نیستهمتا
رفتن به کانال در Telegram
در تاریخِ بیهقی، «نیستهمتا» به معنای بیهمتاست. اینجا، گاهی از پشتِ پنجرهی ادبیات به بودن نگاه میکنیم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
267
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
267
یک ماه پیش بود که در پلتفرم «نویسنده» وبلاگ ساختم. یه سرویس نوپا، اما بهشدت دلگرمکننده نسبت به آیندهی وبلاگنویسی. از همون روز اول که ثبت نام کردم، محیطش جذبم کرد. طوری شده بود که هر روز میتونستم بنویسم. یعنی اصلاً نیاز نبود که کلی به خودم فشار بیارم تا بنویسم، نه! کافی بود «نویسنده» رو باز کنم قسمت نوشته جدید و اون صفحهی سفید رو ببینم تا بنویسم. یه محیط دنج، آروم، خلوت و مهمتر خالی از اغیار. (غیر از نظر من البته) بهقدری توش احساس راحتی و خونهبودن داشتم که برگشته بودم به دورههایی که نوشتن برام بیاراده رخ میداد. حالا چند روزیه که یهسری افراد وارد این محیط شدن. ناگزیر هم بود کاملاً. از پیش هم مشخص بود که نمیشه جلوی آدما رو گرفت یا مثلاً مالک این پلتفرم بخواد طبق سلیقهی شخصی چندتا از کاربراش جلوی ورود کاربر جدید رو بگیره... اصلاً شدنی هم نیست. ناگزیر بود. و من این رو میدونم. اما حرفم اینه که به قول علی، آدمایی که تو یه پلتفرم هستن اونقدر تأثیرگذارن که میتونن باعث بشن تو بمونی اونجا یا بری، یا مثلاً بتونی بنویسی یا اصلاً رودهای جاریِ نوشتنات به گِل بشینن :)))
الان «نویسنده» رو که باز میکنم از یه گوشههاییش بوی عطر مشهدی و گلاب و جوراب میآد. و من نمیدونم چهطوری خودم رو برگردونم به اون حس نوشتن... حقیقتاً حس نوشتنام پریده! :))) گموگور شده! دلم میخواد بنویسم یا بهتر اینکه بتونم بنویسم.
۵ تیر ۱۴۰۵
267
از کودکیم چیزی یادمه که هربار وقتی مرورش میکنم، برام عجیبه. فکر میکنم ۶ـ۷ ساله بودم، حتا شاید کمتر که به صورت کاملاً ابتدابهساکن و ناگهانی سمت راست صورتم پر از یهسری خالهای قهوهای شد. یادم نمیآد که برجستگی داشتن یا نه. مامانم من رو پیش معروفترین متخصص پوست شهرمون میبرد. و هر دارویی که دکتر تجویز میکرد عملاً بینتیجه بود. و من یادمه یهسری دارویی داده بود، قطرهطور. دوتا بود، یکیشون قهوهای رنگ با یه بوی متعفن و یکی هم سفید رنگ شبیه آبنمکِ غلیظ. من باید هرشب این دوتا رو میزدم روی این خالها. بعد قسمت بسیار دشوارش هنگام شستن این مواد از روی صورتم بود. یه تصویری تو ذهنم حک شده: من و مامانم که نشستیم پای حوض سنگی اون خونهی قدیمیمون و همینطوری هردو اشک میریزیم، مامانم این داروها رو از روی صورتم بهسختی میشوره. میسوخت، بوی بسیار بدی میداد و بهسختی پاک میشد. (اون خونه🥹 یه حیاط بسیاااار بزرگ داشت با دوتا درخت توت و یه درخت انجیر و یه بوته گل رز قرمز! و همین حوض چندضلعی سنگی.)
طوری که بعداً بهم گفتن، گویا مامانم یه شب نذر میکنه، راستش الان دقیق خاطرم نیست نذر حضرت عباس یا علیاکبر. و به شکل عجیبی یه شب که میخوابم، فردا صبحش که بیدار میشم هیچ اثری از اون خالهای متراکم روی صورتم نیست. :) من واقعاً هنوزم نمیدونم موضوع چی بوده. اصلاً در علم پزشکی نوعی از خالها وجود دارن که ناگهانی ظاهر و همونطور ناگهانی رفع بشن؟ به هر تقدیر این اتفاق تحت عنوان شفا گرفتن من، مثال زده میشد. و خب راستش چرا باور نمیکردیم؟ باور کرده بودیم. من، مامانم، خواهرم که حتا همین چند روز پیش داشت برام تعریف میکرد!
