ߊܝܫ̇ࡐߊࡍ߭ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܚࡍ
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
820
مشترکین
+4024 ساعت
+427 روز
+17230 روز
آرشیو پست ها
یه هر حال انگار امروز مامانی دوباره رفت و دوباره من هیچ کار نتونستم بکنم که نزارم بره
و من؟ منم مثل بقیه سعی کردم پناه ببرم ولی خب خیلی موفق نبودم حتی نشد توضیح بدم و نتیجش این شد که اومدم به کانالم پناه آوردم؟ و حرفایی رو زدم که از صبح داشت خفم میکرد
شاید هم درستش همین بود و برام بهتر بود که پیش عزیزی نشد باز کنم و باعث بشه راحت تر گذر کنم
بعدش یهو شدم ی آدم معروف هرکی رد میشد میپرسید مریض تو بود چند سالش بود و ی دور باید به عالم و آدم شرح حال میدادم و استاد دید حالمو از بین سوالات همه نجاتم داد
بعد یهو همه واکنشات و شوک هایی که بهشون وارد شده بود رو بروز دادن
هیچکدوم از ما تا الان cpr و expire شدن و این پروسه رو از نزدیک تجربه نکرده بودیم
بعد هرکسی گوشی به دست زنک میزد به یک نفر یکی وارتنرش یکی خواهر برادرش یکی رفیقش و خلاصه به دامن یکی چنگ میزد تا بتونه پناه بگیره که آروم بگیره و نصف اونا حتی انکار که دارن درمورد یک عروسک حرف میزنن خودشون رو مالک مریض کردن
از صبح به قدری بهم ریختم که حتی دارم فکر میکنم مناسب این رشته نیستم
حدودا ده روز بود اومده بود و از روز اول بستری مریض من بود
خیلی مهربون بود سه تا دختراش همراهش بودن و خودش و همراهیاش از تمام مریضایی که تا الان داشتم باهام خوش برخورد تر بودن و همکاری میکردن
داشت حالش بهتر میشد و خب وابسته شده بودم بهش انگار مامان بزرگم بود با همون علائم با همون بیماری مامان بزرگ من یک روز هم نشد تحمل کنه
ولی این زن داشت خوب میشد ازمایشاش حال عمومیش همه چیزش رو به بهبود بود و بیشتر از هر زمان دلم میخواست حالش خوب بشه و ببینم مامان بزرگ منم میتونست
امروز رفتم صبح پیشش سوالای objective رو پرسیدم رفتم ببینم vbg امروزش جوابش اومده یا نه و از دیروز تا الان چقدر بهتر شده جواب نیومده بود و برگشتم معاینه کنم یهو ارست کرد و cpr و بعدشم expire شد و من انگار اینبار مامان بزرگم رو دوباره از دست دادم با این تفاوت که دانش آموز راهنمایی نبودم امتحان خرداد زبان نداشتم و تو سر خونه باهاش مواجهه نشدم جلو چشمم بود همش با این شباهت که دوباره هیچ کاری ازم برنمیومد
امروز مریضم که یک هفته باهاش بودم جلو چشمم ارست کرد و expire شد دقیقا وسط سیر بالینی گرفتن
اولین تجربه بود
حس میکنم فروپاشیدم
خودتونو از چشم کسایی که دوستتون دارن نندازین نزارید اعتمادی که نسبت بهتون دارن رو از دست بدن!
به موقع گفتن
از گفتن
خیلی مهم تره
فرق زیادی بینشونه
این که قبلش خبر بدی این کارو میخوای بکنی یا بعدش بکی این کارو کردی خیلی فرق دارن
اولی صداقته دومی پنهان نکردن
آقا من واقعا آدم همه چی تمومی ام!
یعنی همه چیم تموم شده
پولم تموم شد
سلامتیم تموم شد
لباسام تموم شد
کتونیام تموم شدن
هر چی داشتم تموم شد
اصن نفهمیدم چجوری تموم شد
جوونیم تموم شد
همه چیم تموم شد
Repost from جایی برای ما🌱
آدمارو خسته و پشیمون نکنید
آدمارو از یه رو بودنشون از خوب بودنشون پشیمون نکنید، از اینکه دلی دوستون دارن، از اینکه صبر میکنن، اعتماد میکنن، از اینکه نقاب نمیزنن و سیاست به خرج نمیدن، نذارین آدما یهو به خودشون بیان و ببینن هر چی بیشتر خوبی کردن بیشتر ضربه خوردن.
پ.ن
نوشته از من نیست !
تابستون به نصف رسید و یهو فهمیدم تابستون پارسال آخرین تعطیلات تابستونی بود که تا آخر عمرم داشتم😭
Repost from همین چیزهای معمولی!
اتفاقاً صبور باشین، زمان بدین، با کوچیک ترین چیزها آدمهارو حذف نکنین، همدیگه رو یاد بگیرین، اون بیرون آدمها میتونن خیلی ترسناک تر باشن!
تا شب وقت دارید فور کنید
شب خط میزنم
فردا بعد امتحان میزارم
تا وقتی نزاشتم پاک نکنید
