آیا دانشگاه علت چپگرایی است؟
پاسخ ساده این است: نه لزوماً.
وجود همبستگی میان تحصیلات و گرایش سیاسی به معنای رابطه علت و معلولی نیست. ممکن است تحصیلات عالی نگرش فرد را تغییر دهد، اما ممکن است افراد دارای ویژگیهای خاص از ابتدا بیشتر وارد دانشگاه شوند.
همچنین باید نقش شهرنشینی را در نظر گرفت. فارغالتحصیلان دانشگاهی بیشتر در شهرهای بزرگ زندگی میکنند و شهرهای بزرگ نیز معمولاً از نظر سیاسی لیبرالتر هستند. بنابراین بخشی از رابطه میان دانشگاه و چپگرایی ممکن است از محل زندگی، شغل و شبکه اجتماعی ناشی شود.
دانشگاه و شکلگیری نخبگان جدید
دانشگاهها علاوه بر آموزش، در شکلدهی به نخبگان فرهنگی و حرفهای جامعه نقش دارند. استادان، پژوهشگران، روزنامهنگاران، وکلا، پزشکان، مدیران، مهندسان و متخصصان فناوری بخش مهمی از طبقه حرفهای جدید را تشکیل میدهند.
این طبقه ممکن است از نظر اقتصادی سرمایهدار سنتی نباشد، اما از سرمایه فرهنگی و آموزشی بالایی برخوردار است. در نتیجه، سیاست معاصر غرب تا حدی شاهد رقابت میان دو نوع سرمایه است: سرمایه اقتصادی و سرمایه فرهنگی.
از این منظر، اختلافات سیاسی امروز را نمیتوان فقط با درآمد توضیح داد. سطح تحصیلات، نوع شغل، محل زندگی و سرمایه فرهنگی نیز به همان اندازه اهمیت پیدا کردهاند.
https://t.me/drrezasaidi
412
نجات ایران؛ پروژهای ملی فراتر از سیاست
نجات ایران پیش از آنکه یک پروژه سیاسی باشد، یک پروژه ملی است. این تمایز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر نجات کشور را به پیروزی یک جریان سیاسی بر جریان دیگر تقلیل دهیم، اختلافات سیاسی میتواند خود به مانعی برای نجات ایران تبدیل شود. اما اگر ایران و منافع ملی را در مرکز قرار دهیم، نیروهایی با گرایشهای متفاوت میتوانند بر سر یک هدف مشترک همکاری کنند.
جامعه ایران متکثر است و درباره شکل حکومت، اقتصاد، سیاست خارجی، رابطه دین و دولت و بسیاری مسائل دیگر دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. تکثرگرایی یعنی پذیرفتن این واقعیت و کنار گذاشتن این تصور که یک جریان سیاسی حقیقت را بهصورت انحصاری در اختیار دارد. ایران متعلق به همه ایرانیان است و هیچ گروهی نمیتواند خود را صاحب انحصاری کشور یا آینده آن بداند.
اما تکثر بدون مدارا به تعارض دائمی تبدیل میشود. مدارا به معنای کنار گذاشتن باورهای خود نیست؛ بلکه پذیرفتن حق دیگران برای داشتن باور متفاوت است. نیروهای سیاسی باید بتوانند با وجود اختلافات عمیق، یکدیگر را دشمن ایران ندانند و اختلافات خود را از طریق گفتوگو، قانون و روشهای مسالمتآمیز مدیریت کنند. دموکراسی تنها با تغییر حکومت ایجاد نمیشود؛ نیازمند فرهنگ پذیرش مخالف و تحمل تفاوت است.
اصل مهم دیگر خرد جمعی است. هیچ فرد، حزب یا جریان سیاسی بهتنهایی پاسخ همه مشکلات پیچیده ایران را ندارد. نجات کشور نیازمند مشارکت سیاستمداران، دانشگاهیان، متخصصان، جامعه مدنی، کارآفرینان، جوانان، زنان و ایرانیان داخل و خارج از کشور است. خرد جمعی زمانی شکل میگیرد که به جای تلاش برای اثبات اینکه «چه کسی درست میگوید»، بپرسیم: چگونه میتوانیم بهترین راهحل را برای ایران پیدا کنیم؟
در کنار خرد جمعی، باید بر اراده ملی تأکید کرد. سرنوشت ایران نباید توسط یک فرد، حزب یا گروه تعیین شود. شکل حکومت و مسیر آینده کشور باید در نهایت به انتخاب آزادانه مردم ایران واگذار شود. اراده ملی نیز به معنای تحمیل نظر اکثریت بر اقلیت نیست؛ بلکه یعنی همه شهروندان از حقوق برابر برای مشارکت در تعیین سرنوشت کشور برخوردار باشند.
بنابراین، نیروهای سیاسی لازم نیست برای همکاری، اختلافات خود را کنار بگذارند یا به یک حزب واحد تبدیل شوند. آنها میتوانند بر سر اصولی حداقلی همکاری کنند: تمامیت ارضی ایران، استقلال و منافع ملی، آزادی و کرامت انسان، برابری شهروندان، حاکمیت قانون، جدایی دین از سیاست، نفی خشونت و حق مردم برای تعیین آینده سیاسی کشور.
در چنین چارچوبی، رقابت سیاسی باید از دشمنی سیاسی جدا شود.
حتی لازم نیست همه اختلافات امروز حل شوند. برخی مسائل را میتوان به زمانی واگذار کرد که کشور از بحران عبور کرده و مردم در فضایی آزاد، امن و دموکراتیک بتوانند درباره آنها تصمیم بگیرند. مسئله فوری، ایجاد شرایطی است که ایران بتواند دوباره بر پایه قانون، آزادی، توسعه و مشارکت شهروندان بازسازی شود.
اشتباه بزرگ این است که گروههای سیاسی تصور کنند ابتدا باید پیروز شوند و سپس ایران را نجات دهند. مسیر درست برعکس است: ابتدا باید ایران را نجات داد تا مردم ایران بتوانند آزادانه درباره آینده خود تصمیم بگیرند.
نجات ایران پروژه یک حزب، فرد یا ایدئولوژی نیست؛ پروژه همه ایرانیان است. موفقیت آن به توانایی ما در تبدیل تکثر به همکاری، اختلاف به گفتوگو، رقابت به رقابت مسالمتآمیز و دیدگاههای پراکنده به خرد جمعی وابسته است.
ایران برای نجات به یک رهبر بلامنازع یا یک ایدئولوژی واحد نیاز ندارد؛ به اراده ملی، خرد جمعی، مدارا و پذیرش تکثر نیاز دارد.
ما برای ساختن آینده ایران مجبور نیستیم یکسان فکر کنیم؛ اما برای نجات ایران باید بتوانیم در کنار یکدیگر بایستیم.
https://t.me/drrezasaidi
412
فرّه ایزدی؛ موهبتی آسمانی با مسئولیتی زمینی
در اندیشه سیاسی ایران باستان، مفهوم فرّه ایزدی یکی از بنیادیترین مفاهیمی است که رابطه میان پادشاه و مردم را توضیح میدهد. در نگاه نخست، فرّه امری آسمانی به نظر میرسد؛ موهبتی که از سوی نیروهای مینوی به شاه بخشیده میشود و نشانه شایستگی او برای فرمانروایی است. اما در شاهنامه فردوسی و سنت اندیشه ایرانشهری، فرّه را نمیتوان صرفاً یک امتیاز آسمانی و غیرقابلسلب دانست. فرّه، در عمل، مشروط به شایستگی، دادگری و انجام مسئولیتهای زمینی است.
شاه تا زمانی از فرّه برخوردار است که بتواند وظیفه خود را در برابر کشور و مردم انجام دهد: داد را برپا کند، از کشور پاسداری کند، امنیت و آبادانی را فراهم آورد و میان مردم و طبقات مختلف جامعه تعادل برقرار سازد. بنابراین فرّه فقط «حق حکومت کردن» نیست؛ بلکه پیش از هر چیز مسئولیت حکومت کردن است.
یکی از روشنترین نمونههای این معنا در داستان جمشید دیده میشود. جمشید در آغاز پادشاهی، سازنده و آبادگر است و جامعه را سامان میدهد. اما هنگامی که دچار غرور میشود و خود را سرچشمه همه قدرت و شکوه میبیند، از مسیر پادشاهی دادگرانه فاصله میگیرد. در اینجا فرّه از او روی برمیتابد. فردوسی با این داستان نشان میدهد که فرّه چیزی نیست که شاه یک بار برای همیشه به دست آورد و سپس هر رفتاری که خواست انجام دهد. فرّه تا زمانی با شاه است که شاه شایسته شاهی باشد.
از همین منظر، مفهوم فرّه را میتوان نوعی قرارداد اخلاقی و سیاسی میان شاه و جامعه دانست.
در سنت سیاسی ایران،بزرگان، موبدان، پهلوانان و نخبگان کشور در برابر شاه کاملاً بیاختیار تصور نمیشوند. در روایتهای تاریخی و حماسی، هنگامی که شاه از وظایف خود فاصله میگیرد، بزرگان در برابر او بایستند، او را محدود کنند، برکنار سازند یا شخص دیگری را به پادشاهی برگزینند. این رفتار را میتوان نه صرفاً یک کشمکش قدرت، بلکه نمود زمینیِ از دست رفتن فرّه دانست.