حالا... در آستانهی ۳۶ سالگی یه فرد مذهبی محسوب نمیشم. از جایی به بعد تصمیم گرفتم آن طورِ دیگر زندگی کنم. یعنی طرزِ بودنم رو بر پایههایی استوار کنم که شاید با باورهای یک فرد مذهبی متفاوت باشه. با این حال اصلاً خودی که در اون روزها بودم و حس نوستالژی که در چنین ایامی سراغ عواطفم میآد رو انکار نمیکنم. چراکه بخش قابلاعتنایی از خاطرات من در چنین مراسمها و چنین روزهایی شکل گرفته که برای من قابل چشمپوشی نیست. چه اون موقع که کوچولو بودم و با بابام میرفتم دسته نگاه میکردم چه وقتی که نماز شب خوندنم به خاطر عُلقهم به شخصیت بُرنای حادثهی کربلا بود... هیچکدومشون برای خودم قابلانکار نیستن.
حالا اما از هر حیثِ شخصیتم که نگاه میکنم بسیار زیاد با اون روزها فاصله دارم. اما هیچوقت دلم نخواسته اون قسمت از خاطرات و حافظهم که آغشته به اون روزهاست رو سرکوب کنم. لابد بهش میگن صلح با خود! :))
#تجربهی_زیسته
267
چندتا دوست جدید هم امروز به جمعمون اضافه شدن☺️ خیلی خوش آمدین.
خوشحالم که اینجا میبینمتون.🤝
267
وااااا، مردم انگار رد دادن:/
خانومه زنگ زده، تا گوشی آیفون رو برداشتم، داد و هوار که من چندبار به شما گفتم ماشینتون رو نذارید جلوی در ما؟ من صدبار گفتم روضه دارم، چهقدر باید بگم؟ چهجوری باید بگم؟ داد میزداااا 😕 بهش میگم خانومجون یه لحظه ساکت شو، شاید اگه اول سوال کنی نیاز نباشه اینطوری حنجرهت رو پاااااره کنی. ما اصلاً ماشین نداریم! دیوانه! 😒😏😁
267
من، خودم تو یک سال اول زندگی مشترکم به شکل عجیبی تحت تأثیرِ دیدگاهِ رمانتیک از عشق بودم که به لطف تراپی و مطالعه، تونستم خلاص شم ازش. وقتی نگرش رمانتیکی از عشق داشته باشی معمولاً میگی من چرا باید بگم چی میخوام؟ خودش باید بفهمه. اگر بگم چه انتظاری ازش دارم، دیگه چه فایده داره، بیمزه میشه اصلاً! خودش باید بفهمه. یا میگی اگر دوستم داشته باشه خودش میفهمه من الان چی میخوام و چه انتظاری دارم. وقتی تحت تأثیر دیدگاه رمانتیک از عشق باشی زیاد قهر میکنی و در قهر هم روزهی سکوت میگیری! راستش رو بخواید اینطوری نیست! ازدواج اینطوری کار نمیکنه! ازدواج به دوتا آدم بالغ نیاز داره که بدونن و یاد بگیرن تحت هر شرایطی نیاز دارن با هم حرف بزنن حتا از چیزهایی که به نظر خودشون بسیار بدیهیه. در ازدواج موضوع بدیهی وجود نداره. هیچ آدمی قدرت ذهنخوانی نداره. نیاز داریم از نیازهامون، خواستههامون، انتظاراتمون، ترسها و نگرانیهامون، اهداف و برنامههامون، اولویتمون و... حرف بزنیم تا کمکم خودمون و شریک زندگیمون روشن و واضح بشیم. این فرآیند البته بسیار زمانبره! :)) کار آسونی هم نیست! اما شدنیه. و قطعاً نیاز به تلاش هر دو نفر داره.
