fa
Feedback
𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡

𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡

رفتن به کانال در Telegram

Svt fiction:) آخرین دلنوشته‌های دلتنگی روی گلبرگ‌های رزی پژمرده http://t.me/HidenChat_Bot?start=7276563795

نمایش بیشتر
250
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+2530 روز
آرشیو پست ها
ون جونهی، یه بازیگر قاتل. پسری که ما بین روی کف‌پوش‌های چوبی سالن تئاتر بزرگ شده بود. سالن تئاتری که بعدها به صحنه کارگردانی اون تبدیل شد، کارگردانی صحنه‌ای خیره کننده از جنون و خون و هنر. پسری که برای خلق عروسک‌های آویزون شده از طناب و توی حالت‌هایی خاص از نمایشنامه‌های تئاتر، به 'عروسک گردان' معروف بود. شروع همه چیز از کجا بود؟ شاید از اون روز پر از همهمه توی سالن تئاتر، شاید امیدی که در ثانیه‌ای به کابوس تبدیل شد، شاید از همون پسرک چشم آبی که فقط به‌خاطر زیبایی ظاهر و چشم‌هاش، به راحتی جایگزین جونهی شده بود. "متاسفم جونهی، ولی ویلیام برای این نمایشنامه مناسب‌تره، شاید بهتره امروز رو ما بین تماشاچی‌ها بشینی." اون کلمات، کلماتی که هر صامتشون روح از بدنش جدا می‌کردن، توسط مربیش به سمتش روانه می‌شدن و بیشتر هیولای خفته درونش رو بیدار می‌کردن. و در اون ثانیه، در اون لحظه بود که هیولایی از جنس انتقام متولد شد. جونهی و احساس زباله‌ای کنار گذاشته شده که تمام وجودش رو درگیر کرده بود، جونهی و احساس شکستی که تمامی وجودیتش رو در هم می‌شکست برای ذره ذره تشنه‌تر کردن اون هیولای تازه بیدار شده کافی بود. و اون شب، بعد از اجرای نمایش 'دو نجیب زاده ورونایی' از شکسپیر، در پشت پرده‌های نمایش، هیولا با چشم‌هایی گرسنه به پسر چشم‌ آبی خیره بود. سالن خلوت شد، چراغ‌ها خاموش شدند و بازیگرها و کارکنان یکی یکی سالن رو ترک می‌کردن. همه چیز در پلک زدنی رخ داد، قیچی توی دست‌های جونهی حالا در قلب پسر چشم آبی فرو رفته و قرمزی خونش، پیراهن سفیدش رو زیباتر از قبل می‌کرد. هیولا در سکوت و تاریکی سالن تئاتر به طعمه‌اش نزدیک شده و در آخر، از جوی خونی که از قفسه سینه‌اش جاری می‌شد، تغذیه می‌کرد.

Seventeen as serial killers
☆ Part 6 : Wen Junhui | The puppeteer #theard

1|1_Forbidden_Fruit_Tommee_Profitt_Sam_Tinnesz_brooke_320.mp38.79 MB

خوشحال میشم نظرتون رو راجع بهش بدونم

اگر پارت‌های قبلش رو هم میخواین روی هشتگ بزنین پارت‌های قبلیش رو هم نشون میده

و یچیزی بگم این ثرد صرفا ساخته ذهن دارک پسند نویسنده است و کاملا بر اساس یک دنیای موازی ساخته شده

"چشم‌های خیس و شیشه‌ایت که برای ثانیه‌ای نفس کشیدن التماس می‌کنن رو به‌خاطر می‌سپرم عزیزم. مطمئنم که این چشم‌ها نقطه عطف و زیبایی این بوم می‌شن."

و اون شب شروعی برای ظهور هنری از جنس مرگ و خون بود. نقاش نیمه شب، خیابون‌های ساکت و تاریک پکن رو با هانفو مشکی و طلایی رنگی که به تن داشت، متر می‌کرد و قربانی‌هایی که برای مرگ به زانو افتاده و التماس می‌کردن رو به دیدار ارباب مرگ می‌فرستاد. مرگ‌هایی که باعث رنگی شدن بوم‌های نقاشی مرد از رنگ قرمز می‌شد و شاهکاری از جنون رقم می‌زد.

شو مینگهائو، یه نقاش قاتل. پسری که ما بین تابلوهای بی‌روح و پر از داستان موزه‌های هنر سپری می‌کرد. دانشجوی هنری که از رنگ‌های تکراری و بی‌هدف روی بوم خسته شده و به دنبال روایت کردن داستانی از جنس خون و جنون بود. پسری که با تابلوهای خونین و عجیبش از افرادی که توی پوزیشن‌های خاصی بودن به 'نقاش نیمه شب' معروف بود. چیزی که اون نقاشی‌ها رو خاص می‌کرد، چشم‌های ملتمس و مملوء از ترس افراد درون نقاشی بود. همه چیز از اون شب شروع شد، شبی که به‌خاطر گفتن یه دیالوگ اشتباه توی نمایش اپرای پکن، با همون لباس‌های سنتی مخصوص اجراش، برای فرار از شرمساری و سرزنش خطا کردنش توی اجرا، به خیابون‌های متروکه و تونل‌های آبی پکن رو آورده بود. "می‌دونستم بالاخره بودا هدیه امشبم رو جور کرده." شنیدن کلماتی که تماماً بوی الکل می‌دادن و حس لمسی که باعث نفرت از وجودیتش می‌شد، گازوئیلی برای جنون نهفته پسر شد و عطش خون رو درون پسر شعله ور کرد. ثانیه‌ای دست‌های مرد روی کمرش بود و ثانیه‌ای بعد کانزاشی مشکی رنگی که باهاش موهای بلندش رو بسته بود توی پهلوی مرد فرود اومده و سرخی خونش، دست‌هاش رو رنگی می‌کرد. قرمز همیشه رنگ مورد علاقه مینگهائو بود، خصوصا وقتی که اون رنگ می‌تونست تمام طرح‌های درون ذهنش رو روی دیوار به تصویری از جنس وهم و هراس تبدیل کنه. "حیف که این خیابون تاریک اجازه نداد تصویر چشم‌های ترسونت رو بهتر به تصویر بکشم."

Seventeen as serial killers
☆ Part 5 : Xu Minghao | The Midnight Painter #theard