به بیان دیگر، «فرّه ایزدی» در سطح اسطورهای از آسمان میآید، اما نشانههای آن بر زمین سنجیده میشود. معیار آن، رفتار شاه با مردم، میزان دادگری او، تواناییاش در حفظ ایران و مسئولیتپذیری اوست. اگر شاه این وظایف را ترک کند، حتی اگر همچنان تاج بر سر داشته باشد، از نظر اخلاقی و سیاسی دیگر همان شاهِ صاحبفرّه نیست.
این برداشت، فرّه ایزدی را از یک مفهوم صرفاً ماورایی به یک مفهوم سیاسی و اخلاقی تبدیل میکند. فرّه در واقع میگوید: قدرت بدون مسئولیت، مشروعیت ندارد. شاه برای مردم است، نه مردم برای شاه.
از این زاویه، یکی از مهمترین پیامهای اندیشه ایرانشهری این است که فرمانروایی یک امتیاز شخصی نیست؛ امانتی است که با داد و خرد و مسئولیت حفظ میشود. شاهی که مردم را فراموش کند، ایران را ضعیف کند یا خود را فراتر از قانون و اخلاق بداند، پیش از آنکه تاجش را از دست بدهد، فرّه خود را از دست داده است.
پس شاید بتوان گفت فرّه ایزدی، برخلاف برداشت سادهای که آن را صرفاً یک موهبت آسمانی میداند، مفهومی دووجهی است: منشأ آن مینوی است، اما تحقق آن زمینی است؛ حفظ شدنش انسانی و سیاسی است. و همین ویژگی، فرّه را به یکی از نخستین مفاهیم ایرانی درباره پیوند میان قدرت، مشروعیت و مسئولیت تبدیل میکند.
https://t.me/drrezasaidi
412
چگونه آمریکا بر معاملات دلاری جهان نفوذ دارد؟
دلار آمریکا تنها یک ارز ملی نیست؛ بلکه یکی از پایههای اصلی نظام مالی و تجارت بینالمللی است. بخش بزرگی از تجارت جهانی، ذخایر بانکهای مرکزی، بازارهای سرمایه و معاملات کالاهایی مانند نفت و گاز با دلار انجام میشود. همین جایگاه به آمریکا امکان میدهد از نظام مالی خود بهعنوان یکی از مهمترین ابزارهای قدرت اقتصادی و سیاسی استفاده کند.
البته عبارت «آمریکا تمام معاملات دلاری جهان را کنترل میکند» از نظر فنی دقیق نیست. آمریکا نمیتواند تکتک معاملات دلاری را مستقیماً مشاهده یا تأیید کند. اما بخش قابلتوجهی از معاملات بینالمللی دلار در مسیر خود به بانکهای آمریکایی، حسابهای کارگزاری یا زیرساختهای مالی تحت صلاحیت آمریکا متصل میشوند. همین نقاط اتصال، اهرم مهمی در اختیار دولت آمریکا قرار میدهد.
بانکهای خارج از آمریکا برای انجام بسیاری از پرداختهای دلاری از بانکهای کارگزار آمریکایی استفاده میکنند. بنابراین ممکن است خریدار و فروشنده هر دو در خارج از آمریکا باشند، اما انتقال پول آنها در نهایت از شبکهای عبور کند که به نظام مالی آمریکا مرتبط است. این وابستگی، زمینه اعمال مقررات و تحریمهای آمریکا را فراهم میکند.
مهمترین نهاد در این زمینه دفتر کنترل داراییهای خارجی وزارت خزانهداری آمریکا (OFAC) است. OFAC مسئول اجرای بسیاری از تحریمهای اقتصادی آمریکاست و میتواند اشخاص، شرکتها، بانکها و دولتهای مشخصی را هدف قرار دهد. در شرایطی، مؤسسات مالی خارجی که با طرفهای تحریمشده همکاری میکنند ممکن است با محدودیت در دسترسی به حسابهای کارگزاری یا نظام مالی آمریکا مواجه شوند.
قدرت آمریکا زمانی بیشتر میشود که تحریمهای ثانویه نیز اعمال شوند. در این حالت، یک بانک خارجی که خود آمریکایی نیست، ممکن است به دلیل همکاری با یک کشور یا نهاد تحریمشده، خطر از دست دادن دسترسی خود به بازار آمریکا و نظام دلاری را احساس کند. برای بسیاری از بانکهای بزرگ جهان، این هزینه آنقدر سنگین است که ترجیح میدهند از انجام معامله موردنظر صرفنظر کنند.
ایران نمونه روشنی از این سازوکار است. حتی اگر یک شرکت ایرانی بتواند کالای خود را به کشور دیگری بفروشد، انتقال درآمد حاصل از فروش میتواند مشکل اصلی باشد. بانکهای خارجی ممکن است از ترس تحریمهای آمریکا از پردازش پرداخت خودداری کنند. در نتیجه، تحریم مالی میتواند تجارت را نه از طریق جلوگیری از حرکت کالا، بلکه از طریق جلوگیری از حرکت پول مختل کند.
قدرت آمریکا در این زمینه بر سه پایه استوار است: نقش جهانی دلار، شبکه بانکی و زیرساختهای مالی آمریکا، و توانایی اعمال تحریمها. ترکیب این سه عامل باعث شده است که تصمیمهای مالی آمریکا آثار خود را بسیار فراتر از مرزهای این کشور نشان دهند.
با این حال، این قدرت مطلق نیست. کشورهایی مانند چین، روسیه و ایران تلاش کردهاند استفاده از ارزهای محلی، یورو، یوان، سیستمهای پرداخت جایگزین و توافقهای دوجانبه را افزایش دهند. رشد این سازوکارها میتواند وابستگی جهان به دلار را در بلندمدت کاهش دهد.
آمریکا به دلیل جایگاه مرکزی دلار و نفوذ خود بر زیرساختهای مالی مرتبط با آن، قدرت استثنایی برای محدود کردن و در مواردی متوقف کردن معاملات دلاری دارد. همین توانایی، دلار را نهتنها به یک ابزار اقتصادی، بلکه به یکی از مهمترین ابزارهای قدرت ژئوپولیتیک آمریکا تبدیل کرده است.
https://t.me/drrezasaidi
412
آزادی در داستان رستم و اسفندیار؛ آزادی در برابر «بند»
داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه فردوسی، یکی از ژرفترین روایتهای ادبی درباره آزادی، قدرت، کرامت انسانی و مسئولیت است. در ظاهر، داستان درباره رویارویی دو پهلوان بزرگ ایران است؛ اما در عمق آن، مسئلهای انسانی و سیاسی قرار دارد: آیا انسان میتواند برای حفظ جان یا اطاعت از قدرت، آزادی و حیثیت خود را واگذار کند؟
اسفندیار به فرمان گشتاسپ به زابل میرود تا رستم را نزد شاه ببرد؛ اما نه به عنوان یک پهلوان آزاد، بلکه دستبسته و در بند. گشتاسپ از اسفندیار میخواهد رستم را وادار به تسلیم کند. اسفندیار نیز، هرچند خود پهلوانی بزرگ و دارای شأن و اراده است، فرمان پدر را اجرا میکند.
در مقابل، رستم حاضر نیست بند را بپذیرد. نکته مهم این است که رستم از جنگ استقبال نمیکند. او بارها تلاش میکند راهی برای صلح و سازش پیدا کند. حتی پیشنهاد میدهد که نزد گشتاسپ برود و با او گفتوگو کند. آنچه برای رستم غیرقابل قبول است، از دست دادن اختیار و پذیرفتن تحقیر است.
در اینجا «بند» فقط یک طناب نیست. بند، نماد سلب آزادی است؛ یعنی گرفتن حق انتخاب از انسان. اگر رستم دستبسته نزد شاه برود، دیگر یک انسان آزاد نیست که درباره سرنوشت خود تصمیم بگیرد، بلکه به ابزاری در اختیار قدرت تبدیل شده است. بنابراین مقاومت رستم در برابر بند، دفاع از یک اصل اساسی است: حق انسان برای حفظ کرامت و اختیار خویش.
در فرهنگ شاهنامه، مفهوم آزادی با واژه «آزادگی» پیوندی عمیق دارد. آزادگی الزاماً به معنای انجام هر کاری که انسان میخواهد نیست. انسان آزاده کسی است که در برابر زور و تحقیر، شخصیت و مسئولیت خود را حفظ میکند. رستم نمیگوید چون قدرتمند است، هر کاری حق اوست؛ بلکه میگوید نمیتوان او را بدون رضایتش به اسارت برد.
در برابر رستم، اسفندیار قرار دارد؛ و همین موضوع داستان را تراژیک میکند. اسفندیار نیز خود در نوعی «بند» گرفتار است: بند فرمان و قدرت پدر. او برای رسیدن به پادشاهی و انجام وظیفهای که گشتاسپ بر دوش او گذاشته است، آزادی اخلاقی خود را محدود میکند. به این ترتیب، فردوسی دو نوع بندگی را در برابر یکدیگر قرار میدهد: رستم حاضر نیست در برابر قدرت سیاسی به بند درآید، اما اسفندیار گرفتار فرمان قدرت میشود.
