fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

رفتن به کانال در Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

نمایش بیشتر
810
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+127 روز
-16830 روز
آرشیو پست ها
درباره‌ی سیاست بگم که وقتی توشی، بیشتر از هر وقتِ دیگه‌ای ازش فرار می‌کنی. با هانیه رفتیم بستنی بخوریم و هر حرفی زدیم جز این‌که امروز شیشه‌هامون لرزید و دیشب بغلِ گوشمون رو زدن. از محسن چاوشی هم بگم... از محسن چاوشی نمی‌گم. فعلا حرفش رو هم نزن.

photo content

جایمان را هم انداخته بودیم بله.
+1
جایمان را هم انداخته بودیم بله.

photo content
+1

photo content
+1

دو هفته ی اولِ عید رو رفتیم نهاوند و من برایِ اولین بار در طول تاریخ، یک‌طوری اشتها و خورد و خوراکم خوب شده بود که مامانبزرگم دم به دم اسپند دود می‌کرد و تا یک سیب از یخچال برمی‌داشتم مامان با تعجب نگاه می‌کرد. دو بار صبحونه می‌خوردم، دو بار ناهار، دو بار شام. آجیل و شکلات و میوه و تنقلات. عاشقِ زندگی بودم. هر روز بارون بود، مهمونی هایِ فراوان بود، دختر عموم بود. با زهرا از صبح تا شب بیرون بودیم و شب تا صبح با هم حرف می‌زدیم و شوخی می‌کردیم و ریز ریز می‌خندیدیم. صدای اذانِ گوشیِ مادربزرگ که می‌اومد، چفتِ هم و تو بغلِ هم می‌خوابیدیم. هر شب تا صدا می‌اومد، تند تند وصیت می‌کردیم و دستِ همو می‌گرفتیم. تموم که می‌شد می‌خندیدیم و به حرفامون ادامه می‌دادیم و ظهر به زور از خواب بلندمون می‌کردن. مهمونی‌ها کیف می‌داد. بچه‌ها اون‌جا زیاد‌تر بودن و شجاع‌تر هم بودن. حرفای من رو بلند بلند می‌گفتن و بحث می‌کردن. برایِ همین شنیدنِ بحثایِ سیاسی مثلِ اون‌طوری که این‌جاست اعصاب خورد‌کن نبود. حداقل حرفایِ طرفِ خودت هم می‌شنیدی و کم‌تر حرص می‌خوردی. غذا‌هایِ زیاد و خوشمزه. (لُر و این‌حرفا). هوایِ دلپذیر. عمویِ مهربون که سعی می‌کرد جایِ عمو کوچیکه که نبود رو هم پر کنه. (غم. تلخی.) یک روز از اون دو هفته، من موندم خونه‌ی خاله‌ی بابا. و تازه فهمیدم که چرا انقدر زهرا دوست داره بمونه اون‌جا. تو اون حال‌و‌هوایِ خوشِ و سرسبزیِ روستا، پیاده رفتیم خونه ی دا. تو راه ترشک‌هایِ به‌شدت ترش خریدیم. وقتی رسیدیم خونه، بچه‌ها رو فرستادیم دنبال نخود سیاه و زهرا اون سیگار‌ی که کش رفته بود رو اورد بیرون. با استرس و خنده و مسخره بازی، یه فوت من و یه فوت اون، دودِ تلخ و طعمِ ترشِ ترشک با هم قاطی شد و تو دهنمون چرخید. صورتامون جمع شد و دوباره با تعجب به این فکر کردیم که این سیگارِ مسخره و بدمزه رو چه‌طور تحملش می‌کنن و چند بار اه اه و پیف پیف کردیم و انداختیمش دور و آدامسامونو جوییدیم. بچه‌ها چیپس و پنیر‌هایی که درست کرده بودن رو اوردن و خوردیم و به پسرا ندادیم. مهمونی که شروع شد حیاط رو دور زدیم و تو خونه خالی "این دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه" و "خاله حمومی" بازی کردیم. ادایِ فیلم ترسناکارو در اوردیم. کلی عیدی گرفتیم. برگشتیم خونه‌‌ای که‌ مهمونی‌توش بود و دیدیم مردا و پسرا دارن مچ می‌ندازن. یه تیکه به پسرِ فامیل انداختم که مهمونی رفت رو هوا و همه خوششون اومد و خندیدن. امیرعلی هم دمِ رفتن با شوخی برام خط و نشون کشید. به این فکر می‌کردم که چی داره این‌جا... چیی داره این‌جا که هر وقت میام اگه مامانم بذاره، انقدر بهم خوش می‌گذره و به زندگی امیدوار می‌شم که دوست ندارم به این زودی برگردم خونه... .

