fa
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

رفتن به کانال در Telegram

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
267
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
کامو در یکی از نامه‌هاش به ماریا کاسارس می‌گه: «دوستت دارم با تمامِ خونم.» همین‌ دیگه...

برقا که می‌ره طوطو خیلی می‌ترسه و تمام مدت تاجش رو بالا نگه می‌داره و هشیاره.. #طوطو
برقا که می‌ره طوطو خیلی می‌ترسه و تمام مدت تاجش رو بالا نگه می‌داره و هشیاره.. #طوطو

📚 شاهنامه به نثر ✍ کاوه گوهرین قسمت دوم، پادشاهی هوشنگ 🪶🪶🪶 #شاهنامه_به_نثر

قسمت دوم خوانشِ شاهنامه به نثر آماده شد و تقدیم گوش‌های مهربان شما. 👇 من تلاشم بر اینه که روزهای شنبه هر قسمت رو منتشر کنم. امیدوارم این ترتیب زمانی بهم نخوره. راستش خودم کلی بابتش ذوق دارم.😌🙂‍↔️😅 #شاهنامه_به_نثر

می‌تونی درک کنی تو این عکس چه حسی دارم؟ این نوری که افتاده روی درخت انگور همسایه...؟ گرمای ملایمی که داره، نسیمی که می‌وزه؟ ا
می‌تونی درک کنی تو این عکس چه حسی دارم؟ این نوری که افتاده روی درخت انگور همسایه...؟ گرمای ملایمی که داره، نسیمی که می‌وزه؟ اون بوی اولِ صبح، سروصدایی که بیرون هست و نشون می‌ده زندگی با چنان قدرتی در جریانه که اجازه نمی‌ده بی‌لبخند به این عکس نگاه کنی... اولش انگار اجزای تصویر زشتن، بعد می‌بینی همه‌شون فدای یه برگ این درخت... زوم کنی انگورهاش رو می‌بینی. چه‌قدر زندگی زیباست.... نمی‌شه دوستش نداشت. نمی‌شه نگاهش کرد و سیر شد... نمی‌شه دل به دلش نداد... نمی‌شه قربونش نرفت... اون بیرون سختی‌ها و ناملایمتی‌ها دارن با هم مسابقه می‌دن که ما رو بشکنن... ولی ما نه... سرسختی رو از درخت‌های این مرز و بوم به ارث بردیم... چند هزار ساله ‌ایم در ایستادگی و سربلندی.... ۳ مرداد ۱۴۰۵

با علی درباره‌ی داستان‌ نوشتن و شرکت تو دوره‌های داستان‌نویسی حرف می‌زدیم. بعد یکی دو تا از داستان‌های کوتاهم رو که سال ۹۹ نوشته بودم، براش فرستادم. خودم هم خوندم. بعد متوجه شدم چه‌قدر انتزاعی می‌نوشتم. و این انتزاعی نوشتن گویا نوعی سازوکار دفاعی بوده برا من، که از واقعیتِ اون روزهای زندگی‌م فاصله بگیرم و به قلعه‌ی کلمات پناه ببرم. طوری که با سرعت یوزپلنگ، از واقعیت و زیست واقع‌بینانه فرار می‌کردم و پناه می‌بردم به داستان‌هایی این‌ اندازه انتزاعی. انگار حتا در داستان‌هایی که می‌نوشتم هم نمی‌خواستم بی‌پرده با واقعیت مواجه بشم پس اون‌ها رو می‌پیچیدم لای زرورقِ انتزاع! این روزها اما نه :) کم‌تر از واقعیت فرار می‌کنم. بزرگ‌تر شدم و با خودم می‌گم این واقعیته و تو دقیقاً وسط واقعیت ایستادی، با احتساب این شرایط دوست داری چی کار کنی؟ همون کار رو انجام بده! حالا یوزپلنگ جاش رو داده به یه لاک‌پشت که شاید از نقطه A تا نقطه‌ی B رو یک ماه طول بکشه بره، اما هر روز داره تلاش می‌کنه در همین مسیر باقی بمونه. یکی از مهم‌ترین مسیرهایی که دارم یاد می‌گیرم در اون باقی بمونم اینه که لیوان زندگی رو تو دستم سفت نگیرم. :))) حالا هم ممکنه متن‌های ادبی (چه چیزا! یه‌ذره فروتنی در وجودم نیست!😂) بنویسم اما انتزاعی یعنی طوری که خودم بفهمم در اون از واقعیتی در حال فرارم، نه! ۲ مرداد ۱۴۰۵

