نوشین شادفام
رفتن به کانال در Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
314
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
314
اگر آن دخت بامیانی بدست آرد دل ما را
به خال لباش بخشم تمام این غزل ها را
به یک لبخند شیرینش،دهم صد ملک دلها را
که دل بی او نمی خواهد نه دنیا را،نه عقبا را
بیاید شاد و بازیگوش،به رقص آرد دل ما را
به تار موی او بندم،تمام عقد و رنج ها را
بخندد،شهر روشنتر،بخوابد ماه خاموش است
که او بخشیده با لبخند،به دل ها نور و رویا را
نگاهش خنجر وشیرین،سکوتش موج بیپایان
نگیرد کس چنین آسان،دل صد مرد شیدا را
به چشمش گر دمی افتم،بگو با اشک پنهانی
که عشقش از دلم برده،قرار و صبر و پروا را
زینب احمدی پاینده
314
سرشت تلخ،غرور اصیل،چشمان لجوج،طغیان مهارناشدنی،بی التفات بر افکار مضحک دیگران در بابت صفان مذکور...
و بلاخر خود جان ستیزه کیش،یک دنده،صریح،قاطع،جدی و غریب احوال...
من این دخترک دمق را نه ترغیم می کنم،نه تقبیح و نه کتمان!
314
کی میدانست که غم تنهایی اسیرت میکند
در سکوت شب نفس خورد خمیرت میکند
دل به دیوار میزنی شاید صدا پیدا شود
بی کسی از هر طرف باران به تیرت میکند
می نویسی شعر و اشک! در لابلای هر ورق
شعر هم گاهی خودش بدجور تحقیرت میکند
دست به دیوار شب، گم گشته به دنبال نور
نور پنهان پشت ابر! تاریکی گیرت میکند
کیمیدانست کی عمری با خودت هم صحبتی
زندگی است گاهی این سان ناگزیرت میکند
زینب احمدی پاینده
314
" دختر که عاشق نمی شود "
بار اول این جمله را از زلیخا دختر
همسایه ما شنیدم . ده ساله بودیم ، باهم یک فیلم عاشقانه می دیدیم که ناگهان پرسیدم : " تو چه وقت عاشق می شوی ؟"
با نگاهی پر از حیرت بسویم دید و ثانیه ای مکث کرد تا دقیق متوجه حرفم شود . بعد ، گویا که بی خود شده باشد گفت :"دختر که عاشق نمی شود " تا خواستم بپرسم چرا ، صحنه بوسیدن فیلم آغاز شد .هر دو شرمیدیم و ترجیح دادیم دیگر حرف نزنیم ، زلیخا نگاهش را پایین انداخته بود و خود را مصروف نشان میداد تا آن صحنه فیلم بگذرد . من اما از روی صفحه تلویزیون ، صورت اورا می پاییدم . چشمهایش را گونه هایش را لب هایش را .
دیگر بار زمانی این جمله را شنیدم که خانه ای زلیخا سر سفره بودیم .من بیشتر از خانه خودمان خانه ای کاکا اسلم ، همسایه ما ( پدر زلیخا ) بودم . چون پدرم صبح میرفت شفاخانه و مادرم بخاطر تدریس مکتب میرفت ، مرا به خانه کاکا اسلم روان می کرد. کاکا اسلم دکان خوراکه فروشی داشت . او سه فرزند داشت ؛ دو دختر و یک پسر ، زلیخا هم سن من بود و دو فرزندش بزرگتر از من بودند .
وقتی سر سفره حرف از آباد کردن زندگی آینده شد ، کاکا اسلم به رمضان پسر بزرگ خود گفت :" جان پدر ، عاشق هر دختری شدی فقط بگو .میریم خاستگاری ، اگر موافقت کردند که خوب ، اگر نکردند ، فرارش میدهیم .تا آخرین دم همرایت استم ." بعد لقمه را در دهن اش گذاشت و در حال جوییدن لقمه به من اشاره کرد : " بچه داکتر ترا هم میگم .عاشق شدی ، به کاکا اسلم ات بگو . مسئله را حل می کنیم ."