sticker.webp0.13 KB

لحظه‌ی سال تحویل، مامان گریه می‌کرد و من دیگر برایم مهم نبود.

sticker.webp0.13 KB

هیچ چیزِ آن روز مثلِ چیزی نبود که فکرش را کرده بودیم. بیدار شدیم، به شدت تپش قلب گرفتیم، آن بیرون همه عصبانی بودند، در را آرام بستیم و با شدت کوردی رقصیدیم. حواسمان بود صدایمان از در بیرون نیاید تا گلدان را روی سرمان خاکشیر نکنند. هنوز هم خالی نشده‌ایم. هنوز تا یک دقیقه وصل می‌شویم به اینستا، کلیپی از شادیِ مردم می‌بینیم، یادمان می‌افتد، وسطِ بدبختی‌هامان بلند می‌شویم و یک دور تمام خانه‌ را می‌گردیم و می‌رقصیم. آخر هم خسته و کوفته پرت می‌شویم روی مبل‌هایِ نویِ بد‌رنگِ خانه.

اوکی. چند دقیقه به نت وصل شدم و حالم بهتر شد. رنگا برگشتن به زندگی. بیا. سخت بود واقعا؟ نت چیه که دیگه اینم از ما دریغ کردین.

Riverdale
+1
Riverdale

اندازه‌ی هزار حرفِ نگفته اسکرین شاتِ فرستاده نشده دارم.
+1
اندازه‌ی هزار حرفِ نگفته اسکرین شاتِ فرستاده نشده دارم.

ریوردیل هم خیلی وقته که تموم شده. نگین شروع کرده و الان فصل سومه. (عاشقش شده.) منم هایمیم شروع کردم و فصل هفتمم. (عاشقش شدم.) این وسط الهه هم یه سریال ایرانی به اسم خونسرد مجبورم کرد ببینم به خاطر این‌که چند وقته تمام عشقِ زندگیش شده شهرام حقیقت دوست. (بگی نگی خوشم اومده.) یه رمان هم داره می‌نویسه خودش که دو پارت دو پارت هر شب برامون می‌فرسته. ( من و دوستاش) و از حق نگذریم خوب می‌نویسه. البته امشب نفرستاد. چون دیشب با هم دعوا کردیم. یه کادویی هم برام خریده بود که قرار بود امروز بفرسته اونم نفرستاد. فکر می‌کنه من بابت اون دعوامون بهش پیام نمی‌دم یا از گروه سه نفره‌مون با مشکات که واسه امید به زندگی و نجات از زندگی زده بودم لفت دادم. اما نمی‌دونه که در واقع امروز از زندگی بریده‌م. دیگه نمی‌خواستم زندگی کنم یا براش تلاش کنم. نمی‌خواستم درموردش حرف بزنم. برای همین.

داستانِ این‌هم این بود. و من واقعا این‌جوری بودم که وا. (تلمیح به پروفایلِ دسته‌جمعی‌شان.) بعد این‌طوری هم بودم که "زهرا"؟ ری
داستانِ این‌هم این بود. و من واقعا این‌جوری بودم که وا. (تلمیح به پروفایلِ دسته‌جمعی‌شان.) بعد این‌طوری هم بودم که "زهرا"؟ ریلی؟ ریلی؟ به قول مشکات: :))))))

