fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

رفتن به کانال در Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

نمایش بیشتر
810
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+127 روز
-16830 روز
آرشیو پست ها
سلام. بله! من تو رو می‌شناسم. این مدت هر از گاهی وصل می‌شدم و به نوشته‌هات زل می‌زدم، یا شاید می‌خوندمشون. منو یاد یه نفر می‌ندازی که جرأت حرف زدن باهاشو ندارم. کاش داشته باشم.

نفسم بند اومده احساس می‌کنم برگشتم به خونه ولی می‌ترسم در بزنم و منو نشناسن. درود من وصل شدم. منو می‌شناسید؟

یکشنبه ۲۳ فروردین

کاش حداقل‌ یکی از ما دو نفر احمق بود. کاش می‌شد یک نفر از ما شبی می‌آمد حرف احمقانه‌ای می‌زد. کار احمقانه‌ای می‌کرد. کاش یکی از ما یک دقیقه هم که شده عقلش را از دست می‌داد و می‌گفت دوستت دارم.

امروز سیزده به در برعکسِ پارسال خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. حداقل ما بچه ها این بار تمام تلاشمونو کردیم که راهمونو از بزرگترا جدا کنیم و پاشیم و خوش بگذرونیم. مثل وقتی که هنوز بچه بودیم... برای حفظ سنت هر ساله‌مون شب با دختر‌داییم و مامانا و خاله ها خونه‌ی مامانبزرگ خوابیدیم (کل شب داشت با تلفن حرف می‌زد)، صبح حرکت کردیم پیاده به سمت خونمون که باباهامون اون‌جا خوابیده بودن و داشتن املت می‌زدن، وسایل جمع کردیم و لباس بیرونی پوشیدیم، کتونی برداشتیم، پیاده رفتیم تا نغازه و یواشکی کلی ترشک و لواشک خریدیم، پارک ها همه بسته بودن پس کنار اتوبان چمن پیدا کردیم و همونجا اتراق کردیم (خیلیای دیگه هم قبل از ما این حرکت به فکرشون رسیده بود.😂) تو ماشین آهنگ گذاشتیم، تا جون داشتیم وسطی و والیبال بازی کردیم و به حرفای سیاسی بزرگترا گوش ندادیم، از سنگای روی هم چیده شده مثل بز کوهی رفتیم بالا تا فقط پارک رو از همون بالا ببینیم، وقت نشد کتابی که اورده بودیم رو بخونیم، به چیپس و پفکا حمله کردیم، قاصدک فوت کردیم، چوب جمع کردیم و آتیش روشن کردیم و گوجه و سیب‌زمینی آتیشی درست کردیم، وقتی برگشتیم خونه عزیز بازم پانتومیم بازی کردیم و وقتی برگشتیم خونه‌های خودمون غش کردیم از خستگی. لب هامون می‌سوخت، از خستگی یکم تب کردیم و دست و پامون درد گرفت و بوی دود می‌دیم و حال حموم رفتن نداریم. سیزده به درِ امسال، دقیقا سیزده به در بود. متشکرم سالِ پنج. (سالی که نکوست از بهارش پیداست؟...)

_۱۱ فروردین سال ۵

کاش چند ماه دیگر بهار بماند تا بهار نیامده‌ی این چند سال را جبران کند. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. بهار. باران. شعر. کتاب. سلامِ شکوفه. برگ‌های سبز. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. با دهانِ تلخ می‌نشینم در اتاقِ تاریک. لاکِ قرمز و کتابِ هنوز باز نشده. صدایِ باران می‌آید. صدای باران می‌آید از بیرون. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. تو را. دوباره تو را. زندگی با تو را زندگی بی‌تو را. دوست را. بی دوست نه، با دوست را. بهار را. بهارِ امیدوار به جنگ نشدن در بهار را. باران را. قدم زدن در باران را زندگیِ بارانی را. زندگی را دوست دارم های زندگی هاااای! تو چه قدر زیبایی.

چه‌قدر زندگی به ما از این روز‌های این‌چنین مدیون بود. چه قدر گریستیم تا یک بارانِ این شکلی ببارد. یک دوست. یک بهار. یک زندگی طلبکار بودیم از زندگی. _۷ شب ۱۱ فروردین

خطش را از کتاب مورد علاقه‌ام پاک کردم تا حتی کلمه‌ای از پوسیدگی‌اش در برگه ها بر جای نماند. _۴ شب ۱۱ فروردین

سر و صدا ها که می‌خوابد چند دقیقه طول می‌کشد تا یادم بیفتد با تنها ماندن با خودم مشکلی ندارم. _ ۳ شب ۱۱ فروردین

فکر کنم آن‌قدر در فکرت می‌مانم تا یک سحری، جادویی، چیزی مرا بیاید و کاری کند تو به یادِ من بیفتی.