زانویم به زانوی زلیخا چسپیده بور . حس کردم گونه هایم آتش گرفته و بخاطر کتمان شرم خود . خواستم چیزی بگویم :" نه کاکا اسلم اول فرزانه عاشق شوه ، عروسی کنه بعد نوبت مه ." فرزانه بعد از رمضان میان ما بزرگتر بود . لقمه ای غذا در گلویش گیر کرد . نه تنها فرزانه ، لقمه در دست برادرش نیز خوشکیده بود ، حس کردم زلیخا هم خودش را جمع کرد و زانویش از زانویم کنده شد . سکوت مطلق دور دسترخوان را فرا گرفته بود . بعد از لحظه ای کاکا اسلم این سکوت را شکست : " دختر که عاشق نمی شود" و خانم اش فورا اضافه کرد :
دخترای ما با نام نیکی میرن خانه شوهر خود .هر کسی را که ما برایش انتخاب کنیم ". ولی من خبر داشتم فرزانه یکی را دوست دارد و همیشه با او می گردد.
چندی نگذشت فرزانه کاری را کرد که کسی هرگز فکرش را هم نمی کرد؛ با کسی که عاشق اش شده بود فرار کرد. شب بود که زن کاکا اسلم در خانه مارا کوباند. سراسیمه و رنگ تکیده پشت سر هم چیغ می زد " پدر علی، بیا که بالایش حمله قلبی امده. بیا که اسلم روی زمین افتاده "
* * *
بعد از آن اکثر روزها کاکا اسلم با خیلی مشتری هایش جنگ می کرد ، با آن های که در باره تربیت دخترانش بد می گفتند . چند بار شنیدم که زنش با مادرم شکایت می کرد : " خدا این دختر را از ما می گرفت که آبروی ما را برد ." مادر فقط گوش میداد اما بعد با پدرم می گفت : " اگر دختر شان را بهتر درک می کرد ، چنین روزی بالای شان نمی آمد ".
یک صبح وقت بیدار شدیم ، دیدیم روی دروازه خانه کاکا اسلم یک قفل کلان آویخته است . معلوم شد که ازین شهر رفته اند ، یا شاید ازین سر زمین . بلاخره از دست طعنه های مردم و ترس این که زلیخا کار خواهرش را تکرار کند ، احتمالا به روستا رفته بودند یا پاکستان یا ایران . نمی دانم به کجا کوچیده بودند ، کاش میدانیستم . دیگر فهمیدم دختر چرا نباید عاشق شود .
حالا از سر دیوار در خانه ی متروکه شان میروم ، بالای صفه حویلی شان می نشینم. تنها عکس زلیخا را که از گوشه آیینه شان دزدیده بودم ، در دست می گیرم و به آن نگاه می کنم . هر بار صدای خش خش برگ ها به گوشم می آید ، دلم خوش می شود که زلیخا آمده ولی فقط می بینم که باد سرد می وزد و برگ های خشک پاییز را از اینسو به آنسو می کشاند و روز های سرد ، دوری و تنهایی را روایت می کند .
نمی دانم ، حتا اگر روزی این برگ های خش خشکنان تکان بخورند و در آن میان ببینم زلیخا آمده و برگ های خشک زیر پاهایش می شکند ، چه سود خواهد داشت
دختر که عاشق نمی شود
314
گفت:زنان افغان اگر رنگ بود،چه رنگی می بود به نظرت؟
گفتم:نارنجی
گفت:چرا نارنجی؟
گفتم:رنگیست که میسوزد،ولی خاموش نمی شود...
زینب
314
محدث من
او قشنگ می خندد، قشنگ حرف می زند و دلبرانه نگاه می کند، چشمان سیاهش جنون شب را در می آورد و گیسوان بلندش یلدا را به چالش می کشد.
محدث من بی تردید نظیر ندارد...ها او نظیر است...کاملا بی نظیر...
