غزلنامه
کانال بسته
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
293
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
293
صدایش زدم.
بیحرف نگاهم کرد.
مکثی کوتاه… و رفت.
مرا پشتِ خود جا گذاشت.
رفت و من
از حرکت جا ماندم.
سکوت
نام مرا صدا میزد.
او دور شد
و من
نزدیکِ خودم
فرو ریختم.
آنجا
میان تکهها
خودم را دیدم.
این من بودم؟
از من چه مانده بود
جز دلی شکسته
و جگری خون شده ؟
جواب در سکوت جا ماند.
من قبل از رفتنش،
رفته بودم.
حال اما
کسی نمانده
جز من
و نبودنش.
_غزلچشمی
293
واقعا زورم به زندگی نمیرسه.
دنیا دستشو گذاشته رو گلوم داره خفم میکنه.
دیوار های خونه دارن به هم نزدیک میشن منو حبس میکنن.
تو هوای بیرون سم ریختن، نفس میکشم تمام وجودم میسوزه.
اشکهام به پشت شیشهی چشم هام مشت میکوبن تا خودشونو آزاد کنند.
از نوشته هام اشک میچکه.
حتی غزلهامم حالشون خوب نیست.
کاش این روزا بگذره...
_غزلچشمی
#دلی
293
فیلم که تموم شد، چیزی که بیشتر از داستانش توی ذهنم موند، صدای یک زن بود؛
صدایی که نمیخواست خاموش بشه.
زنی که نمیخواست بره.
میخواست بمونه و بسازه.
چون گاهی موندن، از رفتن شجاعت بیشتری میخواد.
شاید امید همینه؛
اینکه هنوز بخوای بمونی، هنوز بخوای بسازی، هنوز بخوای زندگی کنی.
و شاید تمام حرف فیلم همین باشه؛
زنی که نمیخواست فقط زنده بمونه،
میخواست زندگی کنه.
زنی که نمیشد صداشو خاموش کرد،
چون صداش از جنس زندگی بود.
صدایی که درست همون جایی که باید خاموش میشد،
از دلِ درد بیرون اومد؛
بلندتر، محکمتر و واقعیتر.
چون صدای زن، نمیمیره!
_غزلچشمی
293
سرما خوردهام.
دکتر میگوید: ویروسی وارد بدنت شده است.
اما اگر نظر خودم را بخواهی، دکتر چنین ویروسهایی را نمیشناسد…
دیری است که گرمای آغوشت را از من دریغ کردهای و سرمای عجیبی بر تنم نشسته است. حال که تو نیستی، غریبی و غربت آرامآرام چو میکروب وارد بدنم شده و تمام وجودم را آلوده خود کرده است.
تب و لرز دارم و هذیان میگویم. دکتر تجویز کرده تا پایان آمدنِ تب، پاشویه را قطع نکنیم؛ اما من میدانم، من از دوریِ تو تب کردهام. وگرنه وجود من به حرف هیچکس نمیارزد، مگر به نام تو.
نمیدانم واقعاً هذیان و توهم است یا نه، اما کسی نامم را در گوشم نجوا میکند؛ کسی با صدایی شبیه به تو:
«غزل… غزل جانم!»
آری، غزل. شاعری که جانی در تن ندارد، اما سرفههایش نیز قافیه دارند و از شعرهایش قرص و دارو میچکد.
مثل اینکه درست میگفتند: «شعر، تبِ شاعر است.»
پس… بگذار این تب باقی بماند، همانگونه که یادت در وجودم ریشه دوانده است. بگذار این لرز بر تنم بنشیند؛ چرا که حتی این لرز هم، به بهایِ نامِ تو، ارزش دارد.
به قول شاعر:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز؟
_غزلچشمی
293
موزه اشیایاو
سلام، روز شما بخیر، دوستان عزیز. من غزل چشمی، راهنمای این موزه هستم. امروز قرار است باهم از این موزه دیدن کنیم. موزهٔ اشیای او؛ اشیای باقیمانده از او...
لطفاً همراه من بیایید تا از اولین قسمت این موزه دیدن کنیم. جایی که همهچیز برای اولین بار رقم خورد. جایی که عشق آغاز شد.
نزدیکتر بیایید. اینجا مشاهدهگر تکه دستبند کوچکی هستیم. دستبندی که روایتگر اشتباهی زیباست. روزی که آن دلبر مغرور در خیابانهای شهر پرسه میزد. بوی عطرش زودتر از خودش مردم را متوجه خود میکرد. هیبت مردانهاش هر بینندهای را وادار به خیره شدن میکرد.
از کنارم چو بادی گذشت که ناگهان:
+ آخ! موهام...
آقای محترم، لطفاً وایسید.
_ چیزی شده؟
+ دستبندتون به موهام گیر کرده. میشه بازش کنید؟
_ چرا که نه. شرمنده اگه اذیت شدید...
آممم، ولی این پیچیده لای زنجیرهاش. هر کار میکنم باز نمیشه.
+ ولی آخه زنجیرتون...
_ باشه، یادگاری. رفتید خونهٔ، خودتون سر فرصت بازش کنید.
و لبخندی زد و رفت.
رفت و دین و دنیای مرا با خود برد و این اولین چیزی بود که از او برایم یادگار ماند.
لطفاً همراه من به قسمت بعدی موزه بیایید. عطر نیمهخالی!
این شیشه عطر نیمه، تمام دنیای من است. در تار و پود وجودم نفوذ کرده. بندبند وجودم را از آنِ خود کرده. همان عطری که به گردنش میزد. همان که هوس بوییدن و بوسیدنش هوش از سرت میپراند. همان عطر!
در ویترین سمت راست، فنجانی لبپر قرار دارد.
آخرین بار در آن قهوه نوشید. به آن دست نزنید. این فنجان همان روز که او رفت ترک برداشت؛ همراه با قلبم. این فنجان ماههاست که در عزاداری من شریک است. فنجانی که با رفتنش لبپر شد و او نیز چو من، دیگر مثل قبل نشد. تکهای از او جدا شد و برای همیشه او را ترک کرد. تکهای از وجودش!
در مرکز سالن، تابلوی ممنوعه قرار دارد.
عکس او!
اما همانطور که میبینید روی آن پارچهٔ سیاه کشیدهاند؛ زیرا تاب دیدن چشمانش را ندارم. چشمانی که حوا را دوباره وادار به نافرمانی میکند؛ چه برسد به منِ عاشقِ دلتنگ!
اگر به زیر تابلو نگاه کنید، ویترین خالیای را مشاهده میکنید. مهمترین اثر موزه...
که متأسفانه به سرقت رفته.
قلب من!
آخرین بار در دستان صاحب تابلوی ممنوعه دیده شده. شما آن را این اطراف ندیدهاید؟
و اینجا آخرین اثر موزه قرار دارد.
لطفاً نزدیکتر بیایید.
بله.
خود من!
آخرین بازمانده از یک عشق قدیمی.
خب دوستان عزیز من، بازدید به پایان رسید. لطفاً هنگام خروج، خاطرات خود را همراه خود ببرید. در و دیوار اینجا به اندازهٔ کافی برای من گریستهاند. کافی است!
هنگام خروج، بلیطهای خود را به مسئول مربوطه تحویل دهید. من سالهاست بلیط خروجم را گم کردهام، برای همین در این موزه اسیرم.
شما بروید. خوش آمدید. و من هم...
گریهوچایوغموشعر و دونخبهمنوبعد
بازهمگریهویکدور دگر مصرع قبل...
_غزلچشمی
