࿚᷒ ྀᩫ𝗿𝗮𝘀𝗽𝗯𝗲𝗿𝗿𝘆𖧧
کانال بسته
294
مشترکین
+124 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
تنهات گذاشتم عزیزدونه.
اما ندیدی خودم چطوری خاکستر شدم...
ندیدی چطور بی رنگ شدم...
ندیدی چطور با درموندگی دنبال تیکههای شکستهی خودم میگردم...
ندیدی چطوری قلبم خالی از عشق شده...
شدم تکراری از یک انسان پوچ...
شدم رزی که گلبرگاش مشکی و خشک شده...
شدم بومی که با رنگهای سیاه و سفید نقاشی شده...
ندیدی قلب من... هیچ کدوم از اینارو ندیدی!
_نمیخوام ابری ببینمت!
+زندگیه دیگه... با ابر و بارونش قشنگه... وگرنه دیدن هر روزه ی آفتاب دل زده ات میکنه و دیگه قدرشو نمیدونی، یه ابری باید باشه که بعدا قدر خورشید رو بیشتر بدونی!
"تو ستاره ها رو تماشا میکردی، با نور ستاره ها مسخ میشدی و من به این فکر میکردم که تنها ستاره ی این شهر روبه روم ایستاده، ستاره ی چشم های تو این شهر رو کازابلانکای من میکرد."
عزیز کرده قلبم؛ تو نشنیدی ولی صدات زدم که بازم بشنوی!
دور بودی، خواب بودی، خسته بودی، ولی صدات زدم...