حساس است و همین سان دلسوز و مهربان،طرز تکلماش هم شیرین است...شیرین تر از شهد و شکر.
سوال های قشنگی هم دارد مثلا گاهی که من مطالعه می کنم از من می پرسد:‹‹زنبو›› آره او مرا زنبو صدا می زند.‹‹چه میکنی که کتاب میخوانی؟››
در می مانم که چگونه جوابی در مقابل سوالش داشته باشم؟ یقیناََ می توان جواب های مختلفی داشت؛ ولی خب محدٽ هنوز کودک است و نمی شود که جوابی فرافهم او یا فرا درکش داد. لذا در جواب برایش میگویم کتاب میخوانم که بیشتر بیاموزم و او نیز تکرار می کند:
‹‹یاد بگیری؟چه میکنی که یاد بگیری؟››
و من باز در مقابل این کنجکاویاش حیران میمانم...
و من نمیتوانم محدث و مرسو را از خود جدا بدانم
ما یکی هستیم
بی تردید آنها گوشه های از قلبم هستند که بیرون از بدنم می تپند...
314
من زینب هستم،یک دختر از افغانستان،از دل روستایی که حتی صدای پرندگان هم در آن گم شده است.در اینجا،زندگی به آرامی و در سکوت بی پایان پیش میرود.جای که نه انترنیت هست، و نه امکانات برای تحصیل.مدارس که تنها به نام مدرسه شناخته می شوند،شاید در چهار دیواری خود نتواند حتی یک معلم مناسب را بگنجانند.در اینجا حتی دسترسی به انترنیت یک آرزو است. مدارس ها نه تنها کمبود معلم دارند، بلکه حتی داشتن کتاب های آموزشی هم برای ما مانند یک رویا هست.من در جای زندگی میکنم که صدای آزرو ها و رویاهایمان به گوش نمی رسد.در این جا دنیایی خارج برای ما مثل یک تصویر بی روح در پشت شیشه است،که نمی توانیم به آن دست پیدا کنیم.
من همیشه رویایی نویسنده شدن را در سر داشتم.دلم میخواست که با کلمات،احساساتم را به دنیا منتقل کنم.آرزو داشتم،که روزی در گوشه دنج از دنیا بنشینم،قهوه در دست داشته باشم و کتاب های بخوانم که مرا به دنیاهای متفاوت ببرند.در آرزو های من، نه تنها نویسنده شدن، بلکه می خواستم کافه دنج داشته باشم،جای که بتوانم با دوستانم بنشینم و با داستان ها و افکارم دنیایی جدیدی بسازم.اما هر روز در این جا با چالش های رو برو هستم که نمی توان آن ها را نادیده گرفت از نبود امکانات آموزشی و بهداشتی گرفته تا مشکیلات سیاسی و اجتماعی که زندگی را سخت می کند.
از همه این ها گذشته در این سرزمین بی رحم،روز به روز از آزادی های ما می کاهند.طالبان همه چیز را از ما گرفته اند.حتی حق حرف زدن و آرزو کردن،در اینجا باید رویاهایمان را دفن کنیم.ما در یک دنیایی بی صدا زندگی میکنیم.زیرا می ترسیم که اگر آن را فریاد بزنیم.کسی صدایمان را نمی شنوند.ما دختران افغانستان همیشه در ترس هستیم ترس از آنکه در این دنیایی تاریک فراموش شویم.
اما هنوز هم در دل من یک شعله امید روشن است.شعله که هرگز خاموش نخواهد شد.حتی اگر دنیا همه در های خود را به روی ما بسته باشد.حتی اگر هیچ کسی صدای ما را نشنیده باشد،این امید همچنان در دل من میسوزد.من میدانم که روزی صدای من به گوش دنیا خواهد رسید.روزی که در کافه ای که در رویاهایم ساخته ام،همه دختران افغان با هم خواهند نشست،دست های شکسته را در هم خواهیم فشرد و خواهیم گفت:"ما توانیستیم،هنوز هم می توانیم."
