دکتر سعیدی
رفتن به کانال در Telegram
پزشکی، اجتماعی، تاریخی، ادبی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
412
صدور انقلاب و نفرتپراکنی؛ از خاورمیانه تا اروپا و آمریکا
یکی از ویژگیهای بنیادین جمهوری اسلامی از نخستین سالهای پس از انقلاب ۱۳۵۷، تلاش برای تبدیل انقلاب ایران از یک رویداد داخلی به یک پروژه فرامرزی بوده است. در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، این سیاست با عنوان «صدور انقلاب» شناخته میشد؛ اما در عمل، این پروژه تنها به تبلیغ ایدئولوژی محدود نماند و با ایجاد و حمایت از گروههای مسلح، شبکههای سیاسی، رسانهای و مذهبی در کشورهای مختلف همراه شد.
جمهوری اسلامی از همان ابتدا خود را صرفاً یک دولت ملی نمیدانست؛ بلکه مدعی رهبری یک نهضت اسلامی فراتر از مرزهای ایران بود. همین نگاه، یکی از تفاوتهای مهم میان یک دولت-ملت معمولی و نظام ایدئولوژیکی است که مأموریت خود را فراتر از مرزهای جغرافیایی تعریف میکند.
از «صدور انقلاب» تا ساختن شبکههای نیابتی
مهمترین ابزار اجرای این سیاست، سپاه پاسداران و بهویژه نیروی قدس بوده است. بر اساس گزارشهای وزارت خارجه آمریکا، جمهوری اسلامی طی دهههای گذشته از گروههایی مانند حزبالله لبنان، حماس، جهاد اسلامی فلسطین، حوثیها و گروههای مسلح همسو در عراق و سوریه حمایت مالی، تسلیحاتی و آموزشی کرده است.
این شبکه به جمهوری اسلامی اجازه داده است بدون حضور مستقیم و رسمی ارتش ایران، نفوذ خود را در بخشهایی از خاورمیانه گسترش دهد. در عین حال، استفاده از نیروهای نیابتی امکان انکارپذیری بیشتری برای تهران فراهم کرده است؛ موضوعی که در گزارشهای رسمی آمریکا نیز مورد توجه قرار گرفته است.
اما مسئله فقط قدرت نظامی نیست. پشت این شبکه، یک روایت ایدئولوژیک نیز وجود دارد: تقسیم جهان به «خودی» و «دشمن»، تعریف دائمی دشمن خارجی و تبدیل اختلافات سیاسی به منازعات هویتی و مذهبی.
نفرتپراکنی بهعنوان ابزار سیاسی
در چنین نظامی، نفرتپراکنی میتواند به ابزاری برای بسیج سیاسی تبدیل شود. ادبیات ضدآمریکایی، ضداسرائیلی و در مواردی یهودستیزانه، طی دهههای گذشته در بخشی از تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی دیده شده است. برای نمونه، گزارش وزارت خارجه آمریکا درباره آزادی مذهبی در ایران، مواردی از اظهارات رسمی و رسانههای وابسته به حکومت درباره هولوکاست و یهودیان را مستند کرده است.
البته باید میان انتقاد از سیاستهای یک دولت و نفرتپراکنی علیه یک ملت یا گروه مذهبی تفاوت گذاشت. مخالفت با سیاستهای اسرائیل یا آمریکا، به خودی خود نفرتپراکنی نیست. مسئله زمانی خطرناک میشود که یک حکومت، قومیت، دین یا ملیت را بهصورت جمعی دشمن معرفی کند و خشونت علیه آن را مشروع جلوه دهد.
عبور از مرزهای خاورمیانه
این پروژه محدود به خاورمیانه نمانده است. گزارشهای رسمی آمریکا مواردی از فعالیتهای اطلاعاتی و طرحهای تروریستی منتسب به نهادهای ایرانی در اروپا و دیگر نقاط جهان را ثبت کردهاند. برای نمونه، در سال ۲۰۱۸ مقامهای آلمان، فرانسه و بلژیک یک طرح بمبگذاری علیه تجمعی در نزدیکی پاریس را خنثی کردند و در همان سال یک عامل ایرانی در ارتباط با طرح ترور در دانمارک بازداشت شد.
گزارش سال ۲۰۲۳ وزارت خارجه آمریکا نیز میگوید نیروی قدس سپاه و وزارت اطلاعات ایران همچنان در فعالیتهای مرتبط با جذب، تأمین مالی و طرحریزی عملیات در اروپا، آسیا، آفریقا و قاره آمریکا نقش داشتهاند.
بنابراین، آنچه در خاورمیانه با ساختن نیروهای نیابتی آغاز شد، در سطحی دیگر به فعالیتهای فرامرزی اطلاعاتی، تبلیغاتی و عملیاتی نیز گسترش یافت.
هزینهای که ایران پرداخت میکند
پارادوکس بزرگ اینجاست: کشوری با مشکلات عمیق اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی، منابع قابل توجهی را صرف پروژهای میکند که هدف آن افزایش نفوذ ایدئولوژیک و امنیتی خارج از مرزهاست.
در نتیجه، «صدور انقلاب» فقط مسئلهای مربوط به سیاست خارجی نیست؛ مسئلهای درباره نوع تعریف دولت از مأموریت خود است. اگر دولت، به جای تمرکز بر رفاه شهروندان، توسعه اقتصادی، آزادیهای مدنی و امنیت ملی، خود را مأمور گسترش یک ایدئولوژی در خارج از مرزها بداند، منافع ملت میتواند در حاشیه قرار گیرد.
ایران تاریخی طولانی بهعنوان یک ملت-دولت دارد. آینده ایران میتواند بر این اصل استوار باشد که دولت، پیش از هر مأموریت ایدئولوژیک، مسئول امنیت، آزادی، رفاه و منافع شهروندان ایرانی است.
مسئله اصلی، دشمنی با جهان نیست؛ مسئله پایان دادن به سیاستی است که دشمنسازی، نفرت و منازعه را به ابزار حکومتداری تبدیل میکند. ایران میتواند به جای «صدور انقلاب»، در پی «صدور توسعه، دانش، فرهنگ و همکاری» باشد؛ سیاستی که هزینه آن را ملت ایران نپردازد و نتیجه آن نیز انزوای کشور نباشد.
https://t.me/drrezasaidi
412
چین؛ کمونیسم یا سرمایهداری دولتی؟
وقتی درباره چین صحبت میکنیم، معمولاً با یک تناقض ظاهری روبهرو میشویم: کشوری که حزب کمونیست بر آن حکومت میکند، اما در آن شرکتهای خصوصی، میلیاردرها، بورس، سرمایهگذاری خارجی، تجارت جهانی و رقابت اقتصادی نقش بسیار بزرگی دارند. آیا چین هنوز یک کشور کمونیستی است یا به یک نظام سرمایهداری دولتی تبدیل شده است؟
پاسخ ساده این است که چین امروز نه نمونهای از کمونیسم کلاسیک شوروی است و نه یک اقتصاد سرمایهداری آزاد به سبک آمریکا. مدل چین ترکیبی از حاکمیت سیاسی کمونیستی، اقتصاد بازار و مداخله گسترده دولت است؛ مدلی که حکومت چین آن را «اقتصاد بازار سوسیالیستی» و «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» مینامد.
چین سیاسی؛ کمونیستی
از نظر سیاسی، چین همچنان یک نظام تحت رهبری حزب کمونیست چین است. برخلاف نظامهای چندحزبی غربی، حزب کمونیست مرکز اصلی قدرت سیاسی است و ساختارهای دولتی، اداری و سیاسی تحت رهبری آن فعالیت میکنند.
بنابراین، اگر معیار ما برای تعریف کمونیسم، ساختار سیاسی و ایدئولوژیک باشد، چین همچنان یک کشور تحت حاکمیت حزب کمونیست است.
اما داستان اقتصاد کاملاً متفاوت است.
از اقتصاد برنامهریزیشده تا اقتصاد بازار
در دوران مائو، چین اقتصادی عمدتاً دولتی و برنامهریزیشده داشت. مالکیت خصوصی بسیار محدود بود و دولت تصمیم میگرفت چه چیزی، به چه مقدار و چگونه تولید شود.
اما از اواخر دهه ۱۹۷۰، با اصلاحات دنگ شیائوپینگ، مسیر چین تغییر کرد. جمله معروف دنگ که «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید، مهم این است که موش بگیرد» نماد همین تغییر رویکرد بود.
چین به تدریج بازار را وارد اقتصاد کرد، مالکیت خصوصی را گسترش داد، مناطق ویژه اقتصادی ایجاد کرد، سرمایه خارجی را جذب کرد و به تجارت جهانی پیوست.
نتیجه، رشد اقتصادی بیسابقه و تبدیل چین به یکی از بزرگترین قدرتهای صنعتی و تجاری جهان بود.
اما آیا چین سرمایهداری است؟
اگر سرمایهداری را صرفاً وجود مالکیت خصوصی، بازار و انگیزه سود بدانیم، بخش بزرگی از اقتصاد چین قطعاً ویژگیهای سرمایهداری دارد.
شرکتهای خصوصی چینی در فناوری، تجارت الکترونیک، تولید، خدمات، خودرو، انرژیهای نو و بسیاری از صنایع دیگر فعالیت میکنند. شرکتهایی مانند علیبابا، تنسنت و BYD نمونههایی از قدرت بخش خصوصی و شبهخصوصی چین هستند.
اما تفاوت اساسی با سرمایهداری لیبرال غربی در نقش دولت است.
دولت چین مالک یا کنترلکننده بسیاری از شرکتهای بزرگ در حوزههای استراتژیک مانند بانکداری، انرژی، مخابرات، حملونقل و صنایع دفاعی است. دولت همچنین از طریق بانکهای دولتی، سیاست صنعتی، اعتبارات، مقررات و مالکیت زمین میتواند جهت حرکت اقتصاد را تعیین کند.
