نیستهمتا
رفتن به کانال در Telegram
در تاریخِ بیهقی، «نیستهمتا» به معنای بیهمتاست. اینجا، گاهی از پشتِ پنجرهی ادبیات به بودن نگاه میکنیم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
267
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
267
منظورم تنهایی معمولی نیست. دارم دربارهی وقتی حرف میزنم که دور بودن از بقیه به آدم حس امنیت میده.
این چند جمله رو خوب میفهمم. تقریباً ۲۰ سالِ اخیرِ عمرم رو با این احساس امنیتِ برخاسته از حفظ فاصله زندگی کردم.
267
پشتِ کوههای بلند
سیوشش سالگی، هیچ اتفاق ناگهانِ زیروروکننده ندارد. در سیوشش سالگی آدمی کنار پنجره مینشیند تا آهستهتر زندگی کند. دویدن و شتاب میمانند پشت در، و سیوشش سالگی دست زندگی را میگیرد و او را به یک چای گرم مهمان میکند تا از درنگی نو برایش بگوید. سیوشش سالگی یعنی درنگیدن در هریک از انگشتان دست و هر یک از قدمها که برمیداری. درنگ که میکنی، شتاب از تو عقب میماند و رضایت تازه میتواند در نینی چشمانت نفسی تازه کند.
ایستادهام بر درگاهِ سیوشش سالگی و منتظر هیچ اتفاق بزرگی نیستم. حالا دارم یاد میگیرم زندگی در آهستگیست که برایم خوشنمک میشود. عجله را پشت کوههای بلند گم کرده و خودم به سمت خانه آمدهام. سیوشش سالگی برایم خانه است. خانهیی مطمئن در لذتبردن از جهانِ جهان.
حالا از همهی قدمهایم، راضیام و نیز از همهی آنچه کردهام و نکردهام.
شاید سیوشش سالگی مادریست که اجازه میدهد دخترش بلندبلند بخندد، برقصد و آواز بخواند...
۱۹ شهریور ۱۴۰۵
267
هوا ابریه. انگار کلاس سوم دبستانم و شیفت عصر، زنگ دومه و ریاضی داریم. معلممون هم یه خانوم پیره که مقنعه چونهدار پوشیده ازون بلنداااااا که تا زیر ناف میرسید! یعنی یه حال کثیفیه😭😕😂
267
شاهنامه به نثر، قسمت هشت
زاده شدن زال
بابت تأخیری که در انتشار قسمت هشتم پیش اومد عذرخواهی میکنیم. اگه نتونیم قسمت بعد رو به شنبهی هفتهی آینده برسونیم، از این به بعد شاهنامه دوشنبهها بخش خواهد شد.
امیدوارم با گوشِ اغماض بشنوید🤝☺️
🪶🪶🪶
و چند واژه که ممکنه در شنیدن کمی دیریاب باشن:
پُرسه: به دیدار کسی رفتن.
پاداَفره: مجازات.
دوشینه: دوش: دیشب.
آک: عیب.
آهو: عیب.
🪶🪶🪶
و یک نکتهی دیگه اینکه متن کتابی که ازش استفاده میکنم، زرسپ رو یکی از فرزندان منوچهر و برادر نوذر میدونه. در حالی که در شاهنامهی منظوم تصحیح دکتر خالقی، از زرسپ به عنوان فرزند توس نام برده میشه. گفتم که گوشه ذهنتون داشته باشیدش.
🪶🪶🪶
فهرست انتشار خوانش شاهنامه به نثر تا امروز.
#شاهنامه_به_نثر
267
چهقدر روز خوبی نبود امروز..! چهقدر کسل بودم و بیحوصله. و چهقدر خسته بودم. دلم میخواد خوابیدن بهم کمک کنه فردا این خستگی رو روی دوشم احساس نکنم... 😔
267
دوستان خوبم! به دلیلِ یکسری مشکلات فنی، قسمت هشتم شاهنامه به نثر با تأخیر منتشر میشه. 😅
267
گاهی هم اینطوریه... احساس میکنی نمیدونی داری چیکار میکنی، سردرگمی، گیجی. انگار یه گربهی بازیگوش با کلاف افکارت بازی کرده و همهشون گره خوردن تو هم! سعی میکنی بلند شی مثلاً خونه رو مرتب کنی، کمد لباسها رو مرتب کنی، بلند میشی تراس رو میشوری و وقتی آب سرد رو میگیری روی پاهات داری تلاش میکنی خنکای آب رو تا سلولهای مغزت هورت بکشی، تلاش میکنی خودت رو دونهدونه مرتب کنی؛ هر فکر رو بچینی سر جای خودش... اما انگار اون گربهی بازیگوش دست از بازی با فکرها و احساسهات برنمیداره. نگاه که میکنی میبینی خودت هنوز همون کلاف سردرگمی... .
267
به خودم اومدم دیدم دارم به طوطو که رفته تو سینی میگم ذلیلمرگ نشی طوطو از تو سینی برووو بیرووون!
