fa
Feedback
مَه‌خوربانو‟

مَه‌خوربانو‟

رفتن به کانال در Telegram

🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | به‌زودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِره‌ها و زُلف‌ها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
-324 ساعت
-417 روز
+2830 روز
آرشیو پست ها
تیرگان خجسته باد

و دوستیِ من و تو، به طرز عجیبی آغاز شد؛ هدف‌هایی که پیش از آشنایی مشترک بودند، اندیشه‌هایی که بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم، به هم شباهت داشتند، زادروزها... و ده‌ها هم‌زمانیِ دیگر. گمان می‌کنم پس از سال‌ها، روحی را یافتم که با روح من سازگار است. و دوباره آموختم که گاهی، آن‌گاه که رها می‌کنی، زندگی آنچه را باید، به تو می‌بخشد. روزی که پذیرفتم شاید در این جهان کسی برای دوستِ من بودن زاده نشده باشد، یا دست‌کم من هرگز او را نیابم، اتفاقی شگرف رخ داد؛ بی‌آنکه هیچ‌یک از ما بداند، دوست شدیم. و امروز با خود می‌اندیشم، شاید روح‌های ما بسیار پیش‌تر از آنکه چشمانمان یکدیگر را بشناسند، از دیرباز با هم آشنا بوده‌اند.
از طرف آرتمیس به پارمیس
۱۴٠۵/۴/۹ ، ۲۳:٠۱

🌚🌞

خورشید و ماه🌙🌞
خورشید و ماه🌙🌞

-2147483648_-210833.webp0.96 KB

🌞𖧧

می‌گویند آدمی اگر در چیزی غرق نشود و با یادش نفس نکشد، در این جهانِ دیجیتالِ سرد و بی‌پناه، تنها عبور می‌کند نه زیستن را تجربه؛ چون اینجا همه‌چیز روشن است اما هیچ‌چیز گرم نیست. و من می‌اندیشم، شاید دل باید به جایی بیرون از این ازدحامِ بی‌روح پناه ببرد؛ به دلبستگی‌ای که از جنس این زمانه نیست. نه برای داشتن، نه برای ماندن، بلکه برای آن‌که آدمی را از فروپاشیِ درون، آرام نگه دارد؛ مثل نوری دور در شهری خسته، که فقط یادش کافی‌ست تا تاریکی کامل نشود. و من، هر بار که در هیاهوی این جهانِ بی‌جان فرو می‌روم، تنها به خیالِ آنان بازمی‌گردم؛ به حضوری که شاید واقعی نباشد، اما از هر واقعیتی زنده‌تر است و در همان خیال، آرام می‌شوم، و دوباره به خودم برمی‌گردم، انگار کسی از دور، نامِ گمشده‌ام را آهسته در تاریکیِ تاریخ صدا زده باشد.
آرتمیس “

Buona notte

ایوان خسرو جانم😭🥹🤍

بیستون شنیدم که بیستون هنوز استوار، نگهبانِ ایران، دلِ روزگار. به دوشِ گرانش هزاران فغان، زِ شاهانِ رفته، زِ فرِّ کیان. به هر
بیستون شنیدم که بیستون هنوز استوار، نگهبانِ ایران، دلِ روزگار. به دوشِ گرانش هزاران فغان، زِ شاهانِ رفته، زِ فرِّ کیان. به هر سنگِ او داغِ شمشیرهاست، غبارِ سپه، اشکِ دلگیرهاست. هنوز از شکافِ تنِ آن بلند، رسد نالهٔ رستمِ ارجمند. چو باد از برِ قله‌اش بگذرد، به سوگِ نیاکان دمی بشمرد. بگوید که: «کو آن درفشِ بزرگ؟ کجا رفت آن فرِّ بی‌مرگ و گرگ؟ کجا تاجدارانِ بیداردل؟ کجا پهلوانانِ شیرین‌عمل؟» من از پایِ آن کوه گریان شدم، زِ اندوهِ ایران، پریشان شدم. که بیستون، نه سنگ است و نه کوهسار، مزارِ شکوهِ دلِ شهریار. اگر روزگاری زِ خاکم برند، مرا سوی دامانِ او بسپرند. که شاید زِ آغوشِ آن یادگار، شنوم باز آوازِ ایران‌تبار.
آرتمیس“
دلنوشته ای از ژرفای جان

🌞𖧧

درود سِتین های من

این چالش.. 😇🙂‍↔️

Ciao, ragazzi

sticker.webp0.24 KB

🌞𖧧

🥹💖

گوگولیییییییی این نسخه شبیه بچگیات بوددددد🥺🫂