به همین دلیل بسیاری از اقتصاددانان برای توصیف چین از اصطلاح «سرمایهداری دولتی» استفاده میکنند.
پس چین دقیقاً چیست؟
شاید بهترین توصیف این باشد:
چین یک نظام سیاسی کمونیستی با یک اقتصاد بازار سوسیالیستی و عناصر بسیار قدرتمند سرمایهداری دولتی است.
این مدل یک تفاوت اساسی با اتحاد شوروی سابق دارد. شوروی در بخش عمده عمر خود تلاش میکرد اقتصاد را از طریق برنامهریزی مرکزی اداره کند. چین، برعکس، بازار را پذیرفت اما اجازه نداد بازار بهطور کامل دولت را کنار بزند.
در مدل چینی، بازار وسیلهای برای ایجاد ثروت و افزایش بهرهوری است، اما دولت همچنان حق دارد جهت کلی اقتصاد را تعیین کند.
به عبارت دیگر، چین نگفت:
«دولت باید از اقتصاد خارج شود.»
بلکه گفت:
«بازار باید در خدمت اهداف دولت و توسعه ملی قرار گیرد.»
این تفاوت، یکی از مهمترین ویژگیهای مدل چینی است.
آیا این مدل موفق بوده است؟
از نظر رشد صنعتی، صادرات، زیرساخت، کاهش فقر و تبدیل شدن به یکی از مراکز اصلی اقتصاد جهانی، چین دستاوردهای بسیار بزرگی داشته است. اما این مدل بدون چالش نیست. بدهی بالا، مشکلات بخش مسکن، جمعیت سالخورده، کاهش نرخ رشد و تنش میان کنترل سیاسی و آزادی اقتصادی از جمله چالشهایی هستند که چین با آنها روبهروست.
درس مهم چین این است که رشد اقتصادی الزاماً به یک شکل خاص از نظام سیاسی وابسته نیست. چین نشان داده است که یک حکومت کمونیستی میتواند از سازوکارهای بازار، مالکیت خصوصی و سرمایهگذاری جهانی برای ایجاد ثروت استفاده کند، بدون آنکه کنترل سیاسی حزب کمونیست را کنار بگذارد.
در نهایت، شاید دقیقترین تعریف این باشد:
چین از نظر سیاست، کمونیستی است؛ از نظر سازوکار اقتصادی، بازارمحور است؛ و از نظر نقش دولت در اقتصاد، سرمایهداری دولتی است.
مدل چین بنابراین نه بازگشت به کمونیسم کلاسیک شوروی است و نه پذیرش کامل سرمایهداری لیبرال غربی؛ بلکه یک مدل ترکیبی و منحصربهفرد است که در آن بازار ثروت ایجاد میکند و دولت جهت حرکت اقتصاد را تعیین میکند.
https://t.me/drrezasaidi
412
آمریکا و چین؛ آیا جنگ سرد دیگری در راه است؟
رقابت میان آمریکا و چین اجتنابناپذیر است، اما این رقابت لزوماً نباید به جنگ سرد یا رویارویی نظامی منجر شود. مقایسه روابط امروز واشنگتن و پکن با روابط آمریکا و شوروی در قرن بیستم نشان میدهد که جهان امروز تفاوتهای اساسی با دوران جنگ سرد دارد.
در دوران جنگ سرد، آمریکا و شوروی دو نظام کاملاً متفاوت و رقیب بودند؛ یکی نماینده سرمایهداری و دموکراسی لیبرال و دیگری نماینده کمونیسم و اقتصاد دولتی. دو کشور از نظر اقتصادی نیز ارتباط محدودی داشتند. تجارت میان آنها بسیار اندک بود و جهان عملاً به دو بلوک سیاسی، نظامی و اقتصادی تقسیم شده بود.
رقابت اصلی آمریکا و شوروی بر سر ایدئولوژی، قدرت نظامی و نفوذ ژئوپلیتیک بود. هر دو کشور هزاران سلاح هستهای در اختیار داشتند و در بسیاری از نقاط جهان از نیروهای نیابتی حمایت میکردند. با وجود این، هر دو طرف به تدریج دریافتند که جنگ مستقیم، بهویژه جنگ هستهای، میتواند به نابودی متقابل منجر شود. به همین دلیل، حتی در اوج جنگ سرد، واشنگتن و مسکو کانالهای ارتباطی و توافقهایی برای کنترل تسلیحات ایجاد کردند.
اما رابطه آمریکا و چین امروز پیچیدهتر است. چین، برخلاف شوروی، در اقتصاد جهانی ادغام شده است. شرکتهای آمریکایی در چین فعالیت دارند، چین بخش بزرگی از کالاهای مورد نیاز بازار جهانی را تولید میکند و زنجیرههای تأمین دو کشور به یکدیگر وابستهاند. بنابراین، آمریکا و چین نهتنها رقیب سیاسی و استراتژیک، بلکه شریک اقتصادی و تجاری یکدیگر نیز هستند.
این وابستگی البته یک نقطه ضعف هم محسوب میشود. آمریکا نگران وابستگی خود به چین در حوزههایی مانند مواد معدنی حیاتی، زنجیرههای تأمین و برخی محصولات صنعتی است. چین نیز به بازارهای غربی، سرمایه، فناوری و دسترسی به اقتصاد جهانی نیاز دارد. بنابراین، هر دو کشور تلاش میکنند وابستگیهای آسیبپذیر خود را کاهش دهند، بدون آنکه الزاماً به جدایی کامل اقتصادی برسند.
در این شرایط، مفهوم مهمی که از تحلیل زکریا میتوان استخراج کرد، «وابستگی متقابل مدیریتشده» است. آمریکا لازم نیست به چین اعتماد کامل داشته باشد و چین نیز قرار نیست سیاستهای آمریکا را بپذیرد. اما دو کشور باید میان حوزههایی که رقابت امنیتی در آنها ضروری است و حوزههایی که همکاری به نفع هر دو طرف و جهان است، تفاوت قائل شوند.
برای مثال، آمریکا میتواند در زمینه تراشههای پیشرفته، هوش مصنوعی نظامی و فناوریهای حساس محدودیتهایی برای چین اعمال کند، اما همزمان در موضوعاتی مانند تغییرات اقلیمی، بیماریهای همهگیر، امنیت سایبری، ثبات مالی جهانی و ایمنی هوش مصنوعی با پکن همکاری کند.
هوش مصنوعی نمونه روشنی از این ضرورت است. آمریکا و چین ممکن است برای دستیابی به برتری فناوری با یکدیگر رقابت کنند، اما خطرات ناشی از فناوریهای بسیار قدرتمند هوش مصنوعی مرز جغرافیایی نمیشناسد. یک حادثه بزرگ یا سوءاستفاده از این فناوری میتواند پیامدهای جهانی داشته باشد. بنابراین حتی رقبای استراتژیک نیز به قواعد مشترک و کانالهای ارتباطی نیاز دارند.
از این منظر، درس جنگ سرد نیز مهم است: رقابت را نمیتوان همیشه از بین برد، اما میتوان آن را مدیریت کرد. آمریکا و شوروی در نهایت دریافتند که وجود اختلافات عمیق نباید مانع ایجاد قواعدی برای جلوگیری از جنگ شود.
تفاوت امروز این است که آمریکا و چین برخلاف آمریکا و شوروی در یک اقتصاد جهانی مشترک زندگی میکنند. به همین دلیل، قطع کامل روابط نهتنها برای دو کشور بلکه برای اقتصاد جهانی هزینههای سنگینی خواهد داشت.
مسئله اصلی قرن بیستویکم بنابراین این نیست که آمریکا یا چین چگونه میتوانند دیگری را شکست دهند؛ بلکه این است که چگونه میتوانند بدون کنار گذاشتن رقابت، از تبدیل رقابت به جنگ جلوگیری کنند.
آینده جهان احتمالاً نه بر پایه دوستی آمریکا و چین، بلکه بر پایه رقابت همراه با همکاری، بازدارندگی همراه با گفتوگو و وابستگی همراه با کاهش آسیبپذیری شکل خواهد گرفت.
اگر آمریکا و چین بتوانند چنین الگویی را ایجاد کنند، رقابت دو قدرت بزرگ میتواند به جای تبدیل شدن به یک جنگ سرد جدید، به نوعی همزیستی استراتژیک منجر شود؛ الگویی که در آن هر دو کشور منافع ملی خود را دنبال میکنند، اما میپذیرند که در جهانی بهشدت بههمپیوسته، امنیت و رفاه هیچ قدرت بزرگی کاملاً جدا از دیگری نیست.
https://t.me/drrezasaidi
412
آیا حمله نظامی میتواند به سقوط جمهوری اسلامی منجر شود؟
یکی از پرسشهای مهم امروز این است که آیا حمله نظامی، بهویژه حملات هوایی گسترده، میتواند به سقوط جمهوری اسلامی منجر شود؟
پاسخ سادهای وجود ندارد. تجربه تاریخی نشان میدهد که بمباران بهتنهایی معمولاً برای تغییر یک نظام سیاسی کافی نیست. اما در شرایطی که یک حکومت با بحران عمیق اقتصادی، نارضایتی اجتماعی، شکاف در ساختار قدرت و کاهش مشروعیت روبهرو باشد، حمله خارجی میتواند مانند یک شتابدهنده بحران عمل کند؛ یعنی فشارهایی را که از پیش درون نظام وجود داشتهاند، تشدید کند.
برخی تحلیلگران درباره جنگ کنونی ایران نیز همین احتمال را مطرح کردهاند: حملات نظامی ممکن است توان سرکوب، فرماندهی و کنترل و انسجام ساختار قدرت را تضعیف کند و در صورت ایجاد شکاف در میان نیروهای نظامی و امنیتی، شرایط سیاسی جدیدی به وجود آورد.