یکآن متوجه شدم یه مادر دههشصتی تمامعیار درونم ظاهر شده!!! 🫣🤦😂
+ شانس آورد کارم با سینی تموم شده بود وگرنه یه پسکلهیی ازم میخورد!
#طوطو
267
والا ماجراجویی که خودم فکر نمیکردم ماجراجویی باشه اما تبدیل شد به ماجراجویی! اون دو سال ارشد و خصوصاً تجربهی خوابگاه بود که واقعاً هر روزش داشتیم یه ماجرایی میجوییدیم :)))
مثلاً سادهترین ماجراش این بود که یه بار وقتی اومده بودم خونه سر بزنم، یکی از بچههای اتاق کتریم رو برداشته بود جزو وسایلاش برده بود شمال و اونجا گموگورش کرده بود! بعد که ازش پرسیدم چرا؟ میگفت آخه تو که اینجا نبودی منم بردم دیگه! (یهسری حرفای بد دیگه هم زد!) عکسای این دوره تو لپتاپمه و الان در دسترس نیست :))))
و ماجراجویی اخیر هم آوردن طوطو بود که واقعا یه تجربهی لذتبخشه.
عکس طوطو هم که اینجا زیاده.
یه ماجراجویی عاطفی هم داشتم و دارم که ازدواجمه. چون اصولاً یه ازدواج نُرم و متعارف نبوده و نیست و فقط چون دلم خواست انجامش دادم و دارم عشق میکنم🙂↔️😎
#چای_و_چالش آقای هالیِ قشنگم❤️
267
Repost from N/a
دوست دارم یه چالش برای ماجراجوییهامون راه بندازیم :)
از آخرین ماجراجوییتون بنویسید. یا اگه آخریش یادتون نمیاد، از بهترین و بهیادموندنیترین ماجراجوییای که داشتید بنویسید!
لازم نیست حتماً یه سفر بزرگ یا کار خطرناکی باشه؛ شاید یه روز تصمیم گرفتید بدون برنامه برید یه جای جدید؛ شاید کاری کردید که همیشه ازش میترسیدید یا شاید یه اتفاق کاملاً معمولی، برای شما تبدیل به یه ماجراجویی شده...
اگه عکسی هم از اون تجربه دارید، خوشحال میشیم ببینیم🥹
+ اگه دوست داشتید این پست رو هم فوروارد کنید تا با تجربههای همدیگه آشنا بشیم :)
+ لیست شرکتکنندهها رو هم اینجا جمع میکنم تا بریم داستانهای همدیگه رو بخونیم❤️
#چای_و_چالش
267
آیا «تراپی؟ نه، ممنون!»
احتمالاً شما هم مثل من، جملهیی که با این عنوان شروع بشه ـخصوصاً این روزهاـ زیاد شنیدید. مثلاً: «تراپی؟ نه ممنون! میرم خرید.» «تراپی؟ نه ممنون! میرم پیش خالههام، دور هم غیبت زنداییم رو میکنیم.» «تراپی؟ نه ممنون! لواشک/بستنی میخورم.»
هیچ چیز جالب و قابلتوجهی جز لودگی در این نوع جملهها نمیبینم.
کسی که سالها برای درمان رنجها و گرههای روانیاش به رواندرمانگر مراجعه کرده، بهتر میدونه گاهی از چه مسیر سخت و سنگلاخی عبور کرده و چه تلاشی کرده برای تکتک قدمهایی که در این مسیر برداشته. و میتونه بفهمه این موضوع ابداً قابلتقلیل به خرید کردن، سبزی تمیز کردن و... نیست.
بله، میتونیم اذعان کنیم هزینههای تراپی بهشدت بالاست؛ تا جایی که مراجعه به تراپیست بهاشتباه تبدیل به یک کار لوکس شده و گفتوگو دربارهی بالا بودن هزینههای تراپی، یه مجال جداگونه میطلبه. مسئلهی من شوخی کردن با تراپی نیست، مسئله اینه که یه کار ارزشمند و سخت رو تقلیل بدیم به یهسری فعالیتهای روزمره که ممکنه برای مدت کوتاهی حال ما رو بهتر کنن، فقط برای اینکه شوخی کرده باشیم و ویو بگیریم. در اصل من با مصرفیکردن یه امر مهم تحت عنوان شوخی مشکل دارم.
گاهی تبعات شوخیکردن با یه موضوع مهم، در درازمدت بهراحتی قابلجبران نیست. منظورم اینه که وقتی یه امر مهم رو مدام در قالب شوخی و لودگی ببینیم، ممکنه کمکم حساسیتمون نسبت به اون از بین بره. چیزی که زمانی جدی، دشوار یا نیازمند توجه بوده، تبدیل میشه به یه عبارت کلیشهای و بامزه. و بعد، وقتی واقعاً بهش نیاز داریم، ممکنه اصلاً اون رو به عنوان یک امکان جدی نبینیم.