از همین منظر، تراژدی داستان تنها تراژدی رستم و اسفندیار نیست؛ تراژدی قدرتی است که انسانها را در برابر یکدیگر قرار میدهد. گشتاسپ میتوانست از این دو پهلوان برای دفاع از ایران استفاده کند، اما به جای آن، خواسته سیاسی خود را بر کرامت و منافع آنان مقدم میکند. نتیجه، نابودی دو سرمایه بزرگ ایران است.
این داستان همچنین نشان میدهد که آزادی بدون مسئولیت معنا ندارد. رستم برای دفاع از آزادی خود فوراً به خشونت متوسل نمیشود. نخست گفتوگو، احترام و مصالحه را پیشنهاد میکند. تنها هنگامی که از او خواسته میشود اختیار و حیثیت خود را تسلیم کند، مقاومت میکند. بنابراین آزادگی رستم، خودسری نیست؛ مقاومت مسئولانه در برابر اجبار است.
اهمیت این پیام برای امروز نیز کم نیست. هر جامعهای که در آن قدرت سیاسی از شهروندان اطاعت بیچونوچرا بخواهد، در حقیقت میکوشد آنان را به «بند» بکشد؛ حتی اگر طناب و زنجیری در کار نباشد. ترس، تهدید، تحقیر و سلب حق انتخاب نیز میتوانند شکلهای دیگری از بند باشند.
از این رو، داستان رستم و اسفندیار را میتوان روایتی درباره حق نه گفتن به قدرت دانست. رستم میداند که ممکن است مقاومت او هزینه سنگینی داشته باشد، اما زندگی بدون کرامت را نمیپذیرد.
فردوسی در این داستان به ما یادآوری میکند که آزادی فقط آزادی از زندان و زنجیر نیست؛ آزادی یعنی انسان بتواند درباره سرنوشت خود تصمیم بگیرد، مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد و در برابر تحقیر و اجبار تسلیم نشود.
در نهایت، رستم در برابر اسفندیار فقط از دستان خود دفاع نمیکند؛ او از مفهومی بزرگتر دفاع میکند: آزاده ماندن. و شاید یکی از مهمترین پیامهای شاهنامه همین باشد که انسان ممکن است در میدان نبرد شکست بخورد، اما اگر اختیار و کرامت خود را نفروخته باشد، شکستخورده واقعی نیست.
https://t.me/drrezasaidi
412
Repost from دکتر سعیدی
یک فرد میتواند کالایی را از فردی با عقاید کاملاً متفاوت خریداری کند؛ بنابراین بازار میتواند همکاری اجتماعی را حتی در شرایط اختلاف سیاسی و فرهنگی امکانپذیر کند.
پیام اصلی «سرمایهداری و آزادی» این است که آزادی اقتصادی و آزادی سیاسی به یکدیگر وابستهاند. فریدمن معتقد است جامعهای که قدرت اقتصادی را بیش از حد در اختیار دولت قرار دهد، در معرض خطر تمرکز قدرت سیاسی نیز قرار میگیرد.
او از مالکیت خصوصی، رقابت، بازار آزاد، انتخاب فردی، حکومت قانون و دولت محدود اما کارآمد دفاع میکند. در نگاه او، مسئله اصلی این نیست که آیا دولت باید وجود داشته باشد یا نه، بلکه این است که مرز میان اختیار دولت و آزادی فردی کجاست.
با وجود این، دیدگاه فریدمن محل نقدهای جدی نیز بوده است. منتقدان میگویند بازار همیشه رقابتی و عادلانه نیست، قدرت اقتصادی میتواند خود به تمرکز قدرت سیاسی منجر شود و بازار آزاد بهتنهایی نمیتواند مسائلی مانند نابرابری شدید، کالاهای عمومی، محیط زیست یا تبعیض را حل کند.
با این همه، اهمیت تاریخی کتاب در این است که فریدمن رابطه میان اقتصاد، قدرت و آزادی را به مسئلهای مرکزی در اندیشه سیاسی و اقتصادی تبدیل کرد. «سرمایهداری و آزادی» همچنان یکی از مهمترین متون دفاع از لیبرالیسم اقتصادی و دولت محدود و یکی از منابع مهم برای فهم مناقشه میان بازار آزاد و مداخله دولت است.
https://t.me/drrezasaidi
412
خلاصه کتاب «سرمایهداری و آزادی» اثر میلتون فریدمن
کتاب «سرمایهداری و آزادی» یکی از مهمترین آثار اندیشه اقتصادی و سیاسی قرن بیستم است. میلتون فریدمن٫ برنده جایزه نوبل در اقتصاد ، در این کتاب رابطه میان آزادی اقتصادی، آزادی سیاسی و نقش دولت را بررسی میکند. پرسش اصلی او این است که چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن افراد بیشترین آزادی را برای انتخاب شیوه زندگی، کار، سرمایهگذاری، مصرف و مشارکت سیاسی داشته باشند. پاسخ فریدمن این است که اقتصاد بازار آزاد، مالکیت خصوصی و محدود کردن قدرت دولت بهترین بستر را برای حفظ آزادی فراهم میکنند.
۱. آزادی اقتصادی و آزادی سیاسی
از نظر فریدمن، آزادی فقط به معنای حق رأی یا آزادی بیان نیست. فرد زمانی واقعاً آزاد است که بتواند درباره زندگی اقتصادی خود نیز تصمیم بگیرد. اگر دولت تعیین کند فرد چه چیزی تولید کند، کجا کار کند، چه چیزی بخرد یا چگونه سرمایهگذاری کند، بخش مهمی از آزادی فردی از بین میرود.
فریدمن میان قدرت اقتصادی متمرکز و قدرت سیاسی متمرکز رابطهای مهم میبیند. بازار رقابتی قدرت را میان میلیونها فرد و بنگاه توزیع میکند، در حالی که نظام دولتی متمرکز میتواند قدرت عظیمی را در اختیار حکومت قرار دهد. بنابراین، از دید او، سرمایهداری رقابتی نه فقط یک نظام اقتصادی، بلکه سازوکاری برای جلوگیری از تمرکز قدرت است.
۲. نقش دولت
فریدمن طرفدار حذف کامل دولت نیست. او معتقد است دولت وظایف مهمی دارد: حفظ قانون و نظم، اجرای قراردادها، دفاع ملی، حمایت از حقوق مالکیت و ایجاد چارچوب حقوقی لازم برای فعالیت بازار.
اما مشکل زمانی آغاز میشود که دولت از این وظایف فراتر رفته و به جای افراد تصمیمگیری کند. فریدمن با گسترش بیحد دولت رفاه، مقررات اقتصادی گسترده و مداخله مستقیم دولت در تولید مخالف است.
اصل اساسی او این است که هرچه قدرت دولت محدودتر و پاسخگویی آن بیشتر باشد، فضای بیشتری برای انتخاب فردی ایجاد میشود.
۳. دولت و آموزش
یکی از مباحث مهم کتاب، آموزش است. فریدمن معتقد است دولت میتواند از آموزش عمومی حمایت کند، زیرا جامعه از وجود شهروندان تحصیلکرده سود میبرد. اما این الزاماً به معنای آن نیست که دولت باید خودش مدارس را اداره کند.
او پیشنهاد میکند که به جای اداره مستقیم آموزش توسط دولت، امکان انتخاب مدرسه و استفاده از کوپنهای آموزشی فراهم شود. در این مدل، منابع عمومی میتواند هزینه آموزش را تأمین کند، اما خانوادهها و دانشآموزان درباره محل دریافت آموزش تصمیم میگیرند. از نظر فریدمن، رقابت میان مدارس میتواند کیفیت را افزایش دهد.
۴. تبعیض و بازار
فریدمن در بحث تبعیض نیز به سازوکار بازار توجه میکند. او استدلال میکند که بازار رقابتی میتواند هزینه اقتصادی تبعیض را افزایش دهد. اگر کارفرمایی صرفاً بر اساس پیشداوری از استخدام فردی شایسته خودداری کند، ممکن است نسبت به رقیبی که نیروی کار را بر اساس توانایی انتخاب میکند، هزینه بیشتری بپردازد.
البته این دیدگاه به معنای آن نیست که بازار بهتنهایی همه اشکال تبعیض اجتماعی را از بین میبرد؛ بلکه استدلال فریدمن این است که رقابت اقتصادی میتواند انگیزههای تبعیضآمیز را تضعیف کند.
۵. سیاست پولی و تورم
فریدمن همچنین بر اهمیت ثبات پول تأکید میکند. از نظر او، تورم شدید میتواند پسانداز، سرمایهگذاری و قدرت خرید مردم را تضعیف کند و در نهایت به بیثباتی اقتصادی و اجتماعی منجر شود.
او نسبت به استفاده دولت از سیاست پولی برای حل کوتاهمدت مشکلات اقتصادی بدبین است و معتقد است که رشد پایدار عرضه پول اهمیت زیادی دارد. این دیدگاه بعدها یکی از پایههای مکتب پولگرایی (Monetarism) فریدمن شد.
۶. تأمین اجتماعی و رفاه
فریدمن با بسیاری از برنامههای رفاهی گسترده دولت مخالف است، زیرا معتقد است این برنامهها میتوانند وابستگی ایجاد کنند، هزینههای اداری زیادی داشته باشند و انگیزه کار و تولید را کاهش دهند.