اما یک واقعیت مهم را نباید فراموش کرد: تضعیف یک حکومت با جایگزین کردن آن تفاوت دارد. حمله هوایی ممکن است ساختمانها، تأسیسات نظامی و حتی بخشی از رهبری سیاسی را از بین ببرد؛ اما نمیتواند بهتنهایی حکومت آینده، نظم سیاسی و ساختار دولت را ایجاد کند. تجربههای تاریخی نشان میدهد که خلأ قدرت میتواند به بیثباتی، جنگ داخلی یا ظهور یک ساختار اقتدارگرای جدید منجر شود.
بنابراین اگر حمله خارجی باعث تضعیف جمهوری اسلامی شود، نقش مردم ایران تعیینکننده خواهد بود.
مسئله اصلی نباید این باشد که «بیگانه به جای مردم حکومت را تغییر دهد». مسئله این است که اگر ساختار قدرت دچار فروپاشی یا شکاف شد، آیا مردم ایران و نیروهای سیاسی و اجتماعی کشور آمادگی دارند که از این فرصت برای گذار به یک نظام ملی، آزاد و مبتنی بر قانون استفاده کنند؟
در چنین شرایطی، دفاع از ایران با دفاع از حکومت دو مفهوم کاملاً متفاوت است.
ممکن است کسی با جمهوری اسلامی مخالف باشد، اما همزمان از تمامیت ارضی و مردم ایران دفاع کند. همانطور که ممکن است کسی معتقد باشد ادامه حیات جمهوری اسلامی به زیان ایران است، اما نخواهد که کشور وارد جنگ داخلی، تجزیه یا هرجومرج شود.
اگر بحران به مرحلهای برسد که ساختار حکومت در برابر فشار خارجی و نارضایتی داخلی متزلزل شود، آنچه اهمیت پیدا میکند، آمادگی جامعه برای حفظ کشور و ساختن آینده سیاسی آن است.
ایران نباید قربانی جنگ قدرت میان حکومت و قدرتهای خارجی شود.
هدف نهایی باید حفظ ایران، جان ایرانیان، تمامیت ارضی و فراهم کردن امکان انتخاب آزادانه آینده کشور توسط خود مردم ایران باشد.
جنگ ممکن است ساختار قدرت را تضعیف کند؛ اما آینده ایران را فقط مردم ایران میتوانند تعیین کنند.
https://t.me/drrezasaidi
412
رشد منفی ۱۰ درصد؛ وقتی اقتصاد ایران کوچک میشود
رشد منفی ۱۰ درصد یعنی اقتصاد یک کشور در یک سال حدود یکدهم کوچکتر شده است. این فقط یک عدد اقتصادی نیست؛ یعنی کاهش تولید، سرمایهگذاری، درآمد و فرصتهای شغلی و در نهایت کاهش توان جامعه برای ساختن آینده.
اگر اقتصاد ایران واقعاً با چنین انقباضی روبهرو شود، نخستین پیامد آن در زندگی مردم دیده خواهد شد: بیکاری بیشتر، کاهش درآمد واقعی و کوچکتر شدن سفره خانوارها. اگر این رکود همزمان با تورم بالا باشد، فشار چند برابر خواهد شد؛ زیرا مردم هم درآمد کمتری دارند و هم برای همان کالاها و خدمات باید پول بیشتری بپردازند.
اما خطر بزرگتر، فرار سرمایه و نیروی انسانی است. وقتی چشمانداز اقتصادی نامطمئن باشد، سرمایهگذار از سرمایهگذاری بلندمدت خودداری میکند و نیروی متخصص نیز به دنبال فرصتهای بهتر در خارج از کشور میرود. نتیجه، کاهش بیشتر سرمایهگذاری و بهرهوری و گرفتار شدن اقتصاد در یک چرخه نزولی است.
رشد منفی همچنین دولت را با مشکل جدی بودجه مواجه میکند. اقتصاد کوچکتر یعنی درآمد مالیاتی کمتر؛ در حالی که نیاز مردم به حمایتهای اجتماعی بیشتر میشود. اگر کسری بودجه از طریق افزایش نقدینگی و استقراض تورمزا تأمین شود، چرخه خطرناک رکود، تورم، کاهش قدرت خرید و رکود بیشتر شکل میگیرد.
برای ایران، موضوع از این هم جدیتر است. اقتصاد کشور با مشکلات ساختاری مانند تحریم، کاهش سرمایهگذاری، فرسودگی زیرساختها، ناترازی انرژی، مشکلات بانکی و نااطمینانی اقتصادی روبهروست. بنابراین یک دوره رشد منفی شدید میتواند آثار خود را برای سالها باقی بگذارد.
اقتصاد را میتوان دوباره رشد داد؛ اما سرمایه انسانی، اعتماد عمومی و سرمایهای که از کشور خارج میشود، به آسانی بازنمیگردد.
به همین دلیل، رشد منفی ۱۰ درصد را نباید فقط به عنوان یک آمار اقتصادی دید. این عدد میتواند نشانهای از کوچک شدن ظرفیت تولید، کاهش فرصتهای نسل جوان و از دست رفتن بخشی از آینده اقتصادی کشور باشد.
https://t.me/drrezasaidi
412
ایران؛ جدال سنتگرایان اسلامی و تجددگرایان
یکی از مهمترین کشمکشهای تاریخ معاصر ایران، جدال میان سنتگرایی اسلامی و تجددگرایی است؛ جدالی که بیش از یک قرن پیش، با انقلاب مشروطه وارد مرحلهای تازه شد و هنوز ادامه دارد.
مشروطه را میتوان نقطه عطف تلاش ایرانیان برای عبور از حکومت استبدادی و سنتی و حرکت به سوی حکومت قانون، مجلس، دولت مدرن و حقوق شهروندی دانست. مشروطهخواهان میکوشیدند قدرت شاه و حکومت را محدود و قانون را بر اراده افراد حاکم کنند. در میان روحانیون نیز دیدگاههای متفاوتی وجود داشت؛ گروهی از مشروطه حمایت کردند و گروهی دیگر آن را تهدیدی برای نظم سنتی و اقتدار دینی میدانستند.
در دوران پهلوی، پروژه نوسازی و تجدد با سرعت بیشتری ادامه یافت. ایجاد دانشگاه و نظام آموزشی جدید، توسعه دادگستری و ارتش مدرن، صنعتیشدن، گسترش شهرنشینی، توسعه زیرساختها و تغییر جایگاه اجتماعی زنان، جامعه ایران را دگرگون کرد. البته این دوره با محدودیتهای سیاسی و ضعف نهادهای مشارکت عمومی نیز همراه بود و همین تناقض، یکی از مسائل مهم آن دوران بود: نوسازی اجتماعی و اقتصادی بدون توسعه متناسب سیاسی.
با انقلاب ۱۳۵۷، موازنه قدرت تغییر کرد. جمهوری اسلامی بر پایه اسلام سیاسی شکل گرفت و ارزشهای دینی و نهادهای مذهبی در مرکز ساختار سیاسی قرار گرفتند. به این ترتیب، جریانهایی که پیش از انقلاب در برابر پروژه تجدد قرار داشتند، برای نخستین بار قدرت سیاسی را در سطح ملی در اختیار گرفتند.
اما جامعه ایران متوقف نماند.
در چهار دهه گذشته، گسترش آموزش عالی، افزایش سطح تحصیلات زنان و جوانان، شهرنشینی، ارتباطات جهانی، اینترنت و شبکههای اجتماعی، نسل جدیدی را پدید آورده است که تجربه و نگاهش با نسلهای پیشین تفاوت دارد. بخش مهمی از این نسل خواهان آزادی فردی، برابری حقوقی، حکومت قانون، مشارکت سیاسی، دسترسی آزاد به اطلاعات و ارتباط عادی با جهان است.
از همینجا میتوان از شکلگیری یک «نوزایش ایرانی» سخن گفت؛ نوزایشی که الزاماً به معنای تقلید از غرب یا نفی سنت نیست. مسئله نسل جدید میتواند ایجاد نوعی تجدد ایرانی باشد؛ تجددی که در عین پذیرش علم، فناوری، آزادی و نهادهای مدرن، با هویت و فرهنگ تاریخی ایران نیز پیوند داشته باشد.
ایران تمدنی با سابقهای چند هزار ساله است. میراث ایران باستان، شاهنامه و فردوسی، فرهنگ و ادبیات فارسی، تجربه مشروطه و دستاوردهای علمی و فرهنگی دوران معاصر، همگی بخشی از این هویت هستند. مدرنشدن الزاماً به معنای فراموش کردن این میراث نیست؛ بلکه میتواند به معنای بازخوانی آن برای ساختن آینده باشد.
بنابراین، پرسش امروز ایران شاید دیگر «سنت یا غرب» نباشد. پرسش اصلی این است که چگونه میتوان هویت ایرانی را با الزامات جهان مدرن پیوند داد: با حکومت قانون، آزادی، حقوق شهروندی، برابری زن و مرد، علم، اقتصاد مدرن و حکمرانی پاسخگو.
اگر مشروطه آغاز تلاش برای حکومت قانون بود، اگر دوران پهلوی بخش مهمی از زیرساختهای نوسازی ایران را ایجاد کرد و اگر انقلاب ۱۳۵۷ مسیر کشور را به سوی اسلام سیاسی برد، امروز نسل جدید میتواند فصل تازهای را رقم بزند: بازگشت به پروژه تجدد، اما با تکیه بر هویت و تجربه تاریخی ایران.