۲ تیر ۱۴۰۵
267
تو کانال علی و در یک کامنت دربارهی این پست حرف زدم، با خودم گفتم شاید بد نباشه اگر دوباره همینجا هم پستش کنم.☺️
267
Repost from نیستهمتا
اگر از من بپرسند از سه سال زندگی مشترک چه تجربههایی بهدست آوردم؟ این ۲۴ مورد به صورت موجز پاسخ من خواهد بود:
۱ـ سنتی ازدواج نکنید. حتماً ۳-۴ سال پیش از عقد با فرد مورد نظرتون معاشرت کنید، معاشرتی همراه با حدومرز مشخص! و حتماً دربارهی افکار، ارزشها، اعتقادات، اهداف و دلیلتون از ازدواج و مهمتر از همه دربارهی انتظاری که از زندگی مشترک و همسرتون در زندگی مشترک دارید، با خودتون و او صحبت کنید.
۲- با همدیگه بسیار بسیار زیاد صحبت کنید. دربارهی هر چیزی. هر موضوعی. بهویژه دربارهی انتظارات، خواستهها و نیازهای همدیگه.
۳- خط قرمزهای خودتون و همدیگه رو بشناسید.
۴ـ دربارهی اینکه دوست دارید چه زمانی فرزنددار بشید، یا اصلا نشید حتا اگر شده پیش از ازدواج و اگر نشد حتما در ماههای نخست زندگی مشترک، با همدیگه صحبت کنید.
۵- مرزهاتون رو با خانوادهی نخست خودتون و همسرتون به شکل کاملاً واضح مشخص کنید. این اصل بسیار تعیینکنندهست.
۶- در صورت بروز مشاجره بههیچوجه پای خانوادهها رو وسط نکشید! اول خودتون تلاش کنید با گفتوگو مشکل رو ریشهیابی و حل کنید و اگر نشد با مشاور خانواده و متخصص حوزهی زندگی زناشویی مشورت بگیرید.
۷- با همدیگه خیلی وقت بگذرونید؛ با هم فیلم ببینید، با هم چای بنوشید، برای هم یادداشت یا نامه بنویسید، با هم خرید و تفریح و ورزش کنید.
۸- حتا اگر خیلی دوست دارید از فرزندآوری خودداری کنید :)))) مسئولیت سنگینیست که کمتر والدی بهدرستی از پسش برمیآد. اما اگر اتفاق افتاد، سخت نگیرید!
۹- از عذرخواهیکردن و پذیرش اشتباهتون نترسید. کوچیک نمیشید، فقط بیشتر رشد میکنید خصوصاً اگر تلاش کنید ریشهی مشکل خودتون رو پیدا کنید. حتا اگر نیاز بود میتونید از رواندرمانگر یا روانپزشک کمک بگیرید. منظورم تقریباً اینه که هرکاری که بلدید بکنید تا رابطهتون تمیزتر و شفافتر بشه.
۱۰- سعی کنید مُشت زندگیتون رو بسته نگه دارید! لازم نیست هرکسی از جزئیات زندگی شما سردربیاره. کمتر از زندگیتون استوری بذارید اگر نذارید که چه بهتر!
۱۱- مبنای رابطه با خانوادهی همسر رو بر دو اصل احترام و دوری بذارید. این بهترین نسخهست که تقریباً جواب میده خصوصاً با جاری!
۱۲- سعی کنید بدون دعوت منزل خانوادهی همسر تشریف نبرید حتا اگر سالهاست که عروس/داماد اون خانوادهاید. صمیمیت اینجا تقریباً بیمعناست.
۱۳ـ تلاش کنید اول دوستِ خودتون بعد هم رفیق همسرتون باشید. این یکی از زیباترین رابطههاییه که میشه ساخت و به ساختنش نازید.
۱۴- مقایسه نکنید! نه خودتون رو، نه زندگیتون رو، نه ابداً همسرتون رو. شما، همسرتون و زندگی مشترکتون منحصربهفردید.
۱۵- از حساسیتها و همچنین رازهای فرد مقابلتون که اغلب در هنگام درد دل بیان شده، در زمان بحث برای سرکوفتزدن و نیشوکنایه استفاده نکنید.
۱۶- مطالعه کنید. یاد بگیرید. هیچوقت برای بهتر شدن و بهتر کردنِ یک رابطهی مهم، دیر نیست.