Repost from N/a
این‌همه عمر دیدی به چیزی خیلی امید می‌بندی؟ روز و شب بهش فکر می‌کنی. حتا وقتی می‌خوابی هم خوابش رو می‌بینی. اوایل خیلی برای تحقق اون چیز هیجان داری و مشتاقی. بعدش امید داشتن به انتظار تبدیل می‌شه. هر زمان که با خودت خلوت می‌کنی، نمی‌تونی از خودت این سوال رو نپرسی که: خب تا کِی باید منتظر بمونم؟ و صبر می‌کنی. صبر می‌کنی. صبر می‌کنی. دیگه انگار زندگی رو می‌خوای بذاری روی دور تند تا کمتر لازم باشه صبر کنی. خودت رو به هزار چیز مشغول می‌کنی. اصلا مشغولیت‌های جدید برای خودت می‌آفرینی فقط به یک دلیل: یادت بره که داری انتظار می‌کشی و صبر می‌کنی. نهایتا روزی فرا می‌رسه که همیشه وعده‌ی رسیدنش رو به خودت می‌دادی. به استقبال اون روز می‌ری. ولی ناگهان متوجه می‌شی هرچه که تا الان صبر کردی، فقط بخشی از چیزی بوده که باید. اون‌جاست که با تنی خسته و روانی فرسوده، از خودت می‌پرسی: «پس این‌همه عمری که به زندگی‌نکردن گذشت، چی؟ چی می‌تونه روزهایی که زندگی نکردم رو بهم پس بده؟»

قوریِ مورد علاقه‌م افتاد و شکست! در اصل یعنی ریز ریز شد!!💔☹️

Repost from N/a
مجله‌ی وگزیست | شماره ۰۰۵/۳ از کانال: نیست‌همتا «صبح که چشم باز می‌کنیم، هیچ‌چیز شبیه شب که چشم بستیم نیست.» 📌 خواندن کامل نوشته ✍️ یادداشت هالی بعضی نوشته‌ها یادمون می‌ندازن که می‌شه به چیزهای آشنا، جور دیگری هم نگاه کرد. مثلا صبح، می‌تونه فرصتی دوباره باشه برای دیدن جهان، از نو. 🗞 انتخاب‌های هفتگی مجله‌ی وگزیست

چند روزه دارم این کتاب رو می‌خونم. و اون‌قدر برام لذت‌بخشه و به‌قدری دارم ازش یاد می‌گیرم که خواستم خارج از نوبت و سریع‌تر با
چند روزه دارم این کتاب رو می‌خونم. و اون‌قدر برام لذت‌بخشه و به‌قدری دارم ازش یاد می‌گیرم که خواستم خارج از نوبت و سریع‌تر با شما به اشتراک بذارم. این کتاب همون‌طور که نویسنده‌ش می‌گه برای کسانی مناسبه که دوست و یا نیاز دارن به درمانگر مراجعه کنن، اما شرایط مالی‌شون این اجاره رو بهشون نمی‌ده. در «ارزان‌تر از تراپی» ما درباره‌ی موضوعاتی همچون: خودمراقبتی، منتقد درونی، مدیریت احساسات، مرزگذاری سالم، سوگ و... یاد می‌گیریم. این کتاب عزیز در روزهای بسیار مناسبی من رو برای خوندن انتخاب کرد. امیدوارم اگر برای شما هم کارآمده، تهیه کنید و بخونید. 📚 ارزان‌تر از تراپی ✍ لیز کِلی ترجمه‌ی زهرا جوهریان‌زاده نشر مون #یک_کتاب_بیشتر

دلم برا این پستم تنگ شده بود. دوباره خوندم‌اش... :)