با این حال، او در برابر فقر نیز کاملاً بیتفاوت نیست. پیشنهاد معروف او یعنی «مالیات منفی بر درآمد» (Negative Income Tax) تلاش میکند میان بازار آزاد و حمایت از افراد کمدرآمد تعادل ایجاد کند. در این نظام، افرادی که درآمدشان از حد مشخصی پایینتر است، به جای پرداخت مالیات، از دولت کمک مالی دریافت میکنند. به نظر فریدمن، این روش از بسیاری از نظامهای رفاهی پیچیدهتر، سادهتر و شفافتر است.
۷. آزادی انتخاب
یکی از مفاهیم مرکزی کتاب، انتخاب است. فریدمن معتقد است انسانها باید تا حد امکان بتوانند درباره کار، مصرف، آموزش، سرمایهگذاری و سبک زندگی خود تصمیم بگیرند.
از دید او، بازار آزاد به افراد اجازه میدهد بدون نیاز به توافق سیاسی با یکدیگر همکاری کنند.
412
یک فرد میتواند کالایی را از فردی با عقاید کاملاً متفاوت خریداری کند؛ بنابراین بازار میتواند همکاری اجتماعی را حتی در شرایط اختلاف سیاسی و فرهنگی امکانپذیر کند.
پیام اصلی «سرمایهداری و آزادی» این است که آزادی اقتصادی و آزادی سیاسی به یکدیگر وابستهاند. فریدمن معتقد است جامعهای که قدرت اقتصادی را بیش از حد در اختیار دولت قرار دهد، در معرض خطر تمرکز قدرت سیاسی نیز قرار میگیرد.
او از مالکیت خصوصی، رقابت، بازار آزاد، انتخاب فردی، حکومت قانون و دولت محدود اما کارآمد دفاع میکند. در نگاه او، مسئله اصلی این نیست که آیا دولت باید وجود داشته باشد یا نه، بلکه این است که مرز میان اختیار دولت و آزادی فردی کجاست.
با وجود این، دیدگاه فریدمن محل نقدهای جدی نیز بوده است. منتقدان میگویند بازار همیشه رقابتی و عادلانه نیست، قدرت اقتصادی میتواند خود به تمرکز قدرت سیاسی منجر شود و بازار آزاد بهتنهایی نمیتواند مسائلی مانند نابرابری شدید، کالاهای عمومی، محیط زیست یا تبعیض را حل کند.
با این همه، اهمیت تاریخی کتاب در این است که فریدمن رابطه میان اقتصاد، قدرت و آزادی را به مسئلهای مرکزی در اندیشه سیاسی و اقتصادی تبدیل کرد. «سرمایهداری و آزادی» همچنان یکی از مهمترین متون دفاع از لیبرالیسم اقتصادی و دولت محدود و یکی از منابع مهم برای فهم مناقشه میان بازار آزاد و مداخله دولت است.
https://t.me/drrezasaidi
412
توسعه به مثابه آزادی — آمارتیا سن
آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد ۱۹۹۸، در این کتاب استدلال میکند که توسعه را نباید صرفاً با رشد اقتصادی، افزایش درآمد یا تولید ناخالص داخلی اندازهگیری کرد. توسعه واقعی یعنی گسترش آزادیها و توانمندیهای انسان برای اینکه بتواند زندگیای را که ارزشمند میداند انتخاب و دنبال کند.
از نظر سن، ثروت و درآمد مهماند، اما هدف نهایی توسعه نیستند؛ وسیلهای برای افزایش آزادی انساناند. ممکن است کشوری ثروتمند باشد، اما اگر مردم آن از آموزش، بهداشت، آزادی بیان یا مشارکت سیاسی محروم باشند، نمیتوان آن کشور را کاملاً توسعهیافته دانست.
سن پنج نوع آزادی اساسی را برجسته میکند:
1. آزادیهای سیاسی: حق رأی، آزادی بیان، مشارکت سیاسی و امکان انتقاد از حکومت.
2. امکانات اقتصادی: دسترسی به منابع، اشتغال، بازار و فرصتهای اقتصادی.
3. فرصتهای اجتماعی: دسترسی به آموزش، بهداشت و خدمات عمومی که توانایی افراد را افزایش میدهد.
4. تضمینهای شفافیت: وجود اطلاعات آزاد، اعتماد عمومی، شفافیت و مقابله با فساد.
5. امنیت حمایتی: حمایت از افراد در برابر فقر شدید، بیکاری، قحطی و بحرانهای اجتماعی.
این آزادیها از یکدیگر جدا نیستند، بلکه یکدیگر را تقویت میکنند. برای مثال، آموزش بهتر میتواند فرصت اقتصادی ایجاد کند؛ فرصت اقتصادی میتواند استقلال فرد را افزایش دهد؛ و آزادی سیاسی میتواند حکومت را وادار کند به نیازهای مردم پاسخگو باشد.
یکی از نکات مهم سن تفاوت میان «منابع» و «توانمندیها» است. داشتن درآمد بهتنهایی به معنای برخورداری از آزادی واقعی نیست. دو فرد ممکن است درآمد مشابهی داشته باشند، اما به دلیل تفاوت در سلامت، آموزش، شرایط اجتماعی یا تبعیض، از تواناییهای کاملاً متفاوتی برای انتخاب زندگی خود برخوردار باشند.
سن همچنین بر رابطه عمیق دموکراسی و توسعه تأکید میکند. دموکراسی فقط ابزاری برای دستیابی به رشد اقتصادی نیست؛ مشارکت سیاسی و آزادی بیان خود بخشی از زندگی مطلوب انسان هستند. جامعهای که مردم در آن بتوانند حکومت را نقد کنند و در تصمیمگیریها مشارکت داشته باشند، آزادی بیشتری دارد.
پیام اصلی کتاب
از دیدگاه سن، انسان نباید صرفاً موضوع یا قربانی برنامههای توسعه باشد؛ بلکه باید عامل و صاحب اختیار توسعه باشد. توسعه زمانی واقعی است که دامنه انتخابهای انسان گسترش یابد و افراد بتوانند با آزادی و مسئولیت، آینده خود را شکل دهند.
در یک جمله:
توسعه یعنی گسترش آزادیهای واقعی و توانمندیهای انسان برای اینکه بتواند زندگیای را که ارزشمند میداند انتخاب کند.
این دیدگاه، پیوند بسیار مهمی میان آزادی، دموکراسی، مسئولیت فردی، عدالت اجتماعی و توسعه اقتصادی برقرار میکند.
https://t.me/drrezasaidi
412
آزادی و مسئولیتپذیری؛ دو روی یک سکه
آزادی یکی از بنیادیترین ارزشهای زندگی انسانی و از پایههای جامعه مدرن و دموکراتیک است. اما آزادی، اگر از مفهوم مسئولیت جدا شود، میتواند از یک ارزش سازنده به عاملی برای آسیب به دیگران و حتی تخریب خود جامعه تبدیل شود. آزادی واقعی نه به معنای «هر کاری که خواستم انجام دهم»، بلکه به معنای برخورداری از حق انتخاب در چارچوب احترام به حقوق و آزادیهای دیگران است. از این منظر، آزادی و مسئولیتپذیری دو مفهوم رقیب نیستند؛ بلکه مکمل یکدیگرند.
در جامعه آزاد، انسان حق دارد عقیده خود را بیان کند، شیوه زندگی خود را انتخاب کند، باورهای سیاسی و اجتماعی متفاوت داشته باشد و در تصمیمهای مربوط به زندگی خویش مشارکت کند. اما همین انسان باید بپذیرد که انتخابهای او پیامد دارند. آزادی انتخاب بدون پذیرش پیامدهای انتخاب، بیشتر به امتیازطلبی شبیه است تا آزادی.
مسئولیتپذیری در درجه نخست یعنی پذیرفتن پیامدهای اعمال خود. شهروندی که از آزادی بیان برخوردار است، مسئول سخنان خود نیز هست. فردی که حق فعالیت اقتصادی دارد، در برابر آثار فعالیت خود بر جامعه مسئول است. سیاستمداری که از قدرت انتخابشدن برخوردار است، باید در برابر تصمیمهای خود به مردم پاسخگو باشد. بنابراین، مسئولیتپذیری حلقهای است که آزادی فردی را به زندگی جمعی پیوند میدهد.
دموکراسی دقیقاً بر همین توازن استوار است. دموکراسی تنها مجموعهای از حقوق نیست؛ مجموعهای از وظایف و مسئولیتها نیز هست. شهروند دموکراتیک نهتنها حق دارد رأی بدهد، بلکه مسئول است درباره انتخاب خود آگاه باشد. نهتنها حق دارد از حکومت انتقاد کند، بلکه باید آمادگی شنیدن نقد مخالفان را نیز داشته باشد. نهتنها حق دارد از حقوق خود دفاع کند، بلکه باید حقوق کسانی را که با او اختلاف دارند نیز محترم بشمارد.
یکی از خطرهای جوامع معاصر، تبدیل آزادی به فردگرایی افراطی است؛ یعنی این تصور که «حق من» همیشه بر «مسئولیت من» مقدم است. چنین نگرشی میتواند سرمایه اجتماعی را تضعیف کند. جامعه تنها زمانی میتواند آزاد بماند که اعضای آن به قواعد مشترک، قانون و حقوق دیگران احترام بگذارند. اگر هر فرد آزادی خود را مطلق بداند، آزادی دیگران به تدریج محدود خواهد شد.
