یادداشتهاییکجادوگـر
رفتن به کانال در Telegram
به دنبالِ نقشه هایِ گمشده،ماجراجویی،حلِ معما،داستان های ترسناک و جادو🕯. @FaFaomabot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
709
مشترکین
-324 ساعت
-47 روز
+14030 روز
آرشیو پست ها
من همیشه فکر میکردم اگه قرار بود جای دیگهای زندگی کنم قطعا اونجا خشکی نبود! من میخواستم یه دزد دریایی با رویاهای بیپایان باشم،دزد دریاییای که هیچوقت از ماجراجویی و کاپیتانِ کشتی بودن خسته نمیشه. دلم میخواست هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم مستقیم میرفتم رویِ عرشه تا ببینم امروز دریا چه چیزی برام کنار گذاشته.میخواستم اون کلاه لعنتیمو رویِ سرم بذارم، فرمونِ کشتی رو از این طرف به اون طرف بکشم و وقتی رویِ عرشه راه میرم با تکونهای کشتی تلوتلو بخورم و با یه لهجهی مخصوصِ خودم حرف بزنم.با دزدهای بدی که قصد آسیب رسوندن به بقیه رو داشتن بجنگم، شمشیرِ لعنتیم همیشه همراهم باشه و توی جنگیدن حرفهای باشم.
تکتکِ مسیرهای دریاها رو حفظ باشم و گذشتن ازشون برام مثلِ آب خوردن باشه،هر جزیرهای رو از رویِ شکلِ صخرههاش بشناسم و هر طوفانی رو قبل از رسیدنش از بویِ هوا بفهمم.
دوست داشتم یه کشتی فقط برایِ خودم داشته باشم!یه کشتی که هیچکس دیگهای شبیهِ اون نداشته باشه، با یه اسمِ عجیب که همهی دنیا منو باهاش بشناسن.
