پارآگرافِ نآتَمام؛
رفتن به کانال در Telegram
و گوشهایی که در سکوتِ شب، بیقضاوت میشنوند. @Paragraphnatamambot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6783657895
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
227
مشترکین
-224 ساعت
-257 روز
-8130 روز
آرشیو پست ها
و دیگر نه قلمم جوهر میدهد و نه انگشتانم توانِ حرکت؛
اما امید،
سرسختتر از اشک،
از من دست نکشیده است.
نمیخواهم از این لحظهها تعریف و تمجید کنم؛
اما نمیدانم چرا انگار هرچه جلوتر میرویم، دیروزمان بهتر از امروز و امروزمان بهتر از فرداست.
امیدوارم؛
اما در عین حال، گمان میکنم ناامیدم…
چه دوگانگی عجیبیست؛
امید داشتن و همزمان ناامید بودن.
پر از خشمِ فریاد نکشیدهام،
پر از سرکوب…
ایران…
ایرانی که درد دارد،
ایرانی که نمیدانم چه زمانی قرار است روی خوشش را ببینیم.
دلم زندگیِ سرشار از آرامش میخواهد…
اما از سوی دیگر، دلم میخواهد این زندگی را در ایران تجربه کنم.
با خودم میگویم چرا باید در ایران به دنیا میآمدم؟
اما باز صدایی در گوشم زمزمه میکند:
کجا بهتر از ایران، بانو؟
باز هم همان تناقضِ تلخ…
کشمکشی همیشگی از جنس غم و عشق.
دلم میخواهد در این سرزمین بخندم،
خوشحال باشم، برقصم،
آواز بخوانم.
دلم میخواهد در این سرزمین
هر آنچه دلم میخواهد را تجربه کنم.
دلم میخواهد پیش از آنکه
فرسوده شوم، در ایران احساس زنده بودن کنم.
زندگی کنم، نه اینکه فقط نفس بکشم…
شهرزادقصهگو
وقتی میری بیرون، تازه میفهمی چه خبر است و داریم چی میکشیم.
آدمهایی را میبینی که با یک مشت آرزو، با خودشان میجنگند.
آنقدر خسته و ناامیدند که نه جلو میروند، نه عقب برمیگردند؛
فقط همانجا میایستند،
برای اینکه بیشتر از این آسیب نبینند.
ما هرگاه شکست خوردیم موسیقیمان هی غمگینتر شده و شعرمان غمگین تر.
تمام غم ادبیات و موسیقی زبان فارسی به خاطر شکستهایی است که در طول تاریخ خوردهایم.
فریدون فرخزاد
اما عزیزِ من،
کاش در تقویمِ جهان
صفحهای دیگر سهمِ ما میشد…
کاش در روزگاری نفس میکشیدیم
که همهچیز
به رنگِ آبی و سبز و صورتی بود؛
سرشار از آرامش،
با خیالی آسوده،
خوشحال، خوشبخت، سرزنده…
رها و آزاد
از تمامِ آنچه امروز
بر دوشِ جانمان سنگینی میکند.
کاش در روزگاری میزیستیم
که آیندهمان
اینچنین هر روز
ویران نمیشد.
کاش روزگاری بود
که همهچیز
زیباتر،
ملیحتر،
دلنشینتر
جریان داشت…
نه اینهمه تلخی،
نه اینهمه رنج،
نه اینهمه زخمِ بیامان.
کاش در روزگاری میزیستیم
که برای سادهترینِ خواستهها
مجبور به اینهمه تقلا،
اینهمه تحقیر،
اینهمه فرسودگی نبودیم.
ما همگی بیگناه اسیر این روزگار بودیم…
آری،
ما برای این برهه از تاریخ
بسیار حیف بودهایم.
ما سزاوار روزهایی روشن بودیم،
سزاوار خندههایی بیدغدغه،
سزاوار زندگی…
نه اینهمه سیاهی،
نه اینهمه تاریکیِ ممتد.
و با تمامِ این تاریکی،
ما هنوز ایستادهایم؛
همین یعنی
نور،
هنوز ممکن است…
شهرزادقصهگو
