ߊܝܫ̇ࡐߊࡍ߭ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܚࡍ
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
838
مشترکین
+4024 ساعت
+427 روز
+17230 روز
آرشیو پست ها
و با لجباز ترین و غیر همراه ترین بیمار ممکن روبرو ام که از هرچیزی امتناع میکنه
و به معنای واقعی نمیدونم اگر با سرم و آمپول هیوسین و اندانسترون و لوپرامید
بهتر نشه باید چه گلی به سر بگیرم
برای اولین بار به خاطر این که مریض از مراجعه به درمانگاه امتناع میکرد و میگفت نمیخوام برم دکتر خودت برو دارو بخر اوکی کن مجبور شدم یک بیمار اسهال استفراغ شدید رو خودم منیج کنم🥲 برای اولین بار از کسی جز خودم رگ گرفتم
و الان همچنان اینجوریم که حاجی پاشو برو درمانگاه
من ی استاژر ساده ام
اونی که به زور قرص خودشو خوابوند ولی تا صبح هی کابوس دید و با گریه از خواب پرید کیه؟
آفرین منم
غم و حسرت امشبم اونقدر با نابودی امیدم در هم آمیخته شده که اگر زورم میرسید(برسه؟)
همین امشب میزدم زیر همه چی و تموم میکردم این رنج رو
Repost from خاطرات یک پزشک جوان
«سنگی که برداشته بود سنگین بود.پس ترازوش شکست»
(روی ماه خداوند را ببوس | مصطفی مستور)
پی اس:در وصف عشق...که ترازو شکن قهاریست
و این آهنگ که شروع شد انگار منم تموم شدم اینجا این لحظه دیگه مهم نبود بقیه میبینن
ترکیدم خودم بغضم غمام همه چیزم:)
این کافه ای که میرم توش پیانو داره و گاها یکی میشینه پشتش و میزنه
امروز هرکی زیاد میاد کافه و ی ساز بلده سازشو آورده و پسر نمیدونی چقدر دلم برای گیتارم تنگ شد برای کیبورد زدنم
برای باله رقصیدنم با آهنگ سلطان قلبها
و تو جانم نمیدونی چقدر جات خالی بود کنارم الان ...
اومدم اینجا تا حالمو عوض کنم و تمام چیزایی که از دست دادم مثل ی بار سنگین از حسرت هجوم آوردن به روح و جونم و تو جآنِ من غم تو اگر نبود هیچکدوم از اینا مهم نبود تو که میری انگار تمام نرسیدنام تمام نشدن ها رو هم با رفتنت میاری ...
نمیدونم ولی دلم پُره، دلم کِدِره، دلم تَنگه، دلم آشوبه، دلم خیلی چیزای سنگین توشه
بیشتر از ۸۷ ساعته یک دقیقه چشامو نبستم و بیدارم مغزم خاموش شد احساساتم خاموش نمیشن بخوابم
و من از خودم به خاطر این که هربار در کنار همه اینا باید حملاتی که بهم دست میده و میگرن رو تحمل کنم هم متنفرم
چه مرگته زن؟
قول دادم تغییر میکنم قول دادم خودمو زندگیمو جمع میکنم ولی این از دست دادنی که دارم تجربه میکنم این جدال و نفرت با خودم و بدتر از همش این غم و دوری خیلی خیلی قویتره
این روزا اگر میبینید نیستم چون صبح بیدار میشم دربارش گریه میکنم میرم بیمارستان درموردش فکر میکنم تو راه برگشت درموردش خودمو سرزنش میکنم و از خودم متنفر میشم تا غروب این نفرت زیاد و زیاد تر میشه تا شب که از عجز و ناتوانی دوباره درموردش گریه میکنم تا خوابم ببره بعد با کابوس درموردش از خواب میخورم و به زور خودمو میخوابونم تا صبح درموردش گریه کنم
