پارآگرافِ نآتَمام؛
رفتن به کانال در Telegram
و گوشهایی که در سکوتِ شب، بیقضاوت میشنوند. @Paragraphnatamambot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6783657895
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
-224 ساعت
-317 روز
-7930 روز
آرشیو پست ها
همشون تو این چندماه یا شش کیلو کم کردن، صدتا کتاب خوندن، مهارت جدید یاد گرفتن یا ورزش میکنن و علاقشونو پیدا کردنن
دیگر نمیدانم باید از چه بنویسم؛ از قطعیِ برق و آب، از گرانیِ یک لقمه نان، از کشتارهای دستهجمعی، یا از اعدامهایی که در ملأعام رخ میدهند؟ از منی که هنوز زندهام و از آنهایی که دیگر نیستند؟
انگار حالا دیگر همهٔ ما تنها تلاش میکنیم زنده بمانیم، نه زندگی کنیم. زندگی کردن، برایم دیگر آن معنای گذشته را ندارد. هر بار که از منجلاب بیرون میآییم و میخواهیم به زندگیمان سر و سامان بدهیم، حادثهای تلخ و دلخراش از راه میرسد؛ و صبح، چشممان را با خبرهایی باز میکنیم که مو بر تنمان سیخ میشود.
با همهٔ اینها، هنوز به یک چیز باور دارم؛ خورشید هیچگاه برای همیشه پشت ابر نمیماند.
زندگی کوتاهتر از آن است که از علایق و آدمهایی که دوستشان داری دست بکشی. برایشان تا آخرین توانت تلاش کن؛ و اگر روزی تقدیر میان شما فاصله انداخت، خودت را سرزنش نکن. همهٔ ما برای نخستین بار زندگی میکنیم.
وقت گذراندن با مامان و بابا، حالی در دل آدم مینشاند که گمان نمیکنم هیچگاه، در کنار هیچکس دیگری، دوباره آن را تجربه کنم.
و سرانجام، نام و نشانِ ما در غبار فراموشی محو میشود؛ چنانکه گویی هرگز نبودهایم.