از سوی دیگر، نباید مفهوم مسئولیتپذیری را بهانهای برای محدودکردن آزادی قرار داد. حکومتهای اقتدارگرا معمولاً با ادعای حفظ نظم، امنیت، اخلاق یا منافع عمومی، آزادیهای فردی را محدود میکنند. مسئولیت واقعی باید از دل آزادی و انتخاب آگاهانه برآید، نه از ترس و اجبار. جامعه سالم جامعهای است که در آن قانون، مرز آزادی را مشخص میکند، اما حکومت نمیتواند هر مخالفتی را به عنوان «بیمسئولیتی» سرکوب کند.
در حقیقت، بلوغ سیاسی یک جامعه زمانی آشکار میشود که شهروندان بتوانند همزمان دو جمله را بپذیرند: «من آزاد هستم» و «من مسئولم». آزادی به ما امکان انتخاب میدهد و مسئولیت ما را در برابر نتایج انتخابهایمان پاسخگو میکند.
برای ساختن یک جامعه دموکراتیک، بنابراین، صرفاً تدوین قانون اساسی یا برگزاری انتخابات کافی نیست. باید فرهنگ مسئولیتپذیری نیز در جامعه شکل بگیرد؛ فرهنگی که در آن احترام به قانون، پذیرش تفاوت، تحمل مخالف، پاسخگویی صاحبان قدرت، حفظ منافع عمومی و پذیرش پیامدهای تصمیمهای فردی و جمعی ارزش محسوب شود.
آزادی بدون مسئولیت میتواند به هرجومرج منجر شود و مسئولیت بدون آزادی به استبداد. هنر جامعه دموکراتیک ایجاد تعادل میان این دو است. انسان آزاد کسی نیست که هیچ محدودیتی ندارد؛ انسان آزاد کسی است که آگاهانه انتخاب میکند، حقوق دیگران را به رسمیت میشناسد و مسئولیت انتخابهای خود را میپذیرد. چنین آزادیای نه تهدیدی برای جامعه، بلکه اساس یک جامعه سالم، اخلاقی و دموکراتیک است.
https://t.me/drrezasaidi
412
لیبرالیسم را نمیتوان صرفاً به آزادی فردی یا اقتصاد بازار تقلیل داد. این اندیشه مجموعهای از ارزشهای سیاسی و اخلاقی است که در مرکز آن آزادی، کرامت انسانی، برابری در برابر قانون، حاکمیت قانون، حقوق فردی، مدارا، تکثرگرایی و محدود بودن قدرت سیاسی قرار دارد. پرسش اساسی لیبرالیسم این است که چگونه میتوان آزادی انسان را در برابر قدرت حکومت حفظ کرد و در عین حال جامعهای منظم و عادلانه ساخت.
یکی از مهمترین ارزشهای لیبرالیسم، آزادی فردی است. انسان باید بتواند درباره باور، سبک زندگی، اندیشه و انتخابهای خود تصمیم بگیرد، مگر آنکه آزادی او به حقوق دیگران آسیب بزند. اما آزادی در یک جامعه سالم نمیتواند به معنای رهایی از هرگونه مسئولیت باشد. آزادی زمانی پایدار میماند که با قانون، مسئولیت و احترام به آزادی دیگران همراه شود.
ارزش مهم دیگر، کرامت و برابری انسانها است. در جامعه لیبرال، هیچکس نباید صرفاً به دلیل قدرت، ثروت، مذهب، جنسیت، قومیت یا وابستگی سیاسی از حقوق ویژه برخوردار باشد. اصل برابری در برابر قانون، همراه با حاکمیت قانون، یکی از مهمترین ابزارهای جلوگیری از استبداد و خودکامگی است. حکومت نیز مانند شهروندان باید تابع قانون باشد.
تکثرگرایی و مدارا نیز از ارکان لیبرالیسم هستند. جامعه آزاد جامعهای نیست که همه در آن یکسان فکر کنند؛ بلکه جامعهای است که افراد و گروههای متفاوت بتوانند با وجود اختلاف عقیده، در کنار یکدیگر زندگی کنند. دموکراسی زمانی معنا پیدا میکند که مخالف سیاسی دشمن تلقی نشود و انتقال قدرت از طریق قانون و مسالمت صورت گیرد.
اما پرسش مهم این است که این ارزشها چه نسبتی با اندیشه ایرانشهری و شاهنامه دارند؟
نباید ادعا کرد که ایران باستان دارای «لیبرالیسم» به معنای مدرن آن بوده است. لیبرالیسم محصول تحولات فکری و سیاسی چند قرن اخیر است و مفاهیمی مانند حقوق فردی مدرن، دموکراسی نمایندگی و آزادیهای مدنی را نمیتوان عیناً به شاهنامه نسبت داد. با این حال، میان برخی ارزشهای لیبرالیسم و مفاهیم بنیادین سنت ایرانی، زمینهای جدی برای گفتوگو وجود دارد.
در اندیشه ایرانشهری، مفاهیمی مانند خرد، داد، راستی، مسئولیت و پاسداری از ایران اهمیت اساسی دارند. در شاهنامه نیز حکومت زمانی ارزشمند است که با «داد» و خرد همراه باشد. فرمانروایی صرفاً برخورداری از قدرت نیست؛ پادشاه در برابر مردم و سرزمین مسئولیت دارد. قدرتی که از داد فاصله بگیرد، مشروعیت اخلاقی خود را از دست میدهد.
اینجا میان «حاکمیت قانون» در اندیشه مدرن و «داد» در سنت ایرانی نوعی قرابت مفهومی دیده میشود، هرچند این دو یکی نیستند. لیبرالیسم میگوید قدرت سیاسی باید محدود و پاسخگو باشد؛ سنت ایرانشهری نیز بر این اصل اخلاقی تأکید دارد که قدرت بدون خرد و داد نمیتواند حکومت مطلوب باشد.
تفاوت مهم دیگر، نقطه آغاز این دو سنت است. لیبرالیسم بیشتر از فرد و حقوق او آغاز میکند؛ اندیشه ایرانشهری بیشتر از جامعه، ایران، نظم اخلاقی، خرد و خیر عمومی سخن میگوید. این تفاوت میتواند به جای تضاد، مکمل یکدیگر باشد.
لیبرالیسم به ما یادآوری میکند که جامعه نباید فرد را قربانی کند؛ اندیشه ایرانشهری نیز میتواند یادآوری کند که فرد نباید جامعه و خیر عمومی را قربانی منافع شخصی خود کند.
از این منظر، یکی از چالشهای ایران آینده یافتن تعادلی میان آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی است. آزادی بدون مسئولیت میتواند به خودمحوری و فروپاشی سرمایه اجتماعی منجر شود؛ اما مسئولیت اجتماعی بدون آزادی نیز میتواند به ابزار توجیه اقتدارگرایی تبدیل شود.
بنابراین، هدف نباید ساختن یک «لیبرالیسم باستانی» از دل شاهنامه باشد، بلکه باید میان دستاوردهای سیاسی و حقوقی جهان مدرن و میراث فرهنگی و اخلاقی ایران گفتوگویی سازنده ایجاد کرد: آزادی در کنار خرد، حقوق فردی در کنار مسئولیت، برابری قانونی در کنار داد، تکثرگرایی در کنار همبستگی ملی و حکومت محدود در کنار خیر عمومی.
شاید بتوان خلاصه این رویکرد را چنین بیان کرد:
لیبرالیسم از آزادی انسان در برابر قدرت دفاع میکند؛ اندیشه ایرانشهری بر خرد و مسئولیت در استفاده از این آزادی تأکید میگذارد.
ترکیب نقادانه این دو، نه بازگشت به گذشته است و نه تقلید از غرب؛ بلکه میتواند بخشی از تلاش برای شکل دادن به یک دموکراسی ایرانی، آزاد، کثرتگرا، قانونمدار و متکی بر هویت تاریخی ایران باشد.
https://t.me/drrezasaidi
412
تحریمها، حکومت و منافع ملی ایران
در سالهای اخیر، تحریمهای اقتصادی به یکی از مهمترین ابزارهای سیاست خارجی در برابر جمهوری اسلامی ایران تبدیل شدهاند. در مقابل، بخشی از روشنفکران و تحلیلگران سیاسی معتقدند تحریمها نتوانستهاند رفتار حکومت را تغییر دهند و بنابراین فاقد کارآمدی لازم هستند. این دیدگاه، از یک جهت قابل بحث است؛ اما اگر بحث تحریم را فقط با معیار «آیا حکومت رفتار خود را تغییر داده است یا نه؟» بسنجیم، بخش مهمی از مسئله را نادیده گرفتهایم.
تحریم یک ابزار سیاسی و اقتصادی است و آثار آن تنها متوجه حکومت نیست. وقتی یک کشور هدف تحریمهای گسترده قرار میگیرد، آثار آن میتواند به اقتصاد، سرمایهگذاری، تجارت خارجی، ارزش پول ملی، اشتغال، دسترسی به فناوری و در نهایت زندگی روزمره مردم منتقل شود. بنابراین حتی اگر تحریم نتواند رفتار حکومت را تغییر دهد، نمیتوان نتیجه گرفت که «بیاثر» بوده است. ممکن است حکومت هزینه تحریم را بپردازد، اما بخش بزرگی از این هزینه در نهایت به جامعه منتقل شود.
