fa
Feedback
ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

رفتن به کانال در Telegram

**•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚*

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
-324 ساعت
+337 روز
+10230 روز
آرشیو پست ها
استرس دارم مث سگ-

لوناااا🫂🫂🫂🫂🫂🫂

درود و مهر عزیزای دل، همینطور که میدونید بعد مدت زیادی برگشتم و دیگه چنل فعالیتش و شروع میکنه . اونر های عزیزی که قصد حمایت از کیوپید و دارن، این پیام و فور کنید که یه فولدر بزنم، حمایت ها متقابل باشه و از بقیه چنل ها لفت میدم، با تشکر .
پاکسازی

Repost from N/a
عنوان: دو عامل فساد قلعۀ ولوریا
— ایوان و ویوین، ۲۹ ساله که باهم دوستن. قبل اون هم هنوز ویوین وجود خارجی نداشته که بخوان دوست باشن. — اگه در روز ۶۰ دقیقه همدیگه رو ببینن، ۶۱ دقیقه‌اش دارن همدیگه رو مسخره می‌کنن. — اوج گندکاریاشون زمانی بود که ایوان ۲۲ سال و ویوین ۲۱ سال داشت، سه نفری با جی جلسه می‌ذاشتن که امروز کدوم بخش از قصر رو خراب کنن. — زمانی که ایوان عاشق شده بود ویوین با سواستفاده از مقامش شرایط دیدن اون دختر رو برای ایوان فراهم می‌کرد. — درسته که اگه گاو هم بودن بخاطر کهولت سن تا الان مرده بودن، ولی اونا با وجود این هنوز هم قصد ندارن بزرگ بشن. — ویوین لوکاس رو بیشتر از پدر لوکاس (ایوان) دوست داره. — تنها چیزی که از هم نمی‌دونن رنگ شورت هم‌ئه. (همونم می‌دونن) — ایوان زمانی که عاشق بود دلقک دو عالم بود، ولی بازم دلیل می‌شه که کار های ویوین رو بخاطر سونو مسخره نکنه؟ آفرین، نه. — تا بیست سالگیشون هر روز همدیگه رو می‌زدن، ولی پدراشون هر دو نفرشون رو تهدید کردن که آدم بشن دعوا نکنن. — تو بچگیشون بخاطر رنگ موهاشون بهشون می‌گفتن کشک بادمجون با حضور افتخاری گوجه، این دوتا هم سگ محلشون نمی‌کردن. — کار موردعلاقشون ‌تیراندازیه، هنوزم هروقت که بتونن باهم مسابقه می‌دن.

Repost from N/a
🕊🕊           ✉️𝖵𝖠𝖭  |  ➖𝖨𝖵𝖨𝖭𝖭𝖤
نزدیک‌تر از برادر، دشمن‌تر از سگ و گربه

𝖧𝖾 𝗅𝗈𝗈𝗄𝖾𝖽 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅 𝗆𝗂𝗌𝗍𝖺𝗄𝖾, 𝖽𝗋𝖾𝗌𝗌𝖾𝖽 𝗂𝗇 𝖼𝗋𝗂𝗆𝗌𝗈𝗇 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾. 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗐𝖺𝗌 𝖽𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌 𝗂𝗇 𝗁𝗂𝗌 𝖾𝗒𝖾𝗌, 𝖻𝗎𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗁𝗈𝗐, 𝖨 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝗐𝖺𝗇𝗍𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗀𝖾𝗍 𝗅𝗈𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝗂𝗍. 𝖬𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝖺𝗋𝖾𝗇'𝗍 𝗆𝖾𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝗌𝖺𝗏𝖾𝖽,𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗒'𝗋𝖾 𝗆𝖾𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝖺𝗏𝗈𝗋𝗂𝗍𝖾 𝗌𝗂𝗇.🍷🎸🩸

Repost from N/a
بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد. دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام. چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤКорольㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚‌  ? ? ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄  ‌ ¡ ¡

ָ࣪         ˖꙳ #feelings 🪽          . ˖           Do you hide your feelings?       ֪ 🎐˖ #تحلیل_روانشناختی 🦢 𝙛꙲@∂αγ ϲняιѕ .