مَهخوربانو‟
رفتن به کانال در Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
271
مشترکین
-724 ساعت
+237 روز
+3130 روز
آرشیو پست ها
270
#شاهین_وهمنزادگان
#ŠāhēnVahmanzādagān
شاهین وهمنزادگان از بزرگترین اسپهبدان شاهنشاهی ساسانی و از برجستهترین فرماندهان نظامی دوران پادشاهی خسرو پرویز بود. او از خاندان اشرافی از سوی پدر سورن و از سوی مادر کارن برخاست و در جریان جنگهای بزرگ ایران و روم شرقی (۶۰۲–۶۲۸ میلادی)، فرماندهی سپاهیان ایران را در چندین لشکرکشی مهم بر عهده داشت.
شاهین به شجاعت، مهارت نظامی و وفاداری به شاهنشاه شهرت داشت و در کنار سردارانی چون شهربراز، از ستونهای اصلی قدرت نظامی ساسانیان به شمار میرفت. سپاهیان او تا ژرفای قلمرو روم شرقی پیشروی کردند و پیروزیهای مهمی برای ایران به دست آوردند.
سرنوشت او در سالهای پایانی جنگ با شکستهای سپاه ساسانی گره خورد و منابع تاریخی درباره چگونگی درگذشتش روایتهای متفاوتی ارائه کردهاند. با این حال، نام شاهین وهمنزادگان همچنان در تاریخ ایران به عنوان یکی از نامدارترین اسپهبدان و فرماندهان ساسانی باقی مانده است.
270
آن روز، باران کوتاهی بر تیسفون باریده بود.
هوای باغها بوی خاک نمخورده میداد.
شاهین پس از پایان جلسهای طولانی با دبیران، از راهروی سنگی کنار باغ میگذشت.
در همان هنگام، صدای آشنایی به گوشش رسید.
صدایی آرام...
که به زبان پهلوی، بخشی از یکی از سرودهای کهن را زمزمه میکرد.
شاهین ناخودآگاه ایستاد.
صدا از باغ میآمد.
از میان شاخههای سرو نگریست.
نوردخت کنار حوض سنگی نشسته بود.
در کنارش، دخترکی خردسال، فرزند یکی از خدمتکاران، با چشمانی مشتاق به او گوش میداد.
نوردخت با همان زبان ادبی و آهنگین پهلوی، داستانی از فریدون و دادگری برای کودک بازگو میکرد.
کودک، هرچند همه واژهها را نمیفهمید، با لبخند گوش میسپرد.
شاهین، بیآنکه خود بخواهد، همانجا ماند.
سالها بود که چنین پهلوی روان و فصیحی نشنیده بود.
نه از زبان دبیران...
نه حتی از برخی موبدان.
وقتی داستان به پایان رسید، کودک با خوشحالی دوید و رفت.
نوردخت تازه متوجه حضور شاهین شد.
بیدرنگ برخاست و سر فرود آورد _درود بر اسپهبد،
شاهین چند گام نزدیکتر آمد،
نگاهش هنوز رنگ شگفتی داشت،
_این زبان را از چه کسی آموختهای؟
نوردخت لحظهای سکوت کرد
_از پدرم.
_او دبیر بود؟
_نه...
اندکی مکث کرد..
_اما دوست داشت سخن نیاکان را همانگونه که بوده، زنده نگه دارد.
شاهین آرام سر تکان داد.
_امروز کمتر کسی چنین سخن میگوید.
نوردخت لبخندی محو زد.
_هر زبانی، تا زمانی که کسی دوستش داشته باشد، زنده میماند.
شاهین نگاهش را از او برنداشت.
احساس میکرد هر بار که با این دختر سخن میگوید، لایهای تازه از شخصیتش را میبیند.
نه غروری در او بود...
نه خودنمایی.
دانشش را نیز هرگز به رخ نمیکشید.
همین، او را از بسیاری که شاهین در دربار میشناخت، متمایز میکرد.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
شاهین، برخلاف عادت همیشگیاش، این بار برای پایان دادن گفتوگو شتابی نداشت.
آرام پرسید:
_اگر روزی فرصت یافتی... آن داستانهای کهن را برای من هم بازگو کن.
نوردخت از این درخواست غافلگیر شد.
چشمانش برای لحظهای از تعجب روشن شد.
سپس با احترام گفت:
_اگر اسپهبد شنیدن سخن یک خدمتکار را در شأن خود بداند... با افتخار.
شاهین، با لبخندی بسیار کمرنگ که به ندرت بر چهرهاش دیده میشد، پاسخ داد:
_در دانایی، شأن انسان را سخنش تعیین میکند، نه جایگاهش.
و برای نخستین بار، هر دو احساس کردند که گفتوگوی بعدی، دیگر تنها از سر ادب نخواهد بود.
..............................................
تکه ای از کتاب، آواز زِره ها زُلف ها
نویسنده: آرتمیس ع، پ
جلد نخست
#آواززره_هاو_زلف_ها
270
و اما امروز...
خبر خوبم اینه که تقریبا ۱٠٠ بخش نخست داره تموم میشه.
میخوام یه بخش رو امشب براتون بزارم❤️
270
The head and heart are one, but why is my heart rebelling and my brain whipping my heart ?
270
میخوام برقصم، اما با بی رحمی کفش های پوینت رو میسوزونه. بار دیگه میخوام غرق بشم،من رو به ساحل میبره.پوینت: کفش های مخصوص رقص باله
270
I stand at the crossroads of my heart and my mind.
My heart whispers,
It feels as though I've known him for a lifetime.
My mind answers,
You're still living in the real world.
My heart longs to sink beneath the waves,
while my mind relentlessly pulls me back to the shore.
My heart aches to dance,
yet my mind, with quiet cruelty, sets my pointe shoes on fire.
And here I am...
caught between reason and desire,
no longer knowing which voice to follow.
Artemis“
270
داستان خسرو و شیرین
شب نخست🤍
https://t.me/artemissungirl1/888
شب دوم🤍
https://t.me/artemissungirl1/899
شب سوم🤍
https://t.me/artemissungirl1/919
شب چهارم🤍
https://t.me/artemissungirl1/952
شب پنجم و ششم🤍
https://t.me/artemissungirl1/1003?single
شب هفتم🤍
https://t.me/artemissungirl1/1036
شب هشتم🤍
https://t.me/artemissungirl1/1151
شب نهم🤍
https://t.me/artemissungirl1/1173
شب دهم🤍
https://t.me/artemissungirl1/1182
شب یازدهم_پایانی🤍
https://t.me/artemissungirl1/1277
از طرف آرتمیس 🤍🫂
270
خب همراهان عزیز بنده، میخوام لینک داستان خسرو و شیرین رو که پیش تر براتون تو همینجا قرار داده بودم. بزارم، تا کسانی که جدیدا بهمون اضافه شدن هم گوش بدن، عاشقانه این دو بزرگوار رو🤍
