fa
Feedback
مَه‌خوربانو‟

مَه‌خوربانو‟

رفتن به کانال در Telegram

🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | به‌زودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِره‌ها و زُلف‌ها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
-324 ساعت
-417 روز
+2830 روز
آرشیو پست ها
در من، یادِ شما چون رودی خاموش و نسیمی بهاری، بی‌وقفه جاری است. هرگاه هیاهوی این زمانه جانم را می‌آشوبد، تنها یادِ شماست که مرا به آرامش بازمی‌گرداند.

🌞𖧧

در ژرفای جان، چنان است که در تالاری بی‌زمان گام می‌نهم؛ سبک، همچون پریِ سپید که با نسیمِ تاریخ رقصان است. چهره‌هایی بلند، باش
در ژرفای جان، چنان است که در تالاری بی‌زمان گام می‌نهم؛ سبک، همچون پریِ سپید که با نسیمِ تاریخ رقصان است. چهره‌هایی بلند، باشکوه و آشنا در برابر دیده‌ام می‌گذَرند، لیک جز من، هیچ‌کس در این سرا آگه نیست. خواهم که نامشان بخوانم؛ صدایی برآرم تا دلِ خاموششان را بجنبانم، اما آوازم به گوششان نمی‌رسد، و آنان مرا نمی‌بینند چنان که گویی من سایه‌ایم و ایشان روشنی. چگونه است این دردِ ناپیدا؟ که من در شما عشق را آزموده‌ام، نه عشقی که مردمان را به باده‌خواری و لبخند می‌کشاند، بل نسیمی بهاری که مستیِ بی‌نام در جان می‌کارد. من نیز گرفتار این باد شدم، اما نه چنان که خلق گرفتار می‌شوند؛ این عشق در دلم به گونه‌ای دیگر رویید، چون یادگاری از روزگاری خاموش، خاطره‌ای کهن در ژرفای خونی که در رگانم روان است. گویی این دلبستگی را از خاکی باستانی برگرفته‌ام، از زمانی که هنوز خاک، سخن می‌گفت و روحِ آدمی سفره‌ی روزگار را می‌شناخت.
آرتمیس ‟

Ciao amore

😭😭

یک قول و قرار قدیمی

sticker.webp0.04 KB

ولی این بخش از کتابمون😭🥹

معرفی من 🌿
هفده سال دارم. دانش‌آموز رشتهٔ ریاضیاتم؛ اما اگر مرا پشت میز مطالعه‌ام ببینید، شاید باور نکنید. میان کتاب‌هایم، بیشتر از آن‌که فرمول و مسئله پیدا شود، تاریخ، ادبیات و ایرانِ کهن نفس می‌کشند. در روزهایی که جنگ، مدرسه را برای مدتی خاموش کرد، من پناهگاهم را در کتاب‌های قطور تاریخ یافتم. برای بعضی‌ها گذشته فقط چند صفحه از یک کتاب است؛ برای من، جهانی است که هنوز زنده است. از کودکی شیفتهٔ آسمان بودم. از نه‌سالگی رؤیای ستاره‌شناس شدن را در سر داشتم و تلسکوپ قدیمی‌ام هنوز گوشهٔ اتاقم ایستاده؛ یادگاری از آن رؤیا که هرگز از دلم نرفت. اتاقم گاهی با نور شمع روشن می‌شود و گاهی با نور کهکشانی. شاید چون همیشه احساس کرده‌ام میان دو جهان زندگی می‌کنم؛ یکی در امروز، و دیگری در گذشته. بیشتر از هر دوره‌ای، دل‌بستهٔ ایرانِ ساسانی‌ام. نه از سرِ نوستالژی، بلکه از سرِ کنجکاوی، احترام و عشقی که مرا به خواندن، نوشتن و پرسیدن وا می‌دارد. من اینجا نیستم تا تاریخ را تکرار کنم؛ می‌نویسم تا اگر روزی صدای انسان‌های فراموش‌شده در هیاهوی زمان گم شد، واژه‌هایم پلی باشند میان امروز و دیروز. اگر در نوشته‌هایم از تیسفون، آتش، ستارگان، سکوت و خاطراتِ دور سخن می‌گویم، بدانید آن‌ها فقط موضوع نوشته‌هایم نیستند؛ بخشی از جهان درونی من‌اند. به این کانال خوش آمدید.❤️ اینجا، واژه‌ها بوی تاریخ می‌دهند.

sticker.webp0.15 KB

🌞𖧧

چنین گفت دانا دگر روزگار که بودی جوانی خردمند و یار دلش تیز و اندیشه‌اش ژرف و پاک گهی در دلِ خاک، گهی سویِ پاک نه تنها ز تاریخ ایران خبر که از خونِ ساسانیان داشت سر به شب در دلِ خویش آتش فکند ز پرسش، ز اندیشه، از درد و بند گهی با خیال اندر آید به رزم گهی با خرد سازد اندیشه نظم ز بختی که از کوه و دشت آمده‌ست ز دی‌ماه سرد و بهیخت آمده‌ست نه آسان نهد سر به هر گفته‌ای نه هر قصه‌ای را کند بسته‌ای به دل هم زمانه، هم افسانه داشت هم از درد، هم از امید، نشانه داشت یکی شاعر اندر میانِ سکوت که با واژه می‌ساخت از زخم، قوت یکی دیده‌بانِ زمان در درون که می‌خواند از سنگ، رازِ جنون چو سیمرغِ اندیشه بر قافِ جان گهی دور از خاک، گهی در جهان ولی این چنین است رسمِ جهان که روحِ جوان می‌رود بی‌امان نه در بندِ دیروز ماندن رواست نه در خوابِ فردا فکندن خطاست تو گویی که این ره، رهِ آزمون رهی پر ز آتش، ولی پر فسون و آخر چنین گفت دانای راز: که «آدمی زنده است به پرسش و ساز»
آرتمیس“
"خودنگارهٔ حماسی"

Ciao bello

ciao

ciao

چقدر قشنگ بود 🥲

Boungiorno