هر روز جنگ است. بیرون اگر نه، در سرت. هر روز می‌تپی، تا خوبی در تو همچون آتش، فروزان بماند. هر روز جنگ است، درون تو اگر نه، بیرون؛ در این سرزمین! نگاه که می‌کنی، می‌بینی جای‌جای زخمی این مادر، زیر بارِ نابخردی انبوهی از بیماردلان، به ستوه آمده. ما به ستوه آمده‌ایم. چه سود اما؟ بیرون و درون، جنگ است هر روز. راستی را، زیستن چگونه بود پیش‌تر از این‌ خونابگی؟ نکند مادر این‌ بیگانگان، بار از ابلیس گرفته باشد؟ تو بگو چگونه می‌زیستیم پیش از این‌که هر روزمان جنگ باشد و نفرینِ ابلیس؟  می‌بینی..؟ هر روز جنگ است. درون، بیش از برون حتا. برای آن‌که خوبی همچون شعله‌ی آتشی نامیرا و فروزان بماند، با آشیب‌ونشیبِ دلِ خویش در نبرد و ستیزیم. باشد که خوبی ما را رهایی‌بخش باشد... ۳۰ تیر ۱۴۰۵ 

به‌به! امشب علی تو دور آتش با هالی، به قولش عمل کرد و پیتزا مهمون‌مون کرد! 💃🙂‍↔️

صبح خیلی زود بیدار شدم. چون محمدمعین خونه رو گذاشته بود روی سرش از بس گریه می‌کرد و جیغ می‌زد. نمی‌دونم چرا این بچه صبح به این زودی بیدار می‌شه، و چرا این‌طوری گریه می‌کنه و جیغ می‌زنه! در و پنجره طبیعتاً بسته‌ست ولی بازم من از صدای این بچه بیدار می‌شم. و حالا هم خوابالو با چشمایی که داره می‌سوزه نشستم کتاب می‌خونم! کاش مستأجر نبودیم. کاش صاحبخونه‌مون تصمیم نمی‌گرفت بچه‌دار شه. وای یادمه اولین بار وقتی بهم گفت که بچه‌دار شدن، تقریباً ۵ دقیقه تو حالت انکار بودم که: شوخی می‌کنین؟ نمی‌دونم چرا. یعنی فکر می‌کردم دخترشون بچه‌دار شده. بعد وقتی بهش گفتم زینب‌جان نی‌نی‌دار شدن گفت وا، من و چه به مادربزرگ شدن؟! ناراحت شد🫠 کاش محمدمعین جیغ نمی‌زد.. گاهی دلم می‌خواد برم بزنم‌اش😐😭

دوستان خوبم سلام! خیلی خوش آمدین، خوشحالم که این‌جا می‌بینم‌تون! 🤝

«میلنا، باید صورت شما را میان دو دست گرفت و راست به چشمانتان نگریست تا شما خودتان را در (آینه) چشمان دیگری بازشناسید.»

کافکا تو یکی از نامه‌‌هاش به میلنا می‌گه: «من شما را واضح‌تر می‌بینم. حرکات بدنتان، دستهایتان، آن قدر چالاک، آن قدر مصمم. این نامه تقریباً یک دیدار است.» این نامه تقریباً یک دیدار است... 🥹

📚شاهنامه به نثر ✍کاوه گوهرین قسمت اول، پادشاهی گیومرت (کیومرث) 🪶🪶🪶 #شاهنامه_به_نثر

در ستایش خداوند به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای «فرزانه سخنسرا
در ستایش خداوند به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای «فرزانه سخنسرای توس، در نخستین بیت‌های کتابی بس سترگ، یکی از بهترین ستایش‌های ادب پارسی از خدایی را می‌سراید که جان و خرد را به انسان ارزانی داشته است و برتر از هرگونه ستایش است. خرد را رهنما و دلگشا می‌داند و اینکه در هر دو سرای، این جهان و جهان دیگر، خرد است که تواند دست آدمی گیرد... و با خرد است که می‌توان به خداوند نزدیک شد. شادی و غم و فزونی و کاستی همه از خرد است.» 📚شاهنامه به نثر ✍کاوه گوهرین انتشارات نگاه + در پست بعد می‌تونید اولین قسمت از مجموعه‌ی «شاهنامه به نثر» رو بشنوید. #شاهنامه‌ی_فردوسی    #شاهنامه_به_نثر

محصول مشترک هالی و نیست‌همتا!
محصول مشترک هالی و نیست‌همتا!