fa
Feedback
𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡

𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡

رفتن به کانال در Telegram

Svt fiction:) آخرین دلنوشته‌های دلتنگی روی گلبرگ‌های رزی پژمرده http://t.me/HidenChat_Bot?start=7276563795

نمایش بیشتر
250
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+2530 روز
آرشیو پست ها
ㅤHola? !! fwd this msg and mention ur fav celebrity/idol then I'll make u a swag edit.

"و بالاخره توجهی که دوست داشتی رو گرفتی عزیزم! دیدی؟ همه دنیا حالا التماس‌ها و گریه‌های خونینت رو برای من دیدن."

"سلام به همگی! به قسمت جدیدی از برنامه ما خوش اومدین... و بله! حدس بزنین این‌بار چه کسی رو داریم؟" هیولا با لبخندی که برق چشم‌هاش رو بیشتر می‌کرد از جلوی‌ دوربین کنار رفت و اجازه داد چهره مقتول جدیدش به نمایش گذاشته بشه. لی فلیکس، آیدل نوظهوری که هر روز و هرثانیه بیشتر از قبل به شهرتش اضافه می‌شد. پسری که حالا با چشم‌هایی بسته و لب‌هایی به هم دوخته شده، روی صندلی چوبی رو‌به‌روی دوربین قرار داشت. "فلیکس شی! چرا آهنگ جدیدتون رو برامون نمی‌خونی؟" هیولا با لبخند روی لب‌هاش میکروفون رو به لب‌های بخیه زده شده پسر فشرد و با شنیدن فریاد دردمندش به آرومی خندید؛ هیچکس توی اداره این نمایش جنون به پای اون نمی‌رسید. "بخون دیگه لی فلیکس! همه منتظر شنیدن آهنگت هستن." هیولا همون‌طور که می‌خندید گفت و با شنیدن اصوات نامفهوم از پسر، تیزی خنجرش رو روی حنجره پسر کشید. هرچقدر که صدای فریادهای پسر بیشتر می‌شد، خنجر هم بیشتر توی گلوش فرو می‌رفت تا آخرین قطره‌های زندگی رو از وجودش ببلعه.

بو سونگکوآن، یه آیدل قاتل. پسری که برای رؤیاش از خودش و زندگیش گذشت، آیدل بودن و خوندن روی استیج تنها آرزوی اون بود. پسری که تمام بچگیش رو روی زمین چوبی و آینه‌های بزرگ اتاق تمرین برای بهتر شدن و عالی بودن تلاش می‌کرد تا این‌که... همه چیز از اون روز شروع شد، کارآموز جدیدی که به کمپانی اومده و بدون هیچ زحمتی و به‌خاطر پول، به راحتی جای سونگکوآن رو توی لاین آپ دبیو گرفت و پسر برای همیشه کنار گذاشته شد. "می‌دونم خیلی تلاش کردی کوآن! ولی حتما دوباره باز هم به فرصتی ایجاد می‌شه مگه نه؟" مدیر کمپانی دروغ‌های شیرین تحویلش می‌داد ولی سونگکوآن نوزده ساله می‌دونست که دیگه فرصت دوباره‌ای وجود نداره. همون شب توی اتاق تمرین که تاریکی تمام وجود پسر رو می‌بلعید، سونگکوآن ما بین اشک‌ها و فریادهاش جون داد و اجازه داد هیولای درون آینه که با‌لبخندی مملوء از نفرت به اون خیره شده، تمام وجودش رو دربر بگیره. سونگکوآن از کمپانی بیرون اومد ولی بازهم تبدیل به یک آیدل شد، آیدل مرده. هیولایی که پشت ماسک مشکی رنگش پنهان می‌شد و نمایشی از جنون و موسیقی رو به صورت زنده به اجتماع نشون می‌داد.