البته این به معنای آن نیست که همه مشکلات اقتصادی ایران ناشی از تحریمهاست. سوءمدیریت، فساد، سیاستهای اقتصادی نادرست، انحصار، ناکارآمدی ساختاری و تصمیمهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی نیز نقش بسیار مهمی دارند. یکی از خطاهای رایج این است که یا همه مشکلات را به تحریم نسبت دهیم یا همه آنها را ناشی از حکومت بدانیم. واقعیت پیچیدهتر از این دوگانه است. تحریم میتواند فشار خارجی ایجاد کند و سیاستهای حکومت نیز میتواند این فشار را چند برابر کند.
از این منظر، یک پرسش اساسی مطرح میشود: آیا حکومت وظیفهای در قبال مردم و منافع ملی ندارد؟ پاسخ روشن است. هر حکومتی، صرفنظر از ماهیت سیاسی خود، مسئول حفظ امنیت، رفاه، تمامیت ارضی و منافع عمومی جامعه است. حکومت نمیتواند سیاست خارجی خود را بدون توجه به هزینههایی که بر زندگی میلیونها شهروند تحمیل میکند، توجیه کند.
اگر تصمیمهای سیاسی حکومت موجب انزوای اقتصادی کشور و افزایش فشار خارجی میشود، مسئولیت حکومت در کاهش این هزینهها بیشتر میشود. دیپلماسی، مذاکره، تنشزدایی و ایجاد روابط اقتصادی متوازن با جهان، بخشی از مسئولیت حکومت برای دفاع از منافع ملی است. هیچ حکومتی حق ندارد هزینههای تصمیمهای خود را صرفاً از جیب مردم پرداخت کند و سپس آن را «مقاومت» بنامد.
اما در سوی دیگر، مخالفان جمهوری اسلامی و جامعه روشنفکری نیز باید با مسئله تحریم مسئولانه برخورد کنند. مخالفت با جمهوری اسلامی نباید به معنای بیتفاوتی نسبت به پیامدهای اقتصادی و اجتماعی تحریمها برای مردم ایران باشد. همانطور که دفاع از مردم نباید به معنای نادیده گرفتن رفتارهای حکومت باشد.
به همین دلیل، لازم است بحث تحریمها را از دوگانه ساده «طرفدار حکومت یا مخالف حکومت» خارج کنیم. میتوان همزمان با سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی مخالف بود و درباره پیامدهای تحریمها برای مردم ایران نیز نگرانی داشت. میتوان خواهان تغییر رفتار حکومت بود، اما در عین حال پرسید آیا ابزار انتخابشده واقعاً به این هدف کمک میکند یا فقط هزینههای بیشتری بر جامعه تحمیل میکند.
همچنین باید میان انواع تحریمها تفاوت گذاشت. تحریم افراد و نهادهای مشخص، مسدود کردن داراییهای مسئولان و محدود کردن دسترسی عوامل سرکوب به منابع بینالمللی با تحریمهای گسترده اقتصادی که کل جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد، یکسان نیستند. بنابراین بحث جدی باید درباره هدف، دامنه، اثربخشی و هزینه انسانی هر نوع تحریم باشد.
منافع ملی ایران نیز مفهومی فراتر از منافع جمهوری اسلامی است. ایران یک کشور تاریخی و متعلق به نسلهای مختلف است؛ حکومتها میآیند و میروند، اما کشور و مردم باقی میمانند. بنابراین باید میان «منافع حکومت» و «منافع ایران» تمایز قائل شد. کاهش فقر، حفظ سرمایه انسانی، توسعه اقتصادی، ارتباط با جهان و حفظ ظرفیتهای علمی و صنعتی کشور، بخشی از منافع ملی ایران است.
در نهایت، بحث تحریمها نباید به یک موضع ایدئولوژیک تبدیل شود. نه میتوان گفت هر تحریمی الزاماً مفید است و نه میتوان گفت هر تحریمی الزاماً بیاثر است. پرسش درست این است: این تحریم برای چه هدفی اعمال شده، چه میزان به هدف خود رسیده، چه هزینهای برای مردم ایران داشته و آیا جایگزین مؤثرتری وجود دارد؟
جامعه روشنفکری و نیروهای سیاسی ایرانی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، باید بتوانند این پرسشها را بدون ترس از برچسبخوردن مطرح کنند. دفاع از مردم ایران به معنای دفاع از حکومت نیست؛ همانگونه که مخالفت با حکومت نیز نباید به معنای نادیده گرفتن منافع ایران باشد. نقطه آغاز سیاست مسئولانه، قرار دادن ایران و مردم ایران در مرکز تحلیل است.
https://t.me/drrezasaidi
412
Repost from دکتر سعیدی
در نهایت، کتاب ما را وادار میکند پرسش دقیقتری مطرح کنیم: نه اینکه «آیا تحریمها اقتصاد کشور هدف را تضعیف میکنند؟»، بلکه اینکه آیا این فشار اقتصادی واقعاً رفتار حکومت را تغییر خواهد داد؟ چه کسانی هزینه آن را میپردازند؟ حکومت چگونه به آن واکنش نشان خواهد داد؟ و آیا تحریمها در نهایت نظم بینالمللی را تقویت میکنند یا آن را به سمت چندپارگی و رقابت بیشتر سوق میدهند؟
نتیجه اصلی کتاب این است که تحریمها شمشیری دولبهاند: میتوانند بدون جنگ نظامی فشار ایجاد کنند، اما اگر درست طراحی و اجرا نشوند، ممکن است مردم عادی را بیش از حاکمان آسیب بزنند، حکومتهای اقتدارگرا را تقویت کنند و حتی زمینه شکلگیری یک نظم اقتصادی و سیاسی جدید را فراهم آورند.
https://t.me/drrezasaidi
412
کتاب «سلاح اقتصادی: ظهور تحریمها بهعنوان ابزار جنگ مدرن» نوشته نیکلاس مالدر
کتاب تاریخ ظهور و تحول تحریمهای اقتصادی را بررسی میکند و نشان میدهد که چگونه تحریمها از یک ابزار جنگی در جنگ جهانی اول به یکی از مهمترین ابزارهای سیاست خارجی و منازعات بینالمللی در دوران مدرن تبدیل شدند. پرسش اصلی کتاب این است که آیا میتوان با استفاده از فشار اقتصادی، بدون توسل مستقیم به نیروی نظامی، رفتار کشورها را تغییر داد و از جنگ جلوگیری کرد؟
مالدر بحث خود را از جنگ جهانی اول آغاز میکند. در این جنگ، متفقین با محاصره اقتصادی قدرتهای مرکزی، دسترسی آنها را به مواد غذایی، سوخت، مواد اولیه و تجارت بینالمللی محدود کردند. این محاصره نشان داد که اقتصاد میتواند همانند ارتش و نیروی دریایی به سلاحی بسیار قدرتمند تبدیل شود. اما در عین حال، محاصره پیامدهای انسانی سنگینی برای غیرنظامیان داشت. کمبود غذا، دارو و مواد اولیه موجب گسترش گرسنگی و بیماری شد. بنابراین، نخستین تجربه بزرگ جنگ اقتصادی از همان ابتدا یک تناقض اساسی ایجاد کرد: ابزاری که میتوانست بدون شلیک گلوله کشورها را وادار به تسلیم کند، میتوانست به مردم عادی نیز آسیب گسترده وارد کند.
پس از جنگ جهانی اول، رهبران کشورهای پیروز تلاش کردند این ابزار را از میدان جنگ به عرصه حفظ صلح منتقل کنند. ایجاد جامعه ملل فرصت مناسبی برای این کار فراهم کرد. بر اساس ماده ۱۶ منشور جامعه ملل، کشورهایی که نظم بینالمللی را نقض میکردند میتوانستند با تحریم اقتصادی جمعی مواجه شوند. ایده بسیار جذاب بود: به جای اعزام سرباز و آغاز جنگ، جامعه جهانی میتوانست تجارت و روابط مالی کشور متجاوز را قطع کند.
اما مالدر نشان میدهد که این ایده از همان ابتدا با یک تناقض روبهرو بود. تحریمها قرار بود جایگزین جنگ باشند، اما خودشان از تجربه «جنگ تمامعیار» سرچشمه گرفته بودند. تحریم جامع اقتصادی در واقع میتوانست شکلی از جنگ باشد، فقط با ابزارهای اقتصادی.
دهه ۱۹۳۰ آزمون بزرگی برای این نظریه بود. جامعه ملل پس از حمله ایتالیا به اتیوپی در سال ۱۹۳۵ علیه حکومت موسولینی تحریمهایی اعمال کرد. اما تحریمها نتوانستند ایتالیا را متوقف کنند. کشورهای تحریمکننده در اعمال محدودیتها وحدت کافی نداشتند و برخی کالاهای حیاتی، از جمله منابع انرژی، بهطور کامل تحریم نشدند. ایتالیا نیز توانست بخشی از فشار اقتصادی را دور بزند.
از نظر مالدر، این تجربه یک درس مهم داشت: تحریم تنها زمانی میتواند مؤثر باشد که گسترده، هماهنگ و قابل اجرا باشد و کشور هدف نیز وابستگی قابل توجهی به کشورهای تحریمکننده داشته باشد.