تجدد ایرانی نه بازگشت به گذشته است و نه نفی گذشته؛ بلکه تلاشی است برای ساختن آیندهای که در آن ایرانیبودن و مدرنبودن در برابر یکدیگر قرار نگیرند، بلکه مکمل یکدیگر باشند.
https://t.me/drrezasaidi
412
موج آینده؛ فناوری، قدرت و بزرگترین چالش قرن بیستویکم
کتاب «موج آینده» (The Coming Wave) نوشته مصطفی سلیمان، یکی از آثار مهم درباره آینده هوش مصنوعی و فناوریهای نوین است. سلیمان، که از بنیانگذاران DeepMind و از چهرههای شناختهشده صنعت هوش مصنوعی است، در این کتاب یک پرسش اساسی را مطرح میکند:
آیا انسان میتواند فناوریهایی را که خودش ساخته، پیش از آنکه از کنترل خارج شوند، مهار کند؟
از دیدگاه سلیمان، جهان در آستانه موجی از فناوری قرار گرفته که با انقلابهای تکنولوژیک گذشته تفاوت اساسی دارد. دو نیروی اصلی این موج، هوش مصنوعی و زیستشناسی مصنوعی هستند. در گذشته فناوری عمدتاً قدرت فیزیکی انسان را افزایش میداد؛ اما اکنون انسان در حال ساخت فناوریهایی است که میتوانند بخشی از تواناییهای ذهنی، شناختی و حتی زیستی او را نیز شبیهسازی یا تقویت کنند.
هوش مصنوعی میتواند در پزشکی، آموزش، پژوهش، صنعت و اقتصاد تحول ایجاد کند. میتواند به کشف داروهای جدید، تشخیص بیماریها، افزایش بهرهوری و حل مسائل پیچیده کمک کند. زیستشناسی مصنوعی نیز میتواند امکان طراحی و تغییر موجودات زنده و تولید درمانهای جدید را فراهم کند.
اما همین قدرت، روی دیگر و خطرناکتری نیز دارد.
فناوریهای جدید میتوانند برای حملات سایبری، تولید اطلاعات جعلی، نظارت گسترده بر شهروندان، جنگ خودکار و سوءاستفادههای زیستی مورد استفاده قرار گیرند. مشکل اصلی از نظر سلیمان این است که سرعت توسعه فناوری بسیار بیشتر از سرعت تکامل قوانین، نهادهای سیاسی و سازوکارهای نظارتی است.
او این مشکل را «مسئله مهار» (Containment Problem) مینامد.
منظور از مهار، متوقف کردن فناوری نیست. سلیمان معتقد است که بسیاری از فناوریهای قدرتمند، هنگامی که ایجاد و اقتصادی شوند، دیگر بهسادگی قابل توقف نیستند. بنابراین پرسش واقعی این نیست که چگونه موج فناوری را متوقف کنیم، بلکه این است که چگونه اطمینان پیدا کنیم این موج در خدمت انسان باقی بماند.
این مسئله یک تناقض مهم ایجاد میکند.
از یک سو، اگر فناوری را بدون محدودیت رها کنیم، ممکن است قدرتی ایجاد شود که افراد، گروهها یا دولتها بتوانند از آن برای ایجاد آسیبهای گسترده استفاده کنند.
از سوی دیگر، اگر دولتها برای کنترل فناوری قدرت بیش از حد پیدا کنند، همین ابزارها میتوانند به ایجاد دولتهای نظارتی و اقتدارگرا کمک کنند؛ دولتهایی که توانایی بیسابقهای برای کنترل اطلاعات، نظارت بر مردم و محدود کردن آزادیهای فردی دارند.
بنابراین جامعه در برابر یک انتخاب ساده «فناوری خوب یا فناوری بد» قرار ندارد. مسئله اصلی، ایجاد تعادل میان نوآوری و امنیت، آزادی و کنترل، و پیشرفت و مسئولیتپذیری است.
سلیمان برای این مشکل یک راهحل واحد ارائه نمیکند. او از ایجاد یک سیستم چندلایه سخن میگوید: آزمایش و ارزیابی مستقل سیستمهای هوش مصنوعی، استانداردهای ایمنی، شفافیت شرکتهای فناوری، ممیزی، مسئولیتپذیری حقوقی، همکاری بین دولتها و شرکتها و ایجاد نقاط کنترل در مراحل مختلف توسعه فناوری.
به عبارت دیگر، مهار فناوری یک دکمه خاموش نیست؛ یک سیستم دائمی از نظارت، آزمایش، اصلاح و مسئولیتپذیری است.
یکی از مهمترین پیامهای کتاب این است که آینده فقط توسط دانشمندان و شرکتهای فناوری ساخته نخواهد شد. نهادهای سیاسی، قوانین، جامعه مدنی و شهروندان نیز در تعیین مسیر این آینده نقش دارند.
اگر نهادهای سیاسی نتوانند خود را با سرعت تحول فناوری هماهنگ کنند، ممکن است فناوری نهتنها از قوانین، بلکه از ظرفیت جامعه برای کنترل پیامدهای آن نیز جلو بزند.
برای پزشکی، اهمیت این بحث حتی بیشتر است. هوش مصنوعی میتواند تشخیص بیماری، کشف دارو، تحقیقات پزشکی، مدیریت بیمارستان و درمان شخصیسازیشده را متحول کند. اما در همان زمان، مسائل مربوط به حریم خصوصی، امنیت دادهها، مسئولیت تصمیمهای الگوریتمی و استفاده نادرست از فناوری نیز اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
در نهایت، پیام اصلی The Coming Wave را میتوان چنین خلاصه کرد:
موج فناوری را نمیتوان بهسادگی متوقف کرد؛ اما میتوان و باید پیش از آنکه قدرت آن از ظرفیت کنترل ما فراتر رود، نهادها و قواعد لازم برای هدایت و مهار آن را ایجاد کرد.
بزرگترین چالش قرن بیستویکم شاید خودِ هوش مصنوعی نباشد؛ بلکه توانایی انسان برای ساختن نهادهایی باشد که بتوانند قدرت فناوری را همزمان با حفظ آزادی، امنیت و کرامت انسانی مدیریت کنند.
https://t.me/drrezasaidi
412
کارنامه حکومتهای ایدئولوژیک؛ وقتی ایدئولوژی بر ملت غلبه میکند
تاریخ معاصر جهان نمونههای متعددی از حکومتهای ایدئولوژیک را به خود دیده است؛ حکومتهایی که با وعده ساختن جامعهای بهتر، عادلانهتر یا قدرتمندتر به قدرت رسیدند، اما در بسیاری موارد، هنگامی که ایدئولوژی بر منافع انسان و جامعه مقدم شد، آزادی، نهادهای مستقل و حتی منافع ملی قربانی حفظ نظام سیاسی شدند.
البته نمیتوان همه حکومتهای ایدئولوژیک را یکسان دانست. کمونیسم شوروی، نازیسم آلمان و سوسیالیسم کوبا تفاوتهای بنیادی با یکدیگر دارند. اما مطالعه تجربه آنها نشان میدهد که تمرکز قدرت، انحصار حقیقت و حذف مخالفان میتواند پیامدهای بسیار سنگینی برای یک جامعه داشته باشد.
شوروی؛ آرمان برابری و واقعیت سرکوب
اتحاد شوروی با وعده ایجاد جامعهای بیطبقه و عادلانه شکل گرفت. اما بهتدریج حزب کمونیست انحصار قدرت سیاسی را در دست گرفت و اقتصاد، رسانه، آموزش و بسیاری از عرصههای زندگی اجتماعی زیر کنترل دولت قرار گرفت.
در دوره استالین، پاکسازیهای سیاسی، اردوگاههای کار اجباری و سرکوب گسترده مخالفان به وجود آمد. اقتصاد برنامهریزیشده توانست شوروی را به یک قدرت صنعتی و نظامی بزرگ تبدیل کند، اما فقدان رقابت اقتصادی، محدودیت آزادی و ناتوانی در اصلاح خطاهای ساختاری، مشکلات عمیقی ایجاد کرد. سرانجام اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ فروپاشید.
آلمان نازی؛ وقتی ایدئولوژی ملت را میبلعد
نازیسم نمونهای افراطی از حکومت ایدئولوژیک بود. ایدئولوژی نازی بر ملیگرایی افراطی، نژادپرستی، یهودستیزی و رهبرمحوری استوار بود. حکومت هیتلر نهادهای دموکراتیک را از میان برد، مخالفان را سرکوب کرد و رسانه و جامعه را تحت کنترل گرفت.
نتیجه فاجعهبار بود: آغاز جنگ جهانی دوم، کشتار میلیونها انسان و هولوکاست. این تجربه نشان داد که وقتی یک ایدئولوژی خود را معیار ارزش انسان قرار دهد، میتواند انسانها را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کرده و جنایت را در خدمت اهداف سیاسی توجیه کند.
کوبا؛ دستاوردهای اجتماعی در کنار محدودیت سیاسی
کوبا پس از انقلاب ۱۹۵۹ نظامی سوسیالیستی و تکحزبی ایجاد کرد. این کشور در زمینههایی مانند سوادآموزی و دسترسی عمومی به خدمات پزشکی دستاوردهایی داشته است. در عین حال، محدودیت رقابت سیاسی، آزادی بیان و فعالیت مخالفان و همچنین مشکلات اقتصادی مزمن، از ویژگیهای مهم این نظام بوده است.
وابستگی اقتصادی کوبا به اتحاد شوروی نیز پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ به یک بحران شدید اقتصادی منجر شد.
درس مشترک
این سه تجربه یکسان نیستند، اما یک درس مهم دارند: مشکل اصلی صرفاً داشتن یک ایدئولوژی نیست؛ مشکل زمانی آغاز میشود که ایدئولوژی خود را حقیقت مطلق بداند و حکومت، مخالفان خود را نه شهروندانی با عقیده متفاوت، بلکه دشمن تلقی کند.