او یک مبارز خسته بود. مثل‌ من. از نگاه‌هایش می‌فهمیدم. از چشمانش که قرمز شده بودند. از چهره ی خسته‌اش. از حرفهایش. حرف‌هایش بویِ خونِ ناحق ریخته شده می‌داد. بوی درد می‌داد. بوی زخم تا اتاق آمده بود. مرا کشانده بود بیرون. از تک تک کلماتش رفیق هایش را دیدم که رفته بودند و دیگر برنگشته بودند. شب‌بی‌خوابی و زار زدن‌هایِ نصفه‌شبی‌اش را دیدم. شمردنِ آن همه یارِ مرده را دیدم. به سازی سماع می‌رفت که مثالش را شنیده بودم. به صدایی می‌خواند که شبیهش را خوانده بودم. می‌دیدم که چه‌قدر احساس تنهایی می‌کرد. کرده بودم. می‌دیدم که می‌دید نمی‌شنوند چه می‌گوید. دیده بودم. حلاج بود. نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم یادم هست. من می‌دانم. من آوازت را می‌شناسم. من خون را دیدم گلوله را دیدم. من آن کوچه‌ها را قدم زده‌ام. آن ماه را گریسته بودم. دیده بودم هر آن‌چه دیده بودی. شنیده بودم که مرگ چه‌قدر نزدیک بود‌. کلافگی‌ات را از ترسشان و پرخاششان می‌شناختم. من هم جایی برآشفته بودم و خاموشم کرده بودند. نگاهت می‌کردم که خاموش می‌شوی. سرم را انداختم پایین و تو رفتی. هیچ‌گاه نفهمیدی که معمایت را کسی در این بین بلد بود. موسیقی‌ات را شنیده بود. طعمِ خونِ در دهانت را چشیده بود. می‌خواستم بلند شوم بروم دنبالت. فقط بگویم که می‌دانم. ادامه‌ی حرفِ نگفته‌ات را بزنم. بقیه یِ آوازت را بخوانم. اما نشستم. دیدم که می‌روی.

بله امشب‌ من هم اینجوری بودم که وا.

