نشانیِ سوّم
رفتن به کانال در Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
نمایش بیشتر813
مشترکین
+224 ساعت
+187 روز
-13330 روز
آرشیو پست ها
811
ما بچههایِ این دورهوزمانهایم،
این زمانهیِ سیاسی.
تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب،
همهیِ موضوعها و حرفها
چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آنها
همه، موضوعهایِ سیاسیاند.
چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،
ژنهایت سابقهیِ سیاسی دارند،
پوستت رنگِ سیاسی دارد
و چشمهایت، نگاهِ سیاسی دارند.
هر چیزی که بگویی، منعکس میشود
و حتی اگر چیزی نگویی،
سکوتت برایِ خودش حرف میزند.
_ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان ملیحه بهارلو.
811
امشب بیشتر از شب هایِ پیش از هم پاشیده بودم. چند ساعت بود که به آسمون نگاه کردم و ستاره دنبالهدار ندیدم. نه گریهم میگرفت و نه ذهنم آروم میشد. دستام درد میکرد. تو بعضی غمهام تنهایِ تنها بودم و این بخشش دیگه زیاد هم اذیتم نمیکرد.
811
اما قبل از این که آفتاب بزنه، من یک دور به تمامِ زندگیِ از سر گذرونده فکر کردم. به رویاهام فکر کردم. به همه آدمایِ زندگیم فکر کردم و یکهو حس کردم که چه قدر هممون کوچیک و کم و ناچاریم. چهقدر حس میکنیم میتونیم نقشِ شخصیتهایِ مورد علاقهمون تو زندگیهایِ مورد علاقهمون رو بازی کنیم و نتونستیم. حالا دوباره دستام درد میکنن و قبول کردم که نمیتونم یک روز این چرخه رو متوقف کنم. یک روز نمیاد که دستام دیگه درد نگیرن.
فکر میکنم. منتظرِ آفتاب میمونم.
811
یادم نمیاد آخرین بار صبح هایِ زود کِی منو مشتاق به تلاش و شروعِ زندگی و فکر به آینده و انگیزه کردن. ما سالها با استرس بیدار شدیم و رفتیم مدرسه. سالهایِ دورتر از استرس هایِ صبحگاهی هم، هر چی تلاش میکردیم نمیرسیدیم.
صبحهایِ زود، من رو یادِ این میندازن که رویایِ شبها دروغ و دستنیافتنیه و تلاشِ روزها یه تردمیلِ بیپایانه. نه نورِ ضعیف میذاره چشمامو ببندم و خیال ببافم و نه میتونم از جام پاشم و زندگی رو شروع کنم. سراسر نا امیدیه.
چند ساعت بعد آفتاب میزنه و انگار زندگی تازه شروع میشه.
811
+1
اینکه genius girlfriend خطاب بشم رو دیگه تو زندگیِ بعدی نمیخوام حتی. تو همین زندگی میخوام. 🙏✨
811
چهل روز است
که تاریکی بر نقشه نشسته، اما
تو مپندار
که ستارگان خفته در خاک
خاموشاند...
811
ولی من هر شب کانالتو چک میکنم رها. که زمان یه معجزه بده بهم. دوستت بشم. برگردی به این زندگی و خاک. به عشق ورزیدن. به زمینی بودن.
811
من شیفتهیِ عکسهایِ چاپی و بیرون از فضایِ دیجیتالم. دور تا دورِ اتاقم پر از عکسه. رو میزم، تو دفتر خاطراتم. هی نگاشون میکنم. بیشتر از عکسایِ تو گوشی و کامپیوتر.
باید یه آلبوم بخرم.
811
عکسایِ جدیدو چاپ کردم زدم به دیوار. جایِ اون عکسایِ خالی که ته کشوان. جایِ عکسایِ منتقل شده به دفتر خاطرات و جایِ عکسایِ پاره شده. زدم به دیوار نگین رو.
و خیلی قشنگه.
811
"من نمیدونم میخوای امسال روزه نگیری و یا نماز نخونی. فقط سحری باید پاشی تا محیا نگه چرا آبجی روزه نمیگیره." She said.
811
Riverdale, session 4, episode 8,
از دقیقهی 6:37 تا 9:06، همون مکالمهایه که من تو یه دنیایِ دیگه با مامان خواهم داشت. تو یه دنیایِ دیگه چون اونجا بهم نمیگه چرا دامنِ کوتاه پوشیدم، تو یه دنیایِ دیگه چون اونجا موهامون زرده و تو یه دنیایِ دیگه چون اونجا پولِ تراپیست رفتن دارم.
و ناامیدکننده ست که حتی تو یه دنیایِ دیگه، مامان قراره دقیقا همون شکلی گریه کنه، همون شکلی توجیه کنه، همون شکلی درک نکنه و همون شکلی بذاره و از اتاق بره.