در چنین شرایطی، رسانه آزاد، جامعه مدنی، احزاب مستقل و نهادهای نظارتی تضعیف میشوند. وقتی قدرت سیاسی پاسخگو نباشد، اصلاح اشتباهات دشوار میشود؛ زیرا اعتراف به اشتباه میتواند به معنای زیر سؤال رفتن ایدئولوژی و ساختار قدرت باشد.
این تجربه برای ایران چه معنایی دارد؟
ایران امروز بیش از هر چیز به یک دولت ملی و پاسخگو نیاز دارد؛ دولتی که کشور را بر اساس منافع شهروندان اداره کند، نه بر اساس یک ایدئولوژی خاص.
ملت ایران بسیار بزرگتر و قدیمیتر از هر حکومت و نظام سیاسی است. هیچ حزب، رهبر، مذهب یا ایدئولوژی نباید خود را معادل ایران بداند.
آینده ایران باید بر پایه حکومت قانون، شهروندی برابر، آزادی اندیشه و بیان، شایستهسالاری، اقتصاد رقابتی، نهادهای مستقل و سیاست خارجی مبتنی بر منافع ملی ساخته شود.
تاریخ شوروی، آلمان نازی و کوبا، با همه تفاوتهایشان، یک هشدار مهم برای همه ملتها دارد:
کشور نباید در خدمت ایدئولوژی قرار گیرد؛ ایدئولوژی و حکومت باید در خدمت انسان و منافع ملی باشند.
حکومتها میآیند و میروند؛ اما ملت و سرزمین باید باقی بمانند.
https://t.me/drrezasaidi
412
جمهوری اسلامی و گسست از «ملت ـ دولت» ایرانی
ایران فقط یک سرزمین با مرزهای جغرافیایی نیست؛ ایران یک پیوستار تاریخی، فرهنگی و سیاسی است که در طول قرنها توانسته است با وجود حملههای خارجی، تغییر سلسلهها، تحولات دینی و اجتماعی و حتی فروپاشی حکومتها، هویت خود را حفظ کند. مفهوم ایران و هویت ایرانی ریشههایی بسیار کهن دارد و در دورههای مختلف تاریخی بازسازی شده است. پژوهشهای تاریخی، از هویت ایرانی در دوره ساسانی تا احیای آن در قرون میانه و شکلگیری دولت متمرکز در دوره صفوی و سپس مفهوم مدرن ملت ایران در دوره مشروطه را دنبال میکنند.
البته باید میان ملت تاریخی ایران و مفهوم مدرن «دولت ـ ملت» تفاوت گذاشت. دولت ـ ملت مدرن، به معنای امروزی، عمدتاً در دو قرن اخیر شکل گرفته است. حتی درباره صفویه، ایرانیکا تأکید میکند که اگرچه این دوره را میتوان نقطه مهم شکلگیری دولت متمرکز و «ملت ـ دولت» ایرانی دانست، نباید آن را دقیقاً با مفهوم دولت ـ ملت مدرن یکی دانست.
با این حال، یک اصل تاریخی روشن است: ایران بارها توانسته است حکومتها و نظامهای سیاسی متفاوت را در چارچوب یک هویت سرزمینی و تاریخی ایرانی جذب کند.
مشروطه گام مهم دیگری در این مسیر بود. مفهوم «ملت ایران» به تدریج از رعیت به شهروند تغییر کرد؛ یعنی انسان ایرانی نه صرفاً تابع یک حاکم، بلکه صاحب حق، قانون و مشارکت سیاسی تلقی شد. هدف جنبش مشروطه، در کنار حکومت قانون، ایجاد دولتی مدرن برای توسعه منابع کشور و حفظ استقلال ایران بود. این تصور از ملت ایران، فارغ از مذهب، قومیت، زبان و موقعیت اجتماعی، تعریف میشد.
انقلاب ۱۳۵۷ نقطه عطف دیگری بود؛ اما این بار در جهت معکوس.
جمهوری اسلامی نه صرفاً یک حکومت جدید، بلکه یک نظام سیاسی ایدئولوژیک ایجاد کرد که مشروعیت خود را بر مبنای اسلام سیاسی تعریف کرد. قانون اساسی جمهوری اسلامی صراحتاً ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور را بر اساس «اصول و موازین اسلامی» تعریف میکند و انقلاب را دارای ماهیتی «ایدئولوژیک و اسلامی» معرفی میکند.
در این چارچوب، مسئله اصلی این نیست که مردم ایران مسلماناند یا شیعهاند؛ اکثریت بزرگی از ایرانیان مسلمان هستند و اسلام بخشی مهم از تاریخ و فرهنگ ایران است. مسئله، تبدیل یک باور دینی به ایدئولوژی رسمی دولت و قرار دادن هویت ایدئولوژیک نظام در برابر هویت ملی و منافع ملی ایران است.
اینجاست که مفهوم «ملت» با مفهوم «امت» وارد تعارض میشود.
ملت، بر سرزمین، شهروندی، منافع مشترک، قانون و مسئولیت متقابل میان دولت و مردم استوار است. اما ایدئولوژی امت، تعریف گستردهتری از جامعه سیاسی ارائه میدهد که مرزهای ملی در آن اهمیت کمتری پیدا میکند. جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته، در موارد متعدد سیاست خارجی و امنیتی خود را با مفهوم «محور مقاومت»، گروههای نیابتی و اهداف فرامرزی پیوند زده است؛ در نتیجه منابعی که میتوانست صرف توسعه ایران، آموزش، سلامت، زیرساخت و رفاه ایرانیان شود، درگیر اهداف منطقهای و ایدئولوژیک شده است.
نتیجه این نگاه را میتوان در هدررفت سرمایههای ملی مشاهده کرد: سرمایه اقتصادی، سرمایه انسانی، سرمایه اجتماعی و حتی سرمایه فرهنگی.
وقتی متخصص ایرانی احساس کند فرصت پیشرفت و آزادی علمی در کشور محدود است، مهاجرت میکند. وقتی سرمایهگذار امنیت اقتصادی و حقوق مالکیت را کافی نبیند، سرمایه خود را خارج میکند. وقتی شایستهسالاری جای خود را به وفاداری ایدئولوژیک بدهد، کشور از بخشی از توان مدیریتی و علمی خود محروم میشود. و وقتی جامعه به گروههای «خودی» و «غیرخودی» تقسیم شود، اعتماد اجتماعی که یکی از مهمترین سرمایههای هر کشور است، فرسوده میشود.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازسازی همین سرمایههاست.
بازسازی ایران الزاماً به معنای بازگشت به یک سلسله تاریخی یا یک ایدئولوژی جدید نیست. برعکس، آینده ایران میتواند بر پایه یک دولت ملی، حکومت قانون، شهروندی برابر، آزادیهای مدنی، شایستهسالاری و جدایی نهاد دین از ساختار قدرت سیاسی بنا شود؛ دولتی که دین و فرهنگ مردم را محترم بداند، اما خود را نماینده یک مذهب یا ایدئولوژی نداند.
مسئله اصلی ایران، جنگ میان گذشته و آینده نیست؛ مسئله، بازگرداندن ایران به مرکز سیاست ایران است.
ایران باید دوباره از یک «موضوع ایدئولوژیک» به یک پروژه ملی تبدیل شود؛ پروژهای که هدف آن حفظ تمامیت سرزمینی، آزادی و کرامت شهروندان، توسعه اقتصادی، علم و فناوری، رفاه عمومی و جایگاه شایسته ایران در جهان باشد.
ایران پیش از جمهوری اسلامی وجود داشته است و پس از جمهوری اسلامی نیز ادامه خواهد یافت. آنچه اهمیت دارد این است که نسل امروز بتواند میان ایران بهعنوان یک ملت تاریخی و حکومت بهعنوان یک نظام سیاسی گذرا تفاوت بگذارد.
حکومتها میآیند و میروند؛
اما ایران باید بماند.
412
جنگافروزی جمهوری اسلامی؛ چرا مردم ایران باید هزینه بدهند؟
امروز ایران در میانه جنگی قرار دارد که هزینه اصلی آن را نه تصمیمگیرندگان جمهوری اسلامی، بلکه مردم ایران میپردازند؛ مردمی که خانه، امنیت، اقتصاد، آینده و جان خود را در معرض خطر میبینند.
باید یک واقعیت تلخ را بدون تعارف گفت: جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه، سیاست خارجی ایران را از منافع ملی به میدان تقابل ایدئولوژیک تبدیل کرده است. حمایت از گروههای مسلح منطقهای، گسترش شبکه نیروهای نیابتی، تقابل دائمی با آمریکا و اسرائیل، برنامه موشکی و مناقشه هستهای، همگی بخشی از سیاستی بودهاند که ایران را به یکی از کانونهای اصلی تنش در خاورمیانه تبدیل کرده است. حتی در ماههای اخیر نیز ادامه حمایت تهران از نیروهای نیابتی و درگیریهای منطقهای، به گسترش دامنه جنگ کمک کرده است.
اما اینجا باید مرزی روشن بکشیم:
جمهوری اسلامی ایران نیست.
مردم ایران مسئول تصمیمهای رهبران جمهوری اسلامی نیستند. کودک ایرانی که در خانهاش از صدای انفجار میترسد، کشاورزی که مزرعهاش را از دست میدهد، خانوادهای که عزیزش را از دست میدهد و جوانی که آیندهاش در اثر نابودی اقتصاد کشور تباه میشود، هیچ نقشی در تصمیمهای نظام برای تقابل منطقهای نداشتهاند.
در عین حال، مسئولیت حمله نظامی به ایران را نیز نمیتوان با سیاستهای جمهوری اسلامی توجیه کرد. حملات آمریکا و اسرائیل که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، به تلفات و خسارات سنگین در ایران انجامیده است. گزارش اخیر هیئت حقیقتیاب سازمان ملل نیز درباره برخی حملات، از جمله حمله به مدرسهای در میناب، نگرانیهای جدی درباره رعایت حقوق بینالملل بشردوستانه مطرح کرده است.