۱۷- اگر همهی تلاشتون رو کردید و نشد، مشکلی نیست، مُتارکه جایی رو به لرزه درنمیاره. نگران نباشید.
۱۸- قدردانی و تشکر کردن رو به یک روتین تبدیل کنید. از همسرتون تشکر کنید که شبها زبالهها رو میبره میذاره سر کوچه. لزومی نداره فکر کنیم وا اینکه دیگه چیزی نیست یه زبالهست گذاشته دم در دیگه. از همسرتون برای پخت یک غذای خوشمزه قدردانی کنید.
۱۹- چه پیش از ازدواج و چه بعد از اون، کنترلگری هیچوقت معنای دوست داشتن نمیده! مراقب این چراغِ قرمز باشید. باید هرجای رابطه هستید بایستید و دست نگه دارید. اجازه ندید شکاکیت و کنترلگری رو با اسم غیرت به شما دیکته کنن. اجازه ندید هیچ زنی حسادتهای بیمارگون و کنترلگری خودش رو به اسم حساسیتهای زنانه به شما دیکته کنه.
۲۰- حریم خصوصی شریک زندگیتون رو محترمانه رعایت کنید. اینکه گوشی همسرمون دستمون باشه و به پیاماش سرک بکشیم، اسمش صمیمیت نیست. اگر بهدرستی انتخاب کرده باشید به خودتون، انتخابتون و همسرتون اعتماد دارید.
۲۱- همسرتون رو از مشکلات خانوادهی خودتون دور نگه دارید.
۲۲ـ دربارهی تعریفتون از «توجهکردن»، «اهمیتدادن»، «همدلیکردن»، «صمیمیت» و «تنهایی» با همدیگه صحبت کنید.
۲۳ـ کیفیت غذا، طعم و مزهی غذا تعیینکنندهست! شاید در نگاه اول شوخی به نظر برسه. اما طعم و کیفیت عذا روی خُلقوخو اثر داره. اینکه سر سفره بنشینید و بتونید از غذا خوردن و طعم و عطر غذا لذت ببرید، تعیینکنندهست.
۲۴- هر روز کمی بیشتر «خوب شنیدن» رو تمرین کنید.
#دریافتها #زندگی_مشترک #ازدواج #تجربهی_زیسته
۲۵ مهر ۱۴۰۴
@Zahraminevisad
267
گودرز: بهترینِ کارها چیست؟
سیاوش: آبادانیِ جهان!
گیو: بهترین نیکی؟
سیاوش: بخشش به مردمان!
توس: و بهترین تنپوش؟
سیاوش: راستی!
بهرام: بهترین جنگافزار؟
سیاوش: مهربانی!
زِنگه: بهترین کارزار؟
سیاوش: با دروغان!
توس: [ناآرام] دژ چگونه باید سِتاند؟ با شهربند یا بستن آب بر دژنشینان یا آتش افگندن یا ترفندهای دیگر؟
سیاوش: اگر مهربانید دژ بر شما بگشایند؛ وگر ستم خواهید کرد هیچ دژ به خونی که پای آن میریزند نیارزد!
📚سیاوشخوانی
✍بهرام بیضایی
267
فلاسفهی ذن این دیدگاه را پیش نهادند که گلدانها و فنجانها و کاسههای ترکخورده و شکسته را نباید به این راحتیها دور بیندازیم و نادیده بگیریم. این اشیا همچنان شایستهی احترام و درخورِ توجهاند و باید با دقت و مراقبت بسیار مرمت شوند؛ چنین دیدگاهی در واقع به شکلی نمادین حاکی از صلح و آشتی با کجی و کاستیهای روزگار است. در زیباییشناسی ذن، تکههای شکستهی گلدان خرد شده را با دقت و ظرافت جمع میکنند و کنار هم قرار میدهند و با روغن جلای آمیخته به پودر گرانقیمت طلا به هم میچسبانند. در این روش هیچ تقلایی برای پنهانسازی آسیب و شکستگی در کار نیست؛ برعکس مهمترین کار این است که محل شکستگیها با خطوطی زیبا و قدرتمند بهوضوح جلوهگر شوند.
