نوشین شادفام
رفتن به کانال در Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
304
مشترکین
+124 ساعت
-37 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
304
از احسان پرسان کدم: شکیبا ره خوش دیری که هر روز قنجیغه شی بازی مونی؟موگه: اره شکیبا رفیق مه موشه...
همین قدر ساده و دلنشین🥰
304
جالب است،مه از دوران مکتبم هیچ چیز به یاد ندارم جز یک شعر که استادم همیشه بری ما میخواند، انگار قرن هاست از مکتبم دور شدیم😢
این شعر
دیگرا رفت به مریخ و سیاره رسید
ما هنوز پینه بر پالان خر میزنیم
حالا این شعر را با پوست و استخوانم میفهمم، و دو روز است با خود تکرار میکنم. میگه در هر کاری حکمتی نهفنه است، راست است با تکرار کردن این شعر، شعرهای زیادی در ذهنم قطار میکشه ولی حوصله نوشتن اش را ندارم...
اه چه نسل غمگینی استیم ما در نوزده سالگی چنین بی حوصله ام.
304
من زین کابوس تلخ شبانه خستهام
از سکوت کوچههای پر شرر
از صدای مردگان در گوش شهر
از امیدی گم شده در زیر قهر
طفلها با گریه خو دارند، نه خواب
نان شده افسانهای چون آفتاب
جای لبخند زخم بر رخسار ماست
مرگ هم گاهی پناه بیصداست
مادری با چشمی از آه و فغان
میکشد بر شانهاش داغ جوان
دختری با دفتر شعر و دعا
در حیاط مدرسه گم شد بیصدا
ای فلک! گر گوش داری گوش کن
در دل این خاک خون را خاموش کن
یک سحر از ما بپرس احوالمان
یا کمی رنگین کن این سیهفام زمان
زندهایم اما به رسم ایستادن
نه به شور و نه به شوق و نه به خندیدن
آه! اگر باران شوی بر خاک ما
سبز خواهد شد دلی در خاک ما
شادفام
304
دل از کنج خانه کندم و امروز راهی بازار برای خرج و خرید شدم در دکانی که مشتری همیشگیاش استم با چند نفر از دوستان فامیلی روبرو شدم که دخترشان معلم است و قرار است هفته آینده حلقه نامزدی بر دست کند؛
موقع خرید لباس،داماد سه چهار بار چین تعجب بر پیشانیاش خورد و رنگ و رخسارش عوض شد عروس لباسی به قیمت ۱۶۰۰۰ افغانی برای خودش کنار گذاشت و برای پنج نفر از اعضای خانواده اش به قیمت ۳۰۰۰۰ افغانی لباس خرید کرد که بهای همه را باید داماد بخت برگشته پرداخت می کرد البته هنوز شش هفت نفر از اعضای خانوادهاش که قرار بود برای شان لباس بخرد،طلا،و سایل آرایشی و باقی محلفات سری جای خود مانده بود.
راستش طاقتم طاق شد کنار گوش عروس گفتم کمی منصفانه خرید کن یک لباس انقدر ارزش ندارد.
باور کنید یک نگاهی طرفم کرد که میترسم بعد از این کابوس شبهایم شود😁😁
تا دیر نشده محل ره ترک کردم و خودم ره به محل امن رساندم و امیدوارم این عملم باعث نشود که در جمع ترد شدگان از محفل باشیم و دعوت مان نکند😁😁
پ.ن:اگر همین اکنون من در یک جمع زنانه بگویم عزیزان شما اجناس خریداری شده اید.و مردان صاحبان شما استند.می توانند سرتان حکمرانی و حکمروایی کند.همه شاید سنگسارم کنند اما در چنین روزها و محل های خودشان و ماهیت انسانی خود را فراموش می کنند.
304
گفتمش با خندههایت عالمی ویران شود
خندهای کرد و دلم لرزید و گفت از دست تو
گفتمش یک عمر اگر عاشق بمانم باک نیست
عاشقانه گونهام را بوسید و گفت از دست تو
گفتمش یک لحظه بی تو زندگی معنا نداشت
لحظهای در چشم من تابید و گفت از دست تو
گفتمش دستان گرمت مرهم زخم من است
لب گشود و بوسهای بارید و گفت از دست تو
گفتمش می شود هر شب تو را در خواب دید؟
چشمکی زد،خواب را بوسید و گفت از دست تو
گفتمش هر شب هوای دیدنت دارم به سر
دیدنش را لحظهای بخشید و گفت از دست تو
گفتمش این شعرها هر واژهاش از تو پر است
پلک زد با ناز و لب خندید و گفت از دست تو
گفتمش دیگر چه باید گفت تا باور کنی؟
جان به جانم کرد و نرم خندید و گفت از دست تو
گفتمش در شعر هایم پر شدی چون واژهای
بین هر مصرع نفس پیچید و گفت از دست تو
گفتمش این شعرها پایانش فقط با تو خوش است
خود ورق زد دفترم را دید و گفت از دست تو
گفتمش ای جان من،در من بمان،از من مرو
ماند و ماند و ماند،لبخندید و گفت از دست تو...
#زینب احمدی پاینده
شادفام
304
همان گونه که همه میدانیم، پس از سقوط دولت پیشین، طالبان دروازههای مکتب، دانشگاه، پارک، کار و حتی ساده ترین حقوق انسانی را به روی زنان و دختران افغانستان بستند.در مدت یک هفته بیشتر و یا کمتر،آرزو های هزاران دختر،زن،مرد، کودک را خاموش کردند.