بنابراین باید دو حقیقت را همزمان بیان کرد:
یکم: جمهوری اسلامی با سیاستهای جنگافروزانه و منطقهای خود، ایران را در معرض رویارویی و جنگ قرار داده و مسئولیت سیاسی انتخاب این مسیر را نمیتوان از آن جدا کرد.
دوم: هیچیک از این سیاستها مجوز حمله به مردم و زیرساختهای غیرنظامی ایران نیست. مردم ایران نباید تاوان تصمیمهای حکومت را از یک طرف و عملیات نظامی قدرتهای خارجی را از طرف دیگر بپردازند.
مشکل اساسی اینجاست که جمهوری اسلامی سالهاست مفهوم «ایران» و «نظام» را عمداً به یکدیگر گره زده است. هر انتقادی از حکومت را حمله به ایران معرفی میکند و هر مخالفتی با سیاستهایش را دشمنی با کشور مینامد.
اما امروز باید این معادله را برهم زد:
انتقاد از جمهوری اسلامی، دفاع از ایران است.
مخالفت با جنگافروزی، دفاع از ایران است.
مخالفت با نیابتیگری، دفاع از ایران است.
دفاع از جان ایرانیان، دفاع از ایران است.
ایران به سیاست خارجیای نیاز دارد که بر پایه منافع ملی ایرانیان باشد، نه صدور ایدئولوژی و ایجاد گروههای مسلح در کشورهای دیگر. کشوری با تاریخ، فرهنگ، منابع انسانی و موقعیت ژئوپلیتیک ایران میتواند با جهان رابطهای متوازن و مسالمتآمیز داشته باشد، بدون آنکه امنیت خود را در گروی دشمنسازی دائمی قرار دهد.
امروز بیش از هر زمان دیگری باید بگوییم:
نه مردم ایران مسئول جنگافروزی جمهوری اسلامیاند و نه ایران باید گروگان سیاستهای جمهوری اسلامی باشد.
جنگ، فقر، ویرانی و مرگ نباید سرنوشت محتوم ایران باشد.
مسیر دیگری برای ایران ممکن است:
ایرانِ صلح، ایرانِ آزادی، ایرانِ توسعه، ایرانِ قانون و ایرانِ مبتنی بر منافع ملی.
کشوری که در آن حکومت خدمتگزار ملت باشد، نه ملت قربانی حکومت.
ایران برای ایرانیان است؛ نه برای یک ایدئولوژی، نه برای یک نظام سیاسی و نه برای پروژههای منطقهای آن.
https://t.me/drrezasaidi
412
رادیکالیسم و عدم مدارا؛ آفت اپوزیسیون
یکی از بزرگترین موانع شکلگیری یک اپوزیسیون مؤثر، نه فقط اختلاف نظر، بلکه رادیکالیسم و عدم مدارا با دیدگاههای متفاوت است.
جامعهای که میخواهد از استبداد عبور کند، پیش از هر چیز باید فرهنگ سیاسی متفاوتی را تمرین کند. اگر قرار باشد هرکس که با ما همنظر نیست «خائن»، «عامل حکومت»، «بیوطن» یا «دشمن» تلقی شود، در واقع همان منطق حذف و طردی را بازتولید کردهایم که با آن مخالفیم.
اختلاف نظر طبیعی و حتی ضروری است. یک جامعه آزاد از افراد و جریانهای گوناگون تشکیل میشود؛ از جمهوریخواه و مشروطهخواه گرفته تا چپ، لیبرال، ملیگرا، مذهبی و سکولار. دموکراسی به معنای حذف این تفاوتها نیست؛ بلکه ایجاد قواعدی است که همه بتوانند در چارچوب آن با یکدیگر رقابت و همکاری کنند.
اپوزیسیون زمانی میتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که به جای تلاش برای حذف یکدیگر، بر حداقلهای مشترک تمرکز کند: تمامیت ارضی ایران، آزادی، حقوق بشر، حکومت قانون، انتخابات آزاد، سکولاریسم و حق مردم برای تعیین شکل حکومت آینده.
هیچ جریان سیاسی بهتنهایی نماینده همه ایرانیان نیست. آینده ایران نیز متعلق به یک حزب، یک رهبر یا یک ایدئولوژی خاص نیست؛ متعلق به مردم ایران است.
مدارا با مخالف، به معنای پذیرش عقیده او نیست؛ به معنای پذیرش حق او برای داشتن عقیده متفاوت است.
از شعار به همکاری
بیایید به جای اینکه منتظر باشیم همه درباره آینده ایران همنظر شوند، از همکاری بر سر اصول مشترک شروع کنیم.
پیشنهاد عملی من این است:
۱. هر جریان و فرد سیاسی، سه تا پنج اصل مشترک مورد قبول خود را اعلام کند.
۲. اختلافات درباره شکل حکومت و مسائل ایدئولوژیک، برای تصمیمگیری آزاد مردم در آینده باقی بماند.
۳. گروههای مختلف، یک منشور حداقلی همکاری بر اساس آزادی، حقوق بشر، تمامیت ارضی، حکومت قانون و انتخابات آزاد تدوین کنند.
۴. به جای تخریب و برچسبزنی، یکدیگر را به گفتوگوی مستقیم و همکاری در پروژههای مشترک دعوت کنیم.
۵. برای هر همکاری، هدف، مسئولیتها و سازوکار تصمیمگیری شفاف و قابل ارزیابی باشد.
ایران به یک اپوزیسیون یکشکل نیاز ندارد؛ به نیروهای متفاوتی نیاز دارد که بتوانند با وجود اختلافات، در کنار یکدیگر کار کنند.
بیایید از همین امروز یک قدم برداریم:
اختلافاتمان را حفظ کنیم، اما برای آزادی و آینده ایران با یکدیگر همکاری کنیم.
https://t.me/drrezasaidi
412
رقابت های داخلی در نظام
مانع توافق میشود
یکی از مشکلات مهم سیاست خارجی ایران این است که توافق خارجی فقط یک مسئله میان ایران و طرف مقابل نیست؛ بلکه به بخشی از رقابت قدرت در داخل کشور نیز تبدیل میشود. در چنین شرایطی، هر جناح ممکن است توافق را نه صرفاً بر اساس منافع ملی، بلکه بر اساس تأثیری که بر موقعیت سیاسی رقیب دارد ارزیابی کند.
نمونه تاریخی مهم، پایان جنگ ایران و عراق است. قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت در سال ۱۹۸۷ تصویب شد و آتشبس، عقبنشینی نیروها و تبادل اسرا را پیشبینی میکرد، اما ایران پذیرش آن را برای مدتی به موضوعاتی مانند تعیین متجاوز مشروط میکرد. سرانجام در سال ۱۹۸۸، آیتالله خمینی با اکراه قطعنامه را پذیرفت.
برجام نیز نمونه دیگری است. مذاکرات هستهای در دولت حسن روحانی به توافق سال ۲۰۱۵ منتهی شد، اما از همان ابتدا در داخل ایران با رقابت شدید میان جریانهای سیاسی روبهرو بود. پژوهشهای مربوط به سیاست داخلی ایران نشان میدهد که اختلاف میان محافظهکاران و دولت روحانی و رقابتهای درونجناحی، در شکلگیری و نحوه مواجهه ایران با مذاکرات هستهای نقش داشت.
در مورد توافق اخیر ایران و آمریکا در سال ۲۰۲۶ نیز گزارشهای منتشرشده نشان میدهد که اختلافات داخلی ایران همچنان بر روند توافق و بهویژه مرحله اجرای آن سایه انداخته است. گزارشها از وجود اختلاف میان جریانهای سیاسی درباره نحوه برخورد با توافق و نگرانی برخی جناحها از «تسلیم» شدن حکایت دارند.
مسئله اساسی اینجاست: وقتی توافق خارجی به ابزار شکست دادن رقیب داخلی تبدیل شود، هزینه مصالحه بالا میرود. مذاکرهکننده باید همزمان دو طرف را قانع کند: طرف خارجی و رقبای داخلی خود را.
در سیاست خارجی، گاهی یک کشور برای پایان جنگ، کاهش تحریم یا جلوگیری از خسارت بیشتر، ناچار است امتیازاتی بدهد و امتیازاتی بگیرد. اما اگر هر امتیاز بهعنوان «شکست جناح رقیب» معرفی شود، امکان مصالحه کاهش پیدا میکند.
تجربه ایران نشان میدهد که توافق پایدار بیش از آنکه فقط به مذاکره با طرف خارجی نیاز داشته باشد، به حداقلی از اجماع داخلی نیز احتیاج دارد. در غیر این صورت، حتی توافقی که امضا میشود ممکن است در مرحله اجرا دوباره قربانی رقابتهای سیاسی داخلی شود.
در نهایت، سؤال اصلی باید این باشد: آیا توافق به نفع منافع بلندمدت ایران است یا نه؟ نه اینکه «کدام جناح از آن سود سیاسی میبرد؟» این تفاوت میان منافع ملی و منافع جناحی است؛ تفاوتی که میتواند سرنوشت یک توافق را تعیین کند.
https://t.me/drrezasaidi
412
پروژه «امتسازی» با هزینه ملت ایران
در ادبیات جمهوری اسلامی، «صدور انقلاب» از نخستین سالهای پس از انقلاب ۱۳۵۷ به یکی از اصول سیاست خارجی تبدیل شد. در عمل، این سیاست به ایجاد و حمایت از شبکهای از گروههای مسلح و سیاسی در منطقه انجامید؛ شبکهای که جمهوری اسلامی آن را «محور مقاومت» مینامد و منتقدان آن را شبکه نیروهای نیابتی ایران میدانند. گزارشهای پژوهشی اخیر نیز نشان میدهند که تهران طی دههها منابع مالی، تسلیحاتی، آموزشی و سازمانی قابلتوجهی برای این شبکه اختصاص داده است.
از نگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، ایران صرفاً یک «دولت-ملت» نیست؛ بلکه بخشی از یک امت اسلامی و انقلابی بزرگتر تعریف میشود. بنابراین، مرزهای ملی نباید مانع حمایت از نیروهای همسو در لبنان، عراق، سوریه، یمن و سرزمینهای فلسطینی شود. این نگاه را میتوان نوعی امتسازی سیاسی ـ ایدئولوژیک دانست؛ پروژهای که در آن منافع ایدئولوژیک و امنیتی نظام بر اولویتهای دولت-ملت ایران تقدم پیدا میکند.
اما هزینه این پروژه از کجا تأمین میشود؟
بخش مهمی از منابع دولت همچنان از درآمدهای نفتی و منابع طبیعی کشور تأمین میشود. بررسی بودجه ۲۰۲۵ ایران توسط Iran Open Data نشان میدهد که حدود ۲۳ میلیارد دلار برای نهادهای نظامی و امنیتی در نظر گرفته شده بود و نزدیک به ۴۷ درصد این منابع، نه به شکل نقدی، بلکه از طریق سهمیهها و تخصیص نفت تأمین میشد. حدود یکسوم بودجه رسمی نظامی نیز مستقیماً به سپاه پاسداران اختصاص یافته بود.
مسئله فقط بودجه رسمی نیست. گزارش وزارت خزانهداری آمریکا در ژوئیه ۲۰۲۵ از شبکههایی سخن گفت که فروش نفت ایران و انتقال صدها میلیون دلار از درآمدهای آن را برای تأمین مالی نیروی قدس و فعالیتهای منطقهای تسهیل میکردند.
«نیابتیها»؛ بازوی بیرونی یک پروژه داخلی
جمهوری اسلامی با ایجاد یا حمایت از گروههای مسلح منطقهای تلاش کرده است عمق استراتژیک خود را خارج از مرزهای ایران ایجاد کند. حزبالله در لبنان، گروههای مسلح همسو در عراق، حوثیها در یمن و گروههای فلسطینی از مهمترین اجزای این شبکه بودهاند؛ میزان وابستگی و نوع رابطه تهران با هرکدام البته یکسان نیست.
این شبکه برای جمهوری اسلامی مزایایی امنیتی و ژئوپلیتیک ایجاد کرده است، اما هزینه آن نیز قابلتوجه بوده است. بر اساس گزارشهای منتشرشده، تنها در ده ماه نخست سال ۲۰۲۵، ایران حدود یک میلیارد دلار به حزبالله کمک کرده است؛ رقمی که در کنار حمایتهای دیگر از گروههای منطقهای قرار میگیرد.
در این میان یک تناقض مهم وجود دارد: حکومتی که خود را مدافع محرومان جهان اسلام معرفی میکند، منابع کشور ایران را برای حمایت از نیروهای مسلح خارج از مرزها هزینه میکند، در حالی که بخش بزرگی از مردم ایران با مشکلات معیشتی دستوپنجه نرم میکنند.
ایران؛ ملت یا پایگاه یک ایدئولوژی؟
نقد اصلی این سیاست الزاماً مخالفت با روابط ایران با کشورهای منطقه یا حتی مخالفت با نقش منطقهای ایران نیست. یک کشور بزرگ و تاریخی مانند ایران طبیعی است که منافع و نفوذ منطقهای داشته باشد.
مسئله، اولویتها و سازوکار تصمیمگیری است.
در یک دولت ملی و پاسخگو، مردم باید بدانند چه مقدار از درآمد نفت، مالیات و منابع عمومی کشور برای سیاست خارجی و فعالیتهای نظامی خارج از مرزها هزینه میشود؛ این هزینهها چه منافعی برای شهروند ایرانی ایجاد میکند و چه هزینههای فرصت اقتصادی و اجتماعی به همراه دارد.
اگر شهروند ایرانی با کمبود آب، برق، اشتغال، سرمایهگذاری، آموزش و خدمات عمومی مواجه است، پرسش درباره اولویت تخصیص منابع، یک پرسش کاملاً ملی است:
آیا منابع ایران باید قبل از هر چیز برای ساختن ایران هزینه شود، یا برای ساختن یک «امت» فراملی؟
به همین دلیل، مسئله فقط «نیابتیها» نیست. مسئله عمیقتر، نوع نگاه جمهوری اسلامی به مفهوم ایران است: آیا ایران یک ملت با منافع ملی مستقل است، یا ابزاری برای پیشبرد یک پروژه ایدئولوژیک فراتر از مرزهای ملی؟
شاید یکی از مهمترین مطالبات آینده ایران، بازگشت سیاست خارجی به یک اصل ساده باشد:
ایران باید برای ایرانیان باشد؛ منابع ایران باید ابتدا صرف آبادانی، رفاه، آزادی و توسعه ایران شود.
https://t.me/drrezasaidi
412
هوش مصنوعی؛ جایگزین پزشکان یا تحول در حرفه پزشکی؟
مقالهای در New England Journal of Medicine به یکی از مهمترین پرسشهای آینده پزشکی میپردازد: آیا هوش مصنوعی با خودکار کردن بسیاری از وظایف پزشکی، تعداد پزشکان را کاهش خواهد داد؟
نویسنده استدلال میکند که خودکار شدن وظایف لزوماً به معنای حذف مشاغل نیست.
یکی از مفاهیم مهم مقاله، پارادوکس جِوِنز (Jevons Paradox) است: وقتی فناوری ارائه یک خدمت را ارزانتر و کارآمدتر میکند، ممکن است تقاضا برای آن خدمت افزایش پیدا کند. بنابراین اگر هوش مصنوعی هزینه و زمان ارائه خدمات پزشکی را کاهش دهد، ممکن است افراد بیشتری بتوانند از خدمات پزشکی استفاده کنند و در نتیجه تقاضا برای نیروی انسانی پزشکی افزایش یابد.
مقاله همچنین به «مغالطه توده ثابت کار» اشاره میکند. تصور اینکه مقدار کار در جامعه ثابت است و فناوری فقط بخشی از آن را از انسان میگیرد، درست نیست. فناوری برخی وظایف را حذف میکند، اما همزمان وظایف و فرصتهای جدیدی ایجاد میکند.
نکته مهم دیگر، تفاوت میان «وظیفه» و «شغل» است. کار یک پزشک مجموعهای از فعالیتهای متعدد است: جمعآوری اطلاعات، تشخیص، تصمیمگیری، ارزیابی خطر، ارتباط با بیمار، مدیریت شرایط پیچیده و پذیرش مسئولیت تصمیم نهایی. ممکن است هوش مصنوعی بعضی از این وظایف را بسیار خوب انجام دهد، اما این به معنای خودکار شدن کل حرفه پزشکی نیست.
در پزشکی، مفهوم O-ring theory نیز اهمیت دارد: در یک فرایند پیچیده، عملکرد ضعیف یک بخش میتواند نتیجه کل فرایند را تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین حتی اگر هوش مصنوعی در یک مرحله بسیار دقیق باشد، همچنان نیاز به انسان برای نظارت، تفسیر و یکپارچهسازی تصمیمها وجود دارد.
در نتیجه، احتمالاً سؤال اصلی آینده این نیست که:
«چند پزشک را میتوان با هوش مصنوعی جایگزین کرد؟»
بلکه این است:
«چگونه میتوان از هوش مصنوعی استفاده کرد تا هر پزشک بتواند خدمات بیشتر، سریعتر و با کیفیت بالاتری ارائه کند؟»
در پزشکی آینده، ممکن است هوش مصنوعی بسیاری از کارهای تکراری و اداری و حتی بخشی از تحلیلهای تخصصی را انجام دهد؛ اما قضاوت بالینی، ارتباط انسانی، مدیریت موارد استثنایی، تصمیمگیری اخلاقی و پذیرش مسئولیت همچنان اهمیت زیادی خواهند داشت.
بنابراین شاید آینده پزشکی نه «پزشک بدون هوش مصنوعی» باشد و نه «پزشکی بدون پزشک»؛ بلکه همکاری انسان و هوش مصنوعی باشد.
https://t.me/drrezasaidi
412
به یاد مهسا امینی؛ آنچه آموختیم
در شهریور ۱۴۰۱، مرگ مهسا امینی جرقه جنبشی را زد که به یکی از گستردهترین اعتراضهای تاریخ معاصر ایران تبدیل شد؛ جنبشی که با شعار «زن، زندگی، آزادی» نهتنها به محدودیتهای زنان، بلکه به مجموعهای از مطالبات عمیق اجتماعی و سیاسی برای آزادی، کرامت انسانی، حقوق شهروندی و حکومت قانون بیان شد.
اما «زن، زندگی، آزادی» تنها محصول یک حادثه نبود. این جنبش نتیجه سالها نارضایتی و تلاش جامعه ایران برای دستیابی به آزادی و حقوق مدنی بود؛ تلاشی که ریشههای آن را میتوان در جنبش مشروطه و تحولات دهههای پس از انقلاب ۱۳۵۷ مشاهده کرد.
یکی از مهمترین ویژگیهای این جنبش، نقش محوری زنان و همراهی گسترده مردان بود. همچنین میلیونها ایرانی خارج از کشور با برگزاری تجمعات و فعالیتهای مدنی در شهرهای مختلف جهان، صدای معترضان داخل ایران را به افکار عمومی جهانی رساندند.
اما شاید مهمترین درس جنبش این باشد که نارضایتی بهتنهایی برای ایجاد تغییر پایدار کافی نیست. حتی اگر بخش بزرگی از جامعه خواهان تغییر باشد، بدون سازماندهی، ارتباط، رهبری و برنامه مشخص، تبدیل این خواسته به یک تحول پایدار دشوار خواهد بود.