📚 در باب تربیت احساسات
✍ آلن دوباتن
ترجمهی عظیمه ستاری
267
دیروز برای خرید لوازم حلواعربی، با خواهرم رفته بودیم بازار. چون سالمرگ مامان و بابام نزدیکه. اونجا یه مغازهی لوازم قنادی هست که شیرخشکی که برای حلوا داره، باکیفیته. خریدمون رو که انجام دادیم، اومدیم سوار تاکسی بشیم، اونجا باید از هم جدا میشدیم. برای مسیری که من باید میرفتم تاکسی بیشتر بود و طبیعتاً من زودتر از خواهرم جدا شدم. تو راه هم که از بس آخونده با تلفن همراهش حرف زد کم مونده بود برگردم بزنم تو دهنش. همون حین راننده هم تلفنی حرف میزد و اصرار میکرد بچهش بره طالبی خنک برداره از یخچال و بخوره! خودش بندهخدا گرمش بود و یکسره خودش رو باد میزد بعد به بچهش اصرااااار که طالبی از یخچال بردار بخوووور بابا! واقعاً دو سه بار تصمیم گرفتم بگم ممنون پیاده میشم و بقیهی مسیر رو پیاده برم:/ ولی خب گرم بود!😵💫
بگذریم..! رسیدم به جایی که باید منتظر میموندم تا دوباره سوار تاکسی بشم. ولی خب چون مائده تو یه مغازه نزدیک اونجا کار میکنه، رفتم اول مائده رو دیدم. یهکم نشستیم حرف زدیم بعدش بلند شدم که برم. چند قدم که رفتم استاد دوران کارشناسیم رو دیدم🥹 وقتی ازدواج کردن، من مراسم عروسیشون رو رفته بودم، حتا یک بار شام هم خونهشون دعوت شدم... رابطهی دوستانهیی داشتیم. یه مدت ازشون بیخبر بودم تا اینکه دیشب دیدمشون.. یه پسر دارن به نام مانی😍 استادم صداش کرد که بیاد من ببینماش.. تا رسید با یه صدای بلند و رسا رو به من گفت: «سلاااااام خووبیییین؟» من نمیدونستم چهطوری جلوی نیشِ بازم رو بگیرم😭😂😭 بهش گفتم من خیلی خوشحالم که امشب شما رو دیدم، گفت دست شما درد نکنه😂 یه برقی تو چشماش بوداااا نمیدونم چهطوری توصیفش کنم. ایزد کمک کرد که نگرفتم بچلونماش! تازه برام بستنیقیفی هم گرفتن.. بعد من با دندوندردی که داشتم نمیدونستم باید با این بستنی چه کنم؟! حالا قرار شد یه شب دعوتشون کنم تشریف بیارن خونهمون. چند سال پیش آخرین باری که خونهشون بودم، بحث رسید به موضوعات سیاسی روز!!! از همونجا یهکم میونهمون شکرآب شده بود. ولی خوشبختانه دیدم که دیشب بسیاااااار به راه راست هدایت شدن😅 اینجور تغییرات در هرکسی که باشه برای من رضایتبخشه. :))) آخی گفتم برای جبران اون شام حتماً باید تشریف بیارین منزل ما، گفتن قضیه انگار روکمکُنیه! من ادعایی ندارم تو آشپزی ولی از الان دارم فکر میکنم چی بپزم برا اون شب! 😁 فعلاً گزینههام مرغ و قورمهسبزیه. هردو یا یکیش؟!
۲۹ خرداد ۱۴۰۵
267
ایرج گفت: «مگر نه اینکه فرجامِ کارِ ما خفتن بر بستر خاک است و سر نهادن بر بالینی ز خشت. پس چرا بایِست درختِ کین کاشتن؟»
📚شاهنامه به نثر
✍کاوه گوهرین
267
دچار یه حس متناقضم. بیحوصلهم و دلم نمیخواد کسی باهام حرف بزنه ولی از طرفی هم دوست دارم باهام حرف بزنن! 😕 اینجوری هم نیستم که انرژی داشته باشم بگردم ببینم ریشهی این حس و حالم در کجاست.☹️🥱
267
نمیدونم به چه درجهیی از عرفان! رسیدم که اخبار این روزها، ذرهیی هیجانم رو کم و زیاد نمیکنه. اصلاً به بال چپِ #طوطو گرفتم همهچیزو.