ماه رمضون هم تموم شد. امسال اولین سالی بود که روزه نمی‌گرفتم و این انتخابم به قیمتِ جنگِ اعصابِ دو برابر تموم شد. همه‌ی یواشکی یه چیز خوردن‌ها. همه‌ی وقت‌و‌بی‌وقت غذا خوردن و نخوردن‌ها. یک‌طوری تحت فشار بودم که احساس می‌کردم این رمضون دیگه هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. دیگر ناهار نخواهم خورد. دیگر زندگیِ عادی نخواهم کرد. ولی وقتی تموم شد، باعث شد جدا جدا غذا خوردنم عادی‌تر بشه تو خونه. با بهونه‌ی درس و میل نداشتن و این‌چیز‌ها، کم‌تر می‌شستم دورِ اون سفره‌یِ کوفتی که هر سری وقتِ غذا خوردن یادشون می‌افتاد با هم دعوا کنن و استرس وارد کنن و غذا رو کوفتت کنن. بشقابم رو می‌اوردم بالا تو اتاق، سرِ فرصت، با فیلم و آروم آروم می‌خوردم. دیگه هر لقمه با اضطراب پایین نمی‌رفت. تو این ماه رمضون، دیگه کسی نگرانِ مشکلاتِ اشتها و معده دردِ من نبود. فهمیدم که هیچ‌وقت مشکل این‌ها نبوده. بعضی‌وقت‌ها آدم‌ها یک رفتار دارن و برایِ اون رفتارشون، فقط دلیل عوض می‌کنن. مهم نیست دلیلش چی باشه. قبل از ماه رمضون، "چرا غذا نمی‌خوری." موقعِ ماه رمضون، "اگه غذا نخوری نمی‌میری." حداقل من پایِ تصمیمم وایسادم. امسال کم‌تر معده درد کشیدم.

بس کردم. تو صورتش گفتم دیگه دوستش ندارم و تموم شد. این‌بار دیگه واقعا تموم شد. تمومِ نخ هایِ گره خورده به دست و پامو باز کردم و از اتاقم پرتشون کردم بیرون. باید بیای و ببینی. ما دیگه باهم حرف نمی‌زنیم. به هم‌ نگاه نمی‌کنیم. عکساشو از در و دیوارِ اتاقم کندم و گذاشتمشون تهِ کشو. بالآخره تموم شد.

شب است و هم‌زمان دارند بغداد، دمشق و من را می‌زنند می‌نشینم روی مبل دکمه را فشار می‌دهم که شکنجه‌گرم را روشن کنم اخبار چیزی از من نمی‌گوید اخبار، اخبار را می‌گوید که خبرها را پنهان کند شب است و مورچه‌ها دارند اندوه زمین را جابه‌جا می‌کنند شب است و چهره‌ام بیشتر به جنگ رفته است تا به مادرم شب است و چشم‌هام چون چاه‌های خرمشهر به خون می‌رسد شب است و آنکه تاریکی را با هزار میخ به آسمان کوبیده انتقام چه چیز را از ما می‌گیرد؟ سربازی دستش گلوله خورده سربازی سینه‌اش من اما گلوله از پوستم گذشته خورده است به گوشه‌ی خیالم برای همین است که در تمام شعرهام خون جاری‌ست شب است و ابرها دارند ماه را در آسمان خاک می‌کنند خاطراتی هستند که دیگر رهایم نمی‌کنند خاطراتی هستند که خود را با میخ به جمجمه‌ام کوبیده‌اند دوستانم خود را زمین گذاشته بودند تا تفنگ‌هاشان را بردارند دوستانم رفته بودند آن‌سوی مرزها بمیرند بچه‌ها به بندناف‌هایشان چنگ می‌زدند تا به دنیا نیایند ما رو به آسمان دعا می‌کردیم و از آسمان بمب می‌بارید برادرم می‌گفت: بیا غروب کنیم! ندیده‌ای که خورشید هر صبح بیرون می‌آید پشیمان می‌شود و بازمی‌گردد زیبایی‌ها فرو ریخته و از زنان چیزی جز مرد نمانده است ما با مردها ازدواج می‌کنیم و بچه‌هامان را از زخم دست‌هامان به دنیا می‌آوریم برادرم می‌گفت با کدام امید به ساعت‌هایمان نگاه می‌کنیم وقتی زمان برای مرگ کار می‌کند ما در خیابان‌ها سرگردانیم در سفارت‌ها سرگردانیم در مرزها سرگردانیم ما چون تکه‌های چوب بر دریا سرگردانیم و حتی نمی‌توانیم غرق شویم - گروس عبدالملکیان

به جایِ ما زندگی کنید. من یک دقیقه وصل شدم تا بگم اون ور همه آرزویِ مرگ می‌کنن.

چه فرقی داره پا شم برای نجات زندگی دیگران بجنگم وقتی نمی‌تونم بگم حتی یک درصد می‌تونم زندگیشونو نجات بدم یا نه‌.