مثلاً ممکنه کسی سالها با اضطراب، افسردگی، وسواس، سوگ یا یک رابطهی آسیبزا دستوپنجه نرم کنه، اما چون مدام شنیده «تراپی؟ نه ممنون! میرم خرید یا میرم بستنی میخورم» کمکم این تصور در ذهنش شکل بگیره که تراپی هم چیزی در حد یه توصیهی اینستاگرامی برای «حال بهتر»ه؛ نه فرایندی جدی برای مواجهه با رنج و الگوهای روانی.
این رو حتا در مورد کتاب خوندن هم میتونیم ببینیم. از بس که کتاب رو کنار قهوه و ماچا تو عکسهای ادیتشده دیدیم، فکر کردیم باید ما هم مثل بقیه کتاب مصرف کنیم. در حالی که کتاب خوندن صرفاً جمعآوری یهسری اطلاعات قشنگ نیست که خوراک استوریکردن باشه.
مسئله فقط تراپی یا کتاب نیست. به نظر من مسئله اینه که داریم هر چیزی رو که میتونه در ما تغییری ایجاد کنه، به یه پَک تبدیل میکنیم برای مصرف کردن، نمایش دادن یا حال خوبِ فوری. تراپی رو میذاریم کنارِ خرید کردن و بستنی خوردن! کتاب رو هم تبدیل میکنیم به یه عنصر شیک برای پروفایل و استوری. راستش انگار دیگه کمتر حوصله داریم با چیزهایی روبهرو بشیم که قرار نیست سریع حالمون رو خوب کنن، بلکه ممکنه مجبورمون کنن چیزی رو در خودمون ببینیم و تغییر بدیم که سالهاست باهاش درگیریم.
به نظرم بعضی چیزها دقیقاً به این خاطر ارزشمندن که اغلب آسون و سرگرمکننده نیستن.
۱۰ شهریور ۱۴۰۵
267
نئاندرتالها به حمام نمیروند..!
رفتم از فروشگاه شیر بگیرم برا اوتمیل فردا، تقریباً نمیتونستم بیش از یک متر به صندوق نزدیک بشم چون یه آقایی ایستاده بود تا خریداش رو حساب کنن و طوووووری بوی عرق میداد که واااقعا داشتم عق میزدم... ایشون رفت ولی من نمیتونستم بیام جلوی صندوق چون بوش همونجا مونده بود.... ای دادار گیهانخدای چرا هنوز برخی از آفریدههات با فلسفهی ضرورت استحمام بهویژه در تابستون آشنا نیستن...؟
اَه.. 🤢 ای بابا....
267
اندوهِ منزوی
برای شما کدام احساس تجلیِ سکوتِ جهان است؟
برای من؟ گوشهگیریِ اندوه در قلب. طوری که با واژه غریبگی کند.
267
تلخ مثل چای کهنه!
روی اولین نیمکتی که خالی بود، نشستیم. مسیری که پیاده طی کرده بودیم سربالاییِ چندان شیبداری نبود، با این حال هردو خسته شده بودیم. علی دستش را روی شانهام گذاشت. به روبهرو نگاه میکردیم: ترکیب کوه، درختها، نورهای رنگی، صدای جیرجیرکها و بچهها و آدمبزرگها... به علی گفتم امروز که خواهرم را دیدم، احساس کردم نسبت به بار قبل که دیدماش، شکستهتر شده. گفتم موهای سفیدش هم بیشتر شده بود. ناباور پرسید مگر از تو چندسال بزرگتر است؟ جواب دادم زیاد بزرگتر نیست، فکر میکنم این چینوچروکها ردِ احساس تنهاییست بر چهرهاش. گفتم گاهی نمیدانم چه کاری لازم است انجام دهم..؟ دوباره یادمان آمد دخترک؛ خواهر علی، با کسی ازدواج کرده که نمیشود هیچ آیندهی روشنی برایش متصور شد. هردو در فکر بودیم.. که پرسیدم: شده بعد از یک احساس خوشبختی عمیق در قلبت، یکهو طعمی از احساس گناه زیر زبانِ دلت بچشی؟ با سر تأیید کرد. گفت در مواجهه با خانوادهام بیش از هر زمان دیگری. دقیقاً میدانستم از چه میگوید چراکه خودم هم در چنین موقعیتیست که بیشترین عذاب وجدان سراغم میآید. گو اینکه از خوشبختبودن خجل باشیم یا شرمگین. علی میگفت ممکن است کسانی که از ایران مهاجرت کردهاند هم دچار چنین احساسی باشند. مثلاً فکر کنند خودشان اینجا احوالات بهتری دارند اما خانواده یا دیگران در داخل وضعیت سختی را متحمل میشوند. دیدم درست میگوید. با این حال فکر نمیکنم چنین احساسی سازنده باشد. یعنی با خوشحال نبودن من، زندگی دیگری بهتر نمیشود. بیرحمانه به نظر میرسد اما شاید بهتر باشد بپذیریم دیگری هم مسیر خودش را پیدا کند و در آن مسیر، انتخابها و تصمیمهای خودش را زیست و تجربه کند.