314
بهار که می آید،انگار دنیا از نو متولد می شود.زمین که تا دیروز در خواب سنگین زمستان فرو رفته بود.کم کم چشمانش را باز میکند.درختان یکی یکی جامهی سبزشان را به تن میکنند،شکوفه ها آرام آرام از دل شاخه های خشک بیرون می آید و خورشید،مهربان تر از قبل،نورش را روی همه چیز پهن می کند.برف ها قطره قطره از دل کوه ها آب می شوند.زمین دهان باز می کند و اولین سبزه ها را نفس می کشد و باد،با خودش بوی تازه زندگی می آورد.
من دختر روستایی ام.بهار در دست هایم جاری است،در نفس هایم نفس میکشد،در چشم هایم می درخشد.و بهار در روستای من فقط یک تغییر فصل نیست،بلکه قصهی است که با بوی خاک،با صدای باران،با گرمای نان و با رویاهای بی انتهای من جان می گیرد...
صبح که از خواب بیدار می شوم،اولین چیزی که حس میکنم،بوی نان تازهای است که مادرم از تنور بیرون آورده است.هنوز آفتاب کامل بالا نیامده،اما خانه بیدار شده است.مادرم،دست های آغوشته به آردش را به پیش بندش می کشد،پدرم ظرف چای را روی آتش می گذارد،و من با پاهای برهنه،روی خاک نم دار راه می روم،باد ملایم صبحگاهی،چادرم را نوازش می کند و موهایم را به بازی میگیرد... به آسمان نگاه میکنم،به پرنده های که بی پروا در آبی بیکرانش پرواز می کنند.چقدر دلم میخواهد مثل آنها باشم؛سبک،رها،بی دغدغه.
بهار که می آید گوسفندان هم حال و هوای دیگری دارد.دستم را روی پوست گرم گوسفندان می کشم،باد در موهایم می پیچد و صدای بع بع گوسفندان،همراه با چهچهی پرندگان،مثل یک ترانه قدیمی در گوشم می پیچد.شیر تازه را در کاسه های گلی می ریزم،قیماق را با نان تنوری داغ مزه می کنم و حس می کنم تمام لذت دنیا در همین لقمه ساده پنهان شده است.
مدرسه هم مثل طبیعت جان تازهای گرفته است.صدای خنده های دختران روستا،در میان درختان بلند پیچیده،و تخته های چوبی صنف ها،منتظرند که دوباره با گچ های سفید و دست های کوچک دختران روستا پر شوند،هنوز مسیر مدرسه پر گل و لای است،اما هیچ چیز نمی تواند شوق دختران کوچک روستا را برای آموختن کم کند.
اما بهار که فقط در طبیعت نیست،در دل آدم ها هم هست.در خنده های بی دلیل کودکان روستل،در چشمان مادرم که با امید به آسمان نگاه می کند.در دستان پدرم که هنوز با عشق خاک را لمس می کند،در دل دخترانی مثل من که آرزوهایشان را مثل گل های وحشی،در قلبشان می کارند،با این امید که روزی شکوفا شوند.بهار یعنی امید،یعنی دوباره برخاستن،بعنی باور داشتن به این که حتی بعد از سخت ترین زمستان ها،باز هم خورشید طلوع خواهد کرد.من به بهار ایمان دارم،به روز های که دل هایمان مثل زمین دوباره زنده شوند.
بهار نو و فصل نو مبارگ
زینب احمدی پاینده
314
میان سایه ها
امروز در یکی از کوچه های شهر در کنار خانه قدیمی،که دیوار هایش به طرز عجیبی صدا را می بلعید،ناگهان چشمم به زنی افتاد.که در گوشهای نشسته بود،در سکوت سنگین که انگار تمام دنیا در نگاهش به وقفه افتاده بود.چشمانش پر اشک بود،اما نه اشک های که به راحتی بریزد؛این ها اشک های بودند که در گلو گیر کرده بودند،همانطور که دلش در میان دردهای بی پایان گم شده بود،قدم هایم به سمتش کشیده شد.گویی چیزی در دل این زن مرا فرا می خواند.قدم هایم،را تندتر برداشتم تا نزدیک تر بروم.به آرامی نزدیکش شدم،دست خود را به دستان لرزانش رساندم.و پرسیدم،‹‹چه شده،خوبی؟››
او نگاهش را از زمین برداشت و به چشمانم خیره شد،لب هایش لرزید و با صدای که گویی از اعماق غم و درد می آمد،گفت:‹‹هیچ وقت نتوانیستم برای خودم زندگی کنم... همیشه مجبور بودم بخاطر دیگران نفس بکشم.›› کلماتش مثل تیغ بر جانم نشست.چطور ممکن بود یک زن،یک انسان،هیچ وقت نتواند برای خود زندگی کند؟چرا همیشه باید در سایه ای از ترس،از نفرت،از تحقیر و بی عدالتی زندگی کند؟
او از روز هایش گفت و ادامه داد: " من همیشه مثل همه زن های اینجا ساکت بودم،هیج وقت به کسی اجازه ندادم که بفهمد چه بر من میگذرد.شوهرم همیشه به من توهین می کند.همیشه در حرف هایش به من بی احترامی می کند.حتی مرا شکنجه می کند،من مجبورم صبور باشم.برای اولاد هایم،برای خانه و خانواده.شاید شما فکر کنید این زندگی سخت است.ولی من هر روز با این درد ها زندگی میکنم."
او لحظه ای سکوت کرد و چشمانش پر از اشک شد،سپس با صدای لرزان ادامه داد: " گاهی اوقات شب ها که در گوشه ای از خانه تنها می نشینم،آروز می کنم.کاش مرده بودم،کاش اصلا به دنیا نیامده بودم.چون زندگیام هیچ گونه آرامشی ندارد."
وقتی از او پرسیدم که آیا از کسی کمک می خواهد یا راه برای فرار دارد،او با چشمان غمگین نگاه کرد و گفت:"خودیتان را در دنیایی من قرار دهید.در دنیایی که هیچ کس به شما اهمیتی نمی دهد،که در آن هیج کس صدایتان را نمی شنود،که هیچ کس حتی فکر نمی کند شما هم حق دارید برای زندگی خود تصمیم بگیرید.اینجا،در افغانستان،زنان هیج حقوقی ندارند.ما نه تنها،در خانه هایمان زندانی هستیم،بلکه در بیرون هم هیچ کس به ما توجه نمی کند.هیچ قانونی برای حمایت از ما وجود ندارد."
او برای لحظهای مکث کرد و به زمین نگاه کرد،گویی که تمام بار این زندگی بر دوش او سنگینی نی کند. "من از درد هایم چیزی نمی گویم.فقط برای اولاد هایم زندگی می کنم.نمی خواهم آن ها دنیایی مرا تجربه کند.می خواهم روزی بیاید که آن ها آزاد باشد.هیج گاه مجبور نشوند.در برابر کسی سکوت کنند.و تا آن روز،باید این درد را تحمل کنم،باید زیر بار سنگینی مشکیلات زندگی خمیده شوم،و هیچ چیزی جز سکوت نمی توانم بگویم."
او این را گفت و به آرامی از کنارم رد شد.من ایستادم و به راه رفتنش نگاه کردم.و در آنجا در دل من چیزی شکست.او تنها یک زن نبود،بلکه نمادی از هزاران زن افغان بود که تحت ظلم و خشونت زندگی نی کنند.اما هیچ وقت به نتیجه نمی رسند.
این تنها داستان یک زن نبود،بلکه حقیقتی بود که در پشت دیوار های خانه های بسیاری از زنان افغان پنهان شده است.زنانی که در سکوت،در تنهایی و در درد زندگی می کنند.
و تنها آروز دارند که دنیا روزی برای آن ها،مهربان تر باشد.
زینب احمدی پاینده