یکی از بحثهای مهم کتاب، رابطه میان تحریم و ملیگرایی اقتصادی است. وقتی کشورها احساس کنند ممکن است در آینده از بازارهای جهانی، منابع مالی یا فناوری محروم شوند، ممکن است به جای تسلیم شدن، تلاش کنند وابستگی خود را کاهش دهند. آنها ممکن است به سمت خودکفایی، اقتصاد بسته، توسعه صنایع داخلی و ایجاد روابط تجاری جایگزین حرکت کنند. در نتیجه، تحریمها گاهی میتوانند نتیجهای برخلاف هدف اولیه خود داشته باشند و به تقویت اقتصادی و سیاسی حکومت هدف کمک کنند.
این مسئله بهویژه در مورد حکومتهای اقتدارگرا اهمیت دارد. حکومت میتواند هزینه تحریمها را بر دوش مردم بگذارد و مشکلات اقتصادی را به «دشمن خارجی» نسبت دهد. در چنین شرایطی، تحریم ممکن است به جای ایجاد شکاف میان مردم و حکومت، موجب تقویت ملیگرایی و افزایش حمایت از حکومت شود.
مالدر همچنین بر پیامدهای ناخواسته تحریمها تأکید میکند. تحریمها میتوانند تجارت جهانی را تکهتکه کنند، کشورهای هدف را به ایجاد شبکههای اقتصادی و مالی جایگزین سوق دهند، حمایتگرایی و ملیگرایی اقتصادی را تقویت کنند و حتی نظم اقتصادی بینالمللی را تغییر دهند.
از این منظر، تحریم صرفاً یک ابزار فشار بر کشور هدف نیست؛ بلکه میتواند ساختار روابط بینالملل را نیز تغییر دهد. هرچه استفاده از تحریمها گستردهتر شود، کشورها انگیزه بیشتری برای کاهش وابستگی خود به نظام مالی و تجاری تحت سلطه قدرتهای بزرگ پیدا میکنند.
اهمیت این بحث در جهان امروز بسیار زیاد است. تحریمهای مدرن دیگر تنها محدودیت تجاری نیستند؛ بلکه میتوانند بانک مرکزی، نظام بانکی، ذخایر ارزی، فناوریهای پیشرفته، انرژی، کشتیرانی و حتی افراد و شرکتهای خاص را هدف قرار دهند.
پیام اصلی مالدر این است که نباید تحریم را صرفاً یک جایگزین صلحآمیز و بیهزینه برای جنگ نظامی تصور کرد. تحریمها نوعی جنگ اقتصادی هستند و مانند جنگ نظامی، میتوانند پیامدهای انسانی و سیاسی غیرقابل پیشبینی داشته باشند.
412
در نهایت، کتاب ما را وادار میکند پرسش دقیقتری مطرح کنیم: نه اینکه «آیا تحریمها اقتصاد کشور هدف را تضعیف میکنند؟»، بلکه اینکه آیا این فشار اقتصادی واقعاً رفتار حکومت را تغییر خواهد داد؟ چه کسانی هزینه آن را میپردازند؟ حکومت چگونه به آن واکنش نشان خواهد داد؟ و آیا تحریمها در نهایت نظم بینالمللی را تقویت میکنند یا آن را به سمت چندپارگی و رقابت بیشتر سوق میدهند؟
نتیجه اصلی کتاب این است که تحریمها شمشیری دولبهاند: میتوانند بدون جنگ نظامی فشار ایجاد کنند، اما اگر درست طراحی و اجرا نشوند، ممکن است مردم عادی را بیش از حاکمان آسیب بزنند، حکومتهای اقتدارگرا را تقویت کنند و حتی زمینه شکلگیری یک نظم اقتصادی و سیاسی جدید را فراهم آورند.
https://t.me/drrezasaidi
412
کتاب «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» اثر دارون عجماوغلو، اقتصاددان برجسته MIT و برنده جایزه نوبل اقتصاد، تلاشی است برای فهم یکی از مهمترین پرسشهای سیاسی زمانه ما: چرا دموکراسی لیبرال که پس از پایان جنگ سرد پیروز نهایی به نظر میرسید، امروز در بسیاری از کشورها با بحران اعتماد، پوپولیسم، قطبیشدن و گرایشهای اقتدارگرایانه روبهرو شده است؟
عجماوغلو استدلال میکند که بحران دموکراسی را نمیتوان صرفاً به ظهور سیاستمداران پوپولیست یا گسترش شبکههای اجتماعی نسبت داد. ریشه بحران عمیقتر است و به عملکرد نهادهای سیاسی و اقتصادی دموکراسیهای لیبرال بازمیگردد. دموکراسی زمانی پایدار میماند که شهروندان احساس کنند حکومت متعلق به آنهاست، صدایشان شنیده میشود و پیشرفت اقتصادی به نفع بخش بزرگی از جامعه است.
یکی از محورهای اصلی کتاب، افزایش نابرابری اقتصادی و اجتماعی است. در دهههای اخیر، بخش بزرگی از ثروت و قدرت به سمت گروههای محدودی از جامعه، بهویژه صاحبان سرمایه، مدیران شرکتهای بزرگ و گروههای بسیار تحصیلکرده، حرکت کرده است. در مقابل، بسیاری از کارگران و طبقات متوسط احساس کردهاند که امنیت اقتصادی، منزلت اجتماعی و قدرت سیاسی خود را از دست دادهاند. هنگامی که مردم احساس کنند سیستم اقتصادی برای دیگران کار میکند، اعتماد آنها به سیستم سیاسی نیز کاهش مییابد.
عجماوغلو همچنین به تغییر جایگاه نخبگان در دموکراسیهای مدرن توجه میکند. لیبرالیسم در ابتدا برای محدود کردن قدرت متمرکز و دفاع از آزادی فردی شکل گرفت؛ اما بهتدریج در برخی جوامع، خود به بخشی از ساختار قدرت تبدیل شد. نخبگان سیاسی، اقتصادی و دانشگاهی ممکن است با مسائل مردم عادی فاصله پیدا کنند. در چنین شرایطی، شعارهای پوپولیستی که علیه «نخبگان» مطرح میشوند، حتی اگر راهحل مناسبی ارائه نکنند، میتوانند جذابیت زیادی پیدا کنند.
فناوری و اتوماسیون نیز بخش مهمی از استدلال کتاب است. از نظر عجماوغلو، فناوری به خودی خود نه خوب است و نه بد. مسئله این است که جامعه فناوری را برای چه هدفی به کار میگیرد. اگر نوآوری عمدتاً برای جایگزین کردن نیروی انسانی و کاهش هزینه نیروی کار استفاده شود، ممکن است بهرهوری افزایش یابد، اما سهم کارگران از این پیشرفت کاهش پیدا کند. در مقابل، اگر فناوری برای افزایش توانایی انسان و ایجاد مشاغل جدید استفاده شود، میتواند موجب رفاه گستردهتر شود.
موضوع مهم دیگر، تغییر دستور کار جریانهای لیبرال و مترقی است. عجماوغلو معتقد است بخشی از این جریانها در دهههای اخیر از مسائل اقتصادی مانند دستمزد، اشتغال، امنیت اقتصادی و تحرک اجتماعی فاصله گرفته و بیشتر به مسائل فرهنگی و هویتی توجه کردهاند. این تغییر باعث شده بخشی از طبقه کارگر احساس کند دیگر نمایندهای جدی در سیاست ندارد. پوپولیستها از همین احساس بیگانگی برای جذب رأی استفاده کردهاند.
با این حال، عجماوغلو پوپولیسم را تنها علت بحران نمیداند؛ پوپولیسم را تا حدی نتیجه شکستهای دموکراسی موجود میداند. اگر نهادهای لیبرال نتوانند نابرابری، بیاعتمادی و احساس بیقدرتی مردم را حل کنند، حمله به این نهادها افزایش خواهد یافت. اما راهحل پوپولیستی نیز میتواند مشکل را تشدید کند؛ زیرا پوپولیسم افراطی معمولاً به تضعیف نهادهای مستقل، حاکمیت قانون، تکثرگرایی و محدودیت قدرت حکومت منجر میشود.
راهحل پیشنهادی عجماوغلو را میتوان «لیبرالیسم طبقه کارگر» نامید. منظور او بازگشت به لیبرالیسمی است که آزادی فردی را با فرصت اقتصادی، مشارکت سیاسی و رفاه اجتماعی ترکیب کند. او خواهان نابودی بازار یا سرمایهداری نیست؛ بلکه معتقد است بازار و فناوری باید به شکلی سازمان داده شوند که منافع آنها به بخش وسیعتری از جامعه برسد.
پیام نهایی کتاب این است که دموکراسی فقط مجموعهای از قوانین و نهادها نیست؛ یک رابطه اجتماعی میان شهروندان و حکومت است. اگر مردم احساس کنند که قانون برای همه یکسان نیست، اقتصاد به سود اقلیتی محدود عمل میکند و سیاستمداران صدای آنها را نمیشنوند، مشروعیت دموکراسی به تدریج فرسوده میشود.