درس دیگر، ضرورت رهبری جمعی و مشارکت گسترده است. جامعهای متنوع با دیدگاههای مختلف، نیازمند ساختاری است که بتواند این تفاوتها را در چارچوبی مشترک گرد هم آورد. تمرکز قدرت در دست یک فرد نمیتواند جایگزین نهادسازی، شفافیت و پاسخگویی شود.
همچنین باید از امروز درباره فردای ایران اندیشید. مخالفت با وضع موجود تنها نیمی از مسیر است. برای آینده باید درباره حکومت قانون، حقوق شهروندی، آزادیهای فردی، رابطه دین و حکومت، اقتصاد، آموزش و جایگاه ایران در جهان برنامههای روشن و کارشناسی داشت.
«زن، زندگی، آزادی» همچنین نشان داد که فناوری و شبکههای اجتماعی به ابزار مهمی برای آگاهیرسانی و ارتباط تبدیل شدهاند؛ اما استفاده مؤثر از این ابزارها نیازمند مسئولیتپذیری و مقابله با اطلاعات نادرست است.
چهار سال پس از آغاز این جنبش، یاد مهسا امینی تنها یادآوری یک نام نیست؛ یادآوری نسلی است که خواهان آزادی، کرامت و حق انتخاب برای زندگی خود است.
شاید بزرگترین درسی که از این تجربه آموختهایم این باشد:
تغییر پایدار نیازمند آگاهی، سازماندهی، همبستگی، رهبری جمعی، تحمل تفاوتها و برنامهای روشن برای آینده است.
به یاد مهسا امینی و همه کسانی که در این راه هزینه دادهاند، وظیفه ما این است که از تجربههای گذشته بیاموزیم و اجازه ندهیم این هزینهها بدون درس و نتیجه باقی بماند.
زن، زندگی، آزادی؛ نام یک جنبش، و پرسشی درباره آینده ایران.
https://t.me/drrezasaidi
412
آگاهی؛ دشمن خرافات
یکی از بزرگترین دشمنان خرافات، آگاهی و دانش است. انسان هرگاه نتوانسته پدیدهای را توضیح دهد، گاهی برای آن علتهایی خیالی، ماورایی یا خرافی ساخته است. هرچه دانش و قدرت پرسشگری بیشتر شود، زمینه برای گسترش چنین باورهایی کمتر میشود.
علم به ما یاد میدهد که هر ادعایی را صرفاً به دلیل شنیدن یا تکرار شدن نپذیریم، بلکه درباره آن شواهد، منبع و روش اثبات را بررسی کنیم. تفاوت علم و شبهعلم نیز دقیقاً در همین روش است؛ ادعایی که ظاهر علمی دارد، لزوماً علمی نیست.
امروز بیش از هر زمان دیگری به اطلاعات دسترسی داریم. اینترنت، کتابخانههای دیجیتال، دانشگاهها، شبکههای اجتماعی و حتی هوش مصنوعی، امکان دسترسی سریع به حجم عظیمی از دانش را فراهم کردهاند. اما دسترسی به اطلاعات بهتنهایی کافی نیست؛ زیرا فضای مجازی همانقدر که میتواند دانش معتبر را منتشر کند، میتواند شایعه، اطلاعات نادرست و شبهعلم را نیز گسترش دهد.
بنابراین یکی از مهمترین مهارتهای انسان امروز، سواد اطلاعاتی است. باید یاد بگیریم منبع یک ادعا را بررسی کنیم، میان نظر شخصی و شواهد علمی تفاوت بگذاریم، منابع معتبر را با منابع نامعتبر مقایسه کنیم و حتی باورهای خودمان را در برابر شواهد جدید مورد پرسش قرار دهیم.
آگاهی به معنای دانستن همه چیز نیست؛ بلکه یعنی بدانیم چگونه حقیقت را از ادعا تشخیص دهیم.
نسل امروز ابزارهایی در اختیار دارد که نسلهای گذشته حتی تصور آن را نمیکردند. اگر از فناوری برای یادگیری، تحقیق و پرسشگری استفاده کنیم، میتوانیم جامعهای بسازیم که در آن خرافات و شبهعلم جای کمتری داشته باشند.
دشمن خرافات، زور و اجبار نیست؛ آگاهی، پرسشگری، تفکر انتقادی و علم است.
https://t.me/drrezasaidi
412
شکست مهندسی فرهنگی جمهوری اسلامی؛ نسلی که دیگر مهندسیپذیر نیست
یکی از مهمترین پروژههای جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه گذشته، مهندسی فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران بوده است؛ پروژهای که هدف آن ایجاد جامعهای مطابق با ایدئولوژی رسمی حکومت بود. مدارس و دانشگاهها، رسانههای حکومتی، سازمانهای مذهبی، تبلیغات رسمی، قوانین مربوط به خانواده و حجاب و حتی نظام هنری و فرهنگی کشور، همگی بهنوعی در خدمت این هدف قرار گرفتند.
اما امروز میتوان گفت این پروژه، بهخصوص در میان نسل جوان، با شکست جدی روبهرو شده است. حکومت توانسته است بسیاری از رفتارهای مردم را با قانون، اجبار و ابزارهای امنیتی کنترل کند، اما نتوانسته باورها، ارزشها و هویت نسل جدید را مطابق خواست خود شکل دهد.
یکی از روشنترین نشانههای این تحول، کاهش نفوذ دین رسمی در جامعه است. نظرسنجیهای مستقل، از جمله مطالعات مؤسسه GAMAAN، نشان میدهند که بخش بزرگی از ایرانیان دیگر دین را مبنای مناسبی برای قانونگذاری و حکومت نمیدانند. در میان نسل جوان نیز فاصله با نهادهای رسمی مذهبی و روحانیت بسیار آشکارتر شده است. این به معنای بیدینی کامل جامعه نیست؛ بلکه بیشتر نشاندهنده افزایش فردگرایی، انتخاب شخصی و جدایی میان ایمان شخصی و حکومت دینی است.
مسئله حجاب نمونهای بسیار مهم از این شکست است. جمهوری اسلامی تلاش کرد حجاب اجباری را به یکی از نمادهای اصلی هویت اسلامی حکومت تبدیل کند. اما مقاومت گسترده زنان، بهویژه زنان و دختران جوان، نشان داد که حتی در موضوعی که حکومت برای دههها با تمام ابزارهای قانونی و امنیتی بر آن اصرار داشته، قادر به کنترل نگرش و سبک زندگی جامعه نیست.
اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» این شکاف نسلی را به شکلی بیسابقه آشکار کرد. برای بخش بزرگی از جوانان، مسئله فقط مخالفت با یک قانون خاص نبود؛ بلکه اعتراض به مجموعهای از محدودیتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بود. شعارها نشان دادند که بخش مهمی از نسل جدید، تعریفی متفاوت از آزادی، کرامت انسانی، رابطه زن و مرد، حکومت، دین و آینده ایران دارد.
عامل مهم دیگر، انقلاب ارتباطات است. جمهوری اسلامی میتواند شبکههای اجتماعی را فیلتر کند، اما نمیتواند ذهن جوان ایرانی را از جهان خارج جدا کند. اینترنت، ماهواره، مهاجرت، ارتباط با ایرانیان خارج از کشور، موسیقی، سینما و فرهنگ جهانی، منابع جدیدی برای شکلگیری هویت نسل جوان ایجاد کردهاند. در نتیجه، رسانه رسمی حکومت دیگر انحصار تولید و انتقال معنا را در اختیار ندارد.
این وضعیت یک تناقض اساسی ایجاد کرده است: حکومت میلیاردها تومان برای تبلیغات و نهادهای فرهنگی هزینه میکند، اما بسیاری از جوانان نهتنها پیام آن را نمیپذیرند، بلکه گاهی دقیقاً در جهت مخالف آن حرکت میکنند. هرچه فاصله میان روایت رسمی و تجربه واقعی زندگی بیشتر شده، اعتبار روایت رسمی نیز کاهش یافته است.
البته نباید این تحول را صرفاً به معنای «ضدیت با دین» تفسیر کرد. جامعه ایران متنوع است و هنوز میلیونها نفر باورهای مذهبی دارند. آنچه تغییر کرده، بیشتر رابطه مردم با قدرت، دین و انتخاب شخصی است. نسل جدید بیش از نسلهای گذشته میخواهد خودش انتخاب کند که چگونه لباس بپوشد، چه موسیقی گوش کند، چگونه زندگی کند، چه باوری داشته باشد و چه نوع حکومتی بر او حاکم باشد.
از این منظر، شاید مهمترین شکست جمهوری اسلامی این نباشد که نتوانسته مردم را کاملاً از یک رفتار خاص بازدارد؛ بلکه این است که نتوانسته ذهن و هویت نسل جدید را تحت کنترل خود درآورد.
مهندسی فرهنگی زمانی موفق است که حکومت بتواند ارزشهای مطلوب خود را به ارزشهای پذیرفتهشده جامعه تبدیل کند. اگر مردم تنها به دلیل اجبار ظاهری رفتار کنند، اما در خلوت و در ذهن خود ارزشهای دیگری داشته باشند، آنچه شکل گرفته «اطاعت» است، نه «مهندسی فرهنگی».
ایران امروز شاهد یک تحول نسلی عمیق است. نسلی که تجربه مستقیم انقلاب ۱۳۵۷ را ندارد، کمتر به روایتهای رسمی گذشته وابسته است و جهان را از دریچهای متفاوت میبیند. این تحول فرهنگی میتواند یکی از مهمترین عوامل تعیینکننده آینده ایران باشد؛ زیرا حکومتها میتوانند قوانین را تغییر دهند، اما هنگامی که ارزشهای یک نسل تغییر کرد، بازگرداندن آن نسل به گذشته بسیار دشوار خواهد بود.
https://t.me/drrezasaidi