Seventeen as serial killers ☆ Part 7 : Boo Seungkwan | The Idol #theard

وقتی هرچیزی تاریخ انقضایی داره، چرا آدم‌ها نداشته باشن؟ جونگهان... فرشته مرگی که پرونده جدیدی به دستش می‌رسه، هونگ جیسو... پس
+1
وقتی هرچیزی تاریخ انقضایی داره، چرا آدم‌ها نداشته باشن؟ جونگهان... فرشته مرگی که پرونده جدیدی به دستش می‌رسه، هونگ جیسو... پسر ۲۹ ساله‌ای که از بدو تولدش با بیماری به اسم فیبروز کیستیک سر و کله میزنه ولی مثل اینکه بالاخره وقت ملاقات اون‌ها رسیده. و جونگهان مثل تمام پرونده‌های قبلیش تصمیم می‌گیره کمی قبل از بردن روح کیس‌هاش، کمی با اون‌ها وقت بگذرونه

پسر که حالا مینگیو اسمش رو فهمیده بود، مینگهائو، اون رو بخشیده بود... با وجود فریادها و التماس‌های مینگیو برای مجازات شدن، پسر با لبخند و آرامشی که انگار مهمون همیشگی وجودش بود، با چشم‌هایی که سایه نفرت ازشون کنار نمی‌رفت، اون رو بخشیده بود و ازش خواسته بود به‌تقاص پاهایی که ازش گرفته و رویایی که زنده زنده به خاک سپرده، به پاهاش تبدیل بشه و هرلحظه و هرثانیه همراهش باشه... و چه عذابی می‌تونست بالاتر از این برای مینگیو باشه؟

اولین دیدارشون چیزی جز درد و تاریکی رو به دنبال نداشت. مینگیو مثل همیشه به دنبال راه فراری از زخم‌هایی بود که پدرش هرشب باحرف‌هاش بهش می‌زد.... کلاهش رو برداشت و اجازه داشت موتورش با سرعت دیوونه‌واری اون رو توی جاده ببره و سیلی‌های محکم باد به گونه‌هاش، اشک‌هاش رو پاک کنه. همه چیز در یک ثانیه رخ داد، پسر مشکی پوشی که کوله آبی رنگی به دوش داشت ناگهان وسط جاده ظاهر شد و لحظه‌ای بعد تاریکی اون رو در آغوش گرفت.

دنیای مینگیو توی پیست و موتورش خلاصه می‌شد، چون پیست تنهایی جایی بود که اشک‌ها، فریادها و دردهای پسر رو دیده و شنیده بود. قرا
+1
دنیای مینگیو توی پیست و موتورش خلاصه می‌شد، چون پیست تنهایی جایی بود که اشک‌ها، فریادها و دردهای پسر رو دیده و شنیده بود. قرار نبود یه تصادف بعد از مسابقه با بالرینی که از تمرینش برمی‌گشت و حالا دیگه توانایی راه رفتنش رو از دست داده بود زندگی رو براش سیاه‌تر کنه؛ قرار نبود با عاشق آتیش نفرت توی چشم‌های اون پسر، بیشتر خودش رو توی این باتلاق فرو ببره.

و سونگچول... سونگچول بعد از رفتن جیسو در هاله‌ای از غم و سوگواری بود، ولی این‌بار نه برای همسر مرده‌اش، برای پسری که خودش ذره ذره با حماقتش اون رو از دست داده بود. تماس‌های بی‌جواب، ایمیل‌های خالی و بی‌هیچ برگشتی... سونگچول ماه‌ها در تاریکی و عذاب وجدان و دردی که به جیسو وارد کرده بود قدم به قدم به مرگ نزدیک می‌شد. تا این‌که توی یه شب بارونی توی اکتبر، وقتی که یه سایه آشنا در نزدیکی کافه موردعلاقه پسر توی شهر می‌بینه، تعلل نمیکنه و بی درنگ خودش رو بهش میرسونه، بی‌توجه به بارونی که هر دو رو خیس میکنه، بی‌توجه به مردمی که اونجا هستن و بی‌توجه به قلبش که دیوونه‌وار می‌تپه، به سمت پسر می‌دوه و اون رو توی آغوشش حبس می‌کنه. "میدونم که اون‌قدر احمق بودم که یکبار از دستت دادم و از اون احمق‌ترم که دوباره ازت میخوام برگردی و بهم یه شانس دوباره برای داشتنت... برای چشیدن طعم دوباره زندگی بهم بدی هونگ جیسو."