این دو روز که نهاوند بودیم، دل‌درد و کمردردِ من هم شروع شد. از رنج روحی‌ها فاکتور بگیریم، یادم نمیاد تو کل زندگیم دردی به این شدت رو تحمل کرده باشم. نه همه‌ی دندون‌درد‌ها واسه ارتودنسیم، نه باقیِ دلدرد ها، هیچ کدوم اندازه‌ی این یکی طاقت‌فرسا نبود. به خاطرِ قرص.هایی بود که این سری دکتر بهم داده بود. نه می‌تونستم بشینم و نه می‌تونستم سر‌ِپا بایستم. به خودم می‌پیچیدم و برایِ زنده موندن تلاش می‌کردم. سعی می‌کردم قوی باشم و گریه نکنم. خودم رو جلویِ بابابزرگ و عمو به اون راه می‌زدم. به مامانم که پا نمی‌شد برام کاری کنه چشم‌غره رفتم و واسه خودم حوله گرم کردم. اما وقتی دختر‌عموم لیوانِ دمنوش رو تو تاریکیِ اتاق داد دستم، نتونستم. نتونستم جلویِ اشکام رو بگیرم. بی‌صدا گریه کردم و همون‌جا به خودم قول دادم که نذارم دخترم هیچ‌وقت این احساسِ تنهاییِ عاطفی رو تو روز‌هایِ به هم ریختگیِ هورمون‌هاش تجربه کنه. وقتی که شکننده ترینه و با هر اخمِ کوچکی می‌تونه یک دور به فروپاشیِ روانی برسه. در هر روزِ درد‌آورِ عادتِ ماهانه‌ی هر دختری در خانواده‌یِ سنتیِ ایرانی، رنج‌آور ترین بخشِ داستان اون حسِ درک نشدن و احساسِ مهم نبودنه. همه‌یِ اون‌ آموزش‌هایی که از کودکیِ دختران شروع می‌کنن تا هر چه بیشتر از صحنه‌یِ روزگار محوش کنن و خیلی‌وقت‌ها خانواده حتی متوجهش نیستن چون خودشون هم قربانیِ این سری تفکراتن. تو این روز‌ها، دختر‌ها خیلی کم‌تر از چیزی که دارن تجربه می‌کنن، دردشون رو نشون می‌دن. باید ساکت باشن. با حیا باشن. نباید کسی متوجه دردشون بشه. لبخند بزنن و بشینن سرِ سفره. یا حتی اگه دسگه واقعا نتونستن دردشون رو تحمل کنن، باید عاملِ درد رو یه چیزی مثلِ معده‌دردِ همیشگی معرفی کنن. تو ماه‌هایِ رمضون، خیلی‌هاشون مجبورن سحری بلند شن و جلویِ پدر و برادرشون نقشِ روزه گرفتن بازی کنن. اون هم با تمومِ دردِ جسمی و احوالاتِ روحی‌ای که براشون پیش میاد و اولین حقشون، که شب‌ها خوابیدنِ مطلقه رو ازشون می‌گیرن. تو خیلی از خانواده‌ها هنوز، با دخترِ خونه تو اون روز‌ها، مثلِ یک موجودِ نجس و کثیفِ متحرک رفتار می‌شه که حق نداره پاشو در جاهایِ مقدس بذاره. خیلی از مادر ها هنوز، با وجودِ دردِ طاقت‌فرساشون همچنان به کارِ بیرون و خونه همون‌طور که همیشه انجام می‌دن، ادامه می‌دن و یاد گرفته‌ن که بابتش از کسی کمک نخوان و به دخترانشون هم یاد می‌دن که خیلی زود خودشون از پسِ تنهایی با مشکلاتِ پریودی دست و پنجه نرم کردن بر بیان. انگار به هممون تزریق شده که وجودمون از رنج ساخته شده و باید در این راه تنها باشیم. باید خودمون یه فکری به حالش بکنیم. باید صدامون رو تو گلومون خفه کنیم تا دخترِ خوبی باشیم. شاید فکر کنید که این‌ها چیز‌هایِ ساده‌ایه. اما من، دیده‌م. شنیده‌م. تجربه کرده‌م که تک‌تکِ این رفتارها اون هم با وجودِ تکرارش هر ماه، چه میزان شرم از بدن رو به ذهنِ یک دختر منتقل می‌کنه. هیچ فکر کردید که چه‌قدر از احساسِ خجالتِ بی‌جاتون به خاطرِ این مسائله؟ که چه‌‌اندازه احساسِ اشتباهی بودن رو به ناخوداگاهتون تزریق کردن؟ و چه اندازه اضطراب و کم تر نشون دادنِ خودتون و کم‌تر بودنتون تو این جهان و زندگی رو بهتون تحمیل کردن؟ حتی اون سری خانواده‌هایی که تفکرِ سنتیشون رو همراهِ قربون‌صدقه‌های زیادی تزئین کردن، همچنان دختر‌هاشون این حس رو می‌کنن که اشتباهی‌ان، اما خداروشکر که مامانشون با همین اشتباه بودنشون هنوز هم دوستشون داره و مراقبه که بقیه متوجهِ خلقتِ اشتباهش نشن. انگار هر لحظه دختر بودنِ دختر رو ازش می‌گیرن تا هر‌چه سریع‌تر فراموش بشه که یک دختر، اعضایِ بدنش چه فرق‌هایی با پسر داره، تا حیایِ دخترانِ سرزمین حفظ بشه. بخشِ بزرگی از جامعه‌مون رو زنان تشکیل می‌دن و هنوز! هنوز! هنوز سعی بر اینه که دختر‌ها از چیز هایی که ماهانه تجربه‌ش می‌کنن خجالت بکشن در حالی که همون روز تو هزار تا خونه داره جشنِ ختنه سرونِ پسرشون گرفته می‌شه. تو خونه‌یِ ما کم‌تر و تو خونه‌یِ خیلی‌ها حتی از مالِ ما هم کم‌تر به این سنت‌هایِ فرسوده و مخرب بها داده می‌شه. اما هنوز خونه‌هایی هست که وقتی دختر بچه‌ای به مادرش خبرِ اولین پریود شدنش رو می‌گه، مادر بلافاصله یه چک محکم به صورتِ بچه می‌زنه که صورتش همیشه سرخ باشه. همیشه با حیا باشه. من. منِ آسمان. به دنیا اومدم که تا زنده‌ام با این تفکرات بجنگم. عهد بستم که نذارم دختر‌ها و دختر‌ها و دختر‌ها بیشتر از این رنج بکشن.

من و آسمان زنده ایم عزیزان✅ (متاسفانه)

یک لحظه وصل شده‌م و فقط می‌خوام بنویسم زن مرد ایران زندگی آزادگی سرود شادی رها سارا نیکا سپهر بابا امید روز بعد از آزادی، برای همیشه.

sticker.webp0.13 KB

پ.ن۴: گربه منو شجاع تر کرده تو نوشتن. You see؟

پ.ن۳: این آهنگ رو دور تکراره. یادمه چه‌قدر ازش متنفر بودم و می‌دونم که این تنفر‌ ها از شدت دوست داشتن میاد. یادمه اون روزا خیلی تحت فشار بودم. و عاشق این آهنگم بودم. یادمه انقدر ورد زبونم بود که یک بار که تو کلاس پنیک کردم و بردنم بیرون، رو پله ها نشسته بودیم و با همون حال بدم هی اینو می‌خوندم و ریحانه می‌گفت فکر نکنم الان وقت مناسبی برای خوندش باشه و می‌خندیدیم. نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کردم می‌فهمه خوندن این آهنگ از رو خوشی نیست. :(

پ.ن۲: قلبم خیلی درد می‌کنه و حالم بده. تنها چیزی که الان خوشحالم می‌کنه وبلاگ خوندنه. چند ساعته که پاشم. باورم نمی‌شه انقدر دیر پیداش کردم.