از این منظر، مهمترین درس کتاب برای ایران نیز روشن است: ساختن دموکراسی آینده ایران تنها با تغییر حکومت یا نوشتن قانون اساسی جدید پایان نمییابد. دموکراسی باید بتواند آزادی، حاکمیت قانون، فرصت اقتصادی، مشارکت سیاسی، کرامت انسانی و احساس تعلق مشترک به کشور را برای شهروندان فراهم کند. به بیان ساده، دموکراسی زمانی پایدار میشود که مردم نهتنها در قانون، بلکه در زندگی واقعی خود، دموکراسی را تجربه کنند.
https://t.me/drrezasaidi
412
آفت ایدئولوژیزدگی
ایدئولوژی در آغاز میتواند پاسخی به نیاز انسان برای فهم جهان و یافتن راهی برای تغییر آن باشد. هر جامعهای برای حرکت به سوی آینده، به ارزشها، آرمانها و تصویری از وضعیت مطلوب نیاز دارد. مشکل از جایی آغاز میشود که ایدئولوژی از یک ابزار فکری به حقیقتی مطلق و غیرقابل پرسش تبدیل شود. در این حالت، «ایدئولوژیزدگی» شکل میگیرد؛ وضعیتی که در آن واقعیت باید خود را با عقیده تطبیق دهد، نه اینکه عقیده با واقعیت اصلاح شود.
ایدئولوژیزدگی پیش از هر چیز دشمن تفکر انتقادی است. فرد ایدئولوژیزده به جای آنکه بپرسد «واقعیت چیست؟»، ابتدا نتیجه را تعیین میکند و سپس به دنبال شواهدی میگردد که آن نتیجه را تأیید کنند. اطلاعات مخالف نادیده گرفته میشوند، منتقدان دشمن تلقی میشوند و حتی شکستهای آشکار نیز میتوانند به شکل پیروزی یا «توطئه دشمن» تفسیر شوند. در چنین شرایطی، حقیقت دیگر معیار قضاوت نیست؛ وفاداری به ایدئولوژی معیار قرار میگیرد.
یکی از خطرناکترین پیامدهای ایدئولوژیزدگی، تقسیم جامعه به «ما» و «آنها» است. جهان پیچیده انسانی به دو گروه خوب و بد تقلیل پیدا میکند. «ما» همیشه قربانی، مظلوم و محق هستیم و «آنها» همیشه مقصر، فاسد و خائن. این نگاه، امکان گفتوگو و مصالحه را از میان میبرد. در حالی که دموکراسی دقیقاً بر این پیشفرض بنا شده است که هیچ فرد یا گروهی مالک انحصاری حقیقت نیست.
ایدئولوژیزدگی در سیاست میتواند حتی از استبداد خطرناکتر شود؛ زیرا به استبداد توجیه اخلاقی میدهد. هنگامی که یک گروه خود را نماینده حقیقت مطلق، تاریخ، ملت یا عدالت بداند، ممکن است محدود کردن آزادی دیگران را نه ظلم، بلکه «ضرورت تاریخی» تلقی کند. در اینجا هدف، وسیله را توجیه میکند و حقوق انسانها میتواند قربانی آرمانی شود که قرار بود برای سعادت آنها تحقق پیدا کند.
تاریخ معاصر نمونههای فراوانی از این پدیده نشان داده است. حکومتهایی که با وعده ساختن جامعهای عادلانه آغاز کردند، هنگامی که ایدئولوژی را بر واقعیت و آزادی انسان مقدم گذاشتند، به سرکوب، سانسور و تمرکز قدرت روی آوردند. تجربه جمهوری اسلامی ایران نیز نشان میدهد که وقتی یک نظام سیاسی خود را صاحب حقیقت دینی و اخلاقی بداند، نقد حکومت میتواند به مخالفت با حقیقت تعبیر شود و همین امر راه اصلاح را مسدود میکند.
اما آفت ایدئولوژیزدگی فقط متعلق به حکومتها نیست. مخالفان حکومتها نیز میتوانند گرفتار همان بیماری شوند. اپوزیسیونی که خود را تنها صاحب حقیقت بداند، منتقدان درون خود را تحمل نکند و هر اختلاف نظری را خیانت تلقی کند، حتی اگر با استبداد مبارزه کند، ممکن است همان فرهنگ سیاسی استبدادی را بازتولید کند.
راه مقابله با ایدئولوژیزدگی، بیاعتقادی و بیاصولی نیست. جامعه به ارزشهایی مانند آزادی، عدالت، کرامت انسان، تمامیت ارضی و دموکراسی نیاز دارد. اما باید میان «ارزش» و «ایدئولوژی» تفاوت گذاشت. ارزشها جهت حرکت را مشخص میکنند؛ عقل، تجربه و واقعیت باید روش حرکت را تعیین کنند.
در اینجا «خرد» اهمیت ویژهای پیدا میکند. خرد به ما یادآوری میکند که هیچ نظریهای کامل نیست و هیچ انسانی همه حقیقت را در اختیار ندارد. خردمند کسی نیست که هیچ باوری نداشته باشد؛ کسی است که حاضر باشد باورهای خود را در برابر واقعیت، تجربه و استدلال مورد بازبینی قرار دهد.
جامعهای که میخواهد آیندهای دموکراتیک بسازد، باید بیش از آنکه به دنبال «همشکلی فکری» باشد، به دنبال «همزیستی فکری» باشد. اختلاف نظر نه تهدید، بلکه بخشی از سلامت جامعه است. دشمن واقعی دموکراسی، وجود دیدگاههای متفاوت نیست؛ ناتوانی در تحمل این تفاوتهاست.
ایران برای عبور از بحرانهای تاریخی خود بیش از هر چیز به تفکر آزاد، نقدپذیری و خرد جمعی نیاز دارد. نجات ایران نه از راه جایگزین کردن یک ایدئولوژی با ایدئولوژی دیگر، بلکه از راه عبور از فرهنگ ایدئولوژیزدگی ممکن است. آینده ایران باید بر این اصل استوار باشد که هیچ عقیدهای مقدستر از آزادی انسان و هیچ ایدئولوژیای مهمتر از حقیقت نیست.
https://t.me/drrezasaidi
412
بحران چپ در جهان؛ از عدالتخواهی تا ناکارآمدی حکمرانی
یکی از مهمترین مشکلات چپ معاصر در جهان، فاصله گرفتن میان اهداف اخلاقی و اجتماعی آن و توانایی عملی برای ادارهٔ جامعه است. چپ تاریخی با شعارهایی مانند عدالت اجتماعی، کاهش نابرابری، حمایت از طبقات فرودست، تأمین خدمات عمومی و دفاع از حقوق کارگران شکل گرفت. بسیاری از این آرمانها همچنان ارزشمندند. اما در بخشهایی از چپ معاصر، مسئله از «چگونه جامعه را بهتر اداره کنیم؟» به «چه موضع ایدئولوژیکی درست است؟» تغییر کرده است.
بحث فرید زکریا دربارهٔ ایالتهای آبی آمریکا را میتوان نمونهای از این مشکل دانست. مسئله فقط میزان مالیات یا اندازهٔ دولت نیست؛ مسئله این است که آیا حکومت میتواند با منابعی که از مردم دریافت میکند، نتیجهٔ قابل مشاهده ایجاد کند یا نه؟
این مشکل در بسیاری از کشورهای جهان نیز دیده میشود. دولتهای چپگرا ممکن است برای کاهش فقر، حمایت از اقشار محروم و گسترش خدمات عمومی، هزینههای بیشتری اختصاص دهند؛ اما اگر ساختار اداری ناکارآمد، بوروکراسی سنگین، مقررات پیچیده و فساد وجود داشته باشد، افزایش هزینه الزاماً به افزایش رفاه منجر نمیشود.
از سوی دیگر، بخشی از چپ معاصر گرفتار سیاست هویتی شده است. به جای آنکه طبقات اجتماعی مختلف را حول منافع مشترک اقتصادی متحد کند، جامعه را بر اساس جنسیت، قومیت، نژاد، هویت و گروههای مختلف تقسیم میکند. این مسئله میتواند باعث شود کارگر یا طبقهٔ متوسط احساس کند که مسائل واقعی زندگی او ــ مسکن، شغل، تورم، امنیت و آموزش ــ در اولویت قرار نگرفته است.
مشکل دیگر، بیاعتمادی به سازوکار بازار و بخش خصوصی است. تجربهٔ کشورهای موفق نشان داده است که دولت و بازار الزاماً دشمن یکدیگر نیستند. دولت باید قواعد بازی عادلانه را ایجاد کند، از رقابت حمایت کند و برای کسانی که در بازار آسیبپذیرند شبکهٔ امنیت اجتماعی فراهم کند؛ اما نباید تصور کند که هر مشکل اجتماعی را میتوان صرفاً با ایجاد یک برنامهٔ دولتی جدید حل کرد.
در واقع، چپ امروز برای بازسازی اعتبار خود نیازمند یک چرخش از ایدئولوژی به حکمرانی است: دولت باید بتواند خانه بسازد، زیرساخت ایجاد کند، آموزش باکیفیت ارائه دهد، نظام سلامت کارآمد داشته باشد و در عین حمایت از اقشار ضعیف، رشد اقتصادی و نوآوری را نیز امکانپذیر کند.
بنابراین مسئله این نیست که چپ باید راستگرا شود؛ بلکه باید دوباره میان عدالت و کارآمدی، آزادی و مسئولیت، دولت و بازار، و آرمان و واقعیت تعادل برقرار کند.
شاید مهمترین درس بحث زکریا همین باشد:
جامعه از دولتی که وعدههای بزرگ میدهد اما نمیتواند مسائل سادهٔ زندگی مردم را حل کند، سرخورده میشود. در قرن بیستویکم، مشروعیت سیاسی بیش از آنکه از شعارهای ایدئولوژیک بیاید، از توانایی حکومت در «حل مسئله» میآید.
https://t.me/drrezasaidi
