fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

آشوبِ نہان

آشوبِ نہان

رفتن به کانال در Telegram

The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژه‌ها برای معانقه‌ی خاطره‌ها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
466
مشترکین
-124 ساعت
-87 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
انگار یکی نشسته پشت ساعت داره عقربه می‌چرخونه؛ این حجم از سریع گذشتن عادی نیست.

برخاستن اینبار سخت تر از همیشه است.

‏از دلتنگی های بزرگسالی متنفرم. نه میتونی حرف بزنی و نه میتونی کاری انجام بدی براش. تهش بتونی یه نفس عمیق بکشی و ادامه بدی.

sticker.webp0.41 KB

اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

نیاز دارم به ۷ سال کما و خواب.🦦

روزگاری سلطان جنگل عاشق ماه‌بانویی از آهوان می‌شود و جوری شیفته‌ی چشمان کهربایی آهو می‌شود که بی‌اختیار از خوی شکارچی‌اش کیلومترها فاصله می‌گیرد؛ دیگر انواع و اقسام بیشه می‌دانستند که آهوجانِ شیر، به راستی جانش است. روزی شیر به تماشای آهو نشسته بود که سپیدشیری چون اخترانِ زئوس به دنبال شکار آهو به راه افتاد؛ شیرِ عاشق، چنان محو تماشای سپیدار گشته بود که معشوقه‌ی خود را، چشمان گریانش را، نگاه امیدوارش را، دیدگان منتظرش را، دل پرتپشش را به فراموشی سپرد. در میان ظلمات تیله‌ی نگاهش، لیلی‌اش خوراک شیری دیگر گشت و او چون مجسمه‌ی دارالمجانین تنها نگاه دوخت به اقتدار موجودی از جنس و ذاتِ خودش. فراموش کرد روزگاری آهویی دل سنگی‌اش را لرزانده و او را چون نازپروردگان، محتاج نوازش خویش کرده بود. سپیدشیر، پنجه در گلوی آهو فرو برد و بیشه از فریاد کوتاه و خاموش او لرزید؛ اما شیر عاشق هنوز چشم از آن یال سفید و آن شکوه بی‌رحم برنمی‌داشت. در نگاهش، دیگر نه خون بود و نه مرگ؛ فقط تحسین بود و حیرت، فقط ستایش قدرتی که گمان می‌کرد شایسته‌ی زانو زدن است. سپیدشیر، بی‌آنکه بداند چه قلبی را از تپیدن انداخته، پیکر آهو را به سایه‌سار درختان کشاند. شیر عاشق همچنان ایستاده بود؛ خاموش، مبهوت و بی‌حرکت، چنان‌که گویی روحش پیش‌تر از تنش، از بیشه گریخته بود. ساعتی بعد، هنگامی که آفتاب بر استخوان‌های سفید آهو می‌تابید، شیر به خود آمد. آرام به سوی باقی‌مانده‌ی معشوقه‌اش رفت. میان علف‌های خیس، تنها یک چشم کهربایی هنوز سالم مانده بود؛ چشمی که دیگر امیدی در آن نبود، اما آخرین تصویر شیر را با خود به تاریکی برده بود. شیر سرش را پایین انداخت و برای نخستین‌بار فهمید: او آهو را در یک لحظه از دست نداده بود؛ بلکه هر بار که زیبایی دیگری حواسش را ربوده بود، هر بار که قدرتی هم‌جنسِ خودش را بر عشق ناتوان آهو ترجیح داده بود، ذره‌ذره او را از دست داده بود. از آن روز به بعد، هیچ حیوانی جرئت نکرد او را «سلطان جنگل» بنامد. چون سلطانی که نتواند از آنچه دوست می‌دارد محافظت کند، فقط جانوری‌ست با تاجی از غرور و شیر، تا پایان عمر، هر شب در همان نقطه می‌نشست؛ رو به ماه، کنار استخوان‌های آهو، و به چشمان کهربایی‌ای فکر می‌کرد که زمانی تمام جهانش بودند اما ماه، بی‌اعتنا به پشیمانی او، هر شب بر بیشه می‌تابید؛ و هیچ‌کس نمی‌دانست کدام‌یک بیشتر می‌درخشید: چشم‌های آهو در خاطره‌ی شیر، یا اشک‌هایی که دیگر هیچ‌گاه از چشمان سلطان فرو نریختند.

‏دلم می‌خواد بیشتر زندگی کنم، بیشتر بیرون برم، بیشتر بخونم؛ اما فقط مثل یه جنازه خودمو از امروز به فردا می‌کشم.

+4
Ahiyan - Rüya Gibiydin @TRTOPMUSIC.mp37.09 MB

عمر روزهای تلخ کوتاه است؛ این نیز می‌گذرد اما یادم نمی‌رود چگونه گذشت و مهم‌تر از آن چه کسی کنارم بود و تنهایم نگذاشت.

ما از زندگی چیزی نمی‌خواستیم جز درک شدن؛ چیز زیادی بود؟ انقدر سخت بود درک کردن یا سودی برایتان نداشت؟

پرسید: حضورش به چه ماند؟ گفتم: به شنیدن صدای‌ آدمی که در غربت، به زبان مادریت سخن بگوید.

sticker.webp0.04 KB

چه خوبم‌هایی که به جای فریاد‌ها و چشم‌های اشک‌بارمان بر زبان راندیم.💔

sticker.webp0.04 KB

گاهی زمان برایم از حرکت باز می‌ایستد؛ گویی عقربه‌هایِ ساعت در دقیقه‌ها و ثانیه‌هایی خاص، پا پس کشیده‌اند و صامت و ساکت، دست از کار شسته‌اند. در چنین مواقعی مادر‌بزرگم می‌گفت: «از دیوار صدا درمی‌آید، از مردم نه.» راست می‌گفت؛ اکنون انگار بر تنِ شهر، گردِ مرگ پاشیده‌اند و سکوتش تا بلندایِ فلک قد کشیده است. شاید هم در گوشم نجوایِ مرگ خوانده‌اند که جز هیاهویِ دردمندِ تنِ خسته و روحِ آزرده‌ام، چیزی نمی‌شنوم. کاش دقیقه‌ها، دلشان به حالم بسوزد؛ تندتر راه بپیمایند و زودتر طلوعِ صبح را به من هدیه دهند.
-راوش