من نیز یکی از همان هزاران دختری بودم که رویاهایش ناگهان در میانهٔ سال تحصیلی نیمهکاره ماند. آن زمان متعلم صنف نهم بودم.و روزی که دیدم مکتب ها بسته شد.انگار جهان روی شانههایم فرو ریخت...
اما با تمام این محدودیتها، تسلیم نشدم. و نگذاشتم این ویرانی مرا با خود پایین بکشد.در این پنج سال، در سایهی تاریکترین روزها، باز هم چراغ امیدم را روشن نگه داشتم.
رو آوردم به کورسها و مکتب آنلاین، با انترنتی که هر روز قطع و وصل میشد، با برقِ ناپایدار.راستش گاهی وصل شدن در این صنف ها برایم بسیار دشوار می شد مثل نفس کشیدن در زیر آب. با دل ناپایدارتر خانواده، و جامعهای که از هر طرف ما را به سکوت، خانهنشینی و تسلیم شدن دعوت می کنند.و حاکمان که هر روز تیشه به ریشه دانایی می زنند.
ولی ایستادم،با رنج های فروان، با شبهای طولانی و بیخوابی، و حالا بعد از پنج سال تلاش در دل تاریکی،بهار و روشنایی این پنج سال رسیده با درجه عالی ارتقا پیدا کردیم.و نتیجهاش را با چشمانم میبنم.خدا را شکر.
پ.ن:این فقط آغاز راه است...
شادفام
304
وقتی «صد سال تنهایی» را ورق زدم، فهمیدم که من هم مثل «مردی به نام اوه» در میان این همه آدم، تنها ماندهام.
«زنان کوچک» دورم را گرفته بودند، اما من دل در گروی «عشق در زمان وبا» داشتم، بیآنکه بدانند.
در شبهای «قلعه حیوانات»، صدای «وجدان زنو» در گوشم میپیچید که شاید اگر «پیرمرد و دریا» را زودتر میفهمیدم، اینهمه «کوری» به بار نمیآمد.
اما افسوس، در «دنیای قشنگ نو» که همه چیز مصنوعیست، حتی «طاعون» هم به وقتش نمیکشد.«مرشد و مارگاریتا» هنوز به گناه نیندیشیده بودند که «خدای چیزهای کوچک» گریهاش گرفت، و من همچنان در «بر باد رفته»ای ایستادهام که پایانش را «پستچی» هم نیاورد،
شاید چون دیگر هیچکس برای «نوشتن در تبعید» نه کاغذ دارد و نه وطن.
شادفام
304
سیاست مدارها اگر باهم به توافق برسند دارای مان را میگیرند.و اگر به اختلاف برسند جان مان را...
304
از این به بعد اسم کانالم و نوشتههایم را به (نوشین شادفام)تغییر می دهم،امیدوارم احساس بیگانگی نکنید.🥰
304
گاهی اوقات از سر بیکاری و یا هم از سر کنجکاوی در کانال های پر طرف دار تلگرام سر میزنم آنجا نوشته گر چه های از من بدتر می نویسند که اغلب دختر استند؛
از کنار دلنوشته ها که بگذریم به رومان های که محصول تخیل آنها است میرسیم؛
اکثر این رومان ها عاشقانه و شخصیت اصلی آن نیز یک دختر است،دختری محجب،با ظاهر زیبا وتا دلتان بخواهد دوست داشتنی،قابل ترحم،مودب و موقر؛با داشتن یک پدر سنگدل و نامهربان،و یا هم برادر بسیار خشن و دست بزن.
و در نهایت دختر بعد رنج و الم کشیدن دعا و نیایش شبانه و روزانه با یک جنتلمن سیاه موی آبی چشم که بسیار غیرتی،دلسوز،عاشق پیشه،پولدار،رمانتیک ومغرور هم است روبرو می شود و بعد کلی هی میدان و طی میدان پسر موفق می شود دختر را از پدرش به قیمت بسیار گزاف بخرد و انتقال مالکیت دختر از پدر به قهرمان جدید صورت میگیرد قهرمان داستان خوشبختی را باند پیچ کرده دو دستی تقدیم دختر می کند.
این قصه پردازی ها روایت گر ذهنیت دختران نسبت به ماهیت وجودی خودشان است؛این ذهنیت سازی های که بیشتر از طریق آموزه های مذهبی،فلم و سریال ها‹‹هندی›› و قصه ها و رومان های تخیلی وارد افکار زنان می شود بنیان مرد سالاری را مستحکم تر کرده و از زنان و دختران موجودات مفلوک و مفلوج کی متکی بر یک مرد است می سازد.
پ ن: قبل از رسیدن به حساب دیگران به حساب خویش برسیم؛مرد سالاری بقایش را بیشتر از ذهنیت زنان نسبت به خودشان میگیرد،به خودمان باورمند باشید.🥰
304
می گوید در یک زمستان سرد:
کلاغ غذا نداشت که به چوچه هایش بدهد،و چوچه هایش کم بود از گرسنگی از بین بروند!
کلاغ بیچاره مجبور میشه که گوشت بدنش را کنده و ذره ذره به چوچه هایش بدهد تا زنده بماند!
زمستان تمام شد و کلاغ بیچاره داستان ما مرد...
چوچه هایش همه زنده ماندن و به هم می گفتند که:
خدا را شکر که کلاغ زودتر مرد!
خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم!
حکایت خیلی از آدم هاست.