267
حالا کامنت رو دوست ندارید، مشکلی نیست. اما دایرکت چه ایرادی داره که برای گفتوگو در کانالتون از بات استفاده میکنید؟! 😄 خب من هم از بات برای گفتوگو خوشم نمیآد و استفاده نمیکنم. بنابراین حرفهای آدم میماسه، از دهن میافته! خود دانید..!😏😅
267
اورکایی درونِ مغزم!
مراجعِ قبلی که از اتاق بیرون میآد، منشی نام خانوادگیم رو میگه و ادامه میده: بفرمایید داخل. علی در رو باز میکنه، من چهرهی دکتر رو میبینم. با لبخند سلام میکنم. بهگرمی جواب میده. روی کاناپهی صورتیرنگ میشینم. از نحوهی احوالپرسیش با علی مشخصه که ازش خوشش میآد. کلاً دکتر مهربونیه. سوال همیشگی رو میپرسه: «خب، چهطوری؟ چه خبر؟» توضیح میدم. میگم فقط چیزی هست که نیاز دارم این بار جدیتر مطرح کنم: اضطرابی که دارم. توضیح میدم که با چه نشونههایی متوجهِ چنین موضوعی شدم. بعد میگم جهان برای من امن نیست. من در این جهان احساس امنیت نمیکنم. میگم میترسم بیمار بشم و... میگه چیزی که تو باهاش درگیری، هراس از مرگه که البته بین همهی موجودات زنده فقط آدمیزاد از چنین ترسی آگاهه.(همونجا تو ذهنم با خودم میگم کاش مثلاً یه شتر یا ببعی یا ملخ یا پروانه یا جیرجیرک بودم.) و شرح بیشتری میده. باز میخوام براش توضیح بهتری بدم و شروع میکنم به حرفزدن با کمی جزئیات بیشتر، که متوجه تغییری تو چهرهش میشم. مکث میکنم، میگم دکتر میمیک چهرهی شما طوریه که انگار دارید به من میگید داری چرتوپرت سرهم میکنی. میگه نه، میمیک چهرهم بابت چرتوپرتهای تو تغییر نکرده! این رو که میگه خندهم میگیره! چون واقعاً تصدیق کرد که دارم چرند میبافم! 😄 با این حال جواب دلگرمکنندهیی به حرفهام میده. راستش رو بخواید جلسات صحبتکردن با این آقادکتر چَکَل! برام خوشاینده. هربار وسط حرفها چیزی میگه که برای چندین روز، مغزم خوراک و نوشاک داره. میدونم که شاهنامه دوست داره، این رو قبلاً گفته. ولی با اینکه نگفته میتونم با حدسی قریب به یقین بگم که فیلسوفهای مورد علاقهش اپیکور و اسپینوزان. شاید جلسهی بعد بهش بگم. آخرش هم در جواب گلایهی من که گفته بودم شما اضطراب من رو جدی نمیگیرید، گفت من جدی میگیرم. من اضطرابت رو جدی میگیرم! و در نهایت با مِهری پدرانه فرمودن: زهرا یه دلمشغولی برای خودت پیدا کن. تو به مغزت خوراک بده. وگرنه مغزت از هرچی دم دستش باشه برات یه آشی میپزه و میذاره جلوت..! گفتم: پخته پیش از این، خوردم، بهشدت هم بدمزهست و جانگزا! میخنده! :)))
بیرون که میآیم، به علی میگم دکتر امروز مثل جلسهی قبل سرحال نبود. حالش بابت نمیدونم چی گرفته بود. لابد روانپزشکها هم اگه با خودشون صادق باشن نیاز دارن طی دورههای منظمی به رواندرمانگر مراجعه کنن.
خب... گویا نیازه بزنم زیر کاسه و کوزه، و آشی رو که مغزم برام پخته بپاچم اون وسط مثلاً! که خودم آشِ باب میلم رو بپزم و بذارم جلوی مغزم! که مرعوب ترسهام نشم. که نذارم ترسهام زنجیر بشن و من رو تا اعماق دریا پایین بکِشن... که لابد فقط یه اورکا میتونه در اعماق اقیانوس بمونه بدون اینکه خفه بشه. شاید نیازه یه اورکا بشم.
۲۴ خرداد ۱